|
در ابتدا این را بگویم که شیشهی ناموس موسیقی در بغل ندارم و با خوب و بد
آثاری که هنرمندان ما عرضه میکنند نیز کاری ندارم چرا که به تجربه
دریافتهام که هیچ مدعی بی طرفدار نمیماند و هرکسی سربلند کند و چند آهنگ
از این و آن را بازخوانی کند، عدهای پیدا میشوند که دور او جمع شوند و
کار او را تمجید کنند.
اما در روزگار ما مدعیان چشمسفیدتر و طرفداران آنها نیز چشمپارهتر از
آنند که بتوان در برابرشان همچنان خاموشی اختیار کرد و چیزی نگفت.
به نظر من این مشکل مثل خیلی از نابسامانیهای دیگری که گلوی جامعهی ما را
میفشارد، محصول لاابالیگریهای ناشی از جنگ و خشونت است.
جنگها باعث آواره شدن هنرمندان، مرگهای غمانگیز آنان و از نظر افتادن
ارزش هنر شده و وضعیتی را پدید آورده که در آن ابتذال صدرنشین میشود و
ارزش، جایی در میان ما پیدا نمیکند.
گفتهاند هر واقعیتی معقول است، پس ناگزیریم با همین آش و همین کاسه بسازیم
و بسوزیم. اما در میان گذاشتن این درد با آنهایی که مثل نگارنده، هنوز منبع
لذتشان از موسیقی، همان آثاری است که سالها پیش پدید آمدهاند، شاید مثل
گریستن در عزای عزیزی باشد.
عزیزی که شعر است، ترانه است، تصنیف است اما به سختی میتوان در میان
انبوهی از حنجرههای نو، آن را زنده یافت، چنانکه حرف دل تو باشد و لذت
ببخشد و از شنیدنش ملالی در خاطرت ننشیند.
آوازخوانهایی داریم که ترانههای آهنگهایشان را خود مینویسند و چون با
ادبیات و شعر و دلایل زیبایی شعر بیگانهاند، کلماتی را در کنار هم میآرند
که هیچ قرابتی میانشان نمیتوان یافت. من عمدا از ذکر مثال خودداری میکنم
چرا که قصد ندارم دوستی را ناخواسته ناراحت کنم و نیازی هم برای آوردن
نمونهای نیست چون کسی که اندک ذوقی دارد میداند که وضعیت از چه قرار است.
شکی در این نیست که هر آوازخوانی به کار خود اهمیت میدهد و میخواهد
ماندگار شود اما راه ماندگاری در هنر آوازخوانی از وادی ادبیات میگذرد.
اگر آوازخوان با لطافتهای شعر آشنایی نداشته باشد و نداند که چرا احمدظاهر
هنوز این همه محبوب مانده است، نمیتواند اثری عرضه کند که به دلها چنگ
بزند و جانها را نوازش کند.
تصنیفسازان خوبی داریم که میتوان به کار آنها ارزش زیادی قایل شد اما اگر
ترانهسرایان بیشتری کمر همت ببندند و دست دوستی به سوی آوازخوانان ما دراز
کنند شاید بتوانیم از رونق بازار ابتذال جلوگیری کنیم و شاهد رویش گلهای
خوشرنگوبوی بیشتری در باغستان موسیقی ما باشیم.
|