|
آندم که جهان در پی تاریکی شب بود
باد و مه ی پائیز، پر از قهر و غضب بود
لرزید دلم تا که ترا در بر خود دید
آغوش تو آفت زده از آتش تب بود
پیچیده به گیسوی رهایم ستم باد
یاری که به ما دادِخدا بود، شقب* بود
در من عطش یک دم ِ تنهایی فراوان
بیزاریی یک بوسه ی از گوشه ی لب بود
دیگر نه به عشق است کسی شهره ی آفاق
مجنون شدن مردم آن دَور عجب بود
دیدی که دلم از "می و معشوق" گرفتست
"همرنگ جماعت شدنم" شرط ادب بود
مفهوم غزل های ازین بعد نپرسید
در حاشیه منظور (تو مارا مَطَلَب) بود
شهرزاد_فکرت
نگین_بدخش
*شقب =در گویش بدخشی آدم فتنه، دورو و بدخو
|