|
میان همه سرودهای تلخ انتظار،
میان همه قطارهای بیمسافر،
میان همه نقاشیهای گمشدهی روزگار،
قلبم،
ترا میجوید
ترا که در نیمهراه عشق،
گم کردم
ترا که در میان آرزوهای بسیار،
گم کردم
میان همه شامهای دلتنگ دلتنگ،
میان همه پگاههای خنک خنک
و میان همه برگهای خشک
که خط حزنانگیز پاییز را بر رخسار دارند،
قلبم،
ترا میجوید
چقدر دور،
چقدر گم،
چقدر بیگانه،
میان همه راههای که جنون میفروشند،
میان همه لحظههای که اندیشه،
دود میکنند،
میان همه روزهای دراز فراق،
قلبم،
ترا میجوید
در شعر عاشقانه و ناتمام،
در کتاب فراموش شدهی هستی،
در چشم سبز جنگل،
در ترانههای پگاهی همه پرندههای نگران و گمگشته،
قلبم،
ترا میجوید
فقط ترا
|