|
گمم بین سکونِ چشمهای تو، صداواری
رهایم بین تردید و یقین ؛ گاهی، دعا واری
چهای؟ مرز افق؟ یا سایه؟ یا گرما؟ چه هستی تو
که هی گم میشوی هنگام باران، رد پا واری
تو باید انتقامم را بگیری از غمِ دوری
زمانی و عدالت پیشهات، چوب خدا واری
تو بارانی و من پُر آه و پُردوری تو، ای کاش
مرا میشستی از آلودگیهایم، هوا واری
میان خواب، لبهایم چه غوغایی به پا کردند؟
که جای بوسههایم مانده بر جانت، حنا واری
برای اینکه ننشینم کماکان از تماشایت
کنارت ایستاده گاه میخوابم، عصاواری
بپرواز آ، برقص! آتش به پا کن دور این آتش
به آرامی و لیکن دیدنی، پروانهها واری
کجایم من؟ معلق در زمان، یا در مکان؟ یا هیچ...؟
نمیدانم ولی بیرونم از خود، ناکجا واری
کجایی عطرِ موهایش کجایی!؟ کاشکی امشب
تو هم از خانه بیرون میشدی بوی غذا واری
به لبخندت، به رفتارت، به موهایت به گفتارت
به چشمانت، به تو وابسته ام، ناز و ادا واری
به غیر از نیستی و هیچی ای جان در جهان بی تو
دگر انگار از هر چیز خالیام، خلا واری
تو را در بین شعرِ شاعرانِ خوب میبینم
شبیه "آن" شبیه"کشف" انصافا سزاوری
من و عشقم "دو" تا دیوانهایم ای دوست! میدانی
میانِ داستانها هم نخواهی یافت ما واری
که را باید ببینم هان! اگر من ای مترسکها!
نخواهم بگذرانم روزگارم را، شما واری
#هارون_بهیار
|