|
در شامگاه تیرهٔ پایان نوبهار
در خامشی سرد دراندیشه دراز
هستم در انتظار
اما نه انتظار به میعادگاهٔ عشق
***
طوفان بادها
از پیچ و تابها
بر سالخوردگان چمن قدرت آزماست
اوراق نسترن
بیصرفه سر نهند به پای درختها
***
یاد آمدم که زندگی چند روز ما
بهتر ز زندگانی این برگها نبود
حتی خرابتر
هر لحظه بود دستخوش تند بادها
***
چون برگ نسترن
گاهی به پای شاخ
گه پایمال حرص و هوسهای رهروان
خاک رهٔ کسان
گه خشک و پژمریده و کمرنگ و بیروان
***
تا دیده بر جمال حوادث کشودهایم
بر بستر مصیبت دوران غنودهایم
وز خار خار رنج
داریم صد گذاز
گویا برای رنج و مصیبت شدیم خلق
جوزا ۱۳۴۲ کابل
|