|
در آفتابی که میوزد
و سایه روشن می افکند
می روم
و بادی که افکار افت زده ام را به هر سو میپراکند
در پیاده رو ظرفی بزرگ از غذا
برای کودکانی که میجویند روزی شان را؛
در گذر ماشین هایی که به سرعت.
نگاه کن خیابان رودی ست خروشان
که به دریا نه
به پرتگاه نیستی می ریزد.
گرد و خاک کاسه چشمانم را پر میکند این جمجمه را
کارگران مشغول کارند
کارگر بی جیره و مواجبی
که نمیدانند نامش را
با کیسه ابزارها و بیل و کلنگش
در اعماق چاهی سیاه که از فضولات و تباهی بشر پر است
جان داد
بیرونش میکشند
پوزخندی بر لب دارد.
کارگران مشغول کارند
و تهران ساختمانی عظیم است
که بر اسکلت مهاجران بنا شده است.
آه عشق من
عشق بی فرجام من!
بگو چگونه بر قایق بادی کوچکی
میان امواج خشمگین شباهنگام
با ده ها پناهجوی وحشت زده ی دیگر
به جزایر یونان رسیدی؟
نگاه کن
پیراهن تو را به تن کرده ام
با هزار خط عمودی_افقی
و فکر میکنم این اتوبوس
شاید به اخر خط برساند مرا
انجا که خورشید فرو میرود |