|
تا به کی زندگی دلهرهباری داری
در دلت مشت غم و بوتهی خاری داری
سالها شد نفست بین گلو حبس شده
در درازای شبت خواب و قراری داری؟
از پس و پیش، چپ و راست فقط اندوهست
هر طرف تله، مگر راه فراری داری؟!
تیرها رفته خطا زندگیات نابود است
جمع کن رخت اگر میل قطاری داری
بیجهت نیست که سر تا قدمت عصیان است
که تو از نسل حوا ایل و تباری داری
دست رد خورده به رویت شب و روز از دنیا
دل بکن دیر شده، ننگ و وقاری داری؟
|