کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      پرنیان ژوبل

    

 
صدای جسدها
داستان‌کوتاه

 



اشک از گوشه چشمش م یریخت و دلش پر از دلهره بود، صورتش ترِ تر شده بود. هنوز از گیرودار و زخ مهای که در روح و روانش دیده م یشد خلاص نشده بود.
انگار زندگی بی نمک ترین غذای روحی او بود.
تک و تنها زیر نور کوچک که از آسمان به سمت خانه کشیده شده، مانده بود.
نمیدانست که صبح پیدایش میشود. کی پیدایش م یکند؟ سرنوشت او برایش چه نوشته بود، هیچ چیزی را نمیدانست. از خدا خواسته بود گیر نیفتند.
کنج اطاق نشسته و زار زار میگریست. صدای قد مها را میشنید و شانهاش بیشتر میلرزید، ترس اورا مچاله کرده بود، در دیوار خودش را فرو میبرد، میخواست آب شود… م یخواست دیده نشود، گم شود و برود.
با خودش لبخند تلخ زد و به آنچه گذرانده بود تاسف کرد. مابقی عمرش را چطور م یخواست با شرمساری فرار بگذرا ند؟ مگر کسی به او میاندیشید و او را درک میکرد ؟
زانوهایش را در آغوش سرد خود محکم گرفته بود ،شانههای که م یلرزید و بدنِ که سرد بود، صدا بیشتر شد، سکوت م یشکست. روشنی بیشتر شد چش مهایش را کوچک کرد و پلک بست، دستش را مقابل چشمانشگرفت. کسی باشمع در مقابل او ایستاد بود.
صدای دروازه چوبی و صدای سکوت پر از درد و تنهایی باهم یکی شده بود اما روشنی شمع چهره مرد را واضح نشان میداد .
آنچه مبهم ترین قسمت قضیه بود ظاهر آد مها بود، ناز از نقابهای آدمها م یترسید ، نمیخواست باور کند ظاهر آرام آدمها همانطور آرام است اما اینبار گویا آدم درست با او سر خورده بو د.
ریش او و کمر خمیدهاش، آسای که در دستش میلرزید و چین های دور چشم و پیراهن تنبان کهنه به تن داشت

صوفی بود یا ملنگ؟ نمیدانست، هیچ چیزی نمیدانست، فقط همین را میدانست که از او هیچ ضرر برایش نمیرسید. چهر هاش م یگفت؛ چهره به آن معصومی نم یتواند اورا گیر بیاندازد.
نمیتوانست به مغزش اعتماد کند و نمیتوانست حرفهای قلبش را گوش دهد، تنهایی دیوانهاش کرده بود، شاید حق داشت، جریان زندگی آنچنان اورا غرق خود کرده بود که میشد اورا درک کرد و حق دا د.
با چشم های پر از درد میترسید. در دل با هزار دلهره گفته بود نکند از زیر باران خیسته زیر ناوه نشسته باشد.
پیرمرد شمع را نزدیک آورد آواز تکتک آسایش تنهاصدای بود که سکوت اطاق را شکسته بود. شمع رامقابل ناز گذاشت و گفت: نترس بچیم، از سر و وضعیتت معلوم است که چه به سرت آمد هست، حق داری بترسی، ولی نترس از فرار باید میترسیدی اما حالا اینجا هستی، نترس. من تورا کمک م یکنم اما تو راه فرار از این قریه را داری؟ قریه کوچک است و قریهدار ظالم… پای من لب گور است مقصد تو از این عذاب رهایی یابی. تورا که دیدم ماهنور به یادم آمد .مثل اولادم، مثل دخترم هستی. سالهاست آرزوی دیدن ماهنور را دارم، ترا که دیدم گویا روح در بدنم دمید ،مثلاینکه ماه نور را دیدم و همانند آنکه آفتاب تابید .
قصه کن چرا فرار کردی؟
ناز با قلب پر از زخم و روح سرگردان، دلش نمیشد لب از لب تکان دهد اما مجبور بود به حرف بیاید .با لبهای لرزان و دندان های که به هم ساییده م یشد گفت: روزها آب و نان سر سفره میبردم، نان تنوری را پدرم دوست داشت، مادرم وفات کرده بود. یک شب خوابید و صبح برنخاست. مادر اندرم... مادراندرم به خانه آمد و جا مادرم نشست.
او به من میگفت: فکر کن من در خانه نیستم، فکر کن تو و پدرت هستید باید آب و نان پدرت را آماده کنی و اگر از پدرت شکایت شنیدم به شوهرت میدهم.
چقدر از شوهر م یترسیدم، دست و پایم
م یلرزید؛ دوست نداشتم عروسی کنم. مادرکم همیشه میگفت که دخترم کاریگر شود، عروسی کند، پنج پنجه اش پنج چراغ باشد. به مادر میگفتم که من را عروس نکن، برای تو کاریگر میباشم .
مادر میگفت تاخودت راضی نشوی هیج وقت عروست نمیکنم و اگر هیج راضی نشدی بالش پرم شو.
چقدر از عمق دل خوشحال بودم، آه مادرکم خدا بیامرز شد و باید با مادر اندر م یساختم، من خمیر م یکردم، تنور میزدم، در تغاره لباس م یشستم و لباس هارا به بام خانه آوار میکردم، دیگدان میکردم اما به مادر اندر گفتم مرا عروس نکن من تمام کارهارا میکنم حتی دیگر به مدرسه هم نمیروم، شهنامه نمیخوانم اما عروسم نکن؛ کنج لب خندید و گفت: آفرین گپ شنو هستی... تا همینطور دختر خوب بمانی عروس نمیشوی.

پدرم بیشتر بیرون از خانه با دوستانش بود، شبها ناوقت میآمد گا هگاهی که شب ناوقت میآمد توازن وزنش را گرفته نمیتوانست، از یک سمت به سمت دیگر میافتاد، بیحال میبود، گاهی هم به خانه میآمد و سرو صدا راه م یانداخت، مادر اندر را لت و کوب م یکرد، دلم نمیشد اورا زیر لگد های پدرم ببینم، از سر و صورت مادر اندر خون میریخت، صدایش سکوتخانه را میشکست اما من جراعت روبه رو شدن
نداشتم توان ایستادگی در مقابل لگدهای پدر را نداشتم عقب دروازه مینشستم و از سوراخ کوچک دروازه چوبی به مادر اندر میدیدم، لبانم میلرزید اما صدایم را بلند نمیکردم، مادر اندر صدا میزد که بروم کمکش اما من نمیتوانستم بروم فقط گاهی که بیشتر دلم م یسوخت م ینشستم و گریه میکردم.
گاهی پدر با چند نفر از دوستانش م یآمد شب را به صبح میرساندند.
کنجکاو بودم آنها شب تا صبح چه قصه م یکنند یک شب تا صبح چراغ اطاق شان خاموش نشد، آهسته آهسته به دهلیز رفتم و از آنجا به اطاق مهمان نزدیک شدم، صدای شان بیشتر شد، به آرامی م یتوانستم بشنوم.

صدای سکههای که به هم م یخورد و حرفهای که در میان شان رد و بدل میشد برایم نا آشنا بود، حس کردم خوابم گرفتهست از اطاق که دروازه اش نیمه باز بود بو میامد، دستم را مقابل دماغم گرفتم. پدر میگفت:
تنباکو را بیشتر کن! سکه را بده، این آخرینش باشد و صدای مردی دیگری پدر را خاموش م یکرد. نه دیگر هیچ چیزی نداری باید بند و بساطت را بند کنی نه دیگر ملک و زمین داری و نه حتی این خانه قدیمی را …همه چیز را باخته یی، چیزی دیگر داری یا زنت را هم م یبازی؟
صدای خنده های مردان بلند شد و دوباره صدای مردی شنیده شد که م یگفت: چیزی در بساط نداری، با دست و جیب خالی که نم یشود.
دارم، دختر دارم…
صدا و سکوت و ترس ناز را گرفت، عرق سرد از سر و صورتش ریخت و دستانش شروع به لرزیدن کرد .
لب هایش جمع شد و انگار روح از بدنش رفتهاست.
اطاق مردان نیز درسکوت سنگین رفته بود انگار تن مردان لرزید و هیچ کدام آنها نمیدانستند چنین حرفی انتظارشان را میکشد.
تلخی کلمه هارا برای اولین بار إحساس کرده بود. گوشهایش بنگس داشت برای اینکه همیشه از نامادری اش به دل شکایت م یبرد خجالت میکشید، شک کرد و با آن شک تا خود صبح گریست …
آیا پدرش هم نا پدری اش بود؟ میخواست پاسخش بلی باشد، ولی نبود. او پدر واقع یاش بود و این حقیقت تلخ اورا که هنوز در خزان پانزده سالگی قرار داشت از پا در میأورد.

سکوت شب و غروب تنها آرامش آن شب بود و گویابعد آن شب همه چیز در طوفان عجیب گیر افتاده بود.
شب که به صبح رسید با پاهای لرزان سفره را آوار کردم، چای ریختم و مقابل پدر و نامادریام گذاشتم.
پدر با چشمهای اخم به من دید و چشمانش را بست زیر لب چیزی خواند و از خانه بیرون رفت، طور معلوم م یشد که هم هاش تقصیر من باشد یاهم طور معلوم میشد که من گنهکارم از خدا خواسته بودم یا من بمیرم یا پدرم، برای اولین بار مرگ یکیما را نجات از این تاریکی میدانستم، آیا پدر میمرد من از این عذاب رهایی مییافتم؟ اگر من میمردم پدرم تن کی را معامله میکرد؟ سوالهای زیاد داشتم، جواب یکی از سوالها را همچنان نمیدانستم .
هنوز شب نرسیده بود که أحوال مرگ پدر از راه رسید او در حالت که نشه بود با ماشین تصادم کرد، أحوال مرگ او انگار دل نامادریام را آرام کرده بود نمیدانست که بعد از این نه من میمانم نه این خانه کوچک و قدیمی نه هم زمین های سیب و انار… هم هاش میروند به باد هوا به راه قمار. گویا دعایم زود مستجاب شد، ولی نمیدانستم این پایان راه نبود. پدر رفته بود به همیشه رفته بود و مارا نیز در دنیای ناشناخته جا ماند .
خیلی زود به روز سوم وفات پدر رسیدیم من میدانستممادر نداشتن یعنی چی زمانی که مادرم را از دست دادم همانوقت پدر نیز از من دور شد، مادر رفت پدر رفت و باید با نامادری میساختم من تمام ظلم های نامادری را تحمل م یکردم اگر سرنوشتم به همان ظلم ها بسنده م یکرد اما روزهای تاریکتر انتظار من را میکشی د.
یکروز دروازه تکتک شد، زنان به داخل خانه آمدند، آمدند و نشستند. من در کتری چای ریختم، خرما گذاشتم، نامادری ام اشک ریخت فکر کرده بود برای تسلیت وفات پدر آمده اند، ولی در اصل چنین نبود .
زنان به طرفم نگاه طولانی کردند، خیره مانده بودند .فکر میکردم با چشم ها مرا خام قرت م یدهند. بین خود پچپچ میکردند ،ازاطاق بیرون رفتم و در کنج دروازه جا گرفتم.
زن سر سخن باز کرد و گفت: مرد ما هم زن دیده است، دخترک خوشبخت م یشود. بی مادر بود بی پدر شد اگر چه پدر وقت شیرینیاش را برای عبدالقدیر داده است مگر ما رسم بجا اوردیم، راست را بخواهی از صد دل یک دل خوشحال نبودم که برای دخترک خواستگار بیایم، یتیم است دختر یتیم کجا به آداب و رسوم میداند ،ولی در قریه آخرین تصمیم را مردها میگیرد.
از شما چه پنهان سر سفره که در منزل شما با پدر نازنشسته بودند ناز را باخته است، این خانه را نیز و آنزمینها را همچنان باخته است.
عبدالقدیر برای شما اطاقی میدهد، زن جوان هستی برو و مابقی عمر را آرام استراحت کن. ناز را در راه مدرسه هم دیده بود از آنوقت تاحال دیر گذشته است قد و قامت کشیده است، زیبا و دلکش شده است عبدالقدیر أحوال فرستاد که شب آماده باشید نکاح م یبندیم و ناز را با خود م یبریم. دخترک جوان است زود پی بخت برود که نام بدی دارد.
بعد از خاموشی چند لحظهیی صدایی آمد که م یگفت هر چه داماد صلاح میداند.
این کلمه داماد مغز و استخوان ناز را مور مور م یکرد و نفس کشیده نمیتوانست، عقب دروازه نشست و دستانش را مقابل دهانش گرفته اشک م یریخت.
ساعت نگذشته دروازه تک تک شد ناز با پاهای که دیگر رمق نداشت لرزان به سمت دروازه رفت، باز شد مرد ایستاده بود ریشش بلند و چشمان که سرمه داشت، هیکلش درشت و نوک تفنگ که از سر شانه اش آویزان بود، خریطه بزرگ را به سمت ناز گرفت وگفت: برای خانم عبدالقدیرخان، گفتند که شب وقت نکاح بپوشید، بعضی وسایل دیگر هم داخلش گذاشته اند گفتند خود را آراسته کنید زیرا زن نظیف و مرتب دوست دارد و اگر چیزی نیاز بود برای بچههای که دمدروازه ایستاده اند بگویید.
ناز سرش را به سمت بیرون برد متوجه افراد مسلح شد که یک زمان فکر میکرد فقط برای گرفتاری مجرمان موظف اند. ترس دلش بیشتر شد دروازه را قفل کرد و رفت.
در میان لباس سفید عروسی مانند مرده معلوم م یشد انگار در کفن پیچیده شده باشد، لبان که دیگر رمق نداشت خشکیده بود و چشمان که پر از خواهش بود.
سرد بود، شب بود و حویلی پر از صدای دهل و سرنی…
ناگهان فکری به ذهنش افتاد که تا حال برایش فکری نکرده بود، به سمت دروازه اطاق رفت همه دهلیز پر از زن ها بود پر از خنده های مست، پر از قصه همه در فکر خود بودند و نامادریاش با پیراهن سرخ بلند در میان خانه دایره میزد.
ناز دروازه را بست و به سمت کلکین اطاق رفت ،خوشا به حالش بود که منزل اول بودند کلکین را باز کرد و خودش را انداخت، شانه اش افگار شد آخ گفت و به سمت زمین های پدر گریخت… خوشا به حالش که کلکین اطاقش به سمت زمین های پدر بود نه به سمت حویلی که پر از افراد عبدالقدیر بودند.
آنقدر دوید که دیگر صدای دهل سرنی شنیده نمیشد،تاریکی بیشتر بود. تازه به هوش آمده بود کجا بایدم یرفت، چی باید میکرد؟ به کی باید پناه میبرد؟ بین برزخ بود با خود فکر میکرد اگر دوباره برگردد در دوزخ افتاده است و اگر برنگردد عاقبت چه خواهد بود؟ تصمیم گرفته نمیتوانست.
ضربان قلبش تند شده بود، عرق سرد م یریخت و لباس بلند سفید حواسش را از او گرفته بود.
نگاهش به هر طرف میرفت، ولی جز درختان و خانههای قریه، کوچه تاریک و کوچک چیزی نبود .نفس کشیدن بار سنگین بود که حمل میکرد، هیچگاه فکر نکرده بود همچین آدمی میشود که مجبور به فرار شود، ولی وقتی به یادش م یامد که مرد به سن پدرش برای او لباس عروس فرستاد و نکاحش میکرد دوباره نفس میگرفت و عزم سفر م یکرد ولی این فرار تا کجا ادامه داشت خود نم یدانست.
باد ملایم خزانی و برگهای که زیر پاهایش خشخش م یکرد دل اورا لرزانده بود پاهایش زخم و ترک برداشته بود نای حرف زدن نداشت م یلرزید، آهسته آهسته رفت و به خانه ت کتک کرد بارها تکتک کرد اما کسی باز نکرد ولی صدای پای ازکسی شنیده شد، مرد با آسا به دست دروازه را باز کرد نور علکین چشمان ناز را با خود برد دست در مقابل چشمانگرفت.
کنج اطاق نشست و برای مرد پاسخ م یداد.
پیرمرد گفت: شب را به صبح برسان. صبح را یک چاره خواهیم کرد. خانه به خانه تورا جستجو میکنند.
نمیفهمم اگر بتوانم ازتو نگهداری کنم دخترم!
هنوز صبح نرسیده بود آواز پاها قریه را پیچید .
خانه ها محاصره بود. هر قدم که از کوچه گذشت دل ناز از دلخانه افتاد. ناز چشمانش را به خواب سپرده بود که لگدی به دروازه پیرمرد اصابت کرد و داخل اطاق شدند.
عبدالقدیر ایستاد بود و گفت: فکر کردی پیدایت نمیکنم؟ گلوله اول را به تقدیر پیرمرد زدند. ناز چیغ زد و هنوز فریادش تمام نشده بود که گلوله دیگر قلبش را از تپش ماند.
پیرمرد و ناز هر دو کنار هم در تاریکی سرد و سکوت کشته شدند، اما صدای شلیک سومی جان عبدالقدیر را از او گرفت؛ کی به او شلیک کرد؛ آواز دختر شنیده شد.
دختر پیرمرد ماه نور بود، مثل نور در دل تاریکی شب تابیده بود، ماه نور بود و جسد پیرمرد که سالها درد تنهایی چشیده بود و جسد بی روح ناز...
باپاهای لرزان، با لرز و ترس شانه های که م یلرزیدو لباس خسته و خشکیده ماه نور نزدیک جسد پیرمردشد و نشست، گوشه چادرش را گرفت و ه قهق گریست؛ گفت: کاش میتوانستم با تو یکجا بمیرم ،پدر...
بی تو بارها مردهام، همان شب که مرا از تو جدا کردند و بردند م ردم، موهایم سفید گشت، آرزو داشتم عسا دست تنهاییات باشم، قاتل شدم. ماه نور قاتل است ...

اورا هم کشتم سالها به من ظلم کرد، شوهرم را کشتم و آمدم تا ترا از اینجا ببرم چطور این درد را تحمل کنم ، فرهاد کجاست؟ آمدم با فرهاد زندگی کنم. با پدر زندگی کنم. آمدم جوانی را تجربه کنم. پیر شدم جوانی نکردم.
پدر مرا از تو جدا کردند، مرا از خانهات فرار دادند… کاش همان وقت که گفتم مرا برای فرهاد نامزد کن اینکار را میکردی، چراگفتی عاشقانه یکجا شدن رسم قریه نیست؛ من هنوز چشم انتظارش هستم، حالا کجاست؟ پیرشده و صاحب فرزند است؟ کجاست؟ فرهاد کجاست ؟
مثل قدیم ها در باغ آلو میچینم، برایش پیراهن گلچین میپوشم، م یرقصم ... فرهاد کجاست؟ بارها برایش نامه نوشتم هیچ یک را پاسخ نداد؟ زندگی درد است و رنج است و جز از هیچ نیست.

شب هنوز به سحر نرسیده تمام قریه به دنبال خانه پیرمرد آمدند. ماه نور را بالای سر پیرمرد یافتند ،مردی با قدمهای پریشان نزدیک آمد و گفت: ماه نور ...
فقط او زن که موهایش سفید گشته بود را شناخته بود ،جوان را که جوانی را گمکرده بود.

ماه نور به بالا دید، مرد با ریش سفید به او نگاه داشت و هراسان بود ، ماه نور سوالی پرسید؟ فرهاد را میشناسی؟
پسرم فرهاد بعد رفتن تو، خودش را کشت. ..
چش مهای ماهنور به شدت باز و بسته شد و گفت: فرهاد کوه را نکنده بود فقط خودش را کشته بود، من باعث مرگ فرهاد شدم؟

ماه نور سرش را کنار پدر گذاشت و هر دو چشم بستند .هم هجا تاریکی بود و هیچ صدای شنیده نمیشد. گویا همه جسدهای بیش نبودند.

پرنیان ژوبل

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۵    سال بست‌ودوم         جوزا    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                   اول جون  2026