|
کوه کندی صبر کردی بی صدا آخر که چی؟
راه رفتی با دلت تا انتها آخر که چی؟
فرض کن بینقص و شهکاری و فوقالعادهای
مورد تایید از سر تا به پا، آخر که چی؟
زندگی بنیاد غم دارد؛ نهادش ماتم است
بگذرانی با خدا یا بیخدا، آخر که چی؟
با توقعهای بسیاری فریبت میدهند
فرض کن تو صادق و بیمدعا، آخر که چی؟
شام تا بامداد را در فکر پایان خودت
میشوی مشغول فکر تیت و پاشان خودت
مینویسی چند سطری را، اما خط میزنی
در میان واژهها روی "شما" خط میزنی
مینویسی "تو" ولی یادت میآید ناگهان
خط زده روی "شما" و "تو" عمیقا بیگمان
زنده ماندن بیحضورش را چی معنی میکتی؟
جستجویت در پی راز بقا آخر که چی؟
فرض کن ایمان بیاری باقی عمرت، مدام-
-بگذرد بر پایهی نذر و دعا، آخر که چی؟
|