کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          رامین رازق‌پور

    

 
عکس افتاده

 


در خانه چیزی نداشتیم که نگران باشیم. فقط دو سه‌تا درخت بود؛ توت، پشه‌خانه و سنجد. سنجد را بیشتر دوست داشتم. وقتی گل می‌کرد، تمام حویلی در عطر می‌آمیخت. حتی خواهرانم عاشق سنجد بودند. درخت سنجد ما، مار را نمی‌شناخت. سلاح هم نداشتیم. هر وسیله‌ای که صدای بلند می‌داشت، مادرم اجازه نمی‌داد که در خانه باشد. عادت نداشتیم با صدای بلند گپ بزنیم. مادرم می‌گفت: «گوش تا دان چقه فاصله داره که غالمغال کرده گپ می‌زنین؟» از بس گفته بود، یاد گرفته بودیم که آهسته گپ بزنیم؛ مثل کسی که سرمه خورده باشد.


گاهی که صدای یکی از خواهرانم بلند می‌شد، مادر می‌گفت: «زنا به صدای بلند گپ نمی‌زنه! شرم اس صدای‌تان به کوچه بره...» هیچ کدام ما صدای کافی نداشتیم. حتی اگر گریه می‌کردیم، صدای ما کفایت نمی‌کرد. کسی نمی‌فهمید که اشک می‌ریزیم.
از سقوط رژیم، فقط چند ماه گذشته بود، که تلاشی خانه‌ها شروع شد. همسایه‌ی در به‌ دیوار ما که بوی جنوب می‌داد و تعلق خاصی به مزارع کوکنار داشت، چرتش خراب نبود. اما همسایه‌ی مقابل ما، خون کم کرده بود و زرد می‌زد؛ مثل این‌که از وسط جنگلی در هجوم پاییز – گذشته باشد. همسایه‌ی روبه‌رو، درشت‌اندام و قوی هیکل بود، دست‌های بزرگ‌بزرگ داشت و از انگشتانش وحشت می‌بارید. کمتر می‌خندید. بیشتر اوقات خشمگین و تند بود. صدایش شبیه رعدوبرق ناگهانی بود.


پس از سه روز، تلاشی به خانه‌ی کهنه و فرسوده‌ی ما رسید. خانه‌ای که از دیدرس جنگ‌های داخلی و خشم تنظیم‌های هفتگانه – زنده بیرون آمده بود. راستی، خانه نبود، بیشتر به یک سرپناه می‌ماند که آدم، شبش را صبح می‌کند. ما چند شب را فقط به صبح رساندیم. در همین خانه، خواهرانم گونه‌های موش را دیدند. شب که می‌شد موش‌ها محفل می‌گرفتند و می‌رقصیدند. پشک‌های کنج‌وکنار حویلی ما، گویی فلج مادرزاد بودند که نمی‌توانستند موفقانه شکار کنند. پشک‌ها حتی به دهلیز می‌آمدند و قابو می‌دادند، اما مأیوس‌شده می‌رفتند سر دیوارهای «حمام عصری» که پشت سر خانه‌ی ما قرار داشت، غمگین می‌نشستند.
ساعت ده صبح بود که تلاشی به خانه‌ی ما رسید. دو نفر با چوب‌هایی که می‌توانستند نفس آدم را بگیرند، وارد حویلی شدند. اتاق من، دم دروازه‌ی حویلی بود. داخل شدند. در اتاقم یک فرش رنگ‌رفته و سه توشک هموار بود. چندجای فرش داغ سوختگی داشت. توشک‌ها برق می‌زدند. آنان با کفش‌های نظامی داخل اتاق شدند. به سمت قفسه‌ی کوچک کتاب‌هایم رفتند. کتاب‌ها را بیرون کرده به روی فرش انداختند. چیزی نیافتند. به عکسی که روی میز کارم بود، خیره شدند. یکی از آن‌ها که جوان بیست‌ساله‌ای می‌نمود، پرسید: «ای بابه کی اس؟ چرا ریش نداره؟» آب گلویم را قورت دادم. گفتم: «ای بابیم اس. بیچاره کوسه بود. خدا از ما گرفتیش...»


وقتی تلاشی اتاق من تمام شد، عکس رهنورد زریاب را، پشت میز انداختم و قابش شکست.
رازق‌پور

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۳    سال بست‌ودوم        ثور    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی       اول مَی  2026