|
در سال ۱۸۹۴ امیرعبدالرحمانخان در هند غرض تداوی رفتهبود. زنی بهنام
لیلیاس همیلتون او را تدوای میکند و نتیجه چنان رضایتبخش است که امیر او
را با خود به کابل میبرد و لیلیاس مدت سه سال طبیب دربار میماند. لیلیاس
برعلاوهی شغل طبابت در دربار، به مددرسانی مردم توجه میکند و نخستین
شفاخانه را در کابل بنا مینهد. او در مشوره با امیر کار واکسین را با
آبلهکوبی (چیچک) آغاز کرد. عبدالرحمانخان مینویسد:
«...علاوه بر دایر نمودن اولین مریض خانه به طرز فرنگستان، خانم هملتن آبله
کوبی و تحصیل ماده آبله کوبی را از گوساله متداول نمود . این امر به جهت
اطفال خیلی با فایده و موثر افتاد ، زیرا تعداد زیادی از اطفال به مرض آبله
همیشه تلف می شدند و آنهایی که خوب میشدند از آبله رویی بسیار زشت بودند.
چند نفر از اطبای بومی را به هملتن خانم سپردم که طرز آبله کوبی و تحصیل
ماده آبله از گوساله را به آنها بیاموزند و رساله یی در این علم حسب آلامر
من نوشتند و نسخه جات آن را به تمام اهالی مملکت تقسیم کردم و اطبا را از
نقاط دور دست مملکت خواستم که از شاگردی های هملتن خانم، این عمل را
بیاموزند.
مستر بیک که یکی از وکلای تجار من بود زمانی به کابل آمده بود ناخوشی سختی
شد هملتن خانم او را معالجه نمود و موصوف در پاداش از پول خویش مریض خانه
موقتی در کابل ساخت. خدمتی دیگری هملتن خانم این بود که موصوفه در سال ۱۳۱۲
هـ ق با پسرم نصرالله خان به سمت حکیم باشی گری به انگلستان رفت و در آن
سفر در خدمت عالیا حضرت ملکه انگلستان مفتخر گردید...».
حمایت عبدالرحمنخان به لیلیاس موقع داد تا او یادداشتهایش را تا طرح
داستان و رمان به رشتهی تحریر درآورد. گفته میشود که او در کتاب «قدرتی
که در تاریکی راه می رود» از اصلاحات پیچیده و استبدادی امیر بحث میکند.
در کتاب «دختروزیر»، به شرح بردهساختن هزارهها و فروش آنان و مبارزه
بهخاطر آزادی قصه میکند. در سال ۱۸۹۷ بود که لیلیاس بهخاطر ورود به
موضوعات ممنوعه و نوشتن نظریات انتقادی تهدید میشود و مجبور به گریز از
افغانستان میگردد.
«دختروزیر»، قصهی آزادمنشی و عشق به رهاییست که در نماد گلبیگم،
دخترزیبای هزاره جان میگیرد. گلبیگم، دختر زیبا، بلندبالا و آزادهاست.
کتاب از سرنوشت فاجعهساز و رقتبرانگیز هزارهها زیر سیطرهی
امیرعبدالرحمانخان حکایت دارد. پدر گلبیگم، غلامحسینخان، وزیر قوم
هزاره است. او پیشنهاد امیر را مبنی بر گردننهادن به حکومت کابل و دادن
مالیات نمیپذیرد و با آنکه میداند که او و مردمش در عدم توانایی مقابله
با حکومت عبدالرحمانخان و سلاحهای پیشرفتهی شان، محکوم به شکست اند؛
یکجا با روسای هزاره به قیام برمیخیزند و آواره میشوند. گلبیگم با زنان
دیگر قریههای تحت ارادهی غلامحسینخان به بردهگی کشیده میشوند و با
غلوزنجیر و پایبرهنه سوی کابل برای فروش برده میشوند. پدر برای رهایی
دخترش به تلاش هایی دست میزند که نتیجه نمیدهد. گلبیگم فروخته میشود و
تا حد همآغوشی مقربان دربار پیش میرود تا بالاخره به کنیزی سرمنشی
عبدالرحمانخان که یک مسلمان هندیتباراست، درمیآید. سرمنشی مرد
پاکنفسیست و چشم هرز به کنیزان ندارد. شوربختانه منشی قربانی دسیسهی
درباریان امیر میشود که او را جاسوس انگلیس معرفی میکنند.
احتمال اسارت و اعدام منشی را از پا میاندازد. گلبیگم برای رهایی منشی
کمر همت میبندد و به او پیشنهاد میکند که یکجا با او به سرزمین هزارهها
فرار کنند تا بعدا منشی بتواند به هند بگریزد. منشی میپذیرد و به بهانهی
زیارت دربار را ترک میکند و با گلبیگم سوی سرزمین رهایی میگریزند.
گلبیگم که دختر کوهسارهای ملک هزاره است، راه را به او مینمایاند و آنها
از طریق گذرهای آشنا به حسِ آزادی میرسند. هوای کوهساران قریهی هزاره را
نفس میکشند و تازه رهایی بعد از آنهمه مصیبت و بدبختی را تجربه میکنند که
سوارانی آنها را پیدا میکنند. تعقیبکننده، آشنا بر سرزمین گلبیگم،
محمدجان هزاره است که ردای خدمت به امیرعبدالرحمانخان و خیانت به قوم را
بر تن دارد. منشی، محمدجان را زخمی میسازد اما در نهایت خاین هزاره، با
پرتاب کارد به گلوگاه گلبیگم، دختر وزیر را به قتل میرساند. محمدجان
میمیرد و منشی با آخرین وصیتِ دخت زیبای هزاره سوی هند تاخت میکند.
[]
از ورای داستان برمیآید که لیلیاس همیلتون با سرمنشیِ فرارکرده از
دربارعبدالرحمانخان در هند ملاقات داشته و کتاب را برای خوانش به او داده
و توافق او را خواستار شدهاست. اکثریت نامها در کتاب منجمله نام سرمنشی
یا القابِ درباری اند یا مستعار. نویسنده نخواسته همهچیز را آشکار کند.
خود میگوید بنابر مصلحتهایی از ذکر وقایع فراوانی دوری جستهاست.
از
امیرکابل محتاطانه و با نوعی نگاه خضوعانه به ابهت شاهی یاد میکند. او را
مرد آهنینی میداند که دلقکان و استفادهجویانی در دربار او را احاطه
کردهاند که تنها به منفعت شخصی شان میاندیشند و نه به صلاح مردم و کشور.
جنگ مردمان ساده، شجاع و آزادی دوست هزاره را گویا از زبان خود گلبیگم
شنیده و با تفاوت سطح آگاهی و درک از مسایل سیاسی، بهآن دلبستهاست. این
تهاجم را با نام جنگ امیرکابل و یا حملهی «افغانها» به مردم هزاره یاد
میکند و معلوم می شود که بین آنها تفکیک تباری و جغرافیایی قایل است. در
موارد بسیار، معلومات نویسنده کامل و بسنده نیست و دست به عمومیگویی
میزند. پنداشته میشود که در بابِ اسارت مردمان از قریههای هزاره، علل
درونی نزاع را نجسته و ورودی در سطح افواه و گفتههای دربار دارد. با نام
قریهجات هزاره و حدود جغرافی آن، آشنایی بایسته را در پیچشِ ماجراها
نمیبینیم. مثلا آنگاهیکه نیروهای فرهادخانافغان به قریهی حسینخان
وزیرهزاره یورش میبرد و اسیر میگیرد، قریهی محمدجان هزاره در فاصلهی
نهچندان دور در امنیت کامل بهسر میبرد و گویا تا اخیر قضیه امن است؛
جاجایی هم کنش رفتاری اشخاص را تعمیم منطقوی و تباری میدهد، ازآن دست است
تعمیمدهی رفتارِ خدمتگاران دربار به مردم کابل و یا واکنشِ خاصِ زنان اسیر
به تمامی زنان کشور. اما در خطوط کلی و ابراز کردار و عینیتهای حاکم در
جامعهی آنروز، کتاب از عهدهی کار بهخوبی برامدهاست.
با قصه و بحثهای
کوتاه و گذرا سر به فاجعهی سوزندهای زدهاست که در قالب بردگی و فروش،
مرگِ رهایی را تا سرحد اشک نمایان میسازد.

موسی فرکیش
|