کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          لطیفه دانش

    

 
نامه‌ای از آنسوی مرز
داستان کوتاه

 

 

لطیفه دانش محصل سال اول دانشگاه اقتصاد بوده که طالبان در های دانشگاه را بر روی او بسته‌اند. او که قبل از آن نیز مطالعه می‌کرده و گاهی داستان می‌نوشته است. بعد از باز ماندن از تحصیل نیز به مطالعه و نوشته داستان ادامه می‌دهد. او می‌گوید خودش را با کتاب و داستان نوشتن بهتر حس می‌کند و می‌تواند با ناهنجاری های روزگار بهتر کنار بیاید. او از درد و مشکلات زنان و دختران کشور می‌نویسد. و در تلاش هست صدای باشد تا بتواند اندوه و گرفتاری های زنان و دختران گیرمانده در مشکلات را بازتاب بدهد. از او یک داستان کوتاه در مجله آوای زریاب تحت عنوان «مادر» به نشر رسید که انجا نیز گوشه‌ای از بی‌پناهی و بیچارگی های زنان به تصویر کشیده شده است.  ایشور داس

 

 

 

 


من عاشق فرهاد شده بودم. دقیقاً روزی که او به رسم دختر دیدن آمده بود، من به او دلبسته بودم. آنروز فقط برای چند دقیقه توانستیم همدیگر را ببینیم، بدون اینکه حرفی بجز احوال پرسی رد وبدل کنیم. او را خبر نداشتم ولی من با آنکه نمیدانستم چگونه آدمی هست اما دلم را به او داده بودم.
آن روز او رفت و من به دور از چشم خانواده از بالاخانه به تماشای او نشستم. تا اینکه پشت کوه های بلند ناپدید شد؛ و من با دلی پر از احساس رفتم تا به کارهای خانه برسم.
روزی با مادرم پیش خانه نشسته بودیم، مادر مشغول بافتن جوراب پشمی بود و من به یاد فرهاد دستمال می‌دوختم. پدرم مصروف خرد کردن علف برای گوسفندان بود. اما به یکباره دست از کار کردن کشید و با سایه‌بان کردن دست‌هایش بر بالا چشم اش دوردست‌ها را نگرست. زود دست‌هایش را پایین کرد و لباس‌هایش را تکاند تا گرد علف‌ها را از خود دور کند. در همان حال گفت:
- اوو آیه‌یی محمد خانه مانه تو جم استه یا نه؟
مادر سرش را آهسته بلند کرد و گفت:
- آره جمه چیز کده؟
ضربان قلبم ناخوداگاه بلند رفته بود و نمی‌دانستم چرا. فقط صدایی پدرم را شنیدم که گفت:
- آته فرهاد میایه ای طرف.
آن روز بعد از گفت و گپ های زیاد و تعیین گله، بر سر من چادر انداخت و من شدم نامزد فرهاد.
از خوشی در پوستم نمی گنجیدم. با خود فکر می‌کردم فرهاد هم همینطور مشتاق هست. در مدت که ما نامزد بودیم چون رسم نبود فرهاد فقط یکبار به خانه ما آمد و ما توانستیم برای چند دقیقه باهم حرف بزنیم. فرهاد پسری قدبلند و خوش قیافه بود. خیلی آرام به نظر می‌رسید و حس می‌کردم در کنار او خوشبخت می‌شوم.

بعد از یک سال ما ازدواج کردیم. روزها پی‌هم می‌گذشت، من با آنکه دلتنگ خانواده ام بودم خیلی به رویم نمی‌آوردم. فرهاد رفتارش سرد بود. احساس می‌کردم چیزی هست که مانع اینکه با من مهربان باشد می‌شود.

در یک صبح دل‌انگیز لباس های خامک دوزی شده‌ام را پوشیدم. چادرم را جلوی آیینه درست کردم و از اتاق بیرون شدم. در وسط دالان بودم که صدای فرهاد و مادرش را شنیدم که داشت می‌گفتند:
- حالی خاتو خو آورده، ولی فکر تو بشه که نوکر خاتو نشوی. روی ندی زیاد که ده سرشانه های تو بال موشه.
- نه ازو کارا نمیتانه. ما حوصله او گپا ره ندارم، می‌زنم جان شیره سیاه مونم که هوش ده سرشی بیایه.
انگار سردم شده باشد، مثل بید به خود لرزیدم. راه رفته‌ام را برگشتم و دقیقاً بعد از آن فرهاد هر روز بد و بدتر شد. حدود دو ماه بعد من حمل گرفتم و امیدوار بودم تا بعد ازین فرهاد خوب شود. اما به هر بهانه‌ای لت و کوبم می‌کرد.
روزی برایش گفتم:
- پشت آته و آیه خو دیق شدیم، یگو روز بریم خانه آته مه.
ولی او بدون دلیل خاص دست‌هایش را لای موهایم فرو برد و سیلی محکمِ بر گونه‌ام خوابانده گفت:
- فکر نکو که حالی هر گوی بخوری گپ نمی‌زنم. اولاددار شدن چیزی نو نیسته که خود ره نازدانه سر بدی.

مدت ها گذشت، طفل مان به دنیا آمد اما طرز صحبت کردن فرهاد درست نشد. همیشه وقتی به صورتم می‌نگرست میگفت:
- دهن خور سیل کو، چیز خندیده ریی هستی؟
یا هم می‌گفت:
- رنگ خوره از پیش چشم مه گم کو برپدر تور لعنت!
با شنیدن این حرف ها بارها می‌مردم و زنده می‌شدم. اما بخاطر پسرم چاره‌ای نداشتم. همه‌ای بدبختی ها را تحمل می‌کردم و به امید این بودم که روزی فرهاد قدر من و زندگی مان را بداند. اما او خوب نشد، بلکه در یک صبح سرد خزانی به قصد ایران رهایم کرد و رفت.

سالها من برعلاوه کارهای خانه مجبور بودم به خسرم در کارهای کوه نیز کمک کنم.
در میان این سال‌های پر ملالت فقط پسرم بود که تسلایی خاطر پرآشوبم بود. با آنکه سال‌ها خبری از فرهاد نشد، اما من به امید او نشستم تا دوباره برگردد. با آنکه می‌شنیدم که زنان همسایه وقتی دور هم جمع می‌شوند حرف های ناجور در موردم می‌گویند:
- اوو فیروزه واری خاتو نشوید که شوی از دست اش مسافر ملک بیگانه شد.
دیگری می‌گفت:
- وای دیو بزنه فیروزه ره، با ای قد و قواره شیشته که مه شوی درم. بلای خور ده پس شی کده بوره خانه آته خو.
اما روزی با آنکه حرف‌های زنان همسایه در گوش‌هایم زنگ می‌زد. جلوی آیینه ایستادم و به صورت خود زُل زدم. پیرتر شده بودم. دور چشمانم کبود شده بود و صورتم زار می‌زد. سرم را کج کردم و عمیق تر به چهره‌ام نگرستم، بغضم گرفت اما صدای خسرمادرم آمد که می‌گفت:
- فیروزه بیه که خط فرهاد از ایران آمده.
وقتی این حرف را شنیدم بغضم را قورت دادم و با گام‌های تند خود را به اتاق دیگر رساندم. پاهایم سست شده بودند و گلویم می‌سوخت. کنار دیوار نشستم و خسرم شروع به خواندن نامه کرد.
- سلام به پدر و مادر مهربانم.
دعا مونم خوب باشید. من خوبم و در ایران کار می‌کنم. قرار نیست به این زودی بیایم. به فیروزه بگوید خرج اش را می‌دهم اگر هم راضی نیست برود خانه پدرش...
با شنیدن نامه بغض چندین ساله‌ام شکست و زار گریه کردم. اما بدون اینکه حرفی بزنم، با همان گونه‌های اشک‌آلود تنِ خسته‌ام را از اتاق بیرون کردم و رفتم سمت بالاخانه.


فردای آن روز تصمیم گرفتم و صبح زود روانه خانه پدرم شدم. وقتی از خانه بیرون شدم، آفتاب طلوع کرده بود و دود از بام های خانه ها بلند شده بود. با گام های تند می‌رفتم، شنگ چادرم را در دست گرفته بودم و تندتند اشک هایم را پاک می‌کردم. در وسط قریه بودم که صدای پسرم در گوش هایم پیچید:
- مادر!!
صورتم را چرخاندم و دیدم که با چشمان خواب آلود اما پر اشک به سمتم می‌دود. دوان دوان خود را در آغوشم انداخت و هر دوِ مان برای بدبختی های مان زار گریستم...

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۳    سال بست‌ودوم        ثور    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی       اول مَی  2026