|
بهار آمده ، میهن! هوا هوای تو نیست
مگر ترانهٔ گلها کنون برای تو نیست؟
همه ز شوق ، به دشت و دمن، به عیش روند
ولی در این دلِ غمخورده، نقش پای تو نیست
به خون کشیده شده باغ و دشتِ این میهن
دریغ ! کشتنِ تو نیز خونبهای تو نیست
نسیم ، مست، به هر سو، سرودِ عشق برد
مگر که نغمه ی نوروز آشنای تو نیست؟
کنار این همه همسایه ، این همه غوغا
کسی به وسعتِ غم، چون من آشنای تو نیست
بده مژده چو آیی ، بهار با ز آید
بیا، بیا که درین ورطه، دادخواه تو نیست
به باغ رفتم و دیدم که لاله می گِرید
ز قلب لاله اگر خون چکد، برای تو نیست
عالیه میوند ۱۹/۰۳/۲۰۲۶
|