|
پیش از آنکه
نامت به دیدن برسد
در من اتفاق افتاده بودی
شب
مرا
به قصههایش سپرده بود
و من
تمام شب
بدن تو را
در برگهای درخت ممنوعه
بو میکشیدم
دوباره
دوباره
از شیبِ تنت بالا میرفتم
سقوط میکردم
در عمقی از چشمهایت
که
بهجای تماشا
مرا مصرف میکردند
من جهان را نپیمودم
من
با قدمهای تو
از جهان جا ماندم
قرار بود به چه برسم؟
این پرسش بیطرفانه نیست
زخمیست
از صداهای که
هنوز بسته نشده
و
اندام تو
راهیست
که
بینیاز از رهگذر
خودش را نشان میدهد
من اما
پیادهی این مسیرم
لجوج
و
زخمخورده
حکم رفتن در دستم
شب را بیدار نگه میدارم
تا
تو
آخرین فریادی باشی
در انتهای
زندگی!
کریمه شبرنگ
|