|
بیرق
این بخش در زندگی سیاسی آقای داودزی نقطة عطفی و تا حدی تختة
خیزی برای آیندة سیاسیشان به شمار میآید. او این مأموریت را به تاریخ ۲۱
آگست سال ۲۰۰۳ آغاز کرد و در این بخش کتاب، مواردی چون بازسازی ارگ
ریاستجمهوری، تأمین روابط سیاسی رئیسجمهور کرزی با رهبران سیاسی و جهادی،
تصویب قانون اساسی جدید، ایجاد روابط سیاسی با کشورهای عربستان سعودی و
امارات متحدة عربی، سرازیر شدن پول نقد از کشور ایران و مهمتر از همه
کامیابی رئیسجمهور کرزی در انتخابات ریاستجمهوری سال ۲۰۰۴ را مینگارد.
روایتهای جالب و ارزندهای در مورد تلاشهای آقای کرزی در مدیریت
جنگسالاران نیز در این بخش نهفته است که، گرچه بیشترین آنها فاقد مآخذهای
لازم برای اثبات ادعاهای مطرحشدهاند، اما با توجه به اینکه در آن زمان
شبکههای اجتماعی چندان فعال نبودند و رسانهها نیز هنوز دوران کودکی خود
را میپیمودند، چندان دور از واقعیت به نظر نمیرسند.
من در این دوره هنوز در افغانستان نبودم و نمیتوانم صحت و سقم روایتهای
این بخش را با مشاهدة مستقیم، تأیید یا رد کنم؛ اما میتوانم از ورای صحبت
های شفاهی رئیسجمهور کرزی و کارمندان ارگ ریاستجمهوری، وضعیت ناهنجار
اداری و ساختمانهای داخل ارگ و پروژههای ناتمام سیاسی آقای داودزی،
دیدگاه خود را مطرح نمایم.
آقای داودزی در سال ۲۰۰۳ با معرفی محمد حنیف اتمر، که در آن زمان وزیر احیا
و انکشاف دهات بود، به مقام ریاست دفتر ریاستجمهوری رسید. در آن زمان، وی
در کشور سویس، در یکی از بخشهای انکشافی سازمان ملل متحد، مشغول کار بود.
چنانکه خود نیز از تعجب و غافلگیر شدنش در این مورد یاد میکند، دلیل
روشنی از اینکه هدف آقای اتمر در این زمینه چه بوده است، بیان نمیکند. در
مورد سوابق روابط سیاسی و دوستی میان این دو نفر نیز اسناد مشخصی در دست
نیست.
آقای داودزی از کسانی بوده که از آغاز جهاد در پاکستان زندگی میکرده و
آقای اتمر پس از جنگ جلالآباد به پاکستان مهاجر شده و نخستین وظیفهاش،
چنانکه دوستان نزدیکش میگفتند، در یک سازمان غیرانتفاعی به نام Norwegian
Church بوده است. به هر حال، آقای داودزی از خاطرات و شناسایی قبلی با
رئیسجمهور کرزی نیز یاد میکند که متأسفانه من نتوانستم این موضوع را
ردیابی کنم.
در ماه جولای ۲۰۰۵، درست پس از تقرر آقای داودزی به حیث سفیر افغانستان در
کشور ایران، آقای جاوید لودین بهجای ایشان و به حیث رئیس دفتر مقام
ریاستجمهوری مقرر گردید. من نیز بنا بر درخواست آقای لودین، در همان ماه
به حیث معاون ریاست دفتر مقام ریاستجمهوری تعیین شدم.
در آن زمان، کمکم اخبار سازماندهی دوبارة طالبان در قریههایی از
ولایتهای هممرز با پاکستان به گوش میرسید و بهتدریج در گزارشهای
استخباراتی روزانه متوجه میشدیم که اوضاع امنیتی رو به وخامت است. آقای
داودزی تا آن زمان توانسته بود کم و بیش روابط رهبران جهادی و سیاسی را با
آقای کرزی بهبود بخشد و در انتخابات نخست ریاستجمهوری، به حیث شخص مورد
اعتماد او، در معاملات محرمانة انتخاباتی و سیاسی، از جانب وی نمایندگی
کند.
موردی که آقای داودزی در کتابش ذکر نکرده و من در دورة کاری خود اسناد و
آگاهیهایی در آن رابطه بهدست آوردم، ایجاد روابط و مکالمات میان گلبدین
حکمتیار و آقای کرزی است. دلیل اینکه آقای داودزی در کتاب خود به این
موضوع هیچ اشارهای نکرده است را نمیدانم، اما در زمان حضورش در ارگ، میان
سال های 2003 تا 2005، ایشان از طریق یک شخص رابط، نوارهای صوتی ضبطشده
میان آقای کرزی و گلبدین حکمتیار را رد و بدل میکرده است.
گلبدین در آن زمان در مکان نامعلومی زندگی میکرد و همزمان مورد تعقیب
نیرو های امریکایی بود. آقای داودزی بنا بر خوف از امریکاییها یا هر دلیل
دیگر، نوارهای صوتیای را که از گلبدین دریافت میکرد، در خانة یکی از
همکارانش پنهان کرده بود. من به این نوارها دسترسی پیدا کرده و چندین بار
به آنها گوش داده بودم.
در این نوارها، گلبدین با لحنی ملتمسانه از آقای کرزی درخواست میکرد که
معاملهای میان او و امریکاییها فراهم شود و در یک تعامل سیاسی گسترده، با
اعطای نقش وسیع به حزب اسلامی و تقرر اشخاص پشتونتبار بیشتر در پستهای
مهم دولتی، او را وارد کارزار سیاسی افغانستان سازد. او بارها از آیندة
تعامل با جمعیت اسلامی افغانستان، بهویژه بازماندهها و همسنگران احمدشاه
مسعود، به آقای کرزی هشدار داده و در مواردی از نقش آقای داودزی نیز ابراز
سپاسگزاری کرده بود.
آقای داودزی در مورد نخستین ملاقاتش با آقای کرزی پس از رسیدن به کابل چنین
مینویسد:
«بعد از صحبت با آقای کرزی، از من خواست تا با او به صرف طعام بروم. هنگامی
که در کنارش قدم میزدم، به ویرانیهای اطراف ارگ نگاه کردم و با خود تعهد
کردم تا ارگ را بازسازی کنم.»
هنگام تقررم به حیث معاون ریاست دفتر—که پس از رفتن آقای داودزی به تهران
بود—مسئولیتهای اداری و بازسازی، در حکمی به امضای رئیسجمهور، به من
سپرده شد. در آن زمان، گزارشی از وضعیت اداری و نیازهای بازسازی ارگ
ریاستجمهوری تهیه کردم که برای ملاحظة مقام ریاستجمهوری و ریاست دفتر
ارائه شد.
این گزارش حاوی تمامی نیازهای بازسازی، مرمت قصرها، ایجاد ساختمان و دفاتر
برای کارمندان و سیستمهای اداری و تخنیکی بود. در این گزارش پیشنهاد شده
بود تا برای بازسازی ساختمانی، اداری و ایجاد ظرفیتهای مؤثر کاری در ریاست
دفتر، پروژههای زیر منظور گردد:
۱. تطبیق سیستم اصلاحات منابع بشری (PRR)
۲. طرح و تطبیق برنامة SCOG با همکاری UNDP
۳. تدوین ماسترپلان ارگ
۴. تدوین، تأمین مالی و تطبیق پروژة مدیریت فاضلاب ارگ ریاستجمهوری
۵. طرح و تطبیق پروژة ساختمان دفتر مقام ریاستجمهوری، در دو بخش داخل
محوطة ارگ و ساختمان قرارگاه نظامی نیمهکاره
۶. طرح و تأمین مالی پروژة میدان تشریفات
۷. طرح و تأمین مالی پروژة سنگفرش جادههای داخل ارگ
۸. طرح و تأمین مالی و تطبیق پروژة مرمت قصر سلامخانه
۹. طرح و تأمین مالی پروژة مرمت قصر دلکشا
۱۰. طرح و تأمین مالی اعمار قصر چنار (با همکاری کشور چین)
۱۱. پروژة اعمار دیوار احاطة ارگ
۱۲. پروژة اعمار برجهای مراقبت و تبدیل آنها به موزیم اسناد و تحایف
ریاستجمهوری
۱۳. طرح سیستم مرکزی آبرسانی
۱۴. طرح سیستم مرکزی برقرسانی
۱۵. طرح سیستم مرکزی مدیریت سرسبزی و آبرسانی
این برنامهها—بهاستثنای برنامة SCOG—از طریق بودجة مرکزی ریاست دفتر و
بودجة مرکزی دولت تأمین شد. سند نهایی بودجة سالهای ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶ نیز
نشاندهندة این پروژهها در بخش پروژههای انکشافی است.
خوشبختانه، بیشتر این پروژهها در مدت محدودی که من در آن دفتر بودم، تطبیق
یا آغاز گردید. باقیماندة پروژهها توسط آقای قهار حیدری که بعد از من و
آقای همایون رسا، به این وظیفه گماشته شد، تطبیق شد.
متأسفانه پس از این پروژهها، کار اساسی دیگری در ارگ ریاستجمهوری طرح یا
تطبیق نشد. تنها پروژهای که در دورة زمامداری داکتر غنی احمدزی بهصورت
تخصصی و با معیار مناسب اجرا گردید، برنامة احیا و نگهداری اسناد آرشیف ارگ
ریاستجمهوری بود.
موضوع دیگری در محور بحث این بخش، پول نقد کمکی کشور ایران به دفتر
ریاستجمهوری و توزیع آن به اشخاص مختلف، بهمنظور کمک یا جلب حمایت سیاسی
آنها است.
آقای داودزی در ماه اپریل سال ۲۰۰۵، پس از تقرر به حیث سفیر افغانستان، به
ایران رفت و من در جولای همان سال به معاونت ریاست دفتر رسیدم. نخستین
ملاقاتهای من با کارمندان ریاست دفتر، شنیدن شکایات و آه و اندوه آنان از
پرداخت نشدن معاشات امتیازیشان بود.
در ابتدا تصور کردم که حکومت معاشات را نپرداخته است و موضوع را با ریاست
مالی در میان گذاشتم. رئیس مالی توضیح داد که آقای داودزی، بنا بر هدایت
رئیسجمهور، ماهانه مبالغ متفاوتی را بهنام معاش امتیازی از پول نقدی که
ایران به دفتر رئیسجمهور کمک میکرد، به کارمندان ریاست دفتر، پرداخت
مینمود.
در این مورد با آقای جاوید لودین صحبت کردم. او از قطع کمکها به دلایل
مختلف و اینکه ایرانیها در دیداری با رئیسجمهور اظهار داشتهاند که در
نحوة مصرف این وجوه، ملاحظاتی دارند و تا زمانی که یک میکانیزم شفاف ایجاد
نشود، از سرگیری این کمکها ممکن نیست، یاد کرد. همچنین اطمینان داد که هیچ
مبلغی در صندوق باقی نمانده تا به کسی پرداخت شود.
(آقای داودزی در کتاب خود زیر عنوان «پول نقد از ایران» مینویسد: «آقای
سید طیب جواد هنگام واگذاری دفتر ریاستجمهوری، مبلغ پنجصد هزار دالر از
وجوه دریافتی از ایرانیها را به من تسلیم کرد و ایرانیها در دو سال آینده
تا سه میلیون یوروی دیگر نیز به ریاست دفتر پرداختند.»)
در همان جلسه، آقای لودین فهرست مفصلی را که شامل نامهای رهبران جهادی،
رهبران احزاب، وزرا، معینها، رؤسای ادارات و حتی باغبانهای ارگ بود—که
ماهانه مبالغ متفاوتی دریافت میکردند—همراه با تعدادی از رسیدهای امضاشده
به من سپرد.
من اسناد و رسیدها را بررسی کرده و گزارشی از پرداختها تهیه نمودم و در
جلسة بعدی که با رئیسجمهور داشتم - و آقای لودین نیز حضور داشت-به ایشان
ارائه کردم. رئیسجمهور با بیمیلی به فهرست و گزارش نگاه کرد و در پایان
جلسه گفت: «حالا که داودزی نیست، شاید ایرانیها دوباره کمکهایشان را از
سر گیرند.»
من با اصرار، در مورد تأدیة حقوق کارمندان ریاست دفتر درخواست هدایت کردم و
توضیح دادم که چون این کارمندان هنوز تحت پروسة اصلاحات در کمیسیون اصلاحات
اداری قرار نگرفتهاند، معاشاتشان بسیار اندک است و کفاف معیشت
خانوادههایشان را نمیکند.
در این میان، مثالی نیز ذکر کردم و گفتم که آقای څمکنی—که خود را شاعر
دربار مینامد—در هجو آقای داودزی شعری سروده و از نبود معاشات شکایت کرده
است. (آقای حمکنی چند سال بعد درگذشت و دیگر کسی شاعر دربار نشد.)
رئیسجمهور به آقای لودین هدایت داد تا با وزیر مالیه صحبت کند و در صورت
امکان، راهی برای پرداخت حقوق امتیازی کارمندان پیدا شود.
پس از صحبتهای آقای لودین با آقای احدی، وزیر مالیه وقت، و پیگیری من با
آقای اکلیل حکیمی—که در آن زمان مشاور ارشد کمیسیون اصلاحات اداری بود—با
تعهد اینکه در سه ماه آینده کارمندان ریاست دفتر تحت پروسة ریفورم قرار
گیرند، معاشات امتیازی سهماهة آنان پرداخت شد.
کمکهای نقدی ایران پس از دو ماه، یعنی در ماه نومبر سال ۲۰۰۵، از سر گرفته
شد و بار دیگر ریاست دفتر به صرافی غیر رسمی برای پرداخت معاشات و کمکهای
نقدی به افراد مختلف تبدیل گردید؛ موضوعی که آقای داودزی در پایان کتاب
خود، آن را یکی از دو اشتباه بزرگ زندگی سیاسیاش عنوان کرده است.
دروازه ۱۸
این بخش از کتاب آقای داودزی را، گزارشی از دورة کاری اش به حیث
سفیر افغانستان در کشور ایران، احتوا میکند و همچنین ایشان به معرفی اهداف
دولت ایران در افغانستان پرداخته اند، اما در مورد ارزیابی، نقد و بررسی
این اهداف—اینکه تا چه اندازه موفق بودهاند و یا با چه وسایلی تعقیب و
تطبیق میشدند—چیزی نگاشته نشده است.
به روایت آقای داودزی، دولت ایران چهار هدف سیاسی را در افغانستان دنبال
میکرد:
۱. پشتیبانی از فارسیزبانها و گسترش زبان فارسی
۲. حمایت از شیعیان
۳. جاری شدن بیشتر آبهای افغانستان به ایران
۴. دسترسی به معادن افغانستان، بهویژه معدن آهن سنگان در هرات
من با این تقسیمبندی موافق نیستم، زیرا دولت ایران اهداف کلانتر و فراتر
از افغانستان را نیز در کشور ما دنبال میکرد و برنامه های استخباراتی
بزرگی در ولایت های مختلف داشت. از آنجا که آقای داودزی مدارک مشهودی در
زمینة این تقسیمبندی ارائه نکرده و برای این چهار بخش نیز توضیحات و
ارقامی ننگاشته است، نمیتوانم بیشتر در مورد این بخش بنگارم.
تنها در این مورد که چرا ایرانیها در گام نخست با فارسیزبانهای غیرشیعه
برنامههای وسیعی داشتند و سپس از میان شیعیان برای تطبیق برنامههای خود
نیرو جذب میکردند، موافقم؛ اما این بحث نیازمند تحقیق بیشتر و ارائة اسناد
و مدارکی است که متأسفانه اکنون به آنها دسترسی ندارم.
آقای داودزی دلیل گماشته شدن خود به حیث سفیر افغانستان در ایران را از
زبان رئیسجمهور کرزی چنین نقل میکند:
«آقای کرزی در یک صحبت خصوصی به من گفت که میخواهم یک پشتون به حیث سفیر
به ایران برود تا این رسم شکسته شود.»
او در نخستین روز کاری اش در تهران، به بررسی ترکیب قومی کارمندان پرداخته
و فیصدی مشارکت قوم پشتون را تدوین میکند. ایشان مینویسند:
«در سفارت به تعداد پنجاه نفر کارمند وجود داشت که در میان آنها تنها یک
نفر پشتون بود و آن هم اتشة وزارت امور مهاجرین. من عاجل با داکتر عبدالله،
وزیر خارجه، تماس گرفتم و گفتم چند نفر پشتون را بفرستد.»
این اظهارات آقای داودزی به حیث سفیر افغانستان در کشور ایران خیلی چالش
برانگیز است؛ زیرا اگر سفیر نمایندة یک کشور باشد، باید معیارهایی چون
شایستهسالاری، تجربه، تخصص، تعهد و دفاع از منافع ملی—و در نهایت، عدم
وابستگی استخباراتی به کشور میزبان—را در نظر بگیرد، نه اینکه تمرکز بر
تعداد یک قوم خاص داشته باشد. آقای داودزی حتی در میان همان پنجاه نفر،
ترکیب سایر اقوام افغانستان را ذکر نکرده و یا شاید به آن توجهی نکرده است
که از دیگر اقوام بجز قوم تاجیک، چند نفر دیپلومات و در چه سطحی ایفای
وظیفه مینمودند. آقای داودزی در بخش های دیگر کتابش نیز، پرچم دفاع از
مشارکت پشتون ها را برافراشته، چنانچه در روایت شکل گیری اردوی ملی
افغانستان، با طعنهای نیشداری بالای رییس جمهور کرزی، چنین مینگارد:
«چهارمین تصمیمی که شورای امنیت ملی افغانستان (NSC) باید میگرفت، توافق
بر سر فهرستی از ۲۱ جنرالِ ارتش پیشاطالبان بود تا بنیان رهبری ارتش ملی
افغانستان (ANA) را تشکیل دهند. پس از بحثهای طولانی که در سه نشست پیاپی
NSC ادامه یافت، این فهرست تقریباً نهایی شد. بیشتر جنرالهای شامل در این
فهرست، افسران آموزشدیده در شوروی سابق بودند که در چارچوب ائتلاف شمال
علیه طالبان جنگیده بودند. برخی از آنها، به رهبری بسمالله خان محمدی،
آموزش نظامی رسمی نداشتند، اما بهدلیل جنگیدن علیه اتحاد جماهیر شوروی و
سپس طالبان، رتبه گرفته بودند.
رئیسجمهور حامد کرزی پرسید آیا کسی نظری دربارة این فهرست دارد یا نه. من
دست بلند کردم و نگرانیهای خود را از نظر انحصارگرایی و عدم توازن قومی
مطرح کردم. گفتم که در میان ۲۱ جنرال فقط یک پشتون (گلزرک ځدراڼ) وجود
دارد که سنش بالا و از نظر جسمی ضعیف است. همچنین اشاره کردم که او عضو حزب
جمعیت اسلامی است و گفتم: «آقای رئیسجمهور، شما میدانید که پاکستانیها
تبلیغ میکنند پشتونها در حال به حاشیه رانده شدن هستند. پیش از آنکه
جملهام را تمام کنم، یکی از رهبران ائتلاف شمال با لحنی بسیار تند وارد
صحبت شد و به گفتههای من اعتراض کرد. کرزی با لحنی عذرخواهانه تلاش کرد
توضیح بدهد، اما دیگر رهبران ائتلاف شمال که عضو NSC بودند نیز واکنش نشان
دادند.»
و یا در مورد حقوق اقوام دیگر، به ویژه هزاره ها، چنین دیدگاهی دارد:
«سهم شیعیان در بیوروکراسی، ارتش و ساختار دیپلماتیک کشور فراتر از نسبت
قومی/مذهبی آنها بود. بیشتر رهبران پشتون و تاجیک، حامد کرزی را متهم
میکردند که بیش از حد به هزارهها/شیعیان امتیاز داده است.»
بیرق
آقای داودزی در اوایل سال ۲۰۰۷ میلادی دوباره به کابل بازگشت و
بار دیگر به حیث رئیس دفتر مقام ریاستجمهوری گماشته شد. در آن زمان، برای
مدتی کوتاه، من سرپرست ریاست دفتر بودم. رئیسجمهور، پیش از معرفی آقای
داودزی، هنگام صرف ناشتا، تصمیم خود را با من در میان گذاشت و در عین حال
تأکید کرد که در وظیفه باقی بمانم و از حمایت کامل وی برخوردار خواهم بود.
در عصر همان روز، به خانة آقای داودزی در قلعة جواد خوشحالخان رفتم و
گزارش کامل پروژهها و امور دفتر را به او تسلیم کردم. در همانجا به او
گفتم که من دو سال در این دفتر کار کردهام و خستهام، و برای کسی که
بهعنوان رئیس دفتر تعیین میشود، بهتر است معاون خود را به انتخاب خودش
تعیین کند.
آقای داودزی—در حالیکه خود را در پتوی زمستانی پیچانده بود و تنها چهرهاش
نمایان بود—با اصرار گفت که رئیسجمهور چندین بار تأکید کرده که من باید در
سمت خود باقی بمانم.
با این حال، روابط ما خیلی زود به سردی گرایید و من در ماه اپریل سال ۲۰۰۷
استعفای خود را به مقام ریاستجمهوری نوشتم و حتی پیش از منظوری آن، از
دفتر ریاستجمهوری کنار رفتم.
آقای داودزی در این بخش از کتاب، نکات جالبی از اوج کشمکشهای سیاسی میان
رئیسجمهور کرزی و ایالات متحدة امریکا ارائه میکند. او دلایل بازگشت
دوبارة خود به ارگ را بیشتر ناتوانی آقای لودین در برقراری مناسبات سیاسی
میان آقای کرزی و رهبران جهادی عنوان کرده و چنین وانمود میکند که در این
زمینه نسبت به آقای لودین مهارت بیشتری داشته است.
آقای داودزی در مورد نارضایتی رئیسجمهور از آقای لودین، به مفقود شدن پول
در سفر انگلستان اشاره کرده و شرحی ارائه میکند که گویا مبلغ دوصد و هفتاد
هزار دالر امریکایی توسط منسوبین ریاست محافظت ریاستجمهوری از نزد آقای
لودین ربوده شده بود.
از آنجا که من شرح کاملی از این موضوع دارم و هنوز هم اسناد و مدارک کافی
نزد من موجود است، برای روشن شدن این قضیه، روایت کامل این حادثه را بیان
میکنم:
در سال ۲۰۰۶، هیئت بزرگی از وزرا، رهبران سیاسی، اعضای جامعة مدنی و
کارمندان دولت به ریاست آقای کرزی در کنفرانس لندن برای کمک به بازسازی
افغانستان شرکت کردند. مصارف اینگونه سفرها معمولاً بهصورت نقدی و
پیشپرداخت، به امر رئیس یا معاون ریاست دفتر، از ریاست مالی به ریاست
تشریفات پرداخت میشد و ریاست تشریفات پس از سفر، گزارش هزینهها را همراه
با رسیدها—و در برخی موارد صرفاً با ذکر پرداخت نقدی—دوباره به ریاست مالی
ارائه میکرد. در این میان، رئیس دفتر یا سایر کارمندان دولت نقشی در
پرداخت مستقیم نداشتند.
پیش از این سفر، آقای لودین در جلسهای با رئیسجمهور، پیشنهاد کرد که حساب
بانکی به نام ریاست دفتر در یکی از بانکهای خارجی دارای نمایندگی در کابل،
افتتاح شود تا برای مصارف سفر از کارت بانکی استفاده گردد. هدف او این بود
که در شرایط جدید، استفاده از پول نقد کاهش یافته و پرداختهای بانکی زمینة
فساد و سوءاستفاده را نیز محدود میسازد.
رئیسجمهور با این پیشنهاد موافقت کرد و به من وظیفه داد تا ظرف دو روز طرح
آن را تهیه کنم. من بعد از بررسی توانایی های بانک های که در افغانستان
نمایندهگی داشتند، بانک Standard Chartered را پیشنهاد دادم و در دیدار با
رئیس نمایندگی بانک، بر این توافق رسیدیم که رئیس دفتر، مشاور امنیت ملی و
معاون ریاست دفتر، به وجوه مالی در هر نقطة جهان دسترسی داشته باشند. این
طرح مورد تأیید رئیسجمهور قرار گرفت و حساب در همان بانک افتتاح شد.
چند روز پیش از سفر، آقای ولی منور، رئیس تشریفات ریاستجمهوری، به دفتر من
آمد و از این تصمیم ابراز نارضایتی کرد. دلیل او این بود که رئیسجمهور
نیاز دارد تا مقداری پول نقد برای پرداخت انعام، بخششی (TIP) به کارمندان
هوتل، تشریفات و ریاست محافظت در اختیار داشته باشد.
من توضیح دادم که چون در هر سفر یکی از مسئولان ارشد دفتر حضور دارد، نیازی
نیست کارمندان پول نقد حمل کنند و در صورت لزوم، میتوان از طریق بانک مبلغ
مورد نیاز را تأمین و در اختیار ریاست تشریفات قرار داد.
آقای منور همچنین از نحوة برخورد آقای لودین با ریاست تشریفات و تنظیم
ملاقاتهای رئیسجمهور ابراز نارضایتی کرد و در پایان گفت که این موضوع را
با رئیسجمهور در میان خواهد گذاشت.
در همین روز ها، آقای لودین برای بهبود امور کاری در ریاست دفتر، ریاست
برنامههای رئیسجمهور را در تشکیل این نهاد افزود. نخستین رئیس این بخش،
آقای ارشاد احمدی بود که فردی توانا و مسلط بر زبان انگلیسی بود. در این
نهاد، برای نخستینبار آقای عبدالکریم خرم، داود مرادیان و نجیبالله منلی
نیز استخدام شدند. هدف از ایجاد این ساختار، مدیریت هدفمند زمان کاری
رئیسجمهور، تحقیق و ارائة یادداشتها و نکات پرمحتوا، پیش از ملاقاتهای
رئیسجمهوری و نگارش سخنرانیها و پیامهای مقام ریاستجمهوری بود - در این
ساختار—و یا هیچ ساختار دیگر ریاست دفتر—چنانکه آقای داودزی در کتابش
نگاشته، هیچ شهروند خارجی استخدام نشده بود. تنها چند مشاور خارجی در
برنامههای ظرفیتسازی کار میکردند که در داخل ارگ ریاستجمهوری دفتر
نداشتند -.
متأسفانه روابط آقای لودین و آقای منور روزبهروز بدتر شد. آقای منور ایجاد
ریاست برنامهها را تهدیدی برای بقای ریاست تشریفات میدانست. آقای لودین
میخواست کنترول مدیریت زمان کاری رئیسجمهور را به ریاست برنامهها منتقل
کند و به همین منظور، روزی به دفتر آقای منور رفته و فایلهای مدیریت
ملاقاتهای رئیسجمهور را از کمپیوترهای آنان حذف کرده بود. در مقابل، آقای
ولی منور به دفتر آقای لودین رفته و با مشت و لگد به او حمله کرده بود.
رئیسجمهور هر دو را به دفتر خود احضار کرد و برایشان اخطاریه صادر نمود،
اما از سیمای او برمیآمد که چندان طرفدار نظم اداری و مدیریت زمان نیز
نیست.
در سفر لندن، هیئت افغانستان در هوتل مشهور Claridge’s اقامت داشت. در
جریان سفر، آقای منور نزد رئیسجمهور رفته و درخواست شصت هزار دالر بهصورت
نقدی برای پرداخت به کارمندان هوتل، تشریفات و مطبوعات میکند. رئیسجمهور
به آقای لودین هدایت میدهد تا مبلغ مذکور را از بانک دریافت کرده و به
آقای منور بپردازد.
اصل ماجرا از اینجا آغاز میشود که یک روز بعد، آقای منور دوباره نزد
رئیسجمهور رفته و شکایت میکند که آقای لودین پول را به او نداده و در
پرداخت برخی مصارف با مشکل مواجه است. رئیسجمهور آقای لودین را احضار
میکند و او در حضور تعدادی از کارمندان میگوید که روز قبل، پول را به
آقای منور و آقای جواد—از کارمندان و خویشاوندان آقای منور—تحویل داده است.
در پی این موضوع، مشاجره بالا میگیرد و در نهایت، رئیسجمهور از آقای
لودین میخواهد که مبلغ شصت هزار دالر دیگر را از بانک برداشت کرده و در
حضور یک هیئت به آقای منور تحویل دهد.
پس از بازگشت هیئت به کابل، رئیسجمهور مرا به دفتر خود احضار کرد و هدایت
داد تا تمام اسناد و مدارک را بررسی کنم و مشخص سازم که پول در چه زمانی از
حساب برداشت شده و آیا ادعای آقای لودین با اسناد بانکی و رسیدها مطابقت
دارد یا خیر.
من اسناد را بررسی و از آنها کاپی تهیه کردم. همچنین از آقای لودین پرسیدم
که پول را چه زمانی، در چه شرایطی و در کجا به آقای منور تحویل داده است.
تمامی اسناد، زمانها و جزئیات با ادعای آقای لودین مطابقت داشت، اما آقای
منور همچنان دریافت پول را انکار میکرد.
از مدیر امنیت ارگ ریاستجمهوری درخواست کردم تا آقای جواد را مورد بازجویی
قرار دهد تا روشن شود که آیا پول واقعاً به آقای منور تحویل داده شده یا
خیر؛ اما متأسفانه ظرفیت چنین بررسیهایی در مدیریت امنیتی ارگ، که مربوط
به ریاست دهم تامین امنیت رجال برجسته میشد، وجود نداشت.
در نهایت، گزارش خود را به رئیسجمهور ارائه کردم، اما او از نتیجهگیری من
چندان خشنود نبود و به من هدایت داد تا فردا به لندن سفر کنم و بهصورت
محرمانه، به هوتل محل اقامت مراجعه کرده و تصاویر دوربینهای امنیتی را
بررسی نمایم.
روز بعد به لندن سفر کردم و با کمک یکی از دیپلماتهای سفارت، به هوتل
Claridge’s رفتم. پس از طی مراحل دشوار و امضای چندین سند رفع مسئولیت،
توانستم تصاویر دوربینهای امنیتی را مشاهده کنم. در تصاویر مشخص بود که
آقای لودین یک کیسة سیاه را به آقای منور تحویل میدهد و آقای جواد نیز در
همان محل حضور دارد.
پس از بازگشت، گزارش خود را به رئیسجمهور ارائه کردم. او سپس، از آقای
لودین پوزش خواست و به داکتر سپنتا هدایت داد تا ولی منور را جایی به حیث
سفیر بگمارد. البته انفکاک آقای منور باعث رنجیدن مامایش، آقای خلیلزاد
میشد. رئیسجمهور مبلغ شصت هزار دالر را از پول کمک ایران به ریاست مالی
پرداخت کرد و قضیه خاتمه یافت. آقای منور از ریاست تشریفات عزل و در کشور
قطر به حیث سفیر رفت و آقای لودین بعد از جند ماهی دیگر، بعد از اختلافات
بیشتر با رییس جمهور کرزی، از وظیفه استعفا داد و رییس جمهور او را به حیث
سفیر در کشور ناروی گماشت.
مطابق یادداشتها و حافظة من—که در آن زمان یکی از مجریان امور
بودم—درخواست استاد سیاف، ملاقاتهای شبانه در منزل آقای رحیم وردک، حنیف
اتمر و جاوید لودین، و همچنان ماجرای مفقود شدن پول در سفر انگلستان،
آنگونه که در این بخش کتاب آمده، نقش اصلی در تصمیم گماشتن مجدد آقای
داودزی به حیث رئیس دفتر نداشت.
رئیسجمهور کرزی در سال ۲۰۰۶، در چندین نشست خصوصی، از آمادگی خود برای
کاندید شدن مجدد در انتخابات ریاستجمهوری سخن گفته بود و از اوایل ۲۰۰۷ به
برنامهریزی، مهرهگذاری و تأمین منابع مالی برای کمپاین انتخاباتی پرداخت.
او در این راستا تغییرات گستردهای در ساختار دولت ایجاد کرده و نهادهای
جدیدی را نیز به همین منظور تأسیس نمود.
او از دو سال پیش، روی تعیین افراد کار کرد و در دیدارهای خصوصی، هدایتهای
لازم را برای آمادگی کمپین، صادر میکرد. کمپاین او بهگونهای طراحی شده
بود که تصمیمگیری نهایی تنها در اختیار خودش باشد. در ظاهر، حاجی دینمحمد
رئیس کمپین بود، اما روابط مردمی را آقای جیلانی پوپل پیش میبرد و روابط
با رهبران جهادی و قوماندانان پیشین را آقای داودزی تنظیم میکرد.
درآن زمان من به عنوان معین پالیسی ادارة مستقل ارگان های محلی کار میکردم
و روزی از آقای پوپل پرسیدم که چرا این مسئولیت هایی کمپین که آقای داودزی
به عهده دارند را نیز خود بر عهده نگرفتند؟ او پاسخ داد که رهبران جهادی
مانند مردم عادی نیستند که حمایتشان با پول، غذا یا وعدههای ساده بهدست
آید؛ آنان هم پول میگیرند و هم سند امضا میکنند. به گفتة او، رئیسجمهور
آقای داودزی را به همین منظور آورده و او اسناد تقرری یک منصب را به بیش از
بیست نفر امضا کرده بود. پیشبینی آقای پوپل این بود که پس از انتخابات،
آقای داودزی بهزودی بهعنوان سفیر به کشوری فرستاده خواهد شد تا از فشار
مطالبات رهایی یابد.
سرانجام انتخابات برگزار شد و نتیجة آن بر همگان روشن است. آقای داودزی در
کتاب خود به برخی از جلسات داخل ارگ اشاره کرده، اما از دو شخصی که در آن
مقطع نقش تعیینکننده در بازگشت آقای کرزی به قدرت داشتند، نامی نمیبرد.
تنها بهصورت گذرا از زندهیاد داکتر لودین و داکتر نجفی یاد کرده است.
در واقع، تلاشهای شبانهروزی آقای جیلانی پوپل در جریان کمپاین و ایستادگی
داکتر داود علی نجفی نقش اساسی در موفقیت آقای کرزی داشت. آقای پوپل با
استفاده از منابع و شبکههای ارتباطی خود، کمپاین گستردهای را به پیش برد
و توانست بخشی از افکار عمومی را به ادامة دورة ریاستجمهوری قانع سازد.
داکتر نجفی نیز با وجود فشارها، وعدههای سنگین و خطرات امنیتی، در حمایت
از آقای کرزی ایستادگی کرد.
زیر بیرق:
در ماه مارچ سال ۲۰۱۱، من مسئول ادارة ارگانهای محلی بودم.
روزهای شنبه، طبق معمول، جلسات امنیتی در ارگ ریاستجمهوری برگزار میشد و
در آن، نمایندگان نهادهای مختلف افغانستان، فرمانده عمومی نیروهای ائتلاف،
سفیر ایالات متحده، نمایندة ملکی ناتو و شماری از نمایندگان استخبارات
کشورهای غربی شرکت میکردند.
در یکی از این جلسات، متوجه شدیم که آقای عبدالکریم خرم و آقای داودزی در
دهلیز قصر گلخانه منتظر ملاقات رئیسجمهور هستند. پیش از ورود رئیسجمهور،
معمولاً فرصتی برای گفتوگوهای غیررسمی میان همکاران فراهم میشد.
در همان روز، پس از دیدن این دو نفر، از یکی از اعضای شورای امنیت پرسیدم
که چرا آقای خرم نیز همراه آقای داودزی آمده است. او پاسخ داد که آقای
داودزی در تلاش است تا آقای خرم را بهعنوان رئیس دفتر معرفی کند. من با
تعجب پرسیدم که این موضوع چه ارتباطی به آقای داودزی دارد؟
آن همکار—که نمیخواهد نامش ذکر شود—گفت: «آقای داودزی میخواهد به
خارجیها نشان دهد که از او کرده کسی دشمنتر برای حضور آن ها هم پیدا
میشود».
در این بخش کتاب، آقای داودزی در مورد گماشته شدنش به حیث سفیر افغانستان
در پاکستان پرداخته است. اما این بار ارقامی از تعداد پشتونها یا دیگر
اقوام در سفارت ارائه نمیکند و بیشتر بر روابط قبلیاش با آقای زرداری و
ملاقاتهایش با رهبران سیاسی پاکستان تمرکز دارد. در این بخش، آقای داودزی
برخلاف دور نخست سفارتش در ایران، چندان جدی گرفته نشده و خودش نیز
مینویسد که نتوانسته است تصورات اشتباهآمیز و پروپاگندهای ساختاری در
مورد افغانستان را تغییر دهد و یا حتی در بهبود روابط، مؤثر واقع شود.
آقای داودزی در این بخش، روایت کاملی از چگونگی شهادت استاد برهانالدین
ربانی ارائه میکند که برای نسل امروز و فردا، و نیز برای فهم اینکه استاد
ربانی چگونه به شهادت رسید، جالب و قابل تأمل است. همچنان در این بخش، آقای
داودزی بهصراحت در مورد زدوبندهای سیاسی و استخباراتی داخل پاکستان
مینویسد و اینکه تلاشهای صلح چگونه سبوتاژ شده و نیروهای پاکستانی در
این روند، حتی از ترور رهبران خود و یا رهبران کشورهای دیگر نیز امتناع
نمیکنند.
روایت چگونگی لغو سفر آقای گیلانی، صدراعظم پاکستان، توسط آقای لودین که در
آن زمان معین سیاسی وزارت خارجه بود، در مشورت با آقای سپنتا، نداشتن آگاهی
قبلی وزیر خارجه، آقای زلمی رسول، از این اقدام، بیادب خواندن داکتر سپنتا
توسط آقای داودزی، و نیز اینکه در بخش دیگری از کتاب، آقای داودزی به شوخی
ادعا میکند که داکتر سپنتا جاسوس پاکستان بود، ترک جلسه و لگد زدن به چوکی
توسط داکتر سپنتا، و میانجیگری مرحوم مارشال فهیم میان داکتر سپنتا، آقای
لودین و رئیسجمهور، همه از ماجراهای دلچسپ این بخش کتاباند که توسط آقای
داودزی با حوصله و نثری روایتی و شیرین نگاشته شدهاند.
گــــــــــلخانه
|