|
چکیده
مخفی بدخشی یکی از شاعرانی است که بر شعر او بیشتر توصیفی و رمانتیک
پرداخته اند تا انتقادی و اکادمیک. او پردهنشین، انسان باورمند و
ایمانداری بودکه تا دم مرگ چنان زیست. با آنکه از خانوادهی سیاسی بود،
دمی از سیاست که هیچ، حتا بر آنچه بر او از سوی حاکمان خودکامه و ستمگر
رفته بود، اعتراضی نکرد و سخنی نگفت. سرودههایش را که میخوانی، میپنداری
کسی این سرودههارا گفته باشدکه بر او هیچ ستمِ در زندگیاش نرفته باشد.
گاهی از جور روزگار بهگونهی کلی مینالد و از تنهاییاش میگوید؛ گاه
رشوهخواران را سرزنش میکند و شاه و خانوادهی اورا میستاید. شعر او
تغزلی است و رگههای از سنت عرفانی را در خودش دارد. بهپیروی از شاعران
بزرگ پارسی زهد و ریارا نکوهش میکند و بسیار کم از احوال خودش سخن
میگوید. زبان شعر او همان زبان و منشهای مردانه را دارد و حتا معشوقاش
را با همان زبان و ابزارواژههای مردانه میستاید. اگر سرودههایش
بهزبانهای دیگر برگردان شود، شاید بپندارندکه او همجنسباز بودهباشد.
سوز تلخی در شعرهای او دیده میشودکه شاید بهدلیل رنجِ آوارگی و ستمی
باشد که بر او رفتهاست و اینگونه خودش را نمایان کرده است.
درآمد
شاه بیگم
سیده مخفی بدخشی از بانوشاعرانیاست که زندگیاش با سیاست و تبعات آن
آمیخته شده بود؛ از آنرو رنج آوارگی و بیسرنوشتی را زیاد کشید. همهی
جوانیاش را در آوارگی و دور از بستر مردمی و خاستگاهاش سپری کرد. اوکه
در تشکیل زندگی مشترک ناکام شده بود و زندگی در تبعید اجازهی چارهاندیشی
دوباره را برایش در اینباره نمیداد، سراسر زندگیاش بهمجردی گذشت و از
او جز دیوان کوچک سرودهها و چندنامه چیزی دیگری نمانده است.
سرودههای
مخفی بدخشی در همان قالب معمول و گذشتهی شعر کهن پارسی است. از غزل گرفته
تا مخمس و چارانه و...
مخفی
بهدنبال فرا روی در شعر نیست. باورها و رویکرد او تکرار همان رویکردهای
عرفانی گذشتهی شعر پارسی است و عشق و مضامین او نیز. شعر او بسیار پویا و
معترض نیست. صدای مخفی صدای زن زمانهاش نیست و در کل صدای زن در شعرهای او
خاموش است. برآنچه در پیرامونش میگذرد بیتوجه است و کمتر به آن
میپردازد. از آنچه برخودش رفتهاست چیزی نمیگوید و وارونه دستگاه حاکم
زمانهاش را (از سر ناچاری یا ناآگاهی) میستاید. درد تنهاییاش را مینالد
و حسرت شانسهای راکه از او گرفتهاند، با محافظهکاری و احتیاط بسیار
زیاد، میخورد. او با اینهمه، گاهی محدودیتهای زمانهاش را نادیده
میگیرد و از عشق میگوید و از دوست داشتن. گاهی دوستدار خودرا میستاید و
مرزهای راکه همبودگاهِ او برای زن و مرد کشیدهاست، میشکند؛ ولی از
نیمهراه بدون اوج برمیگردد. او در نامههایش بیشتر زن زمانهی خودش است
تا شعرهایش.
زیستنامه
مخفی بدخشی با نام شاه بیگم مخفی و فرنام/لقب سید نسب، دختر میرمحمود شاه
عاجز، در سال 1255 خورشیدی در شهر خلم استان بلخ هنگام آوارگی خانوادهاش
زاده شد. او 8 ساله بودکه خانوادهاش از سوی عبدالرحمانخان تبعید شد. مخفی
با پشتارهای رنج و دردِ آوارگی، تبعید و پردهنشینی در سال 1342 پس از 85
سال زندگی پر رنج و درد، سرانجام در شهر فیضآباد بدخشان از جهان رفت.
(حصاریان، 1384: 47) و (یمگی، 1367: 272)
خانوادهی مخفی که از میران و حاکمان بدخشان بودند، پس از استیلای نظام
قبیلهیی عبدالرحمانخان نخست به بلخ و کندهار، سپس بهکابل تبعید گردیدند.
مخفی نامزد سید مشرب، پسر کاکایش بود. سید مشرب پیش از ازدواج بیمار شده و
از جهان رفت که سوز و درد مخفی در نبود او و برای او در سرودههایش آشکار
است.
مخفی پس از 37سال آوارگی که 43 ساله است، در سال 1300خ دوباره به بدخشان
بر میگردد. هنگامی که به زادگاه خود میرسد، در آن نه سرپناهیاست و نه
جایی برای نشستن. ازاینرو در کنار رودکوکچه خانهی از نی میسازدکه در
بدخشان آنرا «کپه/ خسکپه» میگویند. (حصاریان، 1384: 28) زندگی مخفی پر
است از فراز و نشیب، درد و تنهایی و ستم و محرومیت.
هویت منسوخ زنان در متن مخفی
زبان در سرودههای مخفی همان زبان نرینه است. نیازها، چشمداشتها،
توصیفها و تصویرها نرینه اند و شما با زنی در عاشقانههای مخفی روبهرو
نیستید. او از ابزارواژههای شاعران مرد با همان ویژگیهای نرینه، کار
میگیرد و حتا همانچیزهایی که برای مردان زیباست و گیرایی دارد، او همان
را برای خود بهکار میبرد و خودش را در جای مردان میگذارد یا بهتر است
بگویم او از عینک مردان به جنس مخالف نگاه میکند. خودِ زنانهی مخفی بسیار
اندک مجال بروز و نمایش پیدا میکند. شاید بهتر باشد این چند نمونه را با
هم بخوانیم:
نگردد تا دلت صدچاک از مژگان گیرایش
نسازی محرمی در شام زلفش شانۀ خودرا (حصاریان، 1384: 64)
***
شکستی زلف مشکین را شکست افتاد در دلها
فدایت جان مشتاقان چی بشکن بشکن است امشب (حصاریان، 1384: 66)
***
قرص خورشید نهان گشت و قمر شام بخفت
مخفی از شرم رخ آن مه تابان امشب (حصاریان، 1384:
67)
***
اگر از دیدن رویت مرا گناهی هست
چه غم که زلف سیاه تو عذرخواهی هست (حصاریان، 1384: 68)
***
از بسکه زند دست به زلفین تو هردم
از خون دلم پنجۀ مشاطه خضاب است (حصاریان، 1384: 69)
***
سنبل به زلف جانان، کردن شبیه نتوان
کان طره از رگِ جان، صد پیچ و تاب دارد (حصاریان، 1384: 80)
***
سبزه برگرد گل همچون خط رخسار بتان
سرو شمشاد خرامان شده چون قامت یار (حصاریان، 1384: 86)
***
در پای دلم زلف چلیپات شده دام
آن خال بناگوش بود دانهام امروز (حصاریان، 1384: 90)
***
ای دل از عیش دوعالم یکقلم بیگانه باش
همچو مجنون در رۀ عشقش برو مردانه باش (حصاریان، 1384: 92)
***
هردم از یاد نگاهی مهرخی لیلیوشی
همچو مجنون بوسۀ چشم غزالان میکنم (حصاریان، 1384: 98)
***
چو مجنون بوسه بر چشم غزالان دادم و گفتم
نثار مد ابروشم، فدای چشم آهوشم (حصاریان،
1384: 99)
***
اگر وصال تو ای حوروش دهد دستم
نعیم جنت و کوثر شود فراموشم
...
چو شب به صبح رسد هر نفس دهد یادم
زشام زلف کج و صبح آن بناگوشم
....
ز بسکه چشم تو در کار سرمه تیز بود
کند به پیش تو هرنگاه خاموشم
به یادم آمد و در پای سرو افتادم
نهال قامت آن دلبر قباپوشم (حصاریان، 1384: 100)
***
مدام از دل صد چاک خویش چون شمشاد
به یاد زلف کجش شانه در بغل دارم (حصاریان، 1384: 104)
***
جلوهگر شد تا مۀ روی تو از زیر نقاب
گشته چو آیینه حیرانت نه من، صد همچو من (حصاریان، 1384:
108)
***
ای دلبر سنگیندل، سیمین بدن من
یک لحظه نشین در بر و، بشنو سخن من
.....
ترسم که چو فرهاد دهم بیهده جان را
رحمی نکنی ای بت شیرین سخن من (حصاریان، 1384:
109)
***
ای دیده باز واله و حیران کیستی
ای دل اسیر زلف پریشان کیستی (حصاریان، 1384: 115)
***
از نکهت زلفین تو ای سیمتن
خون مشک شده به ناف آهوی ختن
گفتم که رساند بوی زلفش به ختا
باد سحر از میانه برخواست که من (حصاریان، 1384: 148)
***
جان من
غم مخور ار خط بهرخت گشت عيان
گرد گل
سبزه بود حسن دوبالاي ترا ( حصاریان، 1384: 63)
شما میبینیدکه او از زلف میگوید، از رخی که چون خورشید و ماه است و
چهرهی را که تصویر میکند، همان چهرهای است که مردان برای زنان در نظر
گرفته و در شعر پارسی دری توصیف کردهاند. از خال و بناگوش میگوید و خودرا
در جای مجنون میگذارد، در راه عشق که بازهم همان دال و مدلولهای تعریف
شده در ادبیات میباشدکه از سوی مردان ساخته و بهکار گرفته شده است. او
یارش را مهرخ لیلیوش میخواند همان توصیفی که مردانه است و برای زن است
نه برای مرد.
یار مخفی حوروش است در حالیکه مرد را کسی به حور تشبیه نمیکند. مهی روی
یار او در زیر نقاب است، در حالیکه مردانِ همبودگاهِ او در نقاب و حجاب
نیستند. اینگونه توصیفها مردانه اند. مخفی به اندازی وارفتهاست که
معشوقش را نه تنها به زبان مردانه وصف میکند بل اورا به چشم مردانه نیز
میبیند و گویی برای زنی این اوصاف را بهکار میبرد.
دلبر او سیمین بدن و سیمتن است و بوی زلفش مشک ختن. او به زبان خودش سخن
نمیگوید، بهچشم خودش نمیبیند و «من» زنانهاش را سنگسار میکند؛ زیر
خاک میکند.
صدای زن غایب است در سرودههای مخفی و حتا بهجای ستایش مرد مورد نظرش از
نگاه یک زن، میرود و از نگاه یک مرد معشوق خودرا میستاید:
خط آمد بر رخت ای سیمتن آهسته آهسته
برون شد سبزهات گرد چمن آهسته آهسته (حصاریان،
1384: 111)
که این نگاه همان نگاه شاهدبازانهی شاعران مذکر در شعر گذشتهی پارسی دری
است.
در آن زمانه و در آن همبودگاهِ بسته و زنستیز «مخفی» گاهی خودش میشود و
جرات آنرا پیدا میکند که از عشق خود بگوید و سخن دلاش را بزند. گرچند او
به جزئیات نمیرود و از «آنِ» زنانه چیزی نمیگوید ولی معشوقاش را شوخ پسر
گفته مخاطب قرار میدهد و به روش مردانه ابراز نظر میکند.
ربودی دل از دست مخفی و آنگه
به قتلش کمر بستنت را بنازم (حصاریان، 1384: 100)
***
مثال تو شیرین شمایل ندیدم
چو چشم تو غارتگر دل ندیدم (حصاریان، 1384: 106)
***
در حشر زند بوی تو سر از کفن من
عشقت زده آتش به سراپای وجودم (حصاریان، 1384: 109)
***
رفتی ز برم ای بت بد مهر و ببردی
صبر از دل و هوش از سر و نور از نظر من
***
عمریست گرفتارم، در جمع اسیرانت
از لطف نظر سویم، ای شوخ پسر چیزی (حصاریان، 1384: 117)
***
شام هجران بس که یاد لعل خندان میکنم
در خیالش ملک کابل را بدخشان میکنم
...
کاکل مشکین او یک شب به یاد آمد مرا
عمرها تعبیر آن خواب پریشان میکنم (حصاریان، 1384:
98).
هنگامیکه سید مشرب نامزد مخفی در کابل به دیدن او میرود، او شادیاش را
پنهان نکرده و اینگونه بروز میدهد:
دلدار بود
همدم و همخانهام امروز
نازد به
فلک کلبۀ ویرانهام امروز
حاجت به
می و ساغر و پیمانه ندارم
ازگردش
چشمان تو مستانهام امروز (حصاریان، 1384: 90).
شِاهِِستایی در
سایِه ِسارِ ستِمِ ِدر شماره آیندهی کابل نات خواهی
خواند
|