|
کاش میشد پرنده ای بشوم؛ دل ببندم به نم نمِ باران
سر به زانوی ابر بسپارم دست در دست بادِ بی سامان
بروم تا به انتهای جهان، باز گردم دوباره تا برهوت
بنشینم کنار خاطره ات قد و بالات را شوم قربان
کاش میشد که لالهی باشم، شادیان سرخ وسبز از بغلم
تپه ها را به عشق سوق دهم
تا به روییدن آورند ایمان
دل به دریا زنان شوم ماهی، کاش میشد که صید تو بشوم؛
که به تورت نفس زنان بروم
بچشم طعم عشق بی پایان
تو قدم بان توامانات من،
شاعری بند بند جانت من
شیرهی تاک در دهانت من، ترسم از دوری و جدایی تان
شهلا دانشور
|