کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          نیلوفر نیک‌سیر

    

 
 برداغ های سینه ات
داستان کوتاه

 

 

از کوچه‌ی حمام موسایی* ها دور میزنی به سمت چهار سو. دلهره، ریشه هایش را به قلبت رسانده و هی حس می‌کنی بالا تر میرود، بالاتر و بالاتر.به چشمهایت می‌رسد جلو چشمت را می گیرد.هنوز بوی بخار حمام در مشامت هست، بوی نم حمام در بند بند استخوانت جا خوش کرده، خانه کرده.
قدم هایت را تند تر میکنی، خاکِ کوچه بر کفش‌های پلاستیکی ات می نشیند.
زیر چادر، عرق بر بدنت نشسته. لاژه‌*های موی به گردنت چسپیده. مریم که به سر حمام آمد، رنگش پریده بود.مثل گچ سفید.دهانش خشکی میکرد تا همان چند کلمه را گفت. تو عجله کردی، تخت شانه های مشتری را نصفه یله کردی، چادر را از سر میخ ور داشتی و به کوچه زدی. حس کردی که گل های گلابتون دوزی ساروق و پا خشک* کن های زنان سر حمام به حرکت در آمده اند و به سمت تو ریشه می کشند تا گلویت را بگیرند.


هنوز لوله های چرکِ تختِ شانه های آخرین مشتری به کف دستت چسپیده است. دهان تو هم خشک شده.میرسی به دم کوچه خرادی*، میروی تا آخر کوچه. سر محله شلوغ و پلوغ، بوی خون به بینی ات میزند. از پشت چشمه های چادر، چشمت به موتر پلیس می افتد و قدم هایت سست میشود. میخواهی پا پس بکشی، پا ها به پی ات می شکنند. باز پا پس می کشی، از کوچه بیرون میشوی، نیرو ای ترا به عقب کش میکند. از کنار تمام دکان های نجاریِ کوچه تیر میشوی، بوی چوب به بینی ات میزند، قلبت پیراهنت را سوراخ کرده.


نو، چراغها را روشن کرده بودی و رکابی را زده بودی به میخ که عادله پیش تو آمد، سر به روی زانوی تو گذاشت و سخت نالید، نالشی از بین رگ ها و مویرگ‌های قلبش.گفتی: « وخی، خامک خور بکن، هول به دل راه نده مادر جو!»
دلش گرم شده بود، بسته‌ی موهای سیاهش را از روی زانوی تو بر داشته و خم شده بود روی دستمال خامک دوزی. تو از سر حمام برگشته بودی، پیاله‌ی چای سبز به دستت، دم دمای نماشوم* بود، صدای تیپ را آهسته کرده بودی، شوقیِ صدای خالو* بودی. میخواند، نرمک نرمک.حکیم خوش نداشت که زنها آهنگ بشنوند. به عادله نگاه کردی، دستی به پوست شکمت کشیدی، پاهای عادله، دستهای عادله، ماهی واری شور خوردن عادله را به یاد آوردی. بعدِ عادله،از بچه افتادی، عادت ماهانه ات خشک شد. پیرزن ها میگفتند که:« حمام استخوان تور بسوختانده بیگم!» فقط چشمهای سیاه عادله و موهای سیاه ترش بس بود:«بسه، همو یکی آهو بسه!»


دوباره به عقب قدم ها را دور دادی، این بار خواستی جرات کنی، نزدیک شوی به در خانه. بوی خون هی ترا پس میزد. میترسیدی که پیش بروی،چون می‌دانستی که چکار شده.مثل روز برایت روشن بود، وقتی تخت شانه ها را کیسه میکردی، وقتی صحن حمام را میشستی، وقتی دستت با گلنار و رقیه و لطیفه بین کاسه‌ی شوربای چاشت بود، منتظر بودی که کسی بیاید و خبر را بدهد. همین که هول ،خودش را به بند دلت میزد، دستت را از کاسه‌ی شوربا پس می کشیدی، تخت پشت را آهسته تر کیسه میکردی و به آب های صحن حمام خیره می‌شدی.
بوی خون هی نزدیک‌تر میشد، جرات نداشتی از لبه‌ی خندق تفنگ ساز‌ها* بگذری، خانه‌ی شما آنطرف خندق بود. بوی خون در چاشت تموز زودتر به بینی ات رسید، بادهای صد و بیست روزه به این امر سرعت بخشیدند. بوی خون همراه با بوی لجنی که از خندق بخار کرده بود. لب خندق ایستادی و فهمیدی که کار از کار گذشته. حکیم گفته بود:« می‌کشد اگر به کس دیگری بدهی... » عادله هم وقتی روی زانو هایت ناله زد، همین را گفت. گفت:« ناصر به بابا اخطار داده، تفنگ دارد.» گفته بودی: « ورخیز خامکت را بدوز!» باز دوشب بعد وقتی شیشه‌ی لامپا را پاک میکرد، موهای سیاهش را به پشت بناگوش زده بود و کنار گوشت خزیده بود و گفته بود که« مادر، ناصر تفنگ دارد...» به واژه ی تفنگ توجه نکرده بودی. ناله زده بود که « بابا دیده که به پشت در آمده و داخل سرا را نگاه کرده.» گفته بودی که« بابا هست به خانه. پدر کس جرات ندارد که به دالان سرا ته خزد... » سرش را پایین انداخته بود روی خامکش.
در حمام هم زن ها چشمشان به عادله بود، به چشمهای آهوییش. هر چند چادر روبند دار میپوشید، آن چشمها را چگونه ناصر از پشت جالی های چادر دیده بود. به حکیم اخطار داده بود و گفته بود: «دختر جوان در خانه داری» حکیم گفته بود: «ندارم! » گفته بود: «از مه هست.» حکیم ریشش لرزیده بود و سرش را پایین انداخته بود.
به حکیم گفته بودی که: «تو هم تفنگ داری، تفنگ بابایت که داخل دیوار گِل کردی رویش را.»پیش روی خودت رویش را گل زده بود از ترس اینکه نکند به تلاشی خانه ها بیایند. حکیم دستش را روی دهانت گذاشته بود که:« خفه شو. میخواهی خون به پا کنی.» گفته بودی:« بی غیرت!» باز ریش حکیم لرزیده بود.


به آنسوی خندق میروی، ازدحام بیشتر میشود، قدم هایت را تند‌تر میسازی، پاچه های فیته دوزی تنبانت بیشتر به بند پاهایت میخورد. از دور حکیم را می‌بینی که سرش به روی سینه اش خم خورده. از دار دنیا فقط همین یک ملخ اولاد...
پیش‌تر میروی، جمعیت را پس میزنی، از پیش چاه میگذری، دروازه‌ی دو لنگه را باز میکنی. روشناییِ روشنایی‌دانِ سقف اطاق، مستقیم بر وسط خانه تابیده است. کمپل آهو چاپ، وسط خانه دراز کشیده است. از زیر کمپل، دست بی رنگی، با ناخن های حنا کرده بیرون مانده. چوری های گلابی شیشه‌ای. دستت ناخود آگاه به سمت شکمت میرود، شکمت را دست می‌کشی. شکمت بالا آمده، دستهای کوچکی از پشت دیواره‌ی شکمت، میکوبد. دلت به شور میآید. زانو میزنی، دست بیرنگ را به دستت میگیری، به نقش حنا دست می‌کشی. لطیفه، خواهرت، زیر گوشت می خزد. نمی‌شنوی چه میگوید. لگد ها به شکمت بیشتر میشوند. به لطیفه میگویی، ماه شش من است. لطیفه عقب می جهد. می خندی، قدیفه* ات از سرت می افتد، می دوی به سمت حکیم، میگویی:« ماه شش من هست.» پیراهنت را بالا میکشی، حکیم شانه هایت را می گیرد، از شرم ریشش می لرزد، مردها سرشان را پایین می اندازند. باز پیراهنت را بالا می‌کشی و سینه‌هایت را به حکیم نشان میدهی و میگویی:«ببین، شیر کرده.» صدای قهقهه از گلویت به تمام سرا جریان می‌یابد و بعد میرود به سمت بیرون و دور خندق چرخ میزند. به پای حکیم می‌افتی و دستهایت را به دور پاهایش حلقه میکنی. گریه میکنی، گریه ات شبیه صدای کسی است که کارد به حنجره اش خورده باشد. دست حکیم را میگیری و میبری و دست بیرنگ را در دستش را میگذاری. باز چیزی در شکمت شور میخورد. دلت به شور میاید. حکیم سرت را پیش می‌کشد و در گوشت میگوید:« دختر تو مرده، آزارش نده!» به تندی نگاهش میکنی و دستش را روی شکمت میگذاری. میخندی و خنده ات توام با گریه است. به سمت زنها حمله میکنی و همه را بیرون میکنی. حکیم را هم. لخک های دروازه را می بندی. خونی از زیر کمپل آهو نشان به زیر پایت دویده است. احساس میکنی که پلنگِ کمپل به آهو حمله کرده. به تیزی، کمپل را از روی آهو پس میزنی. به قلب سوراخ شده اش نگاه میکنی. به سینه های نورسش. حس میکنی سینه‌ی دخترت بالا و پایین میرود. دستت را روی سینه‌اش میگذاری. ناله های عادله به دستت جریان می‌یابد و به قلبت میرسد. از تفنگ میترسید. از تفنگ ناصر. تو به حمام بودی و حکیم به سر محله... ناله میزند که :«در زنه‌ی در به صدا آمد...» دستت درد می کند، تیر می کشد. دستت را پس می کشی.به روشنایی‌دان بالای سرت نگاه میکنی. روشنایی روز، مستقیم روی عادله نشسته. دروازه را به ضرب میزنند. حکیم است. میخواهد زود‌تر ببرد و خاکش کند. کشته شدن دختر مایه‌ی ننگش شده. میگوید :«ناصر خود را به سرا انداخته بوده.» میگویی:« توکجا بودی. نگفته بودم که یکه‌اش نگذار...» حس میکنی که چشمانت از حدقه بیرون زده. مندیلش از سرش باز شده. میگوید: «بچه بازی را بس کن بیگم. همیته هم انگشت همه به طرف ما درازه. ناصر را دیده بودند که از کمر کوچه...» در را دوباره میکوبی و میروی به سمت آهو و دستش را دوباره در دستت میگیری و ناله دوباره به قلبت جریان می یابد. از لابلای حنجره‌ی تکه تکه شده میشنوی که تفنگی به تخته‌ی سینه ی دخترت نشانده شده بوده و صدای خفه و چشمانی که از فرط درد باز شده بودند و ناخن هایی که کف دست را فشار داده بودند. به ناخن های دخترت نگاه میکنی. به ناخن های سرخش. به چوری هایی که نیمه شکسته و نیمه مانده اند. به کبودی های گلویش. به سینه های نورسش که کبودی دارند. دستت میلرزد. کمپل را با پلنگ دوباره میاوری و میندازی روی همه‌ی کبودی‌ها و زخم ها. دروازه را باز میکنی و از خانه بیرون میزنی. چادرت را ته می‌کشی و از میان جمعیت بیرون می‌کشی خود را. هدفت مشخص نیست. سینه هایت سنگینی میکنند. انگار شیر دارند. بر در‌بند دروازه می نشینی و خاک ها را پنجه می کشی. از کنارت یا الله گویان، کمپل پلنگ نشان بر روی چهار پایه از دروازه میگذرد. زنها شانه هایت را میگیرند. میخندی و می‌بینی که شیر پیراهنت را تر کرده. میگویی:« عادله را بدهید که شیر بدهم.» حس میکنی که زاچ هستی. شکمت ته نشسته و شیر در سینه هایت می جوشد. زنها به تو حیران نگاه میکنند. زیر لب میگویند:« بیچاره عقلش را...»


دوباره به خانه پناه میبری و لخک های در را می بندی. جای خالی آهو را می بینی که از دورن خانه ترا صدا میزند. پیش خواستگار هایش زبانت بند شده بود. به حکیم گفته بودی که:« بچه، نانوا است. » گفته بود :«خیر است از گیر ناصر خلاص میشویم.» کنج چادرت را بالا تر می‌کشی و به ناصر فکر میکنی که با تفنگش هر روز در پُسته‌ی سر کوچه‌ی تان نشسته بود. فکر میکنی که چگونه عادله را دیده است. به ناصر فکر میکنی و به پاچه های بالا کشیده اش، نام ملیشه در گوشت هنوز نا آشناست. نمیدانی ملیشه یعنی چه. همه میگفتند اینها ملیشه هایند. ملیشه‌ای که بلای خانمانسوزت شد. از کدام بیخ بته آمده بود به سر کوچه‌ی شما. باز فکر میکنی که چگونه عادله را دیده بود. این فکر مثل جالی عنکبوت تمام ذهن ترا در خود فرو کشیده.
صدای عادله در گوشت است. روبه سمت قبرستان محله پیش میروی. در حالیکه کفش های پلاستیکی ات به پایت در عرق نشسته است. از دور می بینی که همه سر قبر نو ایستاده اند. به سمت حکیم میدوی. نمیخواهی که عادله را در خاک بگذارند. چشمان آهو چگونه خاموش شد. دیگر نمیفهمی. دلت سست میشود و تنت یخ. روی خاک ها می افتی.
سر حمام نشسته ای و نگاهت به گلاباتون های سارق پا خشک کن های مشتری هاست. تازه گی‌ها هر روز به تفنگ لای دیوار فکر میکنی.


پایان. ثور 1403


1- حمام موسایی‌ها: از حمام های کهن و نامدار هرات که امروز جز آثار تاریخی آن شهر به شمار میرود.
2- در لهجه مرسوم در هرات، لاژه به معنی زلف است.
3- ساروق و پا خشک کن از لوازم مهم زنان در حمام است.
4- کوچه خرادی، از کوچه های تاریخی و نامدار شهر هرات است.
5-خالو از محلی خوان های معروف هرات
6- نماشوم: نمازدیگر

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل    ۴۹۴     سال بیست‌‌یکم         قوس/جدی    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی     شانزدهم دسمبر   ۲۰۲۵