کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

۱

 

 

 

۲

 

 

             برگردان: دکتر حمید هامی

    

 
فصل اول
بخش پایانی
کتاب "امان‌الله، شاه پیشین افغانستان "
نویسنده رولاند ویلد
چاپ اول ۱۹۳۲ میلادی

 




می‌توان حدس زد که امان‌الله پس از مدتی از شوک مرگ نخستین همسرش بهبود یافت. پسر نوزاد زنده ماند و خود را برای تبدیل‌شدن به مردی هم‌چون پدرش آماده کرد.

امان‌الله، بیست‌وسه‌ساله است که در کشور به قدرتی تبدیل می‌شود. در مسابقات تیراندازی پیروز شده و در رقابت‌های اسب‌دوانی موفقیت‌های پی‌درپی کسب کرده است. بهترین جنگاوران سرزمین را در شکارهای طولانی در کوهستان‌ها پشت‌سر گذاشته است. خانه‌اش با ارزشمندترین غنیمت‌های شکار آراسته شده و داستان‌های شگفتی از سوارکاری‌اش، از قدرتش در کُشتی، و از مهارتش با هفت‌تیر بر سر زبان‌هاست.

حتا در خانة پدرش نیز احترام دارد. برادر بزرگ‌ترش، عنایت‌الله، مردی شاد و خوشگذران است که علاقه‌ای به میدان‌های رقابتی ورزش، و فنون رزمی ندارد. او، برادرِ بزرگ، اهل مطالعه و آرام است و با لبخندی آمیخته به حس برتری، به شور و شوق برادر کوچک‌ترش می‌نگرد، و روش و رفتار نه‌چندان موقر امان‌الله در پرسه‌زدن در بازارهای کابل قدیم را با نارضایتی دنبال می‌کند.

وقتی امان‌الله در میدان رژه ظاهر می‌شود، با فریادهای شادی و تشویق از او استقبال می‌کنند. استقبال عمومی هرجا همراه اوست.

«اونه!» پیرمردان بااشاره به او چنین می‌گویند، «این است یک افغان اصیل».
و حقیقت هم این است که این روزها، بیش از هر زمان، به یک «افغان اصیل» نیاز هست.

شایعات جنگ فضا را پر کرده است. برخی ثروتمندان و توطئه‌چین¬ها به کابل آمده‌اند. آنان هدایایی بر دوش اشتران به امیر پیر می‌آورند.
بریتانیایی‌ها بار دیگر یکی از مأموران خود را فرستاده‌اند و با درخواست‌های مکرر، خاندان حاکم را در محاصرة خود گرفته‌اند. علاقة تازه‌ای به ارتش پیدا شده—به تعداد نیروها، و به کارآمدی آن‌ها—و امان‌الله جوان به‌ویژه به نمایش توانایی سربازانش افتخار می‌کند.

بیشترِ بیگانه‌گانِ حاضر، روس هستند. آن‌ها پیش‌تر از همه با انبوه کالاهای ارزان به بازار آمده‌اند. بازار کابل قدیم همین حالا هم در حال تغییر است. مأموران خارجی را می‌توان دید که با کاسبان قدیمی افغان در گفتگوهای طولانی هستند، و در نتیجة این نشست‌ها، لباس‌ها و زیورآلات خارجی درخشان اما به‌شدت ارزان در مغازه‌ها به چشم می‌خورد. در چنین حال، کاسبان افغان به‌سختی می‌توانند پنهان کنند که اخیراً ثروت قابل‌توجهی به دست آورده¬اند.

در شهر کابل، نزدیک پل‌ها، ساختمان‌های تازه به سبک غربی ساخته شده است. یک روز، صدای تیک‌تیک دستگاهی تازه به گوش می‌رسد که تمام روز و تا نیمه‌شب کار می‌کند. در آغاز، این پدیده معماگونه است. سپس، با افزایش در شگفتی مردم، جوانی خوش‌لباس در بزرگ‌ترین فروشگاه شهر دیده می‌شود که با دستگاه خودکار "ماشین تایپستی" می‌نویسد.

زمانه‌ای عجیب است، و نشانه‌های شگفت‌انگیزی در هوا کابل موج می‌زند. اما سربازِ جوان، بی‌اعتنا به هر چیز جز ارتش محبوبش، بار دیگر خود را تمام و کامل وقف امور نظامی می‌کند.

تُرک‌ها نیز در کابل حضور دارند؛ مردانی نظامی، خوش‌سیما و آراسته، که با ستاره و هلال برافراشته بر سینه، و با پایبندی شدید به مذهب، می‌کوشند افغان‌های دیندار را تحت تأثیر قرار دهند. آن‌ها علاقة خاصی به ارتش نشان می‌دهند، و اگر حقیقت گفته شود، امان‌الله در دل از توجه آن‌ها خوشحال است و با اشتیاق، خُرده‌ستایش‌هایی را که از این مردان استوار و شریف، از نژادی جنگجو و هم‌کیش، به او می‌رسد، می‌پذیرد.

به‌نظر نمی‌رسد که ترک‌ها با روس‌ها چندان همکاری داشته باشند. سفارت‌های شان، که هنوز رسمی نیست، در دو سوی دور شهر قرار دارد. میان دیپلمات‌ها برخوردهایی هم رخ داده است؛ اما به همه دشوار است تا نیات واقعی آن روباه پیر، امیر حبیب‌الله، را دریابند.

امیر حتا به پسرش هم راز دل خود را نمی‌گوید. روسیه یا انگلستان، ترکیه یا آلمان؟ هرگز آشکار نمی‌کند به کدام‌یک دل بسته؛ و از رفتارش هم نمی‌توان دریافت که آیا از همراهی مذهبی ترک‌ها، یا از وعده‌های سرد و دقیقِ مالی و کارآمدی آلمانی‌ها، یا از شأن و وقار بریتانیایی‌ها، یا از سیاست‌های نرم و فریبنده روس‌ها خوشش آمده است.

بااین‌حال، در دل امان‌الله، در آن روزگار، شعله‌ای از حس ملی‌گرایی زبانه می‌کشید که در دل هیچ افغان دیگری یافت نمی‌شد. او چاپلوسان سرزمین‌های دیگر را می‌دید و سخنان نرم و منطقی مردمان ملل گوناگون را می‌شنید. فهمیده بود که پیوند سرنوشت افغانستان با آلمان و ترکیه چه سودی خواهد داشت. شنیده بود که پیمان‌ها باید به زیان بریتانیا باشد، و دریافت که تا چه اندازه این امر ضروری است، و از ترجیحی که باید به همسایه‌گان شمالی، یعنی روس‌ها، داده می‌شد، آگاه بود.

نتیجه آن شد که در دلش عزمی شکل گرفت که افغانستان باید برای خود آینده‌ای مستقل بسازد، بی‌نیاز از لطف دیگران.
سربازِ پرورش‌یافته، با خود سخن‌ می‌گفت. افغانی‌که با روحیة اتکا به نفس بزرگ شده، و آینده‌اش را بدون دخالت دیپلمات‌ها رقم می‌زد.

بااین‌حال، دیدگاه‌هایش را در برابر سکوت جدی پدر بر زبان نمی‌آورد. حبیب‌الله راه خود را می‌رفت. می‌اندیشید، توطئه می‌چید، و رازهایش را پنهان می‌کرد. برای درباریانش همان‌قدر مرموز بود که برای نماینده‌گان قدرت‌های بزرگ که ناگهان دریافته بودند دوستی با این دولت حایل شرقی چه غنیمتی استراتیژیک و ارزشمند دارد.

«افغانستان برای افغان‌ها!» سخنان ملاهای پیر، با همان تأکید دوران کودکی، در ذهنش طنین می‌انداخت. او به هیچ‌روی حاضر نبود دلبسته‌گی‌های دیگران را ارضا کند. به‌ویژه که چاپلوسی‌های بین‌المللی دربار، بر عزمش برای تضمین انضباط ارتش می‌افزود. او در رویاهایش، توپ‌ها، هواپیماها و ستون‌های وسایل نقلیة موتردار را می‌دید که در میدان‌های رژة عظیم به حرکت درمی‌آیند. در تخیلات بلندپروازانه‌اش، ارتش افغانستان را یکپارچه می‌دید؛ نه گروه‌گروه و پراکنده هم‌چون گذشته، بلکه متحدتر از همیشه.

او کوه‌نشینان را می‌دید که بر دشت‌ها گرد می‌آیند، نه در قالب دسته‌های نامنظم و چریکی روزگار پیشین، بلکه در نیرویی متحرک و منسجم. خود را در رأس یک ملت جنگجو می‌دید، با پیشینه‌ای از نبردها، اما مجهز به پیشرفت‌های جنگ نوین.

دنیا می‌توانست به افغانستان آموزش دهد. این مردانی که از آن سوی «آب ‌های سیاه» آمده بودند، با موترها و ماشین‌های مدرن‌شان، می‌توانستند چنان کنند.

...از ناآگاهی هم‌میهنانش سود می‌بردند. می‌توانستند تفنگ‌هایی عرضه کنند که ساختار و کیفیت شان، تفنگ‌های ساخت افغانستان را که گران و کم‌دوام بودند، شرمنده سازد. می‌توانستند توپخانه‌ای پیشکش کنند که ارتش افغانستان را به قدرتی در تسلیحات بین‌المللی بدل کند.

او چنین رویاهایی در سر داشت، اما انگیزه و دلگرمی اندکی می‌یافت. در درون ستاد، آدم‌های تنبل جا داشتند. در مقام‌های بالا، مردانی را می‌دید که زنده¬گی‌شان فقط بر فشار در جهت گرفتنِ آخرین پول از قراردادهای دولتی متمرکز بود. رشوه‌خواری را در مقیاسی یافت که در تاریخ سابقه نداشت. در پدرش، بی‌تفاوتی می‌دید.

پدرش گفت: «افغان‌ها همیشه همین‌طور بوده‌اند. هرگز از فساد رها نخواهیم شد.»
و آن ضرب‌المثل ننگین را در چهره‌اش خواند:
«افغان، افغان، بی‌امام، بی‌امام!
افسوس، افسوس، ای افغانِ بی‌ایمان!»

بااین‌همه، ایمانش را از دست نداد. آن‌گاه جنگ فرا رسید.

شایعات درست از آب درآمد. جهان سراسر درگیر جنگ شد. انگلیسی‌ها شامل بودند، ترک‌ها بودند، آلمانی‌ها و روس‌ها هم شامل بودند. خبرها از گذرگاه‌ها به داخل می‌آمد؛ عجیب این‌که با توجه به این که خبر از شمال می‌رسید یا از جنوب، محتوایش متفاوت می¬بود. مسافران شمال با داستان‌هایی از قاره‌هایی که سراسر تب جنگ گرفته بود، می¬آمدند. از جنوب، روایت‌ها می‌آمد که هند از مردان مسلح خالی شده و همه‌شان از «آب های سیاه» گذشته‌اند.

شاید همان هنگام بود که امان‌الله، پس از بازبینی نیروهایش و دیدن شایسته‌گی آن‌ها، به سوی جنوب نگریست و به دره‌های سرسبز و شهرهای ثروتمند هند اندیشید؛ مردمانی سست و عاشق تجمل، اگر روایت‌های کاروانیان درست بود. از منطقة شمالی گذشت، و از طریق گذرگاه خیبر، شهرهای بی‌دفاع برای غارت، چراگاه‌های وسیع برای تصرف، و دام و محصولاتی که در سرزمین عزیز اما سرکشِ خودش هرگز ندیده بود.

وعده‌های مأموران آلمانی فریبنده بود. ترک‌ها برادران خونی‌شان بودند و هیچ آسیبی در یاری‌دادن به برادران شان در ایمان اسلامی وجود نداشت.

جنگ! و مردم او برای جنگ آفریده شده بودند!

اما حبیب‌الله پیر هیچ نگفت و روز به روز با همة نماینده‌گان قدرت‌ها بر سر میز مذاکره نشست، بی‌آن که امتیازی بدهد. با کف دست رو به بالا، دست‌های بلیغش را از مچ به حرکت درمی‌آورد تا حالت روحی‌اش را نشان دهد. لبخند می‌زد و با هرکس که برای دیدارش می‌آمد موافقت می‌کرد، اما چیزی نمی‌داد. او فقط برای لذتِ چانه‌زنی، با همه هم‌سخن می‌شد، و طرف مقابل بی‌آن که از نیت یا توان واقعی‌اش آگاه شود، باز می‌گشت.

او بازی قدیمی افغان‌ها را انجام می‌داد، بازیی‌ که برای پسرش به‌شدت ناخوشایند بود. روی مرز ایستاده بود و از این‌که افغانستان ناگهان در عرصة بین‌المللی اهمیت یافته، خوشحال بود. این کار، تندی و شتاب پسرش را مهار می‌کرد؛ اما در خفا، امیر به بریتانیایی‌ها قول داده بود.

پیام شفاهی به هند فرستاده بود: « به قول یک افغان اعتماد کنید. اگر به‌نظر رسید که با منافع شما مخالفم، تعجب نکنید. اما می‌دانید که من با گاو و گوسفند سروکار دارم...»

به قولش وفا کرد. خطوط دفاعی ضعیف مرز شمال‌غربی هند هرگز آزار ندید. در کابل، با همان دسیسه‌چینانی بازی کرد که آن‌ها هم می‌خواستند با او بازی کنند. او نگاو و گوسفند» خود را می‌شناخت.

پسرش را قانع ساخته بود. امان‌الله با بی‌قراری پای می‌کوبید، در حالی که می‌دید پایین گذرگاه خیبر، گنجی عظیم بی‌هیچ مدافعی رها شده است.

بالاخره زمان آزمون فرا رسیده بود! فرصتی برای نشان‌دادن فرماندهی خودش و دلاوری مردانش!

در همان زمان، بی‌شک اندیشه‌ای به ذهنش خطور کرده بود:

«اگر من امیر می¬بودم...»

پایان فصل اول

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل     ۴۸۸       سال بیست‌‌یکم         سنبله/ میزان    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی        شانزدهم سپتمبر   ۲۰۲۵