|
کوههای خدایداد چندان بلند نبودند. علف درستحسابی نداشتند. هر روز که
گوسفندان را به چرا میبردم، تصور میکردم وقتی گوسفندها بعبع میکنند
میگویند:
«علفی که نیست، این را همه میدانیم، پس این همه زحمت برای چه؟» شاید بعضا
آنها را میزدم، با چوب، با سنگ، اما بیشتر اوقات دلم میسوخت به حال آن
حیوانهای مسکین گرسنه. حیوانهایی که پوست شکمشان به هم چسبیده بود و از
گرسنگی هر روز لاغرتر میشدند. زمانیکه به کوهها و دامنهها میرسیدم،
چوپانهای دیگر گرد هم میآمدند، نی و سورنا به هم یاد میدادند. من از یک
چوپان بلند سیهچرده تقریبا طریقه نواختن نی را یاد گرفته بودم. وقتی تنها
بودم با خود مینواختم و نی چقدر مرا آرامش میداد. نواختن نی هنر است و به
مثابه هنرهای دیگر زیباست. از اثر هنر بالای افراد، نه این تأثیر را دیگر
قلم نمیتواند بیان کند. من فیلمهایی دیدهام و بعضا کتابهایی خواندهام
در دوران مکتب یا بعد از آن که هنر چطور زندگی هنرمندان را از مرگ نجات
داده است.
یک روز نزدیک به چاشت بود که در دامنه کوه نزدیک به قریه بالای سنگ بلند
سیاهی نشسته بودم و نی مینواختم که ده، دوازده سگی از کنار رمه
هیهیکنان گذشتند. یکباره دیدم گوسفندان به طرف دامنه میدوند. آنها مثل
باد میرفتند و من نفسنفسزنان دنبال آنها. آنها از سگ مثل سگ رمیده
بودند. یک ساعت؟ دو ساعت؟ نه خدا میداند چند ساعت دویده بودم. گوسفندان به
نهر بزرگی رسیدند که راه شان سد شده بود. چقدر ترسیده بودند حیوانهای
بیچاره. من ناخودآگاه در حال گپزدن با گوسفندان بودم که صدایی گیرا و
رسایی مرا به خود آورد. تقریبا عادتم بود با حیوانات صحبت کنم. صحبت کردن
با آنها را نسبت به انسانها بیشتر ترجیح میدادم. در میان بعبع
گوسفندان و وحشت آنها، میان خستگی و عصبانیت من، آن صدا، مثل نوشدارویی
بود که از خستگی نجاتم داد. صورتم را برگرداندم، دختری را دیددم که آنسوی
نهر ایستاده بود. دستش را سایهبان چشمانش کرده بود. از غرش آب نمیفهمیدم
چه میگوید، هر چه او حرف میزد نمیشنیدم، کمکم نزدیکتر شدم. اینبار
بهجای داد و بیدادش میخندید. به من میخندید؟ آره یقینا، خدا میداند
در آن گرمی آن روز و خستگی راه و دویدن چه شکلی شده بودم. بیحرکت ایستاده
بودم، باز صدای او بلند شد، با لبخند بیباکانه پرسید:
«از کجا میآیی؟»
مات و متحیر مانده بودم، اندکی تمام بدنش را از پا تا به سرش ورنداز کردم.
دختری با صورت گندمی، موهای کوتاه سیاه که از زیر شال گلابی کوچکش بیرون
زده بودند. بینی عقابی، پیراهن گلدار سبز، لباسش دراز بود؛ آنقدر که
پاهایش را پوشانده بود. رنگ چشمانش؟ شاید سیاه، شاید قهوهای، آه که
چشمقهوهای رنگ را چقدر دوست دارم چون چشمان خودم هم قهوهای اند.
در حال نگاه کردن او بودم، چه استخوانی بود، انگار از لاغری فکر میکردم در
جا میمیرد. صدایی او دوباره بلند شد:
«چند سالهای؟»
با خود گفتم چه بیچشم و رویی! با لکنت تمام و لرزش کلمات مثل سیل به
زبانم میریختند، گفتم:
«بیستویک ساله. من نمیدانم اینجا کجاست، فقط من؛ من گوسفندانم...»
خندهی او مرا از ادامه جمله بازداشت. دوباره پرسید:
«اسمت چیست؟»
خدایا، حالا چه کار کنم؟ در قریه ما (هوسه) که حتا پسرها هم چنین بیچشم و
رو نیستند. تمام جرأتم را جمع کردم و با تندی گفتم: «فرهاد!»
اینبار نرم خنده کرد، من از شرم صورتم را از او برگردانده بودم، نگاه
سنگین او را به صورتم حس میکردم. پیش او در حالی که با هر سوالش از شرم آب
میشدم، با خود میگفتم خانهاش کجاست؟ پدر و مادری ندارد؟ اینجا تنها،
آنهم به آن زیبایی، نمیترسد؟ در حال سوال و جواب بودم که صدایش بلند شد:
«نام من لیلاست اما اینجا تو فرهادی و من باید شیرین باشم نه؟»
چنان خندید که فکر کردم پردههای گوشم پاره شدند. به چه مخمسهای افتاده
بودم، او کی بود؟ ابلیس؟ فرشته؟ شاید فرشته بود، ابلیس که به آن زیبایی
نیست ولی فرشته هم چنان بیباک و نترس است؟ بیخود از او پرسیدم:
«تو چند سالهای؟ خانهات کجاست؟»
به خودم متحیر شده بودم. آیا من بودم که آنسوال را پرسیدم؟ شیرین آرام و
آهسته گفت:
«هجده سالهام و خانهام پشت همین تپهگک هست!»
با دستش اشاره میکرد، چندان دور به نظر نمیرسید، شاید فاصله آنها تا آن
نهر پانزده الی بیست، دقیقه راه بود. دوباره گفت:
«از اینجا تا خانهی ما پانزده دقیقه فاصله است.»انگار که ذهنم را خوانده
باشد.
بیخود خیره مانده بودم به صورت او، دور و اطرافش را اندکی بررسی کردم. او
رختشویی آمده بود، رختهای رنگارنگ به طرف چپش بالای سنگ خاکستری تلنبار
شده بود. دوباره صدایش بلند رفت:
«فردا میآیی فرهاد؟»
دستوپاچه گفتم: «من اینجاها را خیلی خوب بلد نیستم، تازه اینجا برایم
بیگانه است و مالک این زمینها شاید شکایت هم بکنند.»
او دوباره با نرمخندهای گفت: «فردا بیا، منتظرت هستم فرهاد. هیچکس شکایت
نمیکند، همه چوپانها برای آبدادن گوسفندها اینجا میآیند. من حال باید
بروم، فردا میبینیم شاهپسر.»
چشمکی زد، من تا هنوز برای او جوابی نداده بودم که میآیم یا نه! او با
شور و شر در حال جمع کردن لباسها بود. دل و نادل از او پرسیدم:
«اینجا چه نام دارد؟»
او با وجد گفت: «ده کوچک خودمان (سیدآباد) است و ده بزرگ نامش (الگک)
است.»
با جملات او حیران ماندم، یعنی من الگک را بلد نبودم؟ نه، بلد بودم ولی این
ده کوچک سیدآباد یکباره از کجا شد؟ تا حال که نامش را نشنیده بودم. خودم
را جمعجورکردم و با صدای بلند و کمی لبخند انگار که از او تقلید کرده باشم
گفتم:
«فردا حتما میآیم.»
چنان شیرین خندید که گویی به تمام آرزوهایش رسیده است. وقتی لباسها را
میان سبد لاستیکی جمع کرد و به دستش گرفت، یکباره خنده از لبانش برچیده شد.
به نظر میرسید حالا او عجوزه سی و پنج_چهل ساله است، اما چشمانش گیرایی
خودش را از دست نداده بودند. برق میزدند، مرا از سر تا به پایم
میپاییدند.
شیرین بار دیگر گفت: «فردا میبینیم.» اینبار صدایش آرامتر شده بود،
احساس میکردم بغض سنگینی نگذاشته است صدایش کامل و پر شور از گلویش بیرون
بریزد . اما چه بغضی؟ بدون اینکه من جوابی بدهم، مثل باد رفت و به پشت
تپهها ناپدید شد.
میخواستم او را دنبال کنم، ولی هراسیدم از اینکه به منطقه بیگانهای آمده
بودم، گر چند حالا برایم بیگانه نبود و هراس از بعضی مسائل دیگر. آفتاب آن
چنان میتابید که گویی حالاست که جابهجا بسوزاندت و به هوا دودت کند. دور
و اطرافم را نگاهی انداختم، گوسفندان بالای چمن کنار نهر گویی میخکوپ شده
بودند. از اینکه اندکی آن مکان وهمآلود بود؛ یعنی چهار طرفش تپه و کوه
بود، در یک چقری، نهر بزرگ با بیدهای گردونسا، گوسفندان را جمع کردم. از
راهی که نفسنفس تا آنجا رسیده بودم، رفتم. از گرسنگی تمام بدنم میلرزید.
افتان و خیزان به دنبال گوسفندان دو ساعت یا بیشتر راه آمدم تا به هوسه
رسیدم. از تمام بدنم عرق میریخت. گوسفندان را تحویل دادم و به خانه رفتم.
وقتی نان خوردم، طبق عادت معمول دراز کشیدم تا خوابی بستانم، ولی خواب
انگار از چشمانم رمیده بود. آن روز با همان حیرت گذشت. شب دوباره مثل ظهر
خواب به دوردستها کوچیده بود، انگار به نهر، به لبان و دیدگان شیرین جا
مانده بود. نمیدانم آن شب شاید درازتر از شب یلدا بود. وقتی به امید دیدن
دوباره شیرین بیدار شدم، تنم لرزید، پوستم مورمور شد و دلم از شادی فریاد
کشید. آن روز برایم مثل نوروز بود، روز آغاز بهار.
سراسیمه صبحانه خوردم و گوسفندها را جمع کردم. نمیدانستم از کدام سو زودتر
به نهر و شیرین میرسم ولیک چیزی نامرئی مرا مدام به آن سمت میکشید.
ذوقزده سر از پا نمیشناختم، میرفتم و میرفتم. فقط کوهها بودند که به
بدرقهام استوار ایستاده بودند. به هر دوراهی که میرسیدم، یکی را بسمالله
گفته میتاختم. دیگر چیزی نمانده بود. بوی نهر، بوی سبزه، بوی بید میآمد،
گوسفندان که از من پیشتر میرفتند، آن بوهای خاص شاید به دماغ آنها نیز
رسیده بود که دیوانهوار به سمت نهر کشیده میشدند. یک تپه به نهر مانده
بود، چقدر هیجانی شده بودم و نمیدانستم وقتی با شیرین روبهرو شوم اولین
کلماتم چه باشند. از یکسویی میهراسیدم، نکند این یک دام باشد؟ عاشق یک
چوپان مسکین کی میشود؟ لیک دل راه خودش را میرفت. وقتی به نهر نزدیک شدم،
دیدم که فقط نهر بود و آب که رقصکنان از این سمت به آن سمت سرازیر میشد.
شیرین نبود، لحظهای تصور کردم دیگر او را نخواهم دید و دیگر نه شیرینی هست
و نه آن شور و شر دیروز و نه آن خندههای مست.
گوسفندها را دوباره به چمن پهلوی نهر راندم و خودم به جایی که دیروز شیرین
ایستاده بود نزدیک شدم، نه هیچ اثری نبود. او خواهد آمد؟ نمیدانستم، ولی
گوشهی از دلم امیدوار بود. بالاخره تصمیم گرفتم منتظر بمانم. روی آن سنگ
خاکستری که دیروز شیرین ایستاده بود رفتم و سنگ را لمس کردم. احساس آرامش
میکردم و هم احساس شور، احساس وجد. تا حال آن همه سراسیمه، حیران و عاشق
شده بودم؟ نه آنقدرها نه، عاشق شده بودم ولی نه آنقدری که عاشق شیرین شده
بودم.
بالای سنگ کنار نهر، گر چند بهترین هوا بود، سبزه، سایهی بیدها و نسیم
ملایم، اما هر دقیقه که میگذشت حس میکردم یک سال میگذرد. ریسمان امیدم
کوتاهتر و باریکتر میشد. ظهر شد، بعد از ظهر، لیک از شیرین خبری نبود.
میخواستم تا شام آنجا بمانم ولی اگر میماندم نگرانی صاحبان گوسفندها از
یک طرف و از طرفی گرسنگی امانم را بریده بود. افتان و خیزان و شکسته
گوسفندها را جمع کردم و به راه افتادم. میرفتم به جایی که شیرین دیروز
ایستاده بود نگاه میکردم و او را تجسم میکردم. صبح آن روز برایم نوروز
بود و بعد از ظهرش قیامت. این عشق دیگر چه بود؟ اصلا آن عشق بود یا هوای
نفس یا دیوانگی تمامعیار؟ نمیفهمیدم و هر ثانیهای که میگذشت فقط
میخواستم او را ببینم. آن شب نیز شیرین خوابم را ربوده بود. به این پهلو و
آن پهلو میغلتیدم ولی آرامی نداشتم. با خودم گفتم فردا دوباره خواهم رفت،
او میآید، شیرین میآید و آرامآرام موهایم را نوازش میکردم و میگفتم:
«بچهچوپان آرام بگیر، فردا خواهی دید!»
نمیدانم چند دقیقهای خوابیدم، دوباره صبح شد. نور تابید و من نیز به امید
دیدار شیرین زنده شدم. امروز سراسیمهتر از دیروز، حتا نمیخواستم صبحانه
بخورم ولی صبحانه را زود با دستوپاچگی تمام کردم، نفهمیدم اصلا
تخممرغها و شیر چه مزهای داشتند. گوسفندها را دوباره جمع کردم. امروز
تقریبا میدویدم و گوسفندها نیز هیهی و بعبعکنان پیش میتاختند. لابد
میگفتند چه مرگت هست که این طور هی کردهای؟ مگر گوسفندها چیزی از عشق
میدانند؟ گفتم آرام باشید که شما نمیدانید، شما چیزی از عشق نمیدانید.
برای شما عشق شاید علف باشد و همواره سر به آخور بودن.
به نزدیک نهر میرسیدم، خداخدا میکردم و زیرلب دعا میگفتم. وقتی
گوسفندها را دوباره به چمن زدم و بالاتر رفتم، دیدم که جای شیرین دوباره
خالیست. از او اثری نبود. با قدمهای کجوکول آهسته به طرف آن سنگ رفتم.
بالای سنگ نشستم و روی آن دست کشیدم، امیدوار بودم که شیرین میآید، کسی که
در آن موقع صبح رختشویی نمیآید. با خودم میگفتم ظهر حتما میآید.
همانطور بالای سنگ بیحرکت مانده بودم، مثل دیروز، امروز نیز هر دقیقه چون
سال میگذشت یا بیشتر. آنجا میتوانستم از شر گوسفندها آرام باشم و از
این تپه به آن تپه از پشتشان هی نمیکردم. خوشحال بودم که چمن مثل آهنربا
آنها را به خود جذب کرده است. به نظرم سالها گذشت و میگذشت ولی این
انتظار لعنتی اصلا گذشتن را بلد نبود. ناچار نی را از دستکول ژنده سیاهم
بیرون کشیدم و شروع به نواختن کردم. میدانستم سالها با نواختن نی برایم
شاید کوتاه شوند، یک ماه، یک هفته، یک روز...
آفتاب مثل روزهای گذشته میتابید و میسوختاند. وقتی غرق در نواختن بودم،
صدایی از پشتسرم شنیدم. تنرعشهای گرفتم و با اندکی تأمل پشت سرم را نگاه
کردم. خودش بود، میخواستم پایین بپرم و او را به آغوش بگیرم ولی احساساتم
را مدام سرکوب میکردم. چشمان قهوهای روشن، موهای کوتاه سیاه، چادر نخودی،
دامن گلدار سفید، وه که چه محشری بود. سبد لاستیکی چوبیرنگ پر از رختهای
رنگارنگ به دستش. پیشتر آمد و با همان رخسار مست و صدای بلند گفت:
«سلام فرهاد، خوبست که امروز آمدهای، بیوفا دیروز کجا بودی؟»
دستوپاچه شده بودم، بدون اینکه جواب سلامش را بدهم، گفتم:
«دیروز من آمدم ولی شما نبودید.»
او با لبخند گفت:«دیروز نتوانستم بیایم، یعنی بهانهای نبود که به نهر
بیایم.»
من بالای سنگ همچنان بیحرکت مانده بودم، او اندکی جلو آمد و دستش را به
سویم دراز کرد. با لرزش عجیبی گفت:
«مرا بالا بکش!» هیهات که چه لرزهای گرفتم، مات و مبهوت مانده بودم.
دوباره گفت:
«فرهاد کجایی؟» و بعد خندهی مست و شورانگیز. دوباره صدایش مثل فریاد بلند
شد:
«فرهاد، مرا بالا بکش!»
دستم را با لرزش تمام به طرفش دراز کردم، انگار دستم آن روز کوتاهتر شده
بود. دست نازک و استخوانیاش به دستم رسید، دستش را محکم گرفتم و بالا
کشیدم. وقتی بالا پرید، دستش هنوز در دستم بود. من تقلا کردم دستم را بیرون
بکشم ولی او دستم را محکم گرفته بود و میفشرد.
همه کلماتی که شب قبل دانهدانه برای روبه روشدن دوباره با شیرین در ذهنم
نوشته بودم، کاملا از یادم رفته بود. او هر سوالی میپرسید سراسیمه جواب
میدادم و یکی از سوالش که مرا بیخود کرد و به گریه انداخت این بود:
«چرا چوپان شدی؟» با بغض و با رعشه گفتم:
«وقتی پدرم را بردند و سر بریدند، دیگر کسی نبود که سرپرستی خانواده را به
دوش بکشد جزمن. پدرم مأمور پولیس بود. وقتی از کابل به طرف خانه میآمد،
توسط طالبان دستگیر و کشته شد. ازمیان سه بردار و یک خواهر، من پسر اول
هستم. وقتی پدرم مرد، مکتب را تمام کرده بودم. شب و روز تلاش میکردم که به
امتحان کنکور آماده شوم ولی قاتلان پدر همه چیز را به خاک یکسان کردند.
کارهایی دیگر نیز بودند که با آنها خودم را مصروف کنم ولی مزدی نداشتند که
شکم من و خانوادهام را پر کند و ناچار چوپان شدم و این دومین سال است از
چوپانیام. شیرین آه سردی کشید، بازویم را تکان داد. وقتی به او نگاه کردم،
به چشمانم خیره شده بود. با شال نخودیاش اشکم را پاک کرد و یک آن بدون هیچ
مقدمهای مرا به آغوش کشید. لرزهام دوباره دو برابر شد، ترسیده بودم؛ در
عین حال به آرامش عجیبی دست یافته بودم.
شیرین مدت طولانی همانطور ماند، بعد آهسته مرا رها کرد. اندکی آرام
میشدم، از او تقلید کردم، با جرأت پرسیدم:
«تو چه کارهای؟»
با همان ناز و لبخند گفت:
«دوست داری چهکاره باشم؟»
همانطور مانده بودم، با خود گفتم من چه بدانم؟ تا حال به چنین پرسشی اصلا
فکر نکرده بودم. بدون تأخیر برای یافتن جواب گفت:
«محصل سال دوم رشته آشپزی، آشپزخانه. خودش دوباره همان خنده مست و بیخود
را تکرار کرد. من هم خندیدم، چه شوخ بیخدایی بود. دوباره به چشمانم خیره
شده بود. من اصلا با خیره شدن به چشمان کسی عادت نداشتم، حتا وقتی با مردان
صحبت میکردم، نمیتوانستم به چشمانشان ببینم.
شیرین پرسید: «میتوانی نی بنوازی؟»
لبخند زدم و آهسته شروع کردم. همانطور که همیشه نی مرا به عالم خیال
میبرد و غرق میکرد او را نیز غرق کرده بود. چه دلانگیز بود که هر دو به
عالم خیال بیباکانه جاری شده بودیم.
لحظهای به خود آمدم و فکر کردم او چشمانش را بسته است یا به دور دستها
خیره مانده است؛ اما وقتی با گوشه چشمم به او نگاه کردم، چنان معصومانه
نگاهم میکرد که یکباره نی از دستم رها و نواها قطع شد. دستی به مویم کشید
و زمزمه کرد:
«یک دست جام شراب و یک دست زلف یار/رقصی چنین میانهی میدانم آرزوست!»
از این شعر چه کیفی کردم، چون عاشق هنر و شعر بودم. آن تکه شعری که از گلوی
او بیرون پرید مثل آب خنکی بود که در آن گرمای سوزان به من جان بخشید. خودم
را عقب کشیدم، تمام جرأتم را جمع کردم، گفتم:
«تو دختر کیستی؟ نام پدرت چیست؟»
در حالیکه به صورتم خیره مانده بود، کاملا خودش را بیخیال این سوال کرد و
پرسید:
«آببازی بلدی؟»
گفتم کمی بلدم ولی نه چندان. از او پرسیدم تو بلدی؟»
سرخوشانه گفت: « نزدیک نهر زندگی کنی و آب بازی بلد نباشی؟ من از ماهی فرقی
نمیکنم.»
با خودم فکر کرده، گفتم:
این چه طور موجودیست دیگر، نه ترسی از آب دارد و نه از مردها. لابد
خانوادهای ندارد که مانعش شوند. در محلهی ما که دخترها اصلا به جز موقع
رخت و ظرفشویی به جوی نمیآیند. دیگر اوقات این شرم بزرگیست که دخترها
آببازی کنند. با خودم بودم که صدای شیرین شیرین بلند شد:
« اگر بلدی بیا آببازی کنیم.»
ترس دوباره تمام وجودم را فراگرفته بود. دو دل بودم بروم یا نروم، ولی در
مقابل، وقتی تمام روح و جانت را تحویلش بدهی دیگر چیزی میماند که تو را از
او باز نگه دارد؟ ای عشق، چه بودهای؟ ای فرمانروای خیره سر!
وقتی آرام از بالای سنگ پایین شدم، او کمی آنطرفتر بود، نمیدانم در سبدش
چه را جستوجو میکرد؟ بعد از لحظهای گفت:« از این طرف بیا آب کم است.» به
سمت نیزار اشاره میکرد، آب از دیگر قسمتها کمتر مینمود.
پاورچینپاورچین دنبال او رفتم. وقتی میان نیها رسیدیم، یکباره ایستاد و
به باز کردن کلیدهای لباسش شروع کرد. تمام تنم از ترس، وحشت و شرم سوزن
میزد. من صورتم را برگردانده بودم، میخواستم فرار کنم، به چه مخمسهای
افتاده بودم. هماندم با خودم میگفتم او از کدام کره اینجا رها شده است؟
یا شاید لکاتهای بیش نباشد. یکقدم به عقب رفتم، میخواستم به بهانه دیدن
گوسفندها از او جدا شوم و برای همیشه آنجا را ترک کنم که صدایش بلند شد:
«با همین لباس آببازی میکنی؟»
با لرزه گفتم:
«من بلد نیستم، من داخل آب نمیروم.»
جرأت نداشتم صورتم را برگردانم، همانطور ظاهرا بیحرکت بودم، ولی درونم
انگار کسی رختشویی داشت.
صدای پایش را شنیدم، به طرف من میآمد. صورتم را اندکاندک چرخاندم، وای
خدا! چه میبینم؟ خودت به دادم برس. دستم را گرفت آرامآرام به آب داخل شد،
کاملا بیأراده. مثل مردهها تلوتلو میخوردم. وقتی تقریبا وسط آب رسیدیم،
پرسید:
«نمیترسی؟»
گفتم نه، ولی از بدن او بیشتر از آب ترسیده بودم.
شیرین با خنده گفت: «که نمیترسی، همینجا باش، آببازی را از من یاد
بگیر.»
دستم را رها کرد، انگار حس میکردم بین زمین و آسمان معلق ماندهام. او مثل
پری دریایی چرخ میزد، خودش را دراز میکرد و پیش میتاخت. شالی که نداشت،
فقط زیرپوشهای نازکش، او را درون آب عین پری دریایی جلوه میداد. من
همانجا میخکوب شده بودم. چنان جذاب بود که نمیتوانستم ثانیهای از او
چشم بردارم. او دوباره از دوردستها به سمت من شیرجه میزد، نزدیکتر رسید.
باز دوباره نفسم کوتاهی میکرد. وقتی نزدیکم رسید، از بازویم گرفت و راست
ایستاد. دوباره به صورتم خیره شد و من نیز بیمهابا به چشمانش خیره مانده
بودم. آنگاه با خودم گفتم: چشمان او قهوهای است، به حق میدانم که قهوه
از سیگار و قلیان اعتیادآورتر است. من خیره به او و او آرامآرام نزدیک شد.
بوسهای به گردنم زد، گردنم داغ شد، صورتم انگار خون بالا میزد. بازوهایم
را گرفت و سرش را روی سینهام گذاشت. چه بی اختیار با وجود ترس، لرزه و
وحشت، سرش را بوسیدم و دستی به موهای مخملین سیاهش کشیدم. یکباره پس رفت و
گفت: «باید برویم!»
به او اندکی بیشتر خیره ماندم، دوباره حالت دو روز قبل را گرفته بود.
صورتش کبود و غمین، مثل عجوزهی چهل ساله. من آرام گفتم: برویم.
از آب بالا آمدیم، به بالای سنگ نشستیم. کمکم خنده از لبهای او رخت
بربسته بود و حالت غمگین به خود گرفته بود. هزاران سوال در ذهنم میلولید؛
یکی که مثل خوره به جانم افتاده بود معلوماتی در باره خانواده او بود. خودم
را جمع و جور کردم و پرسیدم:
«تو دختر کیستی؟ پدرت کجاست؟»
در حالی که به دوردستها خیره مانده بود، هر آن زیرپوشیهایش را نگاه
میکرد که خشک شده یا نه گفت:
«پدرم وحشت است و مادرم ترس. برادرم تنفر و خودم؟ خودم وقتی میان آنانم مثل
موشیام که هر آن دنبالی سوراخی میگردد که لحظهای در امان باشد. یعنی من
تنها نه، ما پنج خواهران. همه خانواده از ما متنفرند حتا مادرم که ما را
زاییده است و از میان ما پنج خواهران از من بیشتر دلزده اند. وقتی پانزده
ساله بودم، به سرایش شعر آغاز کردم. در ابتدا فقط اشعار مذهبی میسرودم چون
من هم مثل خانواده و جامعهام فکر میکردم سرایش اشعار عاشقانه و انواع
اشعار دیگر گناه کبیره است. حال همه اشعارم عاشقانه اند و من هر روز به بال
همان شعرها جهان را سیر میکنم.»
شیرین تمام این کلمات را با بغض گفت، چشمانش هنوز به دوردستها خیره مانده
بودند. با حالت تأسفبار گفتم: چه قیامتیست برای دخترها، یعنی به جهنم
میزیند، اگر تنها آرزوی بهشت کنند، به شعلههای جهنم ترسانده میشوند.
با همان بغض و صدای لرزان ادامه داد:«در محلهمان وقتی به یک خانواده بیش
از دو دختر اضافه میشود، دیگر این ننگ بزرگیست برای کل ده. پدرم وقتی
برادرم متولد شد، با طمطراقی که سر از پا نمیشناخت، همه اهالی ده را جمع
کرد و مهمانی مفصلی به خوردشان داد. برای نامگذاری بچه چندین شب همینطور
مردان ریشو و ملاهایی که دستارشان به مثابه یک لگن رختشویی بود میآمدند و
میرفتند، ولی برای ما پنج خواهران؟ وقتی هر یکی از ما متولد میشدیم، همه
قهر میکرده. پدرم که چندبار پس از تولد خواهرانم مادرم را حسابی به شرط
مردن کتک زده بوده. برای نامگذاری ما که هر راهروی از راه میگذشته، یک
اسمی روی ما میگذاشته. یکی از خواهرانم که "کشور" نام دارد، میگویند او
را خالهگکی دیوانهای که هر روز به دور و اطراف ده پرسه میزده و گدایی
میکرده، نامی به او گذاشته است. کشور از من یک سال بزرگتر است، وقتی
صدایش میکنیم، آنقدر از نامش خجالت میکشد که انگار فکر کنی آب شد و به
زمین رفت. من زمانی که تنهایم، اینجا در نهر و با پیامبری چون تو، میدانم
من همان شاعرم، شاعری که وحشیانه به بال اشعار عاشقانه، زیبایی ملکوت را
در مینوردد و در انتها خود را درون همان اشعار میبیند.اشعاری که به دید
دیگران گناه اند اما برای من صواب، شور،حیات و جاودانگی.»
و بعد، صدای تفنگ، صدای مرگ، صدای تمام شدن... وقتی چشمانم را باز کردم،
چهاردیواری سفیدی را دیدم. چهاراطرافم را خوب نگاه کردم ولی چیزی به یادم
نمیرسید. دستم را دراز کردم به سمت میز، نمیدانستم چه میخواهم؟ چیزی از
بالای میز پایین پرید، دادوبیدادی راه انداخت. دروازه باز شد، چند نفری
داخل شدند؛ نزدیک که رسیدند، دو برادر و مادرم بودند. برادرانم کمی دورتر
ایستادند، مادر گریه میکرد، خداخدا میگفت:
گفتم مادر؟ مادر با بغض که صدایش درست نمیشنیدم، بریدهبریده گفت:
«کاش میمردی...»
اندکاندک همهچیز دوباره یادم میآمد: شیرین، نهر، آب، بوسه... مادر هنوز
گریه میکرد. یادم آمد که اینجا شفاخانه است، چون چند ماه پیش عمهام را
برای عملیات اپندکس اینجا آورده بودیم. با لرزش پرسیدم:
«مادر، شیرین کجاست؟»
مادر اولین باری بود که اسم او را میشنید. با تمام قوا انگار که جیغ میزد
گفت: «قیمه کردند، به نهر انداختند.»
دیگر سیاهی شد، تاریک، چشمانم بسته شدند. بدنم، شاید برای همیشه بیحرکت و
پس از آن دوباره تاریکی، تاریکی و تاریکی...
پایان
|