کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

             نیلوفر نیکسیر

    

 
درنگی در سطر های رمان فروپاشی

 

 

شناسه: نویسنده مهسا طایع
طرح جلد برگ آرایی :روح الامین امینی
تیراژ : ۵۰۰ نسخه
چاپ اول: تابستان ۱۳۹۸ ، افغانستان، هرات
چاپخانه انتشارات آن


 


در این نبشته نگاهی کوتاه دارم به رمان فروپاشی اثر مهسا طایع. این نویسنده سالهاست که در عرصه‌ی رمان و داستان قلم و قدم میزند و آثار زیادی را نیز در این زمینه به وجود خلق کرده. علاقمندی و دل مشغولی اش را به این ژانر به خوبی میتوان دید؛ رمان های باورم کن نازنین، شبهای بی ستاره، قاصدک و مجموعه‌ای از داستان کوتاه هایش این مساله را به خوبی نمودار می‌سازد.


در این داستان بلند، نویسنده سعی بر آن داشته تا تمام حوصله‌اش را خرج این کند که چندین روایت را در یک جا جمع نماید و همچون مشتاقی که هیچ صبر ندارد در خلق حادثه ها به زودی وپی هم دست زده است.
یکی از موتیف های زنده و پویای این رمان جنگ است؛ جنگی که مردم ما سالهاست با آن دست وپنجه نرم میکنند و هنوز هم که هنوز است سر خلاصی ندارد. این موضوع جان مایه‌ی بسا از شاهکار های ادبی دنیا شده و نویسنده‌گان همیشه کوشش کرده اند تا جنایات و سیه‌روزی‌هایی که در دامان جنگ رخ میدهد را در دنیای رمان وشعر، ماندگار سازند تا آینده‌گان بدانند که چه بر سر نسل بشر رفته است. حتی امروز که سالیان زیادی از جنگ های جهانی میگذرد بازهم جنایات این جنگها خوراک بسیاری از رمان های معروف میشود و سر خلاصی ندارد.
نبردی را که مهسا طایع در این داستان به روایت کشیده، نبردیست کهنه وفرسوده که نسلی را نیز به فرسوده‌گی کشاند و ارزشهایی را نیز در دل جامعه کاشت؛ جنگی فرساینده علیه نیرو‌های شوروی سابق که صد البته هر دو جانب از این جنگ زخم خورده اند و هر یکی حق را به جانب خود میداند و به ویژه که این نبرد، نبردی ایدیولوژیکی بود. این روایت از هجوم شوروی سابق به کشور آغاز میگردد تا پیروزی مجاهدین ادامه دارد؛ البته نباید از یاد برد روایتی که یک زن از نبرد دارد تا روایتی که یک نویسنده‌ی مرد دارد، بسا متفاوت است. چون زنان بیشتر پشت جبهه را به تصویر می‌کشند و تجربه‌ای از نبرد داغ درون جبهه ندارند و هرگاه که چنین همذات پنداری داشته باشند اغلب به نظر خام می‌رسد .
شخصیت های این داستان در جبهه های جنگ حضور دارند و نویسنده گاهی تنها اشاره‌ای به این مساله می کند که به یاد خواننده بیاورد که تم اصلی این داستان جنگ است؛ ولی دیگر حوادث داستان بر این مساله چربیده است.
شخصیت‌های داستان در حینی که مشغول نبرد اند فکر وذهن شان در گیر حوادث خانواده‌گی وعشقی نیز است گویا نویسنده در به تصویر کشیدن حاشیه های این جنگ که همانا مسایل خانواده‌گی و عشقیست، بیشتر توانا و علاقمند است.
«حال و روزمان را که می‌بینی.روس ها از زمین و زمان سرمان ریخته اند. طرح عملیات باز دارنده با من است.» (۷۰)
یوسف سرش را روی نقشه خم کرد و به سبک سنگین کردن مسیر عملیات پرداخت. خون سردی اش ارسلان را دیوانه می‌کرد :« یوسف محض رضای خدا به خودت بیا . دختر کاکایت گم شده و تو این جا...» ( ۷۵)
نویسنده، به درون شخصیت ها کمتر رسوخ کرده و بیشتر در سطح به روایت نشسته است وبه اینکه جنگ چه عوامل روانی را به بار میاورد کمتر پرداخته.


نویسنده نسل دانشگاهی آن دوران را به معرفی گرفته است. زنان جوان داستان بیشتر شان درس خوانده اند. مثلا فرخنده و صاحبو درس خوانده و کتاب‌خوان اند؛ اما بیشتر زنده‌گی این زنان درگیر حوادث دیگری میشود و چنان در خود گم میشوندکه خواننده فراموش میکند اینها درس و دانشگاهی نیز دارند و اگر این روند به اثر جنگ متوقف شده است، نویسنده تصریح نمیدارد تا خواننده قانع شود.


میر سهراب یکی از شخصیت‌های داستان است که روزگاری در دانشگاه درس میخوانده و در همان زمان دختری پشتون را به عقدش در آورده بودند، اما این میرسهراب شخصیتی منفی دارد که خواننده حس می‌کند یکی از زور گیران و قاتلان زبر دست است در حالیکه در گذشته گرفتار درس و دانشگاه بوده. دلیل اینکه میر سهراب چنین چهره عوض می‌کند هیچ مشخص نمیشود و او حرص عجیبی به زنان زیبا دارد و آنها را به نیرنگ می فریبد.
حوادث در داستان به زودی اتفاق می افتند بدون اینکه خیلی به پخته‌گی برسند. مثلا فرخنده در یک زمان در کابل است و در زمانی دیگر سر از شمالی و پغمان در میاورد ویا حبیب در یک لحظه وبه اثر احساسی آنی تصمیم می‌گیرد پدرش را به قتل برساند :« حبیب بی آنکه دست‌هایش بلرزد، ضامن نارنجک را کشید و چند ثانیه بعد صدای انفجار در محله پیچید.»( 128)
شیوه‌ی روایت نویسنده همان شیوه‌ی کلاسیک است یعنی نقل کردن داستان از زبان سوم شخص که البته این شیوه برای اغلب نویسنده ها ساده‌تر است؛ چون نویسنده در بیرون نشسته و حوادث را نقل میکند و داوری وجمع بندی نیز به عهده‌ی خودش است.
بسیاری از حوادث داستان را خود نویسنده خلاصه میکند و جمع بندی : «او تنها کسی بود که میتوانست یوسف را از وضع موجود با خبر سازد. بالاخره آن شب جان فرسا هم به صبح رسید.» (۶۲)
خواننده خودش به صبح رسیدن آن شب را نمیتواند حس کند واین راوی است که به او میفهماند که شب به صبح رسیده.
همانطور که قبلا یاد کردیم، نویسنده کمتر درگیر روان شخصیت ها میشود و کمتر به لایه‌های درونی روایت داخل میشود. تنها در بعضی از قسمت های داستان این گونه روایت به تک‌گویی تبدیل میشود که باعث تنوع در ذهن خواننده می‌گردد ، آنجاییکه یوسف با خودش در گیر است و حرف میزند:
«اگر به خانه باز نگردی ، خفه میشود یوسف. زیر آوار این شرمسار و درد خفه میشود.» (۱۳۵)
نویسنده در این داستان خواسته خیلی از مسایل را در یک جا بریزد یعنی بحری در کوزه. به‌همین دلیل گاهی خواننده گیج میشود و نمیتواند حجم این همه حادثه را یکجا هضم نماید. مثلا در یک جا از زبان صاحبو که زنی کتاب خوان و صاحب نظر است به تاریخ افغانستان اشاره میشود:
«به سبکی پر از کنارش بیرون می‌خزید تا دوباره بر گردد به اتاقش و بخواند که بالاخره حبیب الله چطور با استفاده از شرایط سرکوب وخفقانی که امیر عبدالرحمن خان پدرش ایجاد کرده بود ، به عیاشی و خوش باشی های ممتد می پرداخت... »(۴۱)
عشق به همان شیوه‌ی سنتی با درد و فراق و از خود گذری ها همراهست. همانطوری که در بسا داستان‌های عاشقانه روایت شده. عاشق در یک لحظه تصمیم میگیرد که جانفشانی بزرگی را برای معشوقش داشته باشد. کاری که یوسف به خاطر فرخنده میکند که البته به نظر مخاطب امروزی کمی دور از عقل می نمایاند که چنین تصمیمی آنی و لحظه‌یی گرفته شود. آن زمانی که یوسف به جای فرخنده اسما پری را بر می‌گزیند.
عشق انسان امروزی هم چون خودش ساده و دچار روزمره گیست اما عشق در درون این داستان از دنیای مادی و زمینی مقداری فاصله گرفته و رنگی آرمانی را به خود میگیرد. توصیف های عاشقانه همراه با همان سوزو ناله های همیشگی ست.
حبیب در نامه‌اش نوشته بود :« هر طوری شده، امشب باید تو را ببینم. از سیاهی سر شب تا سپیده‌ی صبح پای چنار نزدیک زیارت منتظرت می‌مانم. هر زمان پنداشتی مناسب‌تر است،راهی شو. با قلبی پر از عشق چشم به راه توام. آه محبوب بی نوای من!» ( ۵۵)
بانو طایع در توصیف صحنه ها قلم رسایی دارد، گاهی به صورت گذرا به صحنه هایی که راوی از طبیعت به زیبایی توصیف کرده مواجه میشویم : « با این که تا سپیده‌ی صبح برف همچنان می‌بارید، اما آفتاب تیزی سر زد و اتاق را پر نور کرد.» (۱۰۰)
آنچه در همه‌ی آثار ادبی مهم می نماید اینست که نویسنده وقتی اثری را خلق میکند بدون طرفداری و جبهه گیری باید به روایت آن بنشیند؛ اینکه چه جنایاتی در طول تاریخ اتفاق افتاد و چه انسانهای چهره در نقاب خاک کشیدند، قضاوتش با نویسنده نیست و او فقط باید روایت کند.


«ارتش شوروی که با رویای تسلط بر افغانستان و سرکوب مقاومت مردم در برابر دولت کمونیستی به افغانستان لشکر کشی کرده بود، عاقبت پس از نه سال و اندی جنگ و در گیری، وادار به پذیرش شکست و خروج نیرو هایش از افغانستان شد وزمینه برای حضور مجاهدین و حکومت آنان فراهم گردید.» ( ۲۶۰)
این جمله بیشتر شبیه گزارش است تا تکه‌ای از داستان. از همین یک جمله به خوبی ایدلوژی نویسنده مشخص میشود. مثل دورانی که داستان نویسان طرفدار حزب خلق و پرچم بودند و در راستای همان احزاب قلم میزدند. دنیای ادبیات دنیای سیاست و در جناحی قرار گرفتن نیست وگرنه اثر ادبی به گزاره ای سیاست زده تبدیل میشود که ارزش آن را در دامان همان جناح سیاسی میتوان سنجید وبس.
آنچه در نهایت امر میتوان گفت اینست که نویسنده به زنان نقش بسیار پر رنگی را بخشیده است. زنان در این داستان نقش بسیار فعالی دارند و صاحب صلاحیت اند. صاحبو، فرخنده، خاله صنوبر و... زنانی جسور و با کفایت اند که اگر بیشتر به پرورش شخصیت شان پرداخته میشد، ازین هم خوشتر می‌درخشیدند. بانو طایع از داستان نویسان غنیمت ما اند که با نوشتن این رمان مخاطبین خود را دلگرم به خلق آثاری درخشانتر ساختند. برایشان آرزوی بهروزی دارم.


سرچشمه ها :
۱- طایع مهسا : فروپاشی ، چاپ اول ، تابستان ۱۳۹۸، هرات : انتشارات آن
 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل      ۴۸۷       سال بیست‌‌یکم         سنبله    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی         اول سپتمبر   ۲۰۲۵