|
زمین نداده زمانت، وطن نداده امانت
به غیر رنج شکستن چه بود در چمدانت؟
دوباره چیرگیِ بغض... زخم کهنهی رانت
به غیرِ حسرتِ خانه میان کوله چه داری؟
که پوست را بشکافد فشار و حجم جنونت
به رنج بین توالت، به لخته لختهی خونت
اسید رفته به رگها و ذوبیِ شریانها!
تو آمدی که به دنیا، جنین مرده بباری
نبوده تا ته دنیا به غیر حسرت نان... هیچ
و غیر فقر نداده جهان برات نشان... هیچ
به جای سبزی و نان... سمت مسلخی بروی تا_
که زخمتازه خریده به سوی خانه بیاری!
فکاهه بوده جهنم، که من عذابترینم
بمان و... سخت نگیری اگر خرابترینم!
بنوش تا ته بطری از این شراب ترینم
که به سلامتی تو... مرا زمین نگذاری!
مزدا مهرگان
|