|
به من نگویید
زن باید مثل شمع بسوزد،
من خورشیدم
که روز را میزاید
و هیچ پروانهای نمیتواند
من را فریب دهد
به نام عشق.
دست از تقدس بردارید،
مرا با چشمِ صادقِ شهوت نگاه کنید،
نه با قضاوتِ ابریشمپوشِ فریب.
من زنم،
نه تندیسِ مریم،
نه نجابتِ پوشالیِ حور.
من زنیام با حواس بیدار،
با اندامی که شعر را
از ریشه میلرزاند.
شبی با خودم در آینه خوابیدم،
و بوسهای از لبِ خویش
بر گردنِ خویش نهادم،
آنجا که معشوقم همیشه ادعای مالکیت داشت .
نه، من مایملک کسی نیستم
و نه مرثیهی هیچکس.
من آنم که
در تناش ستاره میروید
و در ران و بازویش اش آواز میدمد.
تو اگر زنی را دیدی
که سینههایش را برای رضای خویش به هوا سپرده
نه برای چشمانِ خریدار،
بدان که او آغاز شعر است
نه پایانِ اخلاق.
به من یاد دادند
«دختر خوب» باید بنشیند
پاهایش را جمع کند
و لبخند بزند بیهیچ خواستنی.
اما من ایستادم
پاهایم را دراز کردم
لبهایم را هم
و دنیا لرزید.
به من گفتند
تنات را پنهان کن
که مبادا مردی خطا کند،
اما هیچکس نگفت
چرا مردان،
چرا ایمان،
چرا خدا
تن زن را خطا میبیند.
اگر بدن من
شما را به جهنم میبرد،
پس بگذارید شعله بکشم.
من در تنم
بهشت را زیستهام
بیآنکه کسی برایم وعده داده باشد.
لبهایم،
کلمات را نمیجویند،
لذت را میچشند.
انگشتانم،
دگمهی بلوزم را که باز میکنند،
نه بیحیاییست
نه تحریک،
بلکه شعر است ،
شعری برای آغوشی بیمرز،
برای انسانی که مرا
نه بهعنوان زن،
بلکه بهعنوان جهان لمس میکند.
من آنم که در شبپوشی جامعه،
برهنگیام را به ماه دوختم
و خندیدم
وقتی فریاد کشیدند:
«او دیگر زن نیست…»
آری، من دیگر زن نیستم
در معنای شما.
من انسانیام
که لذت را نه پنهان میکند،
نه شرمندهاش است.
من زندهام،
نه برای شهادت،
برای عشق،
برای آغوش،
برای شعری که از بدنم شروع میشود
و به تن هیچ فتوایی نمیخزد.
|