|
درختان بالابلند دور دستها
آهنگ ملایم آخر تابستان را میسرایند
پرندهی کوچک ،
آشیانهاش را گم کرده است
او دلهرهاش را
فریاد میزند
زنی روی طناب زندگی
آخرین خیالات شستهاش را
میآویزد
رهگذری،
تنهی دردمند ناژوی پیر را با لگد،میکوبد
کودکی در قطار مزدحم و ناآشنا
ترانهی شاد سفر را
زمزمه میکند
سگی،
کنار مرد جوان، مهربانی را مزه مزه میکند
دستی روی شانههای صبورم
عشق را
نقش میکشد
و غبار شیشههایی پنجرهی قلبم را
دور میریزد
شتاب را لای کتاب چشمهایم پنهان میکنم
نسیم خوش بودن
چون خون داغ،
از رگهای احساسم،
میگذرد
به پگاه بارانی و روز بلند،
سلام میکنم
|