کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

             فرح‌ناز حامد

    

 
هاشک و شوایک

 


۱
طنز چیست و طناز کیست، من نمی‌دانم. مطالعه‌ی خاصی در بخش طنز و طنزشناسی ندارم. نخستین طنزنویسی که اسمش را بلد شده بودم، عزیز نسین بود که در کتاب دری مکتب خوانده بودم و فعلن حتا عنوان آن طنزش را هم به حافظه ندارم. سپس، در دوران دانش‌گاه وقتی متوجه شدم که کتاب‌هایی غیر از کتاب‌های مکتب و دانش‌گاه هم در دنیا وجود دارد، چند طنز دیگر نیز از عزیز نسین خواندم. طنزهایش جالب بودند اما برای من آن‌قدر دلنشین نبودند که خواسته باشم بیشتر طنز بخوانم.
چند ماه قبل از امروز یا شاید هم سال گذشته -من حافظه چندانی در یادآوری روزهای گذشته ندارم- کتاب «زندگی سخت» از مارک تواین را خواستم که بخوانم؛ خواندن که چه عرض کنم، خواستم که از دور نگاه کلی به کتاب بیندازم، اما نتوانستم. یعنی نصف کتاب را خواندم و گذاشتمش کنار که از مقابل چشم‌هایم دور باشد. با مارک تواین و طنزش سازگاری نداشتم؛ گویا که طنز او برای من ساخته نشده بوده و یا به احتمال زیاد، هنوز آن‌قدر سواد طنزی نداشته‌ام که بخواهم از مارک تواین بخوانم و او را درک کنم.
آخرین کتابی را که تمام کردم، کتاب «ناشناس» از داستایفسکی بود. داستایفسکی برای من «اَبَرنویسنده» است، همیشه او را ستوده‌ام و دوست‌دارش هستم. او را به خاطر این که خالق «جنایت و مکافات» و شخصیت فوق‌العاده‌ی «راسکولینکوف» است، یک مقدار بیشتر دوست دارم و با اطمینان می‌توانم بگویم که در دنیای نویسنده‌گی، داستان‌نویسی و روان‌شناسی، به هیچ‌کسی بیشتر از او اعتماد ندارم.
در یادداشت‌های روزانه‌ام در مورد «ناشناس» نوشته بودم که: «این روزها کتابی از داستایفسکی می‌خوانم. سبک رمان، یک قسم‌هایی متفاوت است، کمدی و طنزآمیز است. ارتباط من هنوز با دنیای طنز و کمدی، آن‌قدر عمیق نیست که بتوانم به اندازه سایر نوشته‌هایش، درک کنم. کتاب‌هایی را که به درستی نتوانم درک کنم، زمان می‌برد که تمام‌شان کنم. حوصله‌ام سرمی‌رود و خسته می‌شوم. شاید علت سردردی‌های بی‌موردم، همین باشد، مطمین نیستم. اما به هر حال، می‌توانم بگویم که داستایفسکی کتابی هم داشته که من نتوانسته‌ام با او حس هم‌ذات‌پنداری کنم و یا اندکی درکش کنم و این درک‌نکردن به معنای این نیست که کتاب ناشناس، کتاب خوب نباشد.»
اکنون، چهارزانو نشسته‌ام و کتاب «شوایک» از «یاروسلاو هاشک» را در بغل گرفته‌ام. هنوز متردد هستم که «شوایک» را بخوانم یا نه. دلم می‌خواهد که در مورد دنیای یاروسلاو هاشک کنجکاوی کنم اما باز هم متردد هستم. به خاطر این متردد نیستم که داستان و طنز او را درک می‌کنم یا نه، من به این خاطر متردد هستم که مبادا از یاروسلاو هاشک و طنزش خوشم بیاید؛ زیرا من با طنز میانه‌ی خوبی ندارم و اگر به وسیله «شوایک»، وارد دنیای طنز شوم، کارم زار می‌شود.

 


***

۲
یادداشت بالا را قبل از این‌ که شوایک را مطالعه کنم، نوشته بودم و تاریخ دقیقش را به یاد ندارم که چه وقت بوده. من دیروز شوایک را تمام کردم و کتاب را با طراحی چهره یاروسلاو هاشک یک‌جا، به کتاب‌خانه تسلیم کردم. اکنون نه کتاب شوایک در کنارم است و نه هاشک. نمی‌دانم چرا، اما امروز نسبت به دیروز، به تخلص خانواده‌‌گی‌ام نزدیک‌تر هستم.
رمان «شوایک»، اثر ماندگار نویسنده‌ی اهل چک به نام «یاروسلاو هاشک» است. شوایک، یکی از بهترین رمان‌هایی است که مستقیمن به ماجرای جنگ جهانی اول پرداخته و رمان نامبرده، تنها رمانی است ماجرای جنگ جهانی اول را به زبان طنز روایت می‌کند.
شخصیت اصلی این کتاب، «یوزف شوایک»، قبل از سربازی، سرگرم خرید و فروش سگ‌ها بوده است. داستان شوایک در سال ۱۹۱۴ میلادی در امپراتوری «اتریش-مجارستان» شروع می‌شود و با قتلِ وارثِ امپراتوری توسط یک ملی‌گرای صرب، زمینه‌ی شکل‌گیری و شروع جنگ جهانی اول مساعد می‌شود.
در جریان مطالعه‌ی شوایک، در زنده‌گی واقعی خودم، اتفاق‌های خوب و بدی را سپری کردم و برای همین، باری در بخش یادداشت‌هایم در مور شوایک نوشته بودم که: «شوایک، آن سرباز خوب و مرد ساده‌دل و به ظاهر احمق، دوباره هم‌نشین و هم‌پیاله‌ی این روزهایم شده‌است. مدتی، مطالعه و رویارویی با شوایک را کنار گذاشته بودم. شوایک، گوش شنوا، همراه صبور و یار خوش‌خلق می‌طلبد. شاید در آن روزهایی که او را کنار گذاشته بودم، به اندازه‌ای که باید، خوش‌خلق و صبور نبودم. اکنون که دوباره در مقابلم قرار گرفته، از شیرینی طنزهایش و لحن شیرینش لذت می‌برم و او را آدم ساده و احمق نه، بلکه یک آدم نیک و خوش‌خلق یافته‌ام.»
یاروسلاو هاشک، به اعتقاد من یک نویسنده کامل بوده. او با یک کتابی که به ظاهر ناتمام مانده، یکی از کامل‌ترین کتاب‌ها را به‌جا گذاشته است که هر بخش آن به خودی خود کامل است. کتاب او، در عین ناتمام‌بودن، تمام‌شده است و در عین ناقص‌بودن، کامل است. وقتی کسی کتاب شوایک را مطالعه می‌کند و جاهایی از کتاب را درک می‌کند، متوجه می‌شود که هاشک به صورت بسیار مفصل و ساده و بی‌پیرایه، جریان زنده‌گی یک سرباز را در زمان جنگ، به واسطه سربازی به نام شوایک، به خوبی روایت کرده و موفق شده که برای من و حتا برای جهان‌ نشان بدهد که یک سرباز در جنگ، شاهد چه روزهایی می‌تواند باشد. آن سرباز غیور، شاید نماینده مورد نظر هاشک در میان تمام سربازها و زیردست‌ها باشد، یا شاید هم حتا نماینده انسانی‌‌زیستن یک سرباز در عصر و زمانه‌ی جنگ باشد. جنگی که بی‌تقصیرترین فرد آن، همان سربازهای آن جنگ هستند.
هاشک در کتاب شوایک، به موارد و موضوعات بی‌شماری پرداخته که هر کدام آن‌ها به نوبه‌ی خود، بسیار مهم، حیاتی و ارزشمند است و من در این‌جا همان مواردی را که فعلن به یاد دارم، یادداشت می‌کنم. مثلن:


1- در شروع، موضوع خُل بودن شوایک است. هاشک بیان کرده که در مواقعی، اطرافیان و بالادست‌ها تصمیم می‌گیرند که شوایک -یا هر زیردست و انسان دیگری- را خُل بدانند یا نه؛ و شوایک نیز -نمی‌دانم از روی هوشیاری زیاد و یا هم خُل بودن ذاتی- حرف آن‌ها را می‌پذیرد و می‌پندارد که خُل مادرزاد است، در صورتی که شاید او خل و احمق نباشد، شاید هم زیرک‌ترین سربازی باشد که در آن‌جا حضور دارد. در ضمن، موضوع خُل بودن شوایک شاید هم یک شگرد فوق‌العاده زیرکانه‌ی هاشک بوده باشد برای گمراه کردن خواننده.


2- مورد بعدی، قمار است. قمار، همیشه و همه جا دامن‌گیر آدم‌های سست‌عنصر بوده ‌است. هاشک شاید خواسته که استفاده‌ی غیر مجاز و غیر قانونی بالادست‌ها را از گماشته‌گان و حتا سرمایه‌ی ملی یک ملت، نشان بدهد. قاضی‌عسکر، که شوایک در خدمت اوست و می‌توان گفت کسی است که مالکیت شوایک را در اختیار دارد؛ شوایک را در قمار می‌بازد. خواننده متوجه عذاب‌وجدانی می‌شود که بعد از باخت، دامن‌گیر قاضی‌عسکر شده و شاید برای همین است که نمی‌تواند کاملن او را مقصر بداند. وقتی که آدمی‌زاد یک‌بار یک چیز و یا یک آدم را ببازد، دیگر او را باخته ‌است. عذاب‌وجدانِ پس از باختن، هیچ دردی را درمان نمی‌کند، فقط خوددرگیری‌های فردی را بیشتر می‌کند و همین. طوری که خود هاشک در مورد قاضی‌عسکر نوشته: «فروختمت رفیق، با بی‌آبرویی فروختمت. نفرینم کن، بزنم، چیزی نمی‌گم. انداختنت تو کام شیر. نمی‌تونم به چشمات نیگا کنم. موهامو بکن، گازم بگیر، عیب نداره، حقم بیشتر از این نیست. می‌دونی من چی‌ام؟ و صورت گریانش را توی بالش فرو کرد و آهسته گفت: یه رذل بی‌غیرت. و به خواب رفت.»


3- در داستان، وقتی شوایک آگاه می‌شود که وارث امپراتوری -آرشیدوک فرانتس فردیناند- کشته شده، با وجود این‌ که ظاهرن از سرسپرده‌گی خودش نسبت به پادشاهی سخن می‌گوید، نسبت به کشته‌شدن وارث امپراتوری بی‌اعتنایی نشان می‌دهد. گمانم هاشک می‌خواسته نشان بدهد که از نظام پادشاهی به ستوه آمده بوده و با بی‌اعتنا نشان‌دادن شوایک، به نحوی، شاید بی‌اعتنایی خودش را نیز در مقابل نظام پادشاهی آن زمان، نشان داده است.


4- هاشک، در بخش‌هایی از کتاب، روی نجنگیدن تأکید داشته و به نظر من، کسی که نمی‌جنگد و انتخاب می‌کند که نجنگد، بسیار باشرف‌تر از آنی است که می‌جنگد و نمی‌داند که برای چه می‌جنگد. نجنگیدن را به هر قیمتی که شده، یاروسلاو هاشک بسیار دقیق و خوب بیان کرده: «زندان ساخلو آخرین پناهگاه کسانی بود که نمی‌خواستند به جبهه بروند. کمک‌معلمی را می‌شناختم که خوش نداشت به‌عنوان آموزگار ریاضی در صف توپخانه تیراندازی کند، و به این خاطر ساعت ستوانی را دزدیده بود تا به زندان بیفتد. خوب فکر کارش را کرده بود؛ جنگ به دلش نمی‌نشست و شیفته‌اش نمی‌کرد. کاری ابلهانه‌تر از این نمی‌شناخت که به دشمن تیراندازی کند و با شراپنل‌ها و نارنجک‌هایش کمک‌معلم‌های ریاضی سمت مقابل را بکشد.»


5- هاشک، وضعیت سربازها، گماشته‌گان، مصدرها و زیردست‌ها را خیلی خوب بیان کرده. شاید هدف اصلی او نیز روایت جریان زنده‌گی ساده و بی‌پیرایه‌ی سربازها و گماشته‌گان بوده باشد. بیشتر بخش‌های کتاب را گفت‌وگوی گماشته‌گان و سربازها دربرداشت. گماشته‌گانی که برعلاوه‌ی سختی جنگ، می‌باید که به اوامر بالادست‌های خود نیز گوش می‌دادند؛ اوامری که در بیشتر وقت‌ها، بیش از این که آن اوامر حق‌شان باشد، از روی عقده‌ی نشان‌دادن قدرت از بالا به پایین، به ناحق به سربازها و زیردست‌ها تحمیل می‌‌شد و در بسیاری مواقع، به بدترین شکل ممکن، برای کار بسیار کوچک، تنبیه می‌شدند. مثلن باری، سربازی برای نبستن یک دکمه‌ی پیراهنش و عادت‌نکردن به نظم، به بدترین شکل ممکن تنبیه شده بود.


6- بسیاری سربازها و گماشته‌گان خود را درگیر انواع مریضی‌ها می‌کردند که حداقل بتوانند چند روز دیرتر به جنگ بروند. این موضوع برای من غم‌انگیز بود. سربازی، خودش را به قصد مریض می‌کرد، دست و پای خودش را می‌شکست و هزار و یک بلای جانی دیگر به سر خود می‌آورد که نتواند به جنگ برود یا حداقل چند روز دیرتر به جنگ برود. یعنی این‌ که تعداد بیشتری از آدم‌ها ترجیح می‌‌دهند که بشکنند و بمیرند و اما ناحق نجنگند. جنگ، بلای جان و روح است. یک عده‌ی محدودی که دچار به دست آوردن قدرت شده‌اند، عده‌ی کثیری از آدم‌ها را مجبور به جنگیدن می‌کنند که من از این نوع قانون‌های انسانی و بشری بی‌زارم و در هر خط نوشته‌های هاشک، نگریستم اما اندوه آن وضعیت سربازهای نازنین، هنوز هم در گلویم گیر کرده است. هاشک در قسمتی از کتاب آن حال‌ و روز سربازها را این‌طور شرح داده: می‌دونین، وقتی بردنم سربازی، اول یه اتاق تو شهر واسه خودم گرفتم و سعی کردم رماتیسم بگیرم. سه دفه پشتِ هم مست کردم و رفتم کنار شهر، زیر بارون تو یه نهر خوابیدم؛ کفشامم کندم، اما فایده نکرد. تو اون شبای سرد زمستون یه هفته‌ی تموم رفتم آب‌تنی تو مالشه و درست نتیجه‌ی عکس گرفتم. بدنم اونقدر ورزیده شده بود که تونستم یه شبو تا صبح وسط برف، تو حیاط خونه بخوابم. اما دریغ از یه گلوله‌درد. صبح، وقتی همسایه‌ها بیدارم کردن، پام اونقدر گرم بود که انگار تو چکمه باشم…»


7- من از انواع واقسام دشنام دادن و دشنام شنیدن بی‌زار هستم؛ فرق نمی‌کند که این دشنام‌دادن‌ها و دشنام‌شنیدن‌ها در زنده‌گی واقعی‌ام باشد و یا در شبکه‌های اجتماعی و یا حتا در نوشته‌های ادبی. منتها همیشه‌ی خدا استنثا وجود دارد و این بسیار حرف نیک است. من در کتاب شوایک دشنام‌های بسیاری را خواندم؛ نیک گفته‌اند که هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد؛ پس اگر بسیار دوست دارید که دشنام بدهید و جای خالی دشنام‌دادن را در نوشته‌های‌تان پر کنید، پس طنز بنویسید و استفاده‌ی درست و دقیقِ دشنام‌دادن را در قالب طنز، از هاشک بیاموزید. خودِ شوایک در مورد دشنام‌‌ این‌طور گفته: نمی‌دانم آیا با این کتاب توانسته‌ام به چیزی که می‌خواستم دست یابم. در هر صورت، این که شنیدم کسی به دیگری این‌طور دشنام می‌داد: «خُلی، مثل شوایک»، نشان می‌دهد که موفق نبوده‌ام. اما اگر کلمه‌ی شوایک به دشنام تازه‌ای در جُنگ دشنام‌ها بدل شود، باید به همین خرسند باشم که زبان چکی را با کلمه‌ای غنی‌تر ساخته‌ام.


8- باوجود این که من تمام جمله‌ها و بخش‌های کتاب را دوست داشتم، اما خوش‌ترین بخش کتاب برای من همان جایی بود که شوایک راه را اشتباه رفته و گم شده بود. آن بخش کتاب، شاید تنها بخشی از کتاب و داستان بود که من با تمام وجودم همراه شوایک هم‌زات‌پنداری می‌کردم. من آن حس عجیب‌وغریب گم‌شده‌گی را می‌فهمم. گم‌شدن و حسِ خوب داشتن در هنگام گم‌شدن، کم پیش می‌آید. شوایک زمانی که مسیر را اشتباه رفته بود، چندان ناخوش‌احوال نبود و از راه رفته‌اش پشیمان نبود. به همان مسیر اشتباه ادامه داد و مطمین بود که بالاخره به مقصدش می‌رسد، همین‌طور هم شد. من آن لحظه‌هایی را که شوایک، شب و روز، تنهایی راه می‌رفت و قدم می‌زد و ترانه می‌خواند، بی‌نهایت دوست داشتم. یعنی این‌ که، هاشک در کتاب شوایک، ترانه‌هایی نیز نوشته است. بیشتر آن ترانه‌ها هم‌ مثل نثرش، طنزآلود هستند؛ باز هم احسنت به هاشک و شوایک.


9- هاشک، شاید معتقد بوده که نظام، قشون، سربازی و از این خیل وظیفه‌ها، روح آدم را خشن می‌کند و آدم را خشن بار می‌آورد. طوری که خودش نوشته: «خودِ حال و روز این نگهبان نشون میده که نظامی‌گری آدمو چقدر خشن بار می‌آره. حتم دارم پیش از این که وارد قشون بشه جوونی بوده پرشور و شوق، پر از ایده و آرمان، فرشته‌ای با موهای طلایی که با همه خوش‌خلق و مهربونه، هوای افتاده‌ها رو داره و دست کتک‌خورده‌ها رو می‌گیره، همه‌م دوستش دارن، اما امروز… خدای من، چقدر دلم می‌خواد تو دهنش بکوبم، سرشو رو این تخت خورد کنم و با کله بکنمش تو چاه مستراح. خود همینم نشون میده که نظام روح آدمو خشن می‌کنه.»


10- گمانم یک نقد جدی هاشک در کتاب شوایک، نقد نظام و حکومت آن زمان بوده. شوایک بارها نظام و دولت و حکومت را در کم‌کاری‌های قشون مقصر دانسته است. هاشک بیان داشته که نظام به شکلی که باید، احتیاجات قشون را رفع نمی‌کرده. مثل این یک جمله که در کتاب شوایک آمده و منظور را می‌رساند: این نابکاریِ هنگو می‌رسونه که ماها رو مثل گداها سپرده به امان خدا.»
11- نقد دیگر هاشک در مورد دزدیدن آذوقه‌ها و سایر وسایل جنگی و نظامی قشون بوده. معمولن آذوقه سربازها در قشون به واسطه بالادست‌ها دزدی می‌شد و کسی هم نبود که مدیریت درست داشته باشد و یا حتا با صدای بلند با آن بالادست‌های همیشه در صحنه حرف بزند. هاشک در کتابش به واسطه یکی از سررشته‌داران و مباشران آذوقه چنین نوشته: «یک جان در چند قالبیم، می‌چاپیم برادر، خلاف جریان آب شنا کردن کار دشواری است، اگر تو به جیب نزنی یکی دیگر خواهد زد، و تازه پشت سرت خواهند گفت برای آن نمی‌دزدی که دیگر به حد کافی دزدیده‌ای.»


12- هاشک، گمانم بسیار عاشق طبیعت بوده و همیشه‌ی خدا، طبیعت و آسمان و کوه‌ها را ستایش می‌کرده و احتمالن روح سرکش او، از طبیعت سرچشمه گرفته بوده؛ خودِ هاشک در فراق طبیعت در کتابش چنین نوشته: «کوه‌ها، دره‌ها، صخره‌های بلند، چقدر آن‌ها را دوست می‌دارم، اما تو را به من باز پس نخواهند داد گل من، امید من، گل مروارید من، گنج زیبایم.» و چقدر عجیب است که من در حالی این‌ها را می‌نویسم که آهنگ ماندگار «ای کاش، ای عشق..» از ظاهر هویدا را می‌شنوم.


13- یاروسلاو هاشک، در کتاب طنزآلود شوایک، در کنار موضوعات گسترده‌دامن در مورد جنگ جهانی اول و اثرات آن در جامعه و جهان و آدم‌ها، تنهایی خودش را در میان آدم‌ها و جهان، به رخ کشیده‌است. درک من از هاشک در کتاب شوایک این است که او برعلاوه‌ی این که خواسته باشد در قالب طنز، جنگ و پوچی آن را نقد کند، تنهایی بسیار عمیق خودش را نیز در کتاب آورده‌است. شوایک که قلبن شاید هاشک باشد، سرباز ساده‌دل ما در جریان کتاب، تنهاست. او در میان غوغای گسترده‌ی آدم‌ها و جهان، تنهاست. کسی واقعن او را درک نکرده و نفهمیده‌است. بالادست‌هایی مثل لوکاش، همیشه برای او تعیین‌ تکلیف کرده و زیردست‌ها نیز با چشم حقارت به او نگریسته‌اند؛ در حالی که شوایک، در جای‌گاه انسانی خودش، به مراتب بهتر از آن بالادست‌ها و زیردست‌هاست.


14- زمانی که شوایک را مطالعه می‌کردم، در بخش یادداشت‌هایم چنین نوشته بودم و هنوز هم روی این حرف‌هایم تأکید می‌کنم: «کتاب و قصه‌ی شوایک را طولانی‌ کرده‌ام. شاید حق دارم، چون شبیه رمان‌هایی که در ژانر درام و عاشقانه و حتا تاریخی نوشته شده باشند، نیست. طنز انتقادی، تاریخی، اجتماعی و شاید هم بسیار انسانی است. هضم کردن صفحه‌های کتاب برای من زمان‌گیر شده‌است. هرچند نمی‌خواهم در مرورش عجله کنم، اما هرازگاهی می‌آیم و توصیفی از او می‌کنم و نمی‌روم، همین‌جا می‌مانم. امروز می‌خواستم بگویم که چقدر خوب می‌شد آدم یک شوایک در زنده‌گی‌اش می‌داشت. یکی که حافظه‌اش گسترده‌ است و قصه‌های زیادی در سر دارد و سر آدم را با آن قصه‌هایش گرم می‌کند. مهربان است و هیچ‌گاهی قهر و عصبی نمی‌شود؛ بسیار هم هوشیار و بلاست.»


15- از خاطرم نرود که یادآور شوم طنز شوایک لحن بسیار شیرین دارد. حتا اگر به زشت‌ترین شکل ممکن چیزی، کسی و یا نظامی را نقد کرده باشد، لحن طنز او زننده نیست. من زمانی که صدای نینواز را برای نخستین بار شنیده بودم، گفته بودم که صدای‌شان شیرین است و یک نوع شیرینی عجیبی در لحن صدای‌شان وجود دارد که می‌توانم آن شیرینی را حس کنم. اکنون در مورد طنز شوایک نیز می‌گویم که طنز او شیرین است و من شیرینی طنز او را حس کرده‌ام.


16- هاشکِ نازنین چقدر حوصله داشته که نُه صد صفحه کتابِ طنز نوشته، نام شوایک را بر آن گذاشته و قبل از این که حوصله‌اش تمام شود، خودش تمام شده. خدایا! کاش که اندکی از آن حوصله‌ی دریاوار هاشک را برای من و سایر بنده‌های بی‌حوصله‌ات نگه‌می‌داشتی. حوصله‌ام رفت و همین‌جا دست از این همه پرحرفی‌های ناحق برمی‌دارم و سرود خداحافظی را می‌خوانم.


یازدهم حوت ۱۴۰۳
فرح‌ناز حامد
 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل      ۴۸۷       سال بیست‌‌یکم         سنبله    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی         اول سپتمبر   ۲۰۲۵