|
من از حقیقتِ تلخ
بازگشتم
با شعری که در آن، واژهها زخم داشتند
و جهان،
نه پنجرهای رو به آفتاب
که دیواری بود
از دودِ تردید و گَردِ عبور
در حاشیهی تقویم
روزهایی خط خوردهاند
که هیچگاه آغاز نشدند
و زمان،
پیالهایست خالی،
در کنارِ کتابی که هیچکس
تا انتهایش نرفت
هرچه عقل پرسید،
پاسخش بادی بود
که در راهروهای خاموشِ ذهن
گم میشد
در هزارهای بیمرز
آدمی
نه به عشق پناه آورد
نه به ایمان
که تنها،
به نقابی از لبخند و بایگانیِ سکوت
و من
نه در افسانههای کهن
که در لحظههای سادهی زندگی
از جدارِ جهان گذشتم
با زخمی که شبیه واژه بود
قیوم قویم
|