کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

۱

 

 

             برگردان: دکتر حمید هامی

    

 
کتاب «امان الله، شاه پیشین افغانستان»
نویسنده رولاند ویلد
چاپ اول ۱۹۳۲ میلادی

 

فصل اول
بخش دوم


به او از مردان خونریز و سرسختِ مذهبی، از شکست ترک‌ها و خون های ریخته‌شده پس از پیروزی‌های بزرگ سخن می‌گویند. از شاه‌عالم می‌گویند که خود را «پادشاه جهان» می‌خواند. از تبار افغانی و خون او یاد می‌کنند.

چشم‌های جوان، همان‌طور که می‌توان حدس زد، اغلب از پنجره‌ها به سوی کوه‌های پیرامون کابل خیره می‌شود، کوه‌هایی که صدها هزار چشمِ مغرور از آن بالاهایش بر شکار خود نگریسته‌اند. در اندیشة بالا حصار فرو می‌رود؛ جایی که پسان‌ها وقتی من آن‌جا را دیدم، هنوز برایم جاذبه، شُکوه و میراث خونین را در خود داشت. ویرانه‌های قلعة بزرگ که هنوز بر کابل مُشرِف‌است.

شاید ملاهای پیر برایش از گذرگاه جَگدلک گفتند -آن خاطرة هولناک- که چهار هزار و پنجصد سرباز بریتانیایی و هندی در بزرگ‌ترین کمین شناخته‌شده در تاریخ مشرق زمین، نابود شدند. هنگامی که شهزادة جوان در سفر بعدی خود به قصر زمستانی در جلال‌آباد می‌رود، از آن درة مرگ می‌گذرد و اندیشه‌های فراوانی در سر دارد....

سفیدپوستان بیگانه در آن سوی مرز، که هند را هم‌چو گنجینه‌ی گران‌بها در اختیار دارند. سال‌ها بعد، او ناگزیر شد با سپاه نامدار همان قوم روبه‌رو شود.

در کابل نیز انگلیسی‌ها هستند -سرسخت و شجاع- در سرزمینی که همیشه جان و مال شان را در آن باخته‌اند. اما مأموریت‌های شان در پایتخت چندان نمودار و مشهود نیست و روابط افغانی‌ها و انگلیس‌ها مانند همیشه پرتنش است. افزون بر این، ملاها نیز گاه سخنی به میان می‌آورند:
افغانستان، فقط برای افغانی‌ها!
این سرزمین ممنوعه است!

شاید این بازخوانی کهنه‌جنگ های مقدس، در آن سن اثری بر ذهن جوانش نهاده باشد، چنان‌چه تاریخ هم نشان می‌دهد که اثرش ماندگار بوده است.

وقتی از نظارت ملاها فارغ می‌شود، او نیز دیگر به قید و بندهای آن‌ها که به سراسر کشور سایه گسترانیده، پابند نمی‌ماند. به حیث جوانی با اندامی چابک و نیرومند، و چشمانی سیاه و بی‌باک، که «صاف و بی‌پرده می‌بیند».پ شرارت و تندرفتاری روحانیانی را که بر روستاییان سلطه دارند، می‌بیند؛ فساد آنان را می‌بیند، همان‌گونه که پادشاهی دیگر پیش از او دید و به همان سرنوشت دچار شد.
در زمانی که اندکی فراتر از یک جوانِ خام است، از ارادت بی‌چون‌وچرای مردم به ملاها به‌شدت دل‌زده می‌شود و علاقه دار تا زنده‌گی‌اش را با نظامیان بیشتر گره بزند.

ازدواج فرا می‌رسد. او بزرگ‌تر از سن معمول دامادها در کشورش است و می‌توان حدس زد که از تشریفات طولانی عروسی، که او را از بودن در میان سپاهیانش بازمی‌دارد، خسته و ناقرار می‌شود؛ از این که نمی‌تواند با آنان در همة رویدادهای ورزشی و آزمون‌های توانِ رزمی شرکت کند، و پیشاپیش آن‌ها بجنگد، ناآرام است.

باید لباس نظامی را کنار گذاشته و جامه‌های رسمی مراسم را بر تن کند. نیاز است تا خود را با همه جزییات پُر زرق و برق طبقاتی و رسوم و عنعنات قدیمی کابل -مطابقِ فهم پیرزنان- آماده کرده و به خواستگاری نامزدش -شهزاده خانم- برود. چنان وانمود می‌شود که این یک دوستی ساده و اتفاقی است؛ همیشه انگیزة واقعی، با حالتی مقدس‌مآبانه پنهان نگاه داشته می‌شود. زمزمة شایعات شنیده می‌شود و گفت‌وگوهای مؤثر نیز در جریان است. سرانجام، وقتی پیرزنان، مدت‌ها پیش همه جزییات را به میل خود چیده‌اند، دیدار خویشاوندان نزدیک با مادرِ دختر تنظیم می¬شود.

سخنرانی‌های طولانی آغاز می‌شود و با این خواهش پایان می‌یابد:
«پسر من خوش‌سیما و نیرومند است. در زنده‌گی زناشویی با دختر شما آرام و مهربان خواهد بود. او خاکی خواهد بود که دخترتان بر آن گام بگذارد.»

منظور از این همه تعریف و تمجیدها، همان جوانی خوش‌مشرب است که بازویش به قوت یک غول و جثه‌اش به استواری یک اسب بوده، و در درون خود، در همان لحظه از تأخیرهایی که او را از فرماندهی سربازانش دور می‌کند، می‌جوشد و عصبانی است. چنین توصیف‌هایی از ملایمت و نرم‌خویی، در هر موقعیتی دیگر -به غیر از موقعِ خواستگاری- بی‌درنگ با واکنشی تند مواجه شده و مناسب حال یک مرد دانسته نمی‌شود.

با این حال، حتا پس از آشکارشدن این موضوعات، ماه‌ها کار دیگری پیش نمی‌رود. امان‌الله هنوز عروس خود را ندیده است. گاهی شاید نگاهی کوتاه به بجلک پایش که در زیر لایه‌های سفید و فراگیر پردة حجاب نمایان شده، انداخته باشد. شاید رنگِ آبی کمرنگ چشمانش را از پس جالی پیش‌روی صورتش حدس زده باشد. شاید صدای خنده‌اش را شنیده باشد. اما هیچ‌گونه خواستگاری مستقیم و رو در رو، آن هم برای مردی که دوستانش او را از سر دوستی «امان-الله وارخطا» می‌خوانند، در میان نیست.

آیین شکستن کله‌قند آغاز می‌شود. خویشاوندان، که همیشه مشتاق شرکت در هر جشن خانواده‌گی صمیمانه‌اند، با موسیقی، شیرینی‌ها و شادی، پیشاپیش در برابر درِ خانة والدین گِرد آمده‌اند. مراسم منظم نامزدی انجام می‌شود. برای هر مرحله از تدارکات عروسی، آیینی ویژه وجود دارد. ملاها بار دیگر به خانه می‌آیند تا دعا بخوانند....

دعای ملاها با طلب یاری از خداوند، برای دورکردن ارواح پلید، تشویق به عبادت، و زنده‌گی نیکو برای همه‌گان همراه است. هدایا به دورادور خانواده می‌چرخد. همه چیز طبق رسم، و همه به نام خدا، انجام می‌شود.

سرانجام، دعوت‌نامه‌ها فرستاده می‌شوند که با شعری پرآرایه پایان می‌یابد؛ جایی که هر شاعر با هم‌قطار خود در کاربردِ زیباترین واژه‌گان و بیان پرشکوه‌ترین آرزوها و صفت‌ها، هم‌سری و رقابت می‌کند.

هنگامی که امان‌الله، در بهترین جامه‌هایش، خود را برای مراسم آماده می‌کند، می‌توان او را دید که با شور و بی‌تابی، جملات پرآب‌وتابِ دعوت‌نامه‌ها را می‌خوانَد و بی‌صبرانه ورق می‌زند:
«پرنده‌گان با آواز شیرین خود، شادی را به درختان بی‌برگ آورده‌اند که شاخه‌های شان چون پر بی‌پرنده در باد می‌لرزد و عطر گل‌های وحشی در هوا می‌پیچد: خورشید در غروب، آب رودخانه‌ها را به زر اندوده، و ماه نقرة مایع خود را بر برکه‌های بلورین ریخته است...»

سال ۱۹۱۰، مراسم در سایه¬بانی ویژه که برای این مناسبت برپا شده، انجام می‌گیرد. پسر سوم امیر، که سرنوشتی دارد تا نقشی در تاریخ مشرق زمین بازی کند، در کنار عروسش بر تختِ افتخار می‌نشیند و سندها را در حالی امضا می‌کند که هر خویشاوند خواهان بهره‌مندی از این افتخار، نیز حضور دارد.

نی‌نوازان آن‌ها را به داخل همراهی می‌کنند. طبل‌ها از خروس‌خوان تا غروب بی‌وقفه می‌کوبند. ندیمه‌ها با شتاب، هدایایی را به عروسِ مضطرب و قیدشده می‌آورند و او را برای آن‌چه «مشاطه‌پردازی و آرایش» خوانده می‌شود، آماده می‌کنند.

جشن‌های عروسی به پایان می‌رسد. امام مسجد دیدار رسمی خود را به‌جا می‌آورد. غوغا و فریاد فرو می‌نشیند. گدایانی که پشت درها انتظار می‌کشند، سهم خود از صدقه را می‌گیرند. شربت به همة مهمانان داده می‌شود و با نوای هزاران دعای خیر در گوش شان، داماد و عروسِ خسته، جشن را ترک می‌کنند.

امان‌الله نزد نیروهایش بازمی‌گردد و با انرژی بیشتری خود را وقف کار دشوار ایجاد ارتشی کارآمد و منظم می‌کند. اکنون سفرهای طولانی به دورترین نقاط سرزمینش را در پیشرو دارد. بی‌پروا‌تر و صریح‌تر شده است. آوازة دلاوری‌ها و مهارتش در سوارکاری به هر روستای افغانستان می‌رسد. او شگفت‌انگیز است، بی‌پروا و بی‌اعتنا نسبت به هر خطر.

دو سال پس از ازدواج، همسرش هنگام زایمانِ هدایت الله خان «شهزاده‌جان» جان می‌سپارد، و صدای تیراندازی شادی آن شب در دره‌ها می‌پیچد، بی‌آن که مردم بدانند زنی که آن روز جان داده، شاید افغانستان را از دورة دیگر غارت، شکنجه و کشتار گسترده، نجات داده باشد.

ادامه دارد

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل      ۴۸۷       سال بیست‌‌یکم         سنبله    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی         اول سپتمبر   ۲۰۲۵