|
فصل اول
زایمان در کوههپایه¬های افغانستان؛ امانالله، «پناهِ خدا»؛ ملاها
بهعنوان مربی؛ یک عروسی افغانی؛ جنگِ بزرگ؛ «اگر من پادشاه بودم...»
**********
پژواکِ رگبار تفنگها در درهها می¬پیچد. گلولهها بینظم شلیک میشوند.
نخست، صدایی تیز، هم¬چون تَرک خوردن چیزی، سکوت عصر را میشکند. هنوز پژواک
آن فروننشسته که شلیک دیگری به گوش میرسد. و دوباره، و به تکرار و تکرار،
تا آنجا که تشخیص صدا از انفجار دشوار میشود. همانگونه که واپسین
پرتوهای خورشیدِ رو به غروب، بر برفِ قلههای بلند و هراسانگیز هندوکش
میتابد، سراسر درهی خوشمنظر پغمان، گویی تختةصدایی است که
تیراندازیهای تند و تیز بر آن میکوبند.
اما این جنگ نیست. این صلح است. این شادی است، که به شیوهای سنتی ابراز
میشود. تفنگها بیدقت شلیک میشوند، ماشهها پیش از آن که قنداق تفنگ به
شانه بچسپد، کشیده میشوند. بر چهرهی مردانی که شلیک میکنند، لبخند و
خنده دیده میشود، و وقتی گلولهها به سنگها میخورند، باز هم خنده
برمیخیزد.
صدای گلولهها از روی صخره¬های پرشیب میغلتد، سنگریزههایی را که هم¬چو
یک بز کوهیِ رمیده از صدا رها شدهاند، به پایین میکشد. این شلیکها، خبری
را می¬رسانند.
آنسوتر، مردی از جا میجهد، نخست با دُشنامی بر لب، تفنگش را میگیرد و به
سوی دیوارهی کوه تکیه میدهد. بعد چهرهاش مهربان میشود، لبخندی میزند و
لولهی تفنگ را به سوی آسمان بلند میکند. بار دیگر، شلیکی دیگر در فضا
میپیچد تا خبر را باز هم دورتر برساند:
پسری در افغانستان به دنیا آمده است!
با این حال، حتا یک تیر شلیک کردن نیز، باری سنگین بر دوشِ توان رزمی این
مردان است. کوه¬های کهن، اگر اینبار هم، قضیة تولد یک دختر بود، آرامش
شبانهی خود را حفظ میکردند و چنین شلیکی در کار نمی¬بود. خبری به گوش کسی
نمیرسید. گلولهها شاید بعدها، در شکار حیوان یا حتا انسان، خرج میشدند.
«کره¬بینی» که از کارخانهی بومی کوهات، با آن همه صرفهجویی و پسانداز
خریده شده بود، با شلیک همین یک تیر از دوصد تیر موجودش، اندکی نادارتر
میشد.
شاید فردا یا پسفردا، این خبر به گوش دیگران میرسید؛ شاید هم با افسوس،
که اینبار دختر به دنیا آمده است.
اما، خدا بزرگ است و این بار پسری به دنیا آمده است.
این تنها تولدِ یک پسر نیست، بلکه شهزادهای است. پسرِ شاهی، که شاید روزی
نامش از پیشوندِ «امیر» برخوردار شود. نه نخستین فرزند است و نه دومین؛
درست است. در این سرزمین غریب، اما حوادثی شگفت پیش آمده و تنها خدا
میداند که در آینده چه خواهد شد.
او پسر امیر حبیبالله خان، و نوهی امیر عبدالرحمان است، مردانی قدرتمند و
سختگیر که روزگاری بر کابل حاکمیت راندند.
...و اینک، گلولهای دیگر از تفنگ شلیک میشود؛ ضربهای دیگر بر سکوت و
آرامشِ درهای که شبهنگام به این زودی در هم ریخت:
پسری در کابل در خانوادة امیر به دنیا آمد!
پیرمردی ریشسفید کوه، که گلهی بزهایش را بر دامنه میچراند، صبح روز بعد
همسایهاش را صدا زد، همسایهای ریشدار و بلندبالا و باریکاندام، که
هم¬چو خودش بر گوشه¬ای لمیده بود.
او دستانش را چون کاسه به دور دهان گرفت و با نوایی کشیده و آرام صدا زد؛
آوایی که در مسیر خود اوج و فرود میگیرد و میپیچد. صدا همانطور که
میخواند، فرود آمد.
«او-هو-هو!» پاسخی هم داشت که از آنسوی درهی سبز به گوش رسید:
«سلام، آیا میدانی چه نامی بر این پسر خواهند گذاشت؟»
پاسخ با همان صدای موسیقایی آرام بازگشت:
«میگویند نامش "امان الله" است، پناهِ خدا».
زمستان سال ۱۸۹۰ بود. برف انبوه، دامنهی رشتهکوهها را پوشانده بود. در
آن بالا، آفتاب صبحگاهی زودهنگام بر قلههای هندوکش میتابید. تپهها چنان
در ابرها محو بودند که گویی با آنها یکی شدهاند. سرزمینی نو بود،
سرزمینهای خیالانگیز با رنگهای گوناگون.
چه کسی میتوانست در آن نور خیرهکنندهی خورشید که بر برف عمیق میدرخشید،
تشخیص دهد که آن¬چه دیده میشود صخره است یا ابر؟
«امانالله» این هجاهای هموار، آن روز بارها با نسیم، درههای سرزمینِ وحشی
را پیمود. واژه¬ها از دهانی به دهان دیگر، سفر کردند، تا نامش به هر روستا
و هر کلبهی کهن آن سرزمین برسد....
در حومة کابل، در خانهای پر زرقوبرق که میزبان ورود کوچکترین شهزاده
بود، آیینها و مراسم زیادی باید اجرا میشد. بیش از یک ماه را مادر نوزاد
در خلوت کامل بهسر برده بود. قابلهها با دقتِ فراوان مراقب سلامت او
بودند. خویشاوندان نیز چند ساعتی پیش از ورودِ باشکوه نوزاد، در خانه گرد
آمده بودند و حویلیِ خانه پر بود از طبلزنهایی که آماده بودند تولد او را
به انبوه مشتاقانِ خبر اعلام کنند. نوازنده¬گان هم حضور داشتند، تا تمام
نیروی خود را صَرف اعلام این رویداد کنند.
وقتی خبر تولد از ایوان خانه فریاد زده میشد، گفته میشد که با این کار
هیچ روح شریری نمیتواند به کودک نزدیک شود، در میان آن همه هیاهو که بر آن
خانهی شاد حاکم بود.
«روزگارِ زنده¬گیت خجسته و پر برکت باد!»
«خدا بزرگ است! الله اکبر!»
اینگونه، سلامها و تبریکات در خانهی مزدحم، در میان خدمتکاران،
قابلهها، و بسته گان و دوستانی که هر یک بر اساس رسوم و سنتهای خود عمل
میکردند، رد و بدل میشد.
فقیرانی که بیرون از دروازه بودند، دامنهای شان از دانههای گرانبها پر
میشد، پول در جادهها پخش میگردید، و هر زن و مردی نشانهها و علایم را
بر اساس دانستههای خود میخواند و تفسیر میکرد.
گفتوگوی بیپایان زنان، که هر یک درمانی اطمینانی برای تضمین قوتِ کودک
پیشنهاد میدادند، صدای طبلها را غرق میکرد. در همین حال، صدای سم اسبها
که برای خبررسانی به بسته گان دور اعزام میشدند، بلند بود. گرچه به احتمال
زیاد، تیراندازیهای شادی، همهی آن چه را که باید میدانستند به ایشان
گفته بود، اما فراموشکردن این رسم، خطای بزرگی در آداب بهشمار میرفت.
در اتاقی کوچک، گرم و با نور ملایم، امانالله خُردسال در پارچهای ابریشمی
آرمیده است، بخشی از سینهاش با قرآن پوشیده، و نفسهایش آمیخته به بوی نذر
های مذهبی است که در گوشههای اتاق میسوزد.
کودک هنوز دینی ندارد. با نهایت دقت، همه چیز بهگونهای ترتیب داده شده که
حتا زنده گی خصوصی خدمتگزاران باید بیعیب باشد. حتا گفته میشد که دایهی
او همسر مردی است جنگجو، شجاع و بینقص در میدان نبرد.
اما اندکی پس از تولد، چهرهی مقدس امام با صدایی پرطنین و رفتاری باوقار
ظاهر میشود، و با دعای سنتی خود، عظمت خدا «الله اکبرر» را در گوش کودک
میستاید. از همان لحظه، امانالله، مسلمان میشود.
در سالهای آغازین، مراسم دیگری نیز برگزار میگردد. سلمانی با ابزار کار
خود میآید، این بار نه برای وظیفهای معمولی، بلکه با مأموریتی سنتی:
پاککردن کودک با تراشیدن موی سرش. دستمالهای گلدوزیشده، آب معطر، و تیغی
نو به کار میرود. میتوان حدس زد که امانالله خردسال در برابر این آیین
با تمام نیرو اعتراض میکند، هرچند برای نخستین بار به جامههای رنگارنگ و
واسکتِ فاخر یک کودک افغان آراسته میشود.
خویشاوندان، بار دیگر یکدیگر را به رعایت احتیاطهای لازم در سالهای نخست
زندگی کودک هشدار میدهند. آهسته میگویند: «هرگز نباید شب او را به بیرون
بُرد.» بهویژه پنجشنبهشبها باید در خانه بماند. میگویند چشمهای ستاره
گان خطرناک است، و حتی دایه نباید در شبهای پرستاره، غلات بخورد. باید از
نور خورشید برحذر بود -نه به خاطر گرمازده گی بر سری که از کودکی به
سختترین اشعهها خو کرده، بلکه چون ممکن است کرگسها تخم خود را بر سرش
بیندازند- نشانهای شوم!
اما ترس اصلی از صاعقه، در مورد این کودک بیاثر است، زیرا جادوگران
میگویند که برق، فقط فرزند نخست را میزند.
«و یاد تان باشد» پیرزنها هنگام بیرون رفتن میگویند، «یادتان باشد صورتش
را پوشیده نگه دارید. نیازی نیست تا از چشمِ بد گدایان و دزدها برای تان
بگوییم...».
هیجان فروکش میکند، اما تنها برای مدتی کوتاه؛ وقتی پسر دندانهای شیریاش
را از دست میدهد، هیجان دوباره زنده میشود. دندانها را در سوراخ موش
میاندازند تا دندانهای تازه شبیه دندانهای موش شود. حالا گردنبندی از
مهرهها به گردنش آویخته است که در میان شان یک پنجهی ببر دیده میشود.
بهتدریج، قامتش نمایان میگردد و نوید مرد جنگجویی را میدهد که روزی قد
خواهد کشید.
کوهها، زمین بازی او هستند. اطراف کابل، شهری که با حلقهای از کوهها در
امان مانده از لشکرهایی که به سوی هند رفتهاند، این شاهزادهی جوان در
مسیرهای باریک بزها گام میزند و دور و نزدیک را در جستوجوی ماجراجویی
میپیماید.
سوارکاری چیرهدست از سنین پایین، جوانی که در میدان عمل برادرانش را پشت
سر میگذارد، اما در دنیای کتاب و درس مایل است عقب بماند. بهزودی با
چوپانانی که گلههای شان را بر بلندیهای مشرف به شهر میچرانند، آشنا
میشود.
در شهر نیز شناخته شده است. با این که همیشه همراهانش او را همراهی
میکنند، میگویند با بیتابی برای رهایی از نظارت آنها، خود را به
کوچهپسکوچههای پرپیچوخم بازار میرساند. از پشت پیشخوانهای بلند
صرافها، جایی که بالا میرود، با شادی سکههایی به سمت گدایان انبوه در
کوچهی تنگ پرتاب میکند. از پسران خیابانی تقلید میکند، شیرینی از
دکانها میدزدد و وقتی مغازهداران آن پیکر کوچکِ پرزرقوبرق را در میان
جمعیت ناپدیدشده میبینند، سر تکان میدهند و با هم میگویند: «این است یک
افغان واقعی که میتواند کمی هم بخندد....»
در دهسالگی، او دیگر مسلح است. تفنگی که مخصوص او ساختهاند، با باروت
نیمشارژ شلیک میکند، و او با غروری بیکران و اندکی تکبر، کوهها را برای
شکار در مینوردد. در خیال، خود را از همین حالا شکارچی تمامعیار کوههای
وحشی میپندارد.
پسان¬ها، برای پایاندادن به زنده گی آزاد و بیبندوبارِ دوران کودکیاش،
ملاهای سنگین با کتابها و نوشتههای شان از راه میرسند -اوراق و قلم و
کتابچه به زیر بغل- تا تندی و شتاب جوان افغان را مهار کرده و ذهن ماجراجوی
سرگردانش را تربیت نمایند.
به او تاریخ میآموزند. برایش از کارهای بزرگ جنگاوران افغان و دستههای
نامنظم کوهنشینانِ حاشیهی سرزمینهای وحشی میگویند. از سپاه پارس-ایران
سخن میرانند که دروازه های کابل را کوبیدند و آن را لرزاندند. از محمود،
نیای او، که در زره باشکوه خود در رأس بیست هزار مرد آموزشندیده پیشروی
کرد، تا دوچندانِ این عدد را شکست دهد. از انتقام آتشین، و کشتار بیرحمانة
دو هزار نگهبان و همهی خاندان سلطنتی پارس-ایران یاد میکنند.
ادامه دارد
|