|
کابل ناتهـ، Kabulnath
|
خالد نویسا
داستان کوتاه
سخنرانی
آغه جان هرگز مزهء تلخ آن حادثهء افتضاح آوری که برایش اتفاق افتاده بود از یاد نمی برد. او یک روز به تیزی از اداره برگشت و راسأ به اتاقکی رفت که چند جلد کتاب روی تاقچه آن قرار داشت. خورد آقا بچه میانه اش را که قبل از او آمده بود و می خواست وظیفهء خانه گیش را انجام دهد، از آن جا با نرمش کشید، خوردآقا که عقلش نرسیده بود مقاله اش را در دو صفحه بنویسد، با اندوه کتابچه اش را بست و با اطفالی که در حویلی شیطانی می کردند، یکجا شد. او ده بار روی کاغذ خم شده و نوشته بود: «نام خورد آقا، ولد آقا جان، صنف ششم الف...یک مقاله در باره...» وبعد به گونه هایش هوا انداخته و آه کشیده بود. آن روز گرمای بی پیری هل می زد و نفس را در سینه ها حبس می کرد. آغاجان کلکین ها را باز کرد، بعد از لحظه بی تفکر همه را اخطار داد که سکوت را مراعات کنند. خودش قلم و کاغذ را گرفت و تا شب هنگام به نوشتن و اصلاح کردن متنی پرداخت. پسانها همه دانستند که طالع آغه جان گل کرده و بی ملاحظه گل سرسبد اداره شده است. در واقع همان روز صبح رئیس احضارش کرده و گفته بود که از طرف او متن سخنرانی را بنویسد و فردا آن را در کنفرانسی که در تالار وزارت صحت عامه دایر میشود، بخواند. همچنان گفته بود که درونمایهء سخنرانی باید روشن باشد و روی اثرات منفی و پیامد های ناگوار جنگهای تباه کن بچرخد. رئیس علاوه کرد بود: ـ من برای یک هفته با هیأتی راهی چند ولایت کشور استم. چون در رد جنگ کتابی هم نوشته ای، من این وظیفه را به تو می سپارم. آغه جان فکر کرده بود که در سخنان رئیس علاوه از صمیمیت، التماس نیز وجود دارد. زیرا رئیس از سواد هفتاد فرسخ دور بود و به بهانهء ضعف باصره کارهایش را توسط مدیر تحریرات و معاون ریاست پیش می برد. از قضا هر دوی آنها غیر حاضر بودند و قرعه الله توکلی به نام آغه جان برآمده بود. رئیس ضمنا گفته بود که این کنفرانس از طرف موسسات خیریه خارجی و سازمان های امداد و مبارزه با جنگ تدویر می شود. برای آغاجان این وظیفه دشوار و باور نکردنی بود. در واقع آبروی اداره و به دستش افتاده بود. هرگز نشده بود که وی در حق مردم ایراد و خطایی بکند. گوش شیطان کر، هرگز آن کتاب خیالی را ننوشته بود و تمام قیل و قالش در لجبازی اداری و خانواده گیش خلاصه شده بود. مثلأ او استعداد قویی داشت که پیش رئیس و همکاران در مورد این که آیا واقعأ تحویلدار پاینده نیم دیپو را در بازار سیاه برای خود به فروش رسانیده است یا نه، گپ بزند. اما آفتابی شدن در محضر عام و آنها را مخاطب قرار دادن برایش سخت ترسناک جلوه می کرد. هرگز خود را از این قدر در موقعیت حساس تصور نکرده بود. باری او همان شب کمر بست او از روی جلد کتاب و مجله سخنرانی کتبیی را، از زبان رئیس در چهار صفحه ترتیب داد. بعدأ با آنکه وقت مردن را هم نداشت، با خط داکتریش نامهء مفصلی به پسرش که در دوبی وقت کشی می کرد نوشت. آغه جان تا نیمه های شب پاراگرافهای سخنرانیش را بلند بلند می خواند و تجدید نظر می کرد. تمام اهل خانه دانستند که او مصروف چه کار بزرگیست. زنش در اتاق پهلو صدای او را می شنید و با خود میگفت: «چه افتخاری!» خورد آقا نیز تاب می خورد و در آرزو و خیالاتش غرق شده، با خود می گفت: «پدرم چه خوب مقالهء برای خود نوشته است.» و از این که خودش نتوانسته بود چیزی بنویسد در اندوه غرق شد. «جنگ چیزیست که آدم را وحشی می سازد. میان آدمها جنگ به خاطر بقاء ذات، نفع شخصی و حصول سعادت فردی بروز می کند. جنگهای کمی نیز روی هم رفته معقول و به نفع اجتماع می باشند، ساده ترین شکل جنگ برای پرکردن شکم و به دست آوردن زمین است، اما بدترینش جنگ به خاطر قدرت و انتقال نظریات است. و اینش به خاطری زیانمند است که حس وحشیگیری سریع و زیاد تر میشود. گاهی، جنگها زیادتر به نفع چندتایی می چرخد که حس، اخلاق و شعور عامه را به زور تفنگ ویا یک سلسله مزخرفاتی زیر سلطه می آورند. در این صورت مردم گرسنهء آواره، بی خانمان، کشته ویا معیوب میشود وبالاخره سبب میشود که جامعه به سوی انسانیت بازانو راه برود. حضار گرامی! با این گفته ها نتیجه می گیریم: کسی که جنگ می کند به گرگی شباهت دارد که که دندانهای تیزی داشته باشد و کسی که صلح می خواهد به یک گوسفند می ماند، پس جنگ بد است و صلح خوب است...» لذت مثل برق در رگ های اغه جان دوید. فکر کرد که همه حضار با تحسین به طرفش می نگرند و به روی متن خم شد و پارگراف دیگرش را هم خوانند: «هنوز هم در بعض کشورها حاکمیت هاییی استند که از راه جنگ به قدرت رسیده اند و برمردم می قبولانند که میخ طویلهء خرشان محور زمین است...» آغه جان متیقن بود که متن را بد ننوشته و در آخر آرزو کرد که کاش میتوانست آن را از حفظ بخواند. نیمهء شب بود که او کاغذها را در جیب راستش گذاشت، فاژه کشید با دست چشمان پف کرده اش را مالید و با اندیشه و خیال به بستر رفت. *** آغاجان کارمند اجیر و عقب ماندهء یک موسسهء کم اهمیت نشرات دولتی بود. در زنده گی هرچه به دست آورده بود از روی تصادف بود، هیچکس به استعداد درونیش پی نبرده بود. قراری که خودش می گفت او از آن قماش آدمهایی نبود که همتش محدود به پرکردن شکم شود. برخلاف مستعد و کتابخوان بود. می گفت همدوره هایش حالا پانزده تا صد نفر مرثوس دارند، اما او که از آبرومندی کار گرفته و خدا را حاضر و ناظر دانسته، دایم از نردبان ترقی و غزت فرو غلتیده است. آغه جان به یک تعریف گنجی در ویرانه بود که دست حقار دقیقی میتوانست از زیر در آوردش او کمی هم یی جرأت بود و دیگر این که همیشه شاکی بود که همه برایش توطئه می چینند و به علم و حلمش غبطه می خورند. گاهی کسانی را در این توطئه ها شریک می دانست که او را هیچ نمی شناختند. آغه جان از خوردی بلا بود و قوطی نبوغ بود. خدا ببخشد پدر کلانش را، پیش گویی هایی در مورد او کرده بود که یکیش راست نشده بود. در بچه گیش پیش بینی کرده بود که چون کلهء آغه جان مثل تخم دو زرده یی وطنی، دو فرق دارد. شاید آدم طالعمندی شود. آغه جان سه روزه بود ه می فهمید تنها در وقت اذان ملای مسجد باید نگرید؛ پدر کلان گفته بود که بچه به خواست خدا آدم روحانیی خواهد شد، سرحرف زدن که آمده مکرر می گفت «تمب، بو، تمب، بو»؛ پدر کلان با تمام بزرگیش استخراح کرده بود که اگر هر دو سیلاب را یکجا کنند می «تمبو» که منظور از « تنبور» است. بس پایه میشود یک موسیفیدان بزرگ در هفت سالگی، زمانی که در نان سگها سوزن می خلاند و آب مرغ های تشنه را با لگد می پراند ویا نزد گدای گرسنه یی نان گرم و گوشت یخنی می خورد، پدرکلان براین شد که آغه جان حتمأ یکی از رجال دولت میشود؛ یک روز نیز که خبر آورده بود، همسایه با رختشوی شان دست بازی می کند، گفته بود که حالا باید قبول کنیم که بچه رئیس استخبارات ویا کاشف بزرگی خواهد شد. اما بالاخره او یکی از اینها هم نشده بود. تا همین موقع که بذر پیری در جانش به حاصل رسیده بود، اجیر خام بنیادی بود. به گفتهء خودش قدرش را کسی نمی دانست و تصور داشت بی پاداش در عرصهء علم ودانش اندامش را همچو تنهء تاک کج و معوج ساخته و تمام عمر علم را مثل اجل تعقیب کرده است. او به روی هم آدم جامع الاطرافی بود، پراگنده کتابهای دینی با چند کتاب با واقعات پیهم تاریخی خوانده بود. چند مقاله یی هم دربارهء وضع اسفبار کتابخانه های شهر و رساله یی به نام « طرز پرورش مرغهای خانه گی» نوشته بود. اما بر اثر محافظه کاری، ترس از سانسور و حس مآل اندیشی چهار بار تغییرش داده و سرانجام از خیرش گذشته بود. در کودتا ها و برگشت های سیاسی که مامورین زیادی را مثل تف از اداره پس انداخته بودند، او به گونهء اسرار امیزی از یاد رفته و مثل پینهء پنچری همان طور به اداره چسپیده بود. متیقن بود که این همه به خاطریست که او در سیاست بالا دستی ندارد و ضرورت بزرگی به شمار می رود. مرتب رادیوی بی بی سی می شنید و به همین سبب عقیده داشت سیاست یعنی بی بی سی. در تاریخ هم دود چراغ خورده ها بود. و در علوم طبیعی و ساینس هم پسمانده قافله نبود و اگر به گفتهء رقبیانش چشمهء دانشش از کاج دکمه تنگتر بود، به خاطر این بود که چون بحر علوم و تنکنالوژی از فراخی و وسعت بی ساحل به نظر می رسید، بناأ عمر کم وی کفایت نکرده که به تمام مقاصد خود برسد. روی هم رفته در مورد ادبیات و خصوصأ شعر به قول خودش دل خمچهء ملا خورده تا که قرآن آموخته بود. تحویلدار پاینده می گفت که جز دو پارچه شعر خصی که یکیش در وصف برج حوت و دیگری مرثیهء وکیل گذر بود، چیزی ازش دیده نشده اما آغه جان می گفت که چشم دشمنان کور، اگر شعر نمی گوید به خاطریست که شعر گفتن نکبت بار می آورد. از دو نفر بدش می آمد که یکیش مدیر تحریرات بود و دیگرش معاون ریاست همانها بودند که تحویلدار پاینده را تحریک می کردند که او را بیازارد. آنها عجیب بودند. آغه جان می دید که هیچگاه مثل آنها شده نمی تواند. آنها قسمی بودند که دمشان به آسانی در هیچ تله یی گیر نمی کرد. مثل ذوحیاتین ها خوب بلد بودند که در هرنوع اوضاع به چه رنگی باشند. هریکیش آب و دانهء هشت حزب و سازمان سیاسی را خورده بود، هشت گونه شعار داده بود و هشت گونه رد و قبولشان نموده بود. آنها در وقت خطر مثل آمیب به درون غلافشان می در آمدند. اگر سوسیالیست ها به قدرت می رسیدند، کلاه لیننی به سر می گذاشتند و مانیفست قو می کردند و اگر مذهبیون به قدرت می رسیدند، ریش چجی ویا گل ماله یی می گذاشتند، تسبیح می گردانیدند و با لهجه حلقومی عربی گپ می زدند، اما آغه جان همان آدم یکه و تنها و بی پشت و پناه بود. او حتی با تحویلدار پاینده که به تحریک آنها با او در افتاده بود وعلیه او پروپاگندا می کرد و آزارش می داد نیز کنار آمده نمی توانست؛ مثلا تحویلدار هر جا می گفت: ـ به خاموشی آغاجان نبینید، او یک جوال نیش است. می خبر استم که او در جوانی پول کفن و اسقاط مادرش را در قمار بای داد. و آغه جان می گفت: ـ پروا ندارد. او این لوده گیها را از پدرش به ارث برده. پدرش هم در لوده گی آنقدر پاکباز بود که به آبروی پدر کلانش هم رحمی نمی کرد. تحویلدار از سرتا پا لگد بود و مرتب به آزار و اذیت آغه جان می پرداخت و به ریشش می خندید؛ مثلا موقع که می یافت، کلاه پوست آغه جان را می دزدید و روزها با او رو به رو نمی شد، یا کلید میزش را پنهان می کرد. تا جایی که، آغه جان وقتی پینکی می رفت، پیش دماغش نسوار پف می کرد و با این مزاحها او به ستوه می آورد. حتی یکبار کارشان به زد و خورد هم کشیده شده بود که موجب خنده دیگران شده بود. *** صبح فردا آغه جان پاکت نامهء پسرش را همراه کاغذهای سخنرانی و سایر کاغذها در حبیب کرتی چهارخانه اش گذاشت. بعد از آن سه گیلاس چای سبز نوشید و گرداگرد گلها و تاج خروسهایی که خود سرانه در حویلی رویده بودند قدم زد. سر ساعت نُه مسواکش را در جیب گذاشت و تسبیح شاه مقصودش را در دست گرفته از خانه به تالار راه افتاد. نخست خطی که برای پسرش نوشته بود، پست کرد و باز خواست نوشته اش را خوانده خوانده برود. که یکبار میان چند و ننه گدا حلقه شد. دانست که دست بردن به جیب نزد گداها مکروه است و با شتاب به طرف تالار وزارت صحت عامه راهی شد. آغه جان که به تالار رسید هنوز جز چند مرد با پیشانی های چین خورده و لبان آویزان، که هر لحظه با خواب دست و پنجه نرم می کردند، کسی دیگری نیامده بود. لحظه یی نگذشت که نگاهش به تحویلدار پاینده افتاد که همرنگی کرد و به طرفش آمده و او را با سخریه در آغوش کشید. پهلو هایش را فشرد واز این که آغه جان در ممجلس بزرگی آفتابی می شد، با تعجب گفت: ـ ببینیم، مرد در میدان آزموده می شود! تحویلدار لبخند مرموزی زده رفت و به عوضش از آن دور ها مرد دیگری طرفش آمد. آن مرد لباس متحدالشکل خاکستری به تن داشت. دهانش بازمانده بود و معلوم می شد که لبخندش است. پیش آمده، گفت: ـ من مسؤول تنظیم برناه هستم. رئیس موسسهء...W.H.F.J.K.L.M. دو دست به تفاوت وضع و قیافه، چاق و لاغر، نرم و کلفت یکدیگر را فشردند. بعد آعه جان را تا چوکی مخصوصی رهنمایی کرده گفت: ـ فکر میکنم شما را جای دیگری هم دیده ام. آغه جان پرسید: ـ مثلا در کجا؟ مرد گفت: ـ در فرانکفورت زیاد بوده ام. مثل این که من در آنجا شما را دیده ام. آغه جان پرسید: ـ در فرانکفورت؟ فرانکفورت در کجاست؟ ـ مرد توضیح داد: ـ در جرمنی. آغه جان کله را شور داده با اسف انگیزی حدس او را رد کرده و گفت: ـ نه، تا حالا به جرمنی و فرانکفورت سفری نشده ام. اما اگر عمر یاری کرد، یکبار المان خواهم رفت. به خاطری که آلمان سرزمین فلسفه و موسیفیست. مرد به طرفش نگریست و او را رو به حضار نشانید. بعد از ینم ساعت تلار یکباره از آدمها پرشد. مدعوین خارجی و داخلی، آنهایی که سخنرانی می کردند، ژورنالیستان، تیم رادیو، نماینده گان دوایر، همه آمدند. او حتی چند مامور و چپراستی و خانه سامان را نیز جدا از همه در آن آخر ها دید ه در میان نور و مه مخصوص تالار، کله های محرابی شان را پهلوی هم گرفته بودند. آغه جان از آن بالا به همه دهان بار کرده، می نگریست و دگلرم می شد. او در فکر و سودای مخصوصی غرق بود. هرگز برای آن گونه کنفرانسی ها خلق نشده بود، فکر می کرد دیگر آن آغه جان بخت برگشته ینست. سالها آرزو کرده بود که یکبار رشتهء سخن به دستش برسد. او حالا به سرعت تغییر کرده بود، میان چوکی می پندید و آرزو می کرد کاش بتواند همیشه به جای رئیس باشد. آغه جان اگر چه مثل ریخت آویز پایه دار باریک بود و شانه های راست و آب ترازو شده یی داشت، اما فکر می رکد که به شیء پرگوشت و عریض میدل می شود. ضمنأ احساسات سنگینی برجانش مسلط می شد و قلبش به تپش در می آمد. از ترس مجهول وبی سببی وجودش داغ می شد و از خدا می خواست که در وقت سخنرانی صدایش نلرزد. لحظاتی گذشت و بالاخره یک مرد عینکی محفل را کشود. در آغاز همان مرد ناظم برنامه آمد و در نکوهش جنگ نطق موزون و بی تکلفی ایراد کرد. نماینده صلیب سرخ که نوبت یافت، هرچه در چنته داشت نذر روح «هانری دو نانت» فقید نمود. آدمها یکی پی دیگری می آمدند و گپ می زدند. آغه جان را در پانزده دقیقهء آخر وقت داده بودند. او با ترس و دودلی که کسی که شناوری نداند و به آب در آید، عقب میز خطابه رفت. از جیب دو تا عینک در آورد. آنی را که بری حروف بزرگ بود کنار گذاشت و آنی را که برای تمیزدادن نقاط «پ» و «چ» به کار می رفت، به چشم زد. دست به جیب برد و کاغذ ها را کشید. کمی درنگ کرد. از جبیب راست دستش را کشید به جیب چپ دست فرو برد. مکث قبیجی رخ داد. یک جیب، دو، پایین، بالا همه با تیزی پالید. اما کاغذها را نیافت. از جیبی که مهم نبود، چند تا کاغذ چرک واره دندانه یی کشید. کاغذ های هرزی بودند. کاغذهای سخنرانی میانشان نبود. به صورت قاطع حیرت کرد. لرزش خنک و زود گذری در خود پیچیدش. بیخود می شد و گوشهایش به صدا در می آمدند. دها چشم از درون حدقه های باز طرفش نشانه گرفته شده بود. قلب آغه جان سفت شد و زدو زود می زد. دوباره به طرف چوکیش رفت. سرو زیرش را پالید و مثل این که پارچهء «پانتومیم» اجراء میکرد، با دست و پا حرکاتی انجام داد. مزاح نبود. او برای اولین بار در زنده گیش برای ده ها نفر سنخرانی میکرد. حالا کارش با گپهای چریکی، میان تهی و دهن پاره یی نبود که در اداره و خانه داشت. حالا کارش با دها نفری که به صورت قاطع رسمی و غیر رسمی بودند، افتاد بود. لحظه یی مثل مورچه یی که در میان درزهای زمین متردد می ماند، پیش و پس رفت. بالاخره زانونش لرز گرفت. فکر می شد که از فضا با سرعت به طرف زمین سقوط می کند. او به یاد داشت که صبح وقت آن را از جیبش در اورده و دوباره در جیب گذاشته بود. دانست که تحویلدار پاینده کاغذ ها را از جیبش زده است. با نگاه تیز و سریع به میان مدعوین نگریست که اگر تحویلدار را ببیند کاغذ ها را بخواهد، ولو که لحنش کاملأ عذر آمیز شود. اما او را نیافت. یک سرسوزن تفکر رهایی دهنده به کله اش راه یافت. خواست از این برهوت به هررنگی شده برآید. در حالی که خوب می دانست بی کاغذ پلش آن سوی دریاست. ناچار آغاز به سخن کرد. نخست با آهسته گی پوزش خواست که متن سخنرانی را فراموش کرده است. وقتی که از مقدمهء بی رنگ و آب نکشیده اش بر آمد، ته مانده هایی که از متن به یادش مانده بود، از ذهن بیرون ریخت. آوازش زنگدار، کینه توز و پرهیجان می شد. چیزهایی گفت که شنیدنش مثل دیدن به یک عروس پیر بی مزه بود. فکر می شد که از راه سوراخ قفل به اتاقی می در آمد. در نیمه راه قافیه از دستش رفت. ندانست که چطور سخن را از دیکتاوری «ستالین» به ویژه گیهای لاجورد کشانید. بعد از توضیح داد که اسپ رستم «رخش» از اسکندر «بوکیفالوس»، از خسرو پرویز «شبدیز» و از سیاووش «شبرنگ» نام داشتند. پس از آن گفت: ـ کسی که در مقابل ظلم به هررنگی خاموش می ماند، قابل ترحم و دلسوزی نیست. و در آخر یادآوری کرد: ـ صلح و دوستی اگر باشد، ما می توانیم شکم سیر نان بخوریم و هر روز ورزش و بایسکل رانی کنیم. جاده های حرافی را یکیاز پی دیگر در نوردید و گویی رادیو قورت داده بود پیهم حرف زد. اما دید که قافیه ها کسل، بی حرکت و پر احتجامج استند. هوای تالار گرم بود. کسانی هم می برآمدند و مردمان کمی که نشسته بودند، با دستمال خود را باد می زدند. به نظر می رسید که آنها با منظرهء بسکویت، میوه و شیرجایی که بعد از محفل برای شان تدارک دیده شده بود، در عالم خیال عشق می ورزند. آغه جان حرفهایش دم به دم نا مربوط می شد و از رمق می افتاد. سخنرانیش به خاتمه نزدیک می شد. اما دلش یخ نشده بود. یک چیز مذابی درون سینه اش افتاده بود. شاید فکر می کرد که این اولین و آخرین سخنرانی و چانس در زنده گی او بوده باشد. در اخر گفت که بدبختی وقتی میان آدمها افتاده که شیر پودر جای شیر مادر را گرفت. اما بالاخره، بدون این که پایانی به سخنانش بدهد، از پشت میز پس خزید و به جانب در خروجی راه افتاد. باخته بود. چشمانش سیاهی می رفت و حالت تهوع گریرانی برایش دست می داد. گمان می کرد صدایی به بزرگی یک کوه تعقیبش می کند. *** خانه که رفت، با در و دیوار عاصی و دوزخ در عذاب افتاد. دفعتأ با پالیدن خانه شروع کرد. زنش یاسین و سی پاره را شفیع ساخت که کاغذ را نه از جا برداشته و نه جاروب کرده است. آغه جان چنان وحشی شده بود که گر شاخ می دشات، همه را می درید. دختر کوچکش را به جرم این که به احساساتش خندیده است، زیر لت گرفت و بوتش را به طرف خورد آقا که کرتها را آب نداده بود، پراند. پسانتر تب برجانش مسلط شد. پی هم به گونه هایش پف می انداخت و زیر ساعت دیواری می ایستاد. با خود می گفت: بخت اگر سستی کند، دندان به حلوا بشکند. دیگر آبرویش با آبروی اداره یکجایی برباد رفته بود. با کسی «ها» و «نه» نمی گفت. و دلش غنح میزد. همه جا را زیرو زبر کرد اما کاغذ هایش رانیافت. دیگر یقیین کرد که کاغذ هایش پیش تحویلدار است. طرفهای عصر، چند احوال و پیغمام برایش رسید. کسانی گفته بودند که سخنرانی خوبی بود. دونفری هم با سخریه گفتند که با آشش دهانها را سوزانیده است. یک نفر ابراز همدردی کرده و چند تنی متفقأ احوال دادند که لازم نیست با شمشیر چوبین وارد معرکه شد. آغه جان در برابر همهء آن ابراز عقیده ها احساسات یکرنگی داشت، آنانی که می گفتند سخنرانی خوب بود، اثرش برابر با نظریه های آن دیگران بود. دیگر یاد سخنرانی مثل صحنهء قتلی بود که او را به یاد رعب وترس مخصوص بعداز جنایتش می انداخت. با آن که آدم پهخ گیری نبود، فردا صبح هیمن که تحویلدار پاینده را دید، رویش پرید و داد زد: ـ ای ولدالزنا! تو از سر تا پا یک پارچه خر هستی، دیگر از قانون عفو برآمده ای! تحویلدار که خود را پس می کشید و یک رده دندانهای زیگ زاگش را نشان می داد، پرسید: ـ چشی شده، اروغت ترش کرده ویا صاحبت را گم کرده ای؟! آغه جان که شقیقه هایش می پرید داد زد: ـ تو دزد رذلی هستی، تو کاغذ های خطابه ام را از جیبم دزدیده ای! چند نفر بیکار پیرامون شان جمع شدند. آغه جان مشتی هم به طرف تحویلدار انداخت که در هوار از رمق افتاد. از آن طرف تحویلدار که خود را در حصار مردم زیادی دید، با سخریه گفت: ـ مرده را که خدا می شرماند ریقش به روی تختهء مرده شویی می رود. خیال کرده بودی که علی آباد هم شهریست. یک گپت با دیگرش جور نمی آمد در این بین گناه من چیست؟ نان گدایی و آروغ پادشاهی! گونه های برجسته و نرم تحویلدار که می لرزیدند، میل سیلی زدن را در آغه جان بر می انگیخت. با فریاد و ولوله گفت: ـ ترا به محکمه می کشانم. به خدا قسم! تحویلدار به ادامهء حرفهای قبلی کلمات و جملات یکرنگی را سبحه می کرد: ـ چرا کنز نخوانده ملا می شوی؟... چرا بی استنجا پیش نمازی می کنی...؟ در همین حال آغه جان یک سیلی زد و یک چپات خورد. در حالی که می لرزید، فکر کرد که درون کله اش چیزی منفحر شد. چشمهایش سیاهی رفت. دست و پایش را کشید و به روی میشد. یکباری هم به یاد اشیای رها کننده یی افتاد. به یاد آورد که گاهی به خاطر انصراف خاطر می رفت و روی گرامافون سگ چاپ و تاریخیش ریکادی می گذاشت. آن روزهای نو جوانیش را به یاد اودر که می رفت و ریکاردهای «زهره بایی» « و بیم سن جوشی» و «امیرخان» و « برا غلام علی» و «سیاه چشما» را می خرید؛ به آهنگها و راگ هایی که مربوط به دوره حجر مایکروفون و لودسپیکر بودند، گوش می داد و در آن حال مقامات موسیقی را ندانسته با سرو انگشت می شمرد و می ستود و به آن همه آوازهای بزغاله یی و لرزانی که به ضجه و لحج کودکی مانند بود، سر می جنبانید. به یاد آن روزهایی افتاد که می رفت و سنگتراشی به دکان فالوده پزی عبدالمعروف چاریکاری و بنگاب می نوشید و چه خوب از سیمیا و ریمیا و زمین و زمان گپ می زد وهیچ در گپ زدن بند نمی ماند. به این امید رفت و خاک گرامافونش را پف کرد. ریکاردی را گذاشت و روح خود را به آن سپرد. اما کیفی نکرد. فکر می کرد که همه آن صدا ها مثل دشنام به رویش می بارد. چند فکر گسسته یی در مغزش پیچید که بسیار به کمدی های الجبری می مانست؛ مثلا در تصور کرد که حالا کاغذ ها اشتباهی با نامهء پسرش در پاکت پست رفته اند ویا گدا هایی که دورش جمع شده بودند آن را در وقت افتادن قاپیده و نخوانده پاره کرده اند. اما در آخر قطعنامه یی علیه خود صادر کرد که حالا هرچه است باید قبول کند که ناحق شاخه به شاخه پریده است و به یک پول سیاه شده است. دیگر مثل دومیتسن، امپراتور روم، قهرش را با کشتن مسگها فرو می نشاند و با ساعتها در خیال با تحویلدار می جنگید. صبح یک روز بعد در هوای گرم و آرام، آغه جان در حویلی تنها نشسته و چشمانش به بوته های میان کرتها راه مانده بود که یک بار بدبختی تازه یی پیشش دهان باز کرد. یک نامه با خط عصبی و سرگشاده از طرف مدیرمکتب خوردآقا برایش رسید. که به واسطهء آن ولی شاگرد را به مکتب احضار کرده بود. آغه جان به مکتب پسرش رفت. مدیر همراهش با جدیت احوالپرسی کرد. دو دندان دراز و از لب سرزده مدیر می فهماند که مربوط به کلاس جونده گان است، او لحظه یی خیره به آغه جان نگریست و بعد با آواز تیزی گفت: ـ شما را به خاطر خوردآقا خواسته ایم. پسرتان خوب آموخته بود که چطور برای همصنفانش دردسری باشد، قلمتراش شان بدزدد و زیرپای های شان پوست کیله و پتاقی بیندازد. ما هربار او مجازات می کردیم و به کف پایش خمچه می زدیم و فکرمی کردیم که شما از تمام حوادث خبر دارید. اما خبر نداشتیم که خودتان او را در کارهایش تشویق می نمایید. من در مورد کارنامهء تازه اش با شما گپ می زنم! آغه جان خاموش همچو سنگ ایستاده بود: مدیر گپهای کتکیش را که زد، از جعبهء میز مقابل چند تا کاغذ را برداشت و رو به آغه جان گرفته پرسید: ـ متن این کاغذ به خط شماست، نه؟ این را شما به پسر تان نوشته اند؟ آغه جان کاغذهای سخنرانی را شناخت و لرزه به اندامیش افتاد. با صدایی که به صدای پراهتزاز مندف نداف شباهت داشت، تقریبأ فریاد زد: ـ این کاغذها از جیب من چطور به دست تان رسیده؟! مدیر با حالت برانگیخته یی گفت: ـ اگر چه این نوشته به شدت مبتلا به خناق املایی و دستوریست، اما او می گوید که اینها را خودش نوشته است. او این کاغذ ها را به جای مقاله یی که وظیفهء خانه گیش بود، به صنف آورده است.
پایان
*********** |
بالا
سال اول شمارهً هژده دسمبر 2005