کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چكش هاى سنگين آهنگران همواره بر سر آهن هاى ناگداخته فرود مى آمد و با هر ضربتى جرقه هاى بر ميخاست و ناپخته يى پخته ميشد.
دنگ دنگ آهن ها و فریاد سندان ها از بام تا شام درازا و طول کوچه ها را میشکافت و در نهایت گذرهای پیچاپیچ و کوچه بندیهای تاریک، زهره سکوت و خموشـی را میترکاند و سرود آهنگین مردان را میپراگند.
با این صدا ها خون زنده گی در رگهای کوچه جاری میشد و در ها دیوار ها گرمای حیات می یافتند.
آهنگری کوچهء دلاوران بود، کوچه کوره های داغ و آتشدانهای فروزان و کوچه اجاقهای روشنیکه در پرتو شان تن آهنگران و آهنها گرم میشــد و طینت هر چیزی صیقل میافت.
بچه های آهنگری نیز مانند کوچه شان پر آوازه بودند. از اول شوربازار یا «تخته پل» یا نیمه «سراجی» و «چوک» و «پائین چوک» و« پیــزاردوزها» از هر کجا که گوش میدادی غوغــای کوچه آهنــگری در گوشــها میخلید.
کودکان آهنگری در گهواره های شان با این صدا ها انس گرفته بودند و دنگ دنگ آهن ها مانند سرود خواب آور مادران درگوشهای کوچک شــان طنین میانداخت.
صورتهای سوخته از تف آتشدان، دستهای سیاه و پربرکت صدا های رسا و صادقانه نشانه کهن مردان و جوانمردان آهنگری بود، نشانه دلاورانیکه گویی در پیچ و تابی از آهن مذاب به پختگی رســـیده باشـند.
در میان آهنگران « کـــا کــه اکـــبردسـت قوغ » شمشیر میساخت شمشیر های آبدیده و بران که زیب قامـت مردان جنگی بود. همان مردانیکه با فرنگی ها کوچه به کوچه میجنگیدندو از سر ها مناره ها میســاختند.
او خراباتی و مناجاتی بود از ملای مســجد تا با پیر خرابات تا متولی زیارتگاه عاشقان و عارفان و خانقاه های کوچه های «بابای خودی» و « علی رضا خان» همه دوستش داشتند ومیدانســـتند که کــاکـه سـرخ روی دنیـا و دیـن است.

روزی از روزها گاه فراغت از کار، راهی راه خودش بود که دید بازار ناگهان آشفته گشته و بازاریان دست و پاچه غار میپالند. فهمید که گپ از چه قرار است اما برویش نیاورد و راهش را چپ نکرد. لحظه یی بعد امیرزاده عیاش و زنبــازه که چشـمـش به بام و بیره و زن و دختر مردم ئود در حلقه یاران و غلام بچه های سبکسرش سررســید و به کاکه اکبر کسی را درکوچه نیافت. یکی از آن جمع که شال و شمله اکــبر حقد و حسدش را برانگیخته بود طنزآلود رو به دیگران پرسید:
ای مرغ نو کیس؟
دومـی جواب داد:
مرغ نو، مرغ است، مرغ خسک !
و سومی به خنده گفت:
راست میگی جایش ده غوریس زیر برنج، زیر پلو ! و همه یکصدا خندیدند و او مقابل همه یکتنه، تک و تنها ایستاده و بی ترس و لرز پرسید:
چی گپ اس، خنده چیس او بچا، نو چندکا ؟
بچه حاکم با پوزخند جواب داد:
بوی بوی قورمه اس، مثل ای که سر کسی بوی قورمه میته.
و کاکه گفت:
ای سر، سر بچه حاکم اس، سر توس.
و بچه حاکم بیدرنگ بسویش حمله برد ولی او در یک چشمزدن امیرزاده را چون پرکاهی دور سرش چرخانده و دوباره بی آنکه به خاکش بساید برسر دوپا، پائینش آورد. همراهان نامرد بچه حاکم میخواستند با شمشیر های آخته و بران بجانش بیافتند و سر از تنش جدا کنند ولی امیرزاده صدا زد:
دست بگیرین سرش به تنش میارزه !
بچه حاکم که مرد زیرک و عاقبت اندیش بود بی آنکه به رویش بیاورد همینکه پایش به زمین رسید روی کاکه اکبر را بوسید و گفت:
الحق که یک مرد جنگی به از صــدهزار!
و همین حادثه باعث شد که بچه حاکم پشت «کاکه اکبر» را یله نکند و به صد ها حیلت و نیرنگ دلش را بدست بیاورد.
از آن پس هردو چون دو برادر شدند و اکبر در حوادث بسیاری جانش را به خطر انداخت تا جان آن جوان شرور و ماجراجو را نجات بخشد و حق دوستی را ادا بکند. بچه حاکم «کاکه اکبر» را« بچه بـــــازه» میخواند و کاکه اکبر او را «بچه حاکم» یا به کنایه «بچه ننه» میگفت.
پســانتر ها از قضا بچه حاکم که تشنه قدرت و خون بود با عمو ها و عموزاده هایش درآویخت و آواره دشت و بیابان شد و رشته دوستی آنها برای مدتی بریده گشت. تا اینکه ستاره بخت بچه حاکم بار دیکر درخشید و دولتی باد آورده و خدا داد نصیب او شد. اما اکبرهمانسان در مقام خودش ماند در دکانش کنار کوره های تفتان و آتشبار.

او دیگر ها در حالیکه پیزار های پتش بر روی کوچه خط می انداخت و شف دراز دستار پاچش تا بجلکها زبانک میزد شاد و شنگول تخته پل میرفت و دردکان همدمش کاکه دینوی سماوارچی روی تخت چرب چوبی بر صدرمینشست و با مرغ باز ها، بودنه بازها، قمار باز ها، و کبوتر باز ها درباره مرغ و ماهی و آسمان و ریسمان گپ میزد و دم به دم چای فامل شپ میکرد. گاهی که سر حال میبود آهسته پیاله را به چاینک میزد و با ترنگ مطبوعی از چینی جانان، به دیگران گوشزد میکرد که پاک گوش باشند. آن وقت کاکه های دیگر چون موش مرده دم نمیزدند چه میدانستند اکبر دشمن حاضر بی حضور است و صد ضرب زرگری را ضربتی از او چاره گرمیباشد. آنوقت در سکوت محض چنان داد سخن میداد که گفتی یگانه صندوقدار صندوقچه پر اسرار «شهر فرنگ» است.
شبی فارغ زغوغای کاکه های کابل و فارغ از دنگ دنگ آهنها و سوز وساز خانقاه ها بچه حاکم که دیگر خود حاکم وقت شهر کابل شده بود و جانشین پدر، ندیم خاصش را به حضور میطلبد وسنجیده و شمرده میگوید:
«
ده تخته پل دکان سماواریست که جای بگو مگو و نشست و برخاست کاکه های کابل است. اونجه دیگر آخر وخت، کاکی دیر تر از دگا میایه که نامش اکبر است اکبر دست قوغ. او ســـالها پیش رفیقم بود، رفیق دوران بچگی چشمش از شیر حیا نمیکنه بسیار بدزبان اس، باد از هر گپی گورمرده بچه حاکمه برباد میته، گور مرده مره، ای عادتش اس، ورد زبانش اس، اونجه برو ماتلش باش. علامتش ایس که وختی پایش ده دکان رسید تمام کاکه های دیگه پرموچ و چپ میشن و او پیش از سلام و علیک، اخ تف میندازه گورمرده مره برباد میته، گور مرده مره که حاکم شماستم حاکم هفت کوه و هفت دریا. »
شاغاسی حیرت میکند و دهانش باز میماند. امیر میگوید:
حیرت نکو او ده دنیا یکیس چون از مرگ نمیترسه زورش بالاس بالاتر از مه.
شاغاسی با تواضع و تمکین بســـیار، اول امان میخواهد و بعد اجازه میپرسد:
امیر میگوید:
بگو چه میگی ؟
شاغاسی زمین ادب میبوسد و میپرسد:
بی شک فرمان امیر اس که برم و سر از تنش جدا کنم ؟
-
احمق ای بده نکنی، کشتنش آسان نیس، اوره مردم دوست دارند اگه موی از سرش کم شوه شورش میشه، بلوا میشه، برو ده پالویش بشی، مثل آدم بگو که رفیقت بچه حاکم باد از سلام گفت که یکدفعه بیا کارت دارم.

شاغاسی اطاعت میکند و فردا عصر در دکان «دینوی سماوارچی» کنار کاکه اکبر، که یک سر و گردن از دیگران بلندتربود جا میگیرد و پیغام حاکم را به آهسته گی میرســـاند، اکبر مثل کبک جنگی که انگار حریفش را بگیل کرده باشد قهقه میخندد و میگوید:
چی عجب ! خو بچی حاکم، بچه ننه مره خاسته ؟ گور مردیش، او کجا، ما ده کجا، چی میگه بگو بابه چی میگه؟
شاغاسی با ملایمت جواب میدهد:
خدا بهتر میدانه حتماً کار دارن، کار مشکل و خصوصی.
کاکه اکبر سرش را میشوراند و میگوید:
هی هی، تف لعنت خدا، ای عادتش اس از قدیم نامرد بود، بی مدعا و مقصد سلام نمیداد، خو باشه، بگو کاکه میایه، تا باز از تلک خلاصت کنه.
فردا، کاکه مست الست، عوض دکان «باغ بالا» میرود و از پشت دیوار قصر بی خوف و بیم صــدا میزند:
او بچه حاکم ! او پلو خور ! ما آمـــدیم چی میگی ؟
دربانان که قبلا ً از جریان آگاه شده بودند بیدرنگ راهش را بدربار حاکم میگشایندو کاکه لم لم و کش کش با همان پیزارو دستار داخل تالار آئینه بندان حاکم میشود و از دهن در قهــقه صدا میزند:
خو بچی حاکم باز چی شد که موتاج ما شدی؟ اینه آمدیم بگو!
حاکم از همان دور میدود و با کاکه اکبر بغل کشی و روبوسی میکند. هردو مثل قدیم ها کنار هم مینشینند ودرد دل میکنند. شاغاسی چشم چپش را بدرز پرده می دوزد و از تمکین امیر و غرور کاکه هاج و واج میماند. بعد آندو با هم پس پس میکنند و شاغاسی چیزی نمیشنود. هنگام وداع هم حاکم و هم کاکه چرتی بنظر میرسند و حاکم خطاب به شاغاسی میگوید:
کاکه را کمند ببر، اسپشه خودش خوش میکنه، خورجینشه پر از زر کو پر از طلای خالص که بخارا میره پار دریا میره.
کاکه ازحاکم جدا میشود و راه خانه را پیش میگیرد

راه آهنگري را در طول راه هموار چرت ميزند انگار دستار برسرش سنگيني كند گردنش را به پيش خم ميگيرد و به چير مبهمي مي انديشد. از گردنه « باغ بالا » تا « باغ شعر آرا» و « جهان آرا» و «بوستان سراي » هيچ چيري نظرش را جلب نميكند ولي همينكه كنار دريا ميرسد صداي موجها در گوشش مي خلند و چرتهايش را پاره ميكنند. از دكه دريا آبهاي مست و گل آلود را كه در آغوش بستر نا ملايم تنگي ميكردند و فرا خناي بزرگتري مي جستند مينگرند. غوغاي آبهاي از زير «پل گذرگاه » آن قديم ترين پل چوبي ؛ از رير <پل مستان> آن ميعاد گاه مردان، و از زير <پل خشتي> آن كهن يادگار معماران پاكدل كه در مقدم بينايان و نابينايان بل ميزدند و راه ها را با هم گره مي بستند بگوشش ميرسد و زنگار دلش را ميشويد. كاكه، ساعتي بر دكه دريا مي نشيند و آبها را با شگفتي و دقت مينگرد--آبها را كه چون خودش بي پروا بودند و مانند اشتران مست و افسار گسيخته، كفهاي سفيدي بر لبهاي شان پديدار مي گشت. كاكه اكبر از دير گاه عاشق موجها بود، از سالهاي كه صداي شاد و ناشاد دريا با دم گرم استاد خدا بيامرزش خطيب مسجد پل خشتي مي پيچيد و طعم غزلهاي شيرين حافظ و سعدي را شيرينتر ميكرد. هميشه در روز هاي تابستان كه درياي كابل ميخشكيد او در كنار سماوار <دينو> مي نشست و به قرقر آبهاي جوش گوش ميداد و بياد بهار و آبهاي ديوانه ميافتاد.
براي كاكه، دنيا در دريا بود--در خيزا به هاي غوغاگرش در گرداب هاي سهمگينش در ترانه ها و قصه هاي شور انگيز و در سيلاب هاي سياه و خانه براندازش. از كودكي از دوران ريگ بازي و خاك بازي دريا هميشه مانند رفيقي او را به خود ميخواند و از دور صدايش را به گوش ميرساند. او اخر بهار همينكه دريا از جوش ميافتاد او همواره ايزارش را بر ميزد و سينه پهن و صافش را در اختيار جريان ملايم آب ميگذاشت و از زير <پل خشتي> تا <پل محمود خان> سبك و بي خيال چنان با موجها مي آميخت كه انگار جز دريا باشد. اكنون هم مثل اينكه بيخ گوش رفيقي نشسته باشد به قصه هاي دريا گوش ميدهد به قصه هاي موجها كه سفري طولاني در پيش دارند به تابستان مي انديشد به بستر خشك آبها و بعد از آن به خودش كه سفر دراز در پيش دارد. از جا بر ميخيزد و بسوي خانه روان ميشود همينكه به خانه ميرسد دم ميگيرد و خطاب بزنش ميگويد:
ننه لطيف!
زن جواب ميدهد: چي ميگي؟
كاكه ميگويد: ما رفتني شديم.
زنش ميپرسد كجا؟
كاكه جواب ميدهد: ‌پار دريا.
زنش ميپرسد:‌ پار دريا؟
كاكه جواب ميدهد، هان پار دريا.
زنش ميپرسد: او كجاس؟
كاكه جواب ميدهد، پشت كوه ها.
رنش ميپرسد: پشت كوه ها؟
كاكه جواب ميدهد هان:‌ پشت كوه ها.
زن با خود ميگويد: خاك بسرم شد، كاكه چيزي نميگويد.
پيشتر ها گاهيكه زنش چنين گپي ميگفت بر مي اشفت از خشم ميفريد و زنش را قهرا چپ ميكرد ولي اين بار چيزي نگفت. لطيف كودك سه چار ساله اش ميپرسد:
-
بابه پشت كدلم كوهها ميري؟
پدرش اشاره به كوه بلند دور جواب ميدهد:
-
همو كوه؟
لطيف ميپرسد:
همو كوه كه پشتش افتو و ماتو ميره؟
پدرش جواب ميدهد:
-
هان همو كوه.
چشمهاي زنش بسوي آن كوه راه ميكشد

دورا دور تيغه هايي در ابر و غبار پنهان و آنسويش نا پيدا با خود ميگويد: بابه لطيف همونجا ميره، همونجا كه ميگن گرگ داره، پلنگ داره، خرس داره، خرسهاي آدمكش داره، شير داره، شير هاي ديوانه داره، بابه لطيف همونجا ميره تك و تنها ميره، سر اسپش،‌سر زينش كتي خورجينش، آه ،‌آه.... اشك از بيخ مژه هاي ننه لطيف نيش ميزند حدقه چشمانش پر ميشود و تري تري به شوهرش مينگرد.
بابه لطيف ميغرد: او زن چرا گريه ميكني؟ نمي شرمي؟
ننه لطيف چپ ميماند. كاكه با دست راستش گرد گلمچه زير پايش را پس پس ميزند و خودش را تير مي كند. بعد لطيف را روي زانويش مي نشاند و با دست زمختش مو هاي نرم پسرش را نوازش مي كند.
لطيف آرام آرام مانند گربه يي كوچك و نازدانه خرخر ميزند و از گپ ميماند و مرد رو به زنش ميگويد:
ننه لطيف، گريه بچه ره كم دل ميكه--باد از مه لطيف زنده اس، باد ار لطيف ديگه لطيف، نواسيت كواسيت، لخك دروازيت، دنيايي كاكه نمود نداره،‌كاكه تا دنياس ميمانه، تا آخر دنيا غم نكو.
زنش با گوشه چادر اشكهايش را پاك ميكند و ميگويد:
-
مه كني دم بس نميايم دلم گواهي بد ميته.
كاكه ميخندد و ميگويد: دل تو مثل گنجشك است.
و ننه لطيف ميگويد: راست ميگي.
بامدادان، پيش از مرغ و ملا <كاكه> بيدار ميشود، جبين لطيف و ننه لطيف را ميبوسد و كلچه هاي روغني را كه زنش شبي پيش برايش پخته بود به كمر مي بندد، بر پشت اسپ مي نشيند و بي آنكه كسي بداند كجا و دنبال چه ميرود، هي ميدان و طي ميدان و خار مغيلان، از نظر ها پنهان ميشود و پشت كوه ها ميرود همان كوه هايي كه ننه لطيف خوابش را ديده بود و از گرگ و پلنگ اش ميترسيد--همان كوه هاييكه به گفته لطيف <ماتو و افتو> پشتش ميخوابيد و آنسوي دنيا كاكه اكبر ديگه گم شد، گم گم، گويي سرمه سليماني كشيده و دنبال نخود سياه به تركمنستان رفته است. او جز قصه هاي ديو و پري شده بود، همان قصه هاييكه در پندار و زبان قديميها موجود بود و بسياريها ميگفتند:
اكبر كوه قاف رفته، او سوي دنيا، ميان ديو ها و پري ها، ميان ديو هاي كوه پيكر و پري هاي ماه پيكر.
دشمنان شاد بودند و دوستان نا شاد.
دكان تخته پل عرصه لافهاي گزافها و ياوه سرايي هاي كاكه هاي بي نام و نشان شده بود. هر يكي ميگفت اكبر منم، ولي <دينوي> سماوارچي صدا ميزد:
-
گپه سيل كو،‌جاي اكبر خاليست،‌اكبر مرد مرد هاست، اكبر بي جك است.
آهنگران، كوچگي هاي سياه سوخته و پاگدلش كه بي سر و سرور شده بودند. قصه هاي درويش را به شگفتي كنار كوره ها سر ميكردند. يكي ميگفت: اكبر پري بورده، دختر شاه پريها.
ديگر ميگفت :
اكبر به جنگ ديو ها رفته به جنگ ديواي پشم آلود، به جنگ ديواي جاده گر ،‌ ولي پير ترين آنها ميگفت:
-
اكبر دشمن نا مردا بود حتماَ او ره اونا طلسم كدن، مه خويشه ديديم او ده سياه چاس، ده قفس آئيني، گشنه و تشنه و يك مشت استخوان.
ديگري آه ميكشيد و جوانترين همه قبضه دشنه يي را كه هنوز سر آتشناكش در اجاق بود ميفشرد و ميگفت:
-
اگه ميگين جايش ده كجاست، چاي اصليش، مه پشتش ميرم. و همه خاموش ميماندند ولي ننه لطيف ،‌آن زن خوب و مهربان هنگام خواب لطيف آهسته آهسته پشت پسرش تپ تپ ميزند و ياد شوهرش را در ترانه هايي زنده ميكرد كه، از مادرش به خاطر داشت. او ميخواند آللو للو للو آللو بچه للو، آللو مهپاره، مهپاره به گهواره، گهواريش طلا كاري بند و بارش مرواري.

و صبح ها همینکه لطیف از خواب برمیخاست صدا میزد:
بابه، بابه جان ! بابیم نامده ؟
و مادرش جواب میداد:
نی بچیم.
لطیف میپرسید:
کی میایه؟
مادرش گریه آلود جواب میداد:
نمیفامم، صبا، پس صبا، ماه دگه، سال دگه،یا وخت گل نی.
لطیف میپرسد:
مادر نی ها کی گل میکنند؟
و مادرش جواب میداد:
وقتیکه بابیت میایه.
بعد زار زار میگرست و لطیف قهر میکرد و میگفت:
ننه بابیم نگفت که گریه بد است. گریه نکو، بابیم شیراره میکشه، بابیم گرگاره میکشه، بابیم پس میایه.
و مادرش با نوک چادر، نم چشمانش را پاک مکرد و میگفت:
انشاء الله بی خوف و خطر به خیر و خوبی.
روزها میامدند و میرفتند ولی اکبر نمی آمد، مهتاب خورد و کلان میشد پشت کوه ها میرفت. ولی اکبر از پشت کوه ها برنمیگشت.
نام اکبر آهسته آهسته از شهر برچیده میشد و به قصه ها می پیوست، ولی ننه لطیف بی هیچ گونه خستگی چشم انتظار خش خش پیزار های پت شوهرش بود از پگاه تا بیگاه گوش به صدا های پشت در داشت با باری سرفه یا تق تق حلقه دوازه را بشنود و شتابان زنجیر را بروی شویش بگشاید.
یکسال گذشت. راه کوه ها و کوتل ها بازشد، درای قافله ها در گوش دشتها طنین افگند و بالاخره به شهر رسید. اما برپشت هیچ اسپ و قاطری اکبر نبود. اکبر رفته بود که رفته بود، پشت نخود سیاه، پشت سرخ پری یا زرد پری، پشت لعل شب چراغ، پشت آب حیات و یا پشت اکسیر نابیکه مس سرخ کیمیاگر را زر زرد میسازد. دیگر اکبرخارج از خانه در ذهن هیچکی نبود فقط امیر هنگام بیکاری همینکه میان پوستین خزش چون پلنگی می لمید بیاد اکبر می افتاد، بیاد اکبر که تنها خودش و خدایش می فهمید که او پشت چه و کجای پار دریا رفته است.

تا اینکه چند سال بعد وقتیکه موهای ننه لطیف از غصه ماش و برنج گشت و لطیف برای خودش کسی شد، یکی از روز ها مردی بسیار خسته و بی سروپا، پشت در قصر حاکم آمدو بی هیچ تعارف و تمکین به داروغه گفت:
نه امشو، نه صبا، نه هیچ وخت دگه، فقط همی حالی بچی حاکمه کار دارم.
داروغه گفت:
تو کیستی نامت چیست؟
مرد با خشونت تفی بر زمین انداخت و بر سبیل عادت گور مرده بچی حاکم را برباد داد. داروغه خواست با شمشیر ادبش کند ولی مرد چنان سیلی سنگینی بیخ گوش داروغه نواخت که داروغه جابجا بیهوش شد. شاغاسی ندیم و مصاحب خاص امیر، بیدرنگ خودش را به بیرون رسانید و ازقضا کاکه اکبررا در محاصره دربانان و سپاهیان یافت فوراً دستو رداد او را یله کنند و دور شوند، بعد با ادبی بسیار به کاکه اکبر سلام کرد و گفت:
خوش آمدی مرد مردا.
کاکه جواب داد :
پاینده باشی جورباشی پدر، خوب شد آمدی اگه نی ملکه روده میگرفت.
شاغاسی خندید و گفت:
خدا به داد داروغه رسید. آنگه هردو راهی حرمسرا شدند، حاکم همان لحظه کاکه را تنهای تنها به سرا پرده خاصش طلبید و شاغاسی که از مدت ها در پی حل معما بود باز هم با صد ترس و لرز چشم به درز باریک پرده دوخت و دید که کاکه اکبرپیش از سلام و علیک تفی برزمین انداخت و گورمرده بچه حاکم را برباد داد بچه حاکم بغلهایش را گشود و اکبر را تنگ در آغوش فشرد اکبر هم روی حاکم را بوسید و گفت:
مشله بس است بشی که بشینیم.
هردو نشستند و بر ناز بالشهای پرقو تکیه زدند، حاکم در پرتو چلچراغ متوجه شد که از آن اکبر تناور و پهلوان مشت پری بیش نمانده، با دست سنگینش آهسته بشانه اکبر زد و گفت:
بچیم «اَو» شدی قواریت به بگیل میمانه . اکبر جواب داد :
بچه ننه، ای گز، ای میدان، بخی که مالوم کنیم.
حاکم گفت:
بچی بازو، مه مزاق کدم ما کمیت، تو سرنگ استی سرنگ. سپس کاکه اکبر در برابر نگاهان شرر بار و ناشکیبای حاکم رشمه را از دهن خورجین گرفت وسر زردمو و بریدهء را پیش پای حاکم لولاند. حاکم از دیدن سر، مثل جرقه نا به هنگام آتش از جا جهید و نعره زد:
تف لعنت خدا، پدرسگ! پدر سگ مه نگفتم که بچی حاکم استم بچی حاکم همو وختا سرت بوی قورمه میداد. خوب شد که به سزایت رسیدی. آنگه از جا برخاست و سررا با لگدی محکم به آخر اتاق پرت کرد. کاکه اندکی متبسم و اندکی شاد و مغرور خطاب به حاکم گفت:
بیشی نامرد، ده مورده لغت نزن که خندیت میکنند !
و امیر با نفسی سوخته دوباره برجایش نشست و بار دیگر کاکه را بوسه باران کرد. اکبر حاکم را به سختی از خود دور کرد و گفت:
بچی حاکم ما رفتنی شدیم خدایارت.
حاکم از جا برخاست و به پاس دوستش تا آخرین پلکان مرمرین قصر پائین آمد و خدا حافظ گفت.
همینکه کاکه اکبر چند قدمی دور شد حاکم بیخ گوش شاغاسی چیزی گفت و دستور داد که اکبر را تا خانه اش بدرقه کنند، کاکه وقتی ملازمان حاکم را پشت سرش یافت پرسید:
بخیر شما کجا ؟
شاغاسی جواب داد:
حاکم به ما گفت که تا خانیت ده خدمت باشیم .
کاکه پاسخ داد:
پدر خدمت از ما برین ده رویتان خوبی، ما و ای گپا دور استیم .
شاغاسی گفت:
نی امکان نداره ماره ده کشتن میتی.
اکبر گفت:
نترسین مه کامشه پاره میکنم، از طرف مه برش بگویین که اکبر بی لاله کته شده.
شاغاسی گفت:
نی رویته خدا ببینه ماره آزار نتی.
کاکه گفت:
خوخی بیائین امشو میمان ما باشید. و شاغاسی گفت:
خو بچشم به دیده.
آنوقت کاکه پیشاپیش و ملازمان حاکم پیاپیش، راهی آهنگری شدند. راه ها بکلی خلوت و خالی بودند و به جز چار سایهء استوار و نا استوار زنده جان دیگری در کوچه ها و پس کوچه ها تکان نمیخورد. اکبر خاموش بود، با وصف خستگی چنان تند و سریع راه میرفت که گویی بال کشیده و وجبی از زمین بالاتر پرواز میکند. شاغاسی و دو همراه دیگرش نفس زنان تعقیبش میکردند، ولی او در هوای خانه و لانه چنان سبک و چابک راه میرفت که شاغاسی چندین بار زیردل نفرین و لعنتش کرد.
آخر کار، در یکی از پیچ های کوچه تنورسازی، مسافتی دورتر از شور بازار و آهنگری، شاغاسی به دودیگر اشاره یی مخصوص کرد و آنها نیز دریک چشم بهم زدن از پشت سر شمشیر های برهنه را یکجا بر سر اکبر کوفتند و دنیا را در سرش تار کردند.
اکبر، اخ گفت و پیش از آنکه به خاک بغلتد با صدای ضعیفی گفت:
گور موردیت بچی حاکم، نامرد نامرد

                                                                                   ***********

بالا

 

دروازهً کابل

سال اول            شمارهً بيستم           جنوری 2006