کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همدلان کابل ناتهـ


دريچهء تماس

 

Deutsch

دروازهً کابل

 

 

 

 

نبشتهء محمود نجفی

 

مشروطه خواهان اول و محمود طرزی

 

 

نشان مشروطه خواهان

  

علامه محمود طرزی

 

جنبش مشروطيت در افغانستان بعد از مرگ امير عبدالرحمن خان زمانيکه پسرش حبيب الله در سال 1901 به اريکه قدرت نشست ، آغاز گرديد.

درسال 1903 بود که اولين مکتب بنام حبيبيه بناء و افتتاح گرديد. معارف معاصر در کشور بنيان و اساس آن گذاشته شد. اداره و مديريت مکتب را داکتر عبدالغنی خان هندی به همکاری و معاونت برادر بزرگش مولوی نجف علی خان برعهده گرفت و در جريان همين مدت او وبرادرش توانستند ، ليسهً دارالمعلمين را هم پايه گذاری کنند.

داکتر عبدالغنی خان در سراسر کشور سفرها نمود و در حدود سيزده باب مکاتب ابتدائيه و متوسطه را پيهم افتتاح نموده و بتدريج يک تحريک روشنفکری فعال را درکشور براه انداخت و بدين ترتيب آهسته آهسته طرح و نقشه جنبش مشروطيت آماده گرديد. مکتب حبيبيه بحيث يک بنياد فرهنگی نوين زمينه پرورش کدرهای مختلف اداری ، فنی و مسلکی را بوجود آورد و فراگرفتن علمی مفاهيم چون نظام های  شاهی مشروطه، جمهوريت، ديموکراسی و طرق مبارزه پارلمانی و حق خود اراديت ملت ها در جهت رشد مفکوره سياسی متعلمين نقش عمده داشت. اين مدرسه به تدريج به عنوان يکی از مراکز عمده فعاليت های سياسی روشنفکران ، ترقيخواهان ، اصلاح طلبان و آزادی خواهان شناخته شد. در مجموع از همين کانون بزرگ معرفت بود که اولين صداهای مشروطه خواهان هم بلند گرديد.

درسال 1909 ، در يکی از اتاقهای بزرگ اين مکتب ، آخرين اجتماع و جلسه مشروطه خواهان اول داير گرديد. دراين جلسه داکتر عبدالغنی خان ، برنامه انکشاف صلح آميز روشنفکری مشروطه خواهان را درحاليکه زعيمان نهضت ، مولوی محمدسرورخان ، مولوی نجف علی خان و ديگر اعضای برجسته جنبش حاضر بودند ، پيش کش نمود.

برنامه وی توسط اعضا و اشتراک کنندگان مجلس به تصويب رسيد و فيصله بعمل آمد تا متن برنامه ضمن عريضه ای بحضور امير حبيب الله پيش گردد و از ايشان اجازه فعاليت رسمی مشروطه خواهان درخواست شود.

درمتن اين عريضه ذکری از سراج الاخبار نيامده است. اينکه محترم پوهنيار در کتاب خود شان « ظهور مشروطيت و قربانيان استبداد در افغانستان » عين همين متن عريضه فوق را با ذکر کلمه سراج الاخبار بيان کرده اند ، معلوم نيست از کدام منابع مأخذ گرفته اند که بتواند بر حقيقت قضيه دلالت کند.

اولين نشريه سراج الاخبار تحت نظر هيأت تحرير،  مشتمل برمولوی نجف علی خان و مولوی عبدالروف خان قندهاری در سال 1906 صرف يک شماره اول آن به نشر رسيد ولی بلافاصله بعد از نشر ، به فرمان امير، ارتجاع داخلی و انگليس انتشار جريده متوقف گرديد و اين صدای روشنفکری خفه و خاموش گرديد.

چنانچه بعدها در سال 1911 اخبار مذکور بار ديگر به مديريت محترم محمود طرزی منتشر شد. در فاصله زمانی (1906 ـ 1911) بنابر ترس و هراس از امير ، ديگر کسی جرأت نتوانست تا ذکر و يادی از سراج الاخبار نمايد.

محترم پوهنيار ، موجوديت و اشتراک ، داکتر عبدالغنی و برادرانش را نيز دراين اجتماع مهم و تاريخی نفی و رد می نمايند. اين اظهار ايشان هم مستند به نظر نميرسد ، چونکه تواريخ اين اسناد باهم در تضاد و متفاوت بوده و کدام مطابقت زمانی در آن وجود ندارد که بتواند حقانيت نظر شانرا ثابت کند.

برگرديم به متن عريضه فوق الذکر که چنين برشته تحرير درآورده شده بود: « در بعضی کشورها مردم به جبر و قوت قهريه حکومت را مجبور می نمايند تا نظام اداری را تابع آرزوها و خواسته های ملت ساخته شکل مشروطه و قانونی بدهند. و در برخی ممالک پادشاه روشنفکر به ابتکار خود و با نيت خير ، قوانين و اصول مشروطيت را در مملکت نافذ می سازد. چون سراج الملت والدين پادشاه عالم و ترقيخواه است ، چنانچه مکتب حبيبيه و حربيه و آوردن مطبعه عصری و طبع کتب و احداث شوارع و عمارات وغيره از مظاهر لطف و توجه شاهانه در جهت مجد و اعتلای وطن است لذا توقع ميرود که مجاری حکومت متبوعه مانيز به توجه شاهانه شان براساس قوانين مشروطه استوار گردد تا از احکام خوسرانه و خلاف مقررات اسلامی جلوگيری به عمل آمده مردم در تحت سلطه قانون و نظام مشروطيت به حيات مرفه قرين گردند.»

اين عريضه را غلام محمدخان ميمنگی در جلال آباد بحضور حبيب الله پيش نمود. ولی ذهنيت امير را شرپسندان، فساد پيشگان درباری ، ارتجاع داخلی و خادمان انگليس به شکل مبالغه آميز و منفی چنان تغيير داده بود که امير نتوانست مرام اين عريضه را به نوع درستت و احسن آن درک نمايد.

و فی الفور امر و حکم کرد تا چهار نفر از جوانان جنبش را اعدام کنند و دونفر از ايشان در همانجا در مقابل چشمان امير با فير تفنگچه به شهادت رسيدند و در همين جريان ، درکابل هم با شتاب و عجله گير و گرفت آغاز گرديد.

تعداد زيادی از رهبران و اعضای جنبش گرفتار شدند و از جمله گرفتار شدگان ، هفت نفر از ايشان مولوی سرور خان واصف، لعل محمد خان کابلی، محمد ايوب خان پوپلزايی، محمد عثمان خان پروانی، جوهر شاه خان غوربندی ، سعدالله خان و عبدالقيوم خان الکوزی اعدام شدند. روح و روان اين مرحومان  شهيدان شاد و گرامی باد!

ديگران بشمول داکتر عبدالغنی خان و برادرانش به زندانهای طويل المدت و ابدی محکوم گرديدند ولی از جمله اين زندانيان حبيب الله خان طرزی ، فيض محمدخان کاتب هزاره مورخ سراج التواريخ و ميرقاسم خان لغمانی وچند تن ديگر بعد از سپری نمودن حبس های کوتاه مدت ، قبل از کشته شدن امير رها شدند و بقيه مشروطه خواهان تازمان به اقتدار آمدن امان الله خان ، مدت يازده سال را در زندان  های ارگ و شيرپور قيد و محبوس ماندند.

حبيب الله ، عبدالغنی خان را اعدام نکرد ولی خواست روحيه مبارزش را بشکند و به حبس ابد محکومش نمود و انواع شکنجه های روانی و جسمی را به وی تحميل نمود و بدترين عذاب روحی که وی درهمين جريان زندان متحمل گرديد ، قتل يگانه پسرک يازده ساله وی بنام عبدالجبار است که وی را به شکل خيلی ناجوانمردانه با قطع و بريدن اعضای بدنش به قتل رسانيدند. قاتلين اين معصوم تا به امروز نامعلوم اند اما نزد اهل دانش آفتاب را نمی توان با دو انگشت پنهان کرد.

داکتر عبدالغنی پس از اطلاع ازاين خبر دلخراش ، امير حبيب الله را به زبان شعر از عقب پنجرهً زندان فحش و ناسزا گفت....

چنانکه بعدها داکتر عبدالغنی خان که خودش شاهد اوضاع بود ، چشم ديد و تحليل های خويش را از صحنه ها در يکی از آثار خود که کتابی است بنام « نگاهی براوضاع سياسی آسيای ميانه »

A Review of the political Situation in Central Asia

بزبان انگليسی  درسال 1920 به رشته تحرير در آورد. در صفحه 71 کتاب مذکور در مورد عريضه و همان برنامه صلح آميز روشنفکری وی  که به حضور امير حبيب الله توسط مشروطه خواهان تقديم شده بود ، بقلم دست اول ، خودش چنين می نويسد . و عين متن انگليسی آن هم غرض ارزيابی و قضاوت شما نگاشته ميشود:

داکترعبدالغنی خان اين منبع دست اول به قلم خودش مينويسد که: « ... ولی تخم آزادی و افکار ضديت با استبداد و مطلقيت ،  قبل از آنکه اين ارگان « سراج الاخبار افغانيه » عرض وجود نمايد کاشته شده بود برنامه انکشاف صلح آميز روشنفکری من که با امير حبيب الله خان تقديم شده بود آنرا ضربه به قدرت خود تلقی ميکرد... برنامه واقعی من پنهانی و مخفی ماند، لذا زندانی شدن من يک خاطره قوی بجا گذاشت ...  اينجا و آنجا يکی ازديگر، پنهانی و بهراس می پرسيدند که قانون اساسی چيست؟ داکتر عبدالغنی چه می خواست؟ آنان راجع به قانون اساسی (مشروطه) خوب جستجو و پرسش می کردند ، وقتيکه دريافتند که مشروطه تفاوتی از رژيم که در اوايل خلافت موجود بود ، ندارد ، بنابران يک خاموشی و خاتمه دادن به تائيد آنچه معتقد بودم و تقاضا داشتم ، صورت گرفت.»

اينک  عين متن انگليسی آنرا نقل ميکنيم :

 

( But the seed of free anti –despotic thought had been sow before this organ made its appearance . My scheme of peaceful intellectual development had been represented to the Amir as a blow to his power.

My real scheme was keep a secret. So my imprisonment made a profound impression.

Here and there questions were whispered:  what is it that the doctor wanted?

They probed into the nature of constitution ( mashrotah ) and when it was found out the Mashrotah was neither more or less than the regime, which existed in the time of the early Caliphs, there was a silent and suppressed approval of what I was believed to have demanded…)

 

ترجمه دری کتاب « نگاهی براوضاع سياسی آسيای ميانه »

A Review of the political Situation in Central Asia

تاليف داکتر عبدالغنی خان که اکنون زيردست می باشد بعدها حقايق را به وضاحت کامل برای علاقمندان تاريخ وطن، توضيح و روشن خواهد کرد. همچنان کتاب ديگر ايشان «خلاصه ای از تاريخ سياسی افغانستان»  در سه جلد به زبان انگليسی و ترجمه دری آن که دوفصل کتاب مذکور تلف گرديده، نزد نگارنده اين سطور موجود است و عنقريب به زينت چاپ آراسته خواهد شد. اين کتاب هم در بيان حقايق، اثرات فوق العاده داشته، مثمر و مفيد می باشد. يک نقل دری کتاب مذکور اگر در حوادث جنگ ها مفقود و يا تلف نگرديده باشد هنوزهم در آرشيف وزارت خارجه افغانستان موجود و محفوظ است بايد در مورد آن تحقيق و کاوش صورت گيرد.

بعد از سرکوبی نهضت مشروطه خواهان از جانب امير، ارتجاع داخلی و انگليس ها، شاگردان مکتب حبيبيه ديگر آن جوش و خروش انقلابی، شوق تحصيل و علم و عرفان سابق را نداشتند ، چنانچه سويه و سطح علمی مدرسه رو به خرابی و نزول گذاشت. شاگردان و مدرسانی که تمايل به نظام مشروطيت داشتند و گرويده جنبش بودند به شمول فرزندان مشروطه خواهان ، از مکتب اخراج و دربدر شدند.

انگليس ها فارغين مدارس ديوبندی هند را بحيث معلمين جديد برای تدريس به کابل فرستادند که مطابق به سبک فرهنگی استعماری نصاب تعليمی معارف هند تطبيق می شد در افغانستان هم آن شيوه تعليم و تربيه را عملی و مروج سازند. که اين به ذات خود يک خساره عظيم و ضربهً بود به طرز تعليم مشروطه خواهان .  بدين معنی که مضامين ساينس، دينيات، زبان انگليسی و زبان های ملی که شاگردان مکلف و مجبور به آموختن تمام مضامين متذکره بودن ، توسط معلمين جديد اين سبک لغو گرديده و در عوض قوانين و قواعد ديگر وضع نمودند.

درنصاب تعليمی مدرسه فراگرفتن زبان انگليسی را بمقابل تعليم زبانهای افغانی قراردادند که شاگردان در انتخاب يکی از آنها مجبور است يا فن بياموزد يا زبان ملی خود را!

مثلا در نصاب تعليمی مستعمره خود شان مضامين و فنون عاليه مانند طبيعی و کيميا وغيره را بمقابل تعليم زبان عربی، که دنيات بران فوقيت داشت وضع ميکند يعنی شاگرد را مختار ميسازد که هريک را آرزو داشته همانرا به او تعليم می دهند و به اينصورت متعلم مجبور ميشود که يا فن بياموزد و يا دين!

درهنگام زمستان چون هندی ها تحمل هوای سرد کابل را نداشتند و دروازه مکتب را بسته و اين فصل سال را به هند مرخصی ميرفتند و در عوض به شاگردان حدود هفتصد الی هزار سوال رياضی برای حل کردن می سپردند. متعلمينکه ايام تفريح و مرخصی زمستانرا به استراحت ضرورت داشتند و اين وظيفه درسی بذات خود حکم همچو يک چکش را داشت که بر مغز خسته آنها کوفته ميشد. و به همين ترتيب دهها طريقه منفی ديگر معمول بود که شاگردان را از آموزش دلسرد و بی علاقه می ساخت. چنانچه از سال 1909 به بعد الی رهايی مشروطه خواهان در سال 1919 معارف عصری ما به عجيب رکود و نزول مواجه شد.

محترم علامه محمود طرزی که شخصيت فهيم ، دانا و ملی بود در مقاله انتقادی  و علمی خويش در سراج الاخبار  سال هفتم ـ شماره 18 ـ 7 ثور 1297 که بعضی قسمت های آن اينجا نگاشته می شود، درباره موانع خارجی معارف افغانستان چنين می نويسد :

موانع خارجی معارف افغانستان آنرا ظاهر و عيان ميگرداند! درد های موانع معارف ما، از درد ها و المهای موانع داخلی ما جانگاه تر و دلخراش تر است! جوانب ما را ، اجانب چنان درهم پيچانيده بود، که نه ما خارج را ديده ميتوانستيم و نه خارج ما را! حالانکه معارفی که دراين زمانه لازم و بکار است ، و دولتها و ملتهای دنيا به آن ترقی کرده اند، در خارج، يعنی ماورای حدود افغانستان است! آيا ما آنرا چسان بدست آورده خواهيم توانست؟ و به چگونه رسيده خواهيم توانست؟ معلوم است که چون دزدی از زمانهای مترصد تاراج و يغمای خانهً شخصی باشد، هيچگاه بيداری و باخبری صاحبان خانه را آروز نميکند و همه وسايل ووسايطی را که موجب بيداری و آگاهی صاحب آن خانه باشد محو و نابود ميکند! اينست که اجيران دزد افغانستان چنان قطع طريق معارف را کرده که راه حصول را به آن مستحيل ساخته!

دولت های اروپا برای مستملکات و مستعمرات خودشان يک معارف عجيب و غريبی  ايجاد کرده اند که به معارف ملکهای اروپايی شان به بسيار چيزها فرق و مباينت دارد. مثلا اولاد های ممالک وحشيه مانند آسنراليا ،و جزاير و غيره را که بسيار دور افتاده اند ، چنان جغرافيه می آموزند که خود را درآن حاکم همه قطعات می شناسند و بغير از موجوديت خود ديگر موجوديت ها را بسيار سرسری و تابع خود نشان ميدهد! مثلا مکاتب معظمه عسکريه خود شانرا در در مستملکات خود هيچگاه افشا نمی کنند تا درجهً تحصيل مستعمره يی، بدرجه افسری کلانی نرسد و اگر برسد هم هيچ فايدهً نمی بخشد زيرا افسر کلان مستعمره يی فن ممکن نيست! مثلا در نصاب تعليم مستعمرهً خود شان، فنون عاليه مانند طبيعيات ، کيميا وغيره را بمقابل تعليم زبان عربی که دنيات برآن موقوفيت وضع ميکند، يعنی شاگرد را مختار می سازد که هر يک را آرزو کند همانرا به او تعليم ميدهند و به اينصورت شاگرد مجبور ميشود که يا فن بياموزد يا دين!

وليکن محمود طرزی از استادان هندی و بنياد گذاران جنبش مشروطيت در دوره اول مکتب حبيبيه (1903 ـ 1909) اظهار قدردانی نموده، محافظه کارانه و دور انداخته از همان عهد شان ياد ميکند که در راه مشروطيت بروی قرآن مجيد ، قلم و شمشير قسم و سوگند ياد کرده بودند و ايشانرا چنين تحسين و توصيف ميکند :

«يا اينکه ما از فضل و عرفان يا خدمت و صداقت شان انکار داريم نی!  نی! برادران مسلمان معارف شناس همسايهً ما که برای تعليم تربيه معارف وطن عزيز ما برضا و خواهش خود ، صرف برای ابراز خدمت و اخوت ترک دارو ديار نموده آمده اند در جد و جهد درتعليم و عهد هيچ کوتاهی نورزيده اند. و از اندوخته گی های خودشان دماغهای اولاد وطن عزيز ما را بجواهر کمالات ترصيع و تزئين نموده اند. دليل ظاهر و باهر آن، بعضی جوانان ذی هوش و عرفان اولاد وطن عزيز ماست که به چشم و سر عين سرور آنها را مشاهده ميکنيم!»

علامه محمود طرزی اين شخصيت ارجمند، با دانش و اهل عرفان، مشروطه خواهان اول را خيلی محترم و گرامی ميشمرد و در راه ترقی و تعالی کشور با آنان همواره همنظر و هم عقيده بود. اما بنابر نزاکت های زمان و فضای اختناق آور سياسی، وی مجبور بود که محتاط و محافظه کار باشد. ليکن در خفا بين او و زندانيان مشروطه خواه ، بسا اخبار و نامه ها رد و بدل می شد. مشروطه خواهان شفرها و نام هایی حلقوی و سری خاص خود را داشتند. مثلا نجف علی خان ، محمود طرزی را بنام مخفی وی «محبوب» عنوان ميکرد. همينطور ديگران هم به اسمای گلان و يا درختان چون «عود»  و « عنبر» و يا « نرگس» مسما بودند.

درجريان جنگ جهانی اول ، مولوی نجف علی خان از عقب پنجره های زندان عنوان محمود طرزی به لقب مخفی وی « محبوب» به زبان شعر مکتوبی نوشت و تحليل های سياسی خود را از وضع جهان آنزمان و بحرانيکه انگليس در جنگ بدان مواجه بود و امکانات حصول استقلال افغانستانرا درهمچو شرايط به وی خاطر نشان ميکند و او را تشويق بدان امر ميکند.

اين مکتوب شعری عنوانی «محبوب» چونکه نسبتا طولانی است، نمی توان آنرا دراين بحث گنجانيد. اين شعر ارتباط محمود طرزی را با مشروطه خواهان نمايان و بيان داشته است و برای علاقمندان درفهميدن  و شناخت اوضاع آن زمان سهولت فراهم ميکند . اين شعر درآخر اين مقاله نگارش می يابد.

نزد بعضی هموطنان ما در مورد القاب مشروطه خواهان سوء تفاهم ها و تغبيرات منفی وجود دارد که برداشت های نادرست می کنند و يکعده راهم به کج راه می کشانند که بايد به اين مسئله برخورد منطقی نمايند.

همه القاب خوانين مانند فلانی خان وغيره در انتهای خود مفهوم ملی همان زمان خود را داشت چون فيض محمدخان کاتب هزاره ، غلام محمد خان ميمنگی يا مولوی نجف علی خان، عبدالقيوم خان الکوزی ، لعل محمدخان کابلی و ديگران ...

پادشاه عادل و ترقيخواه ، امان الله خان غازی، اين القاب و اعزاز را بروی همان کارنامه ها و خدمات ملی اشخاص اعطا ميکرد و لقب مولوی هم به روحانيون مترقی ووطن دوست و خيرخواه تعلق ميگرفت. کلمه خان به مفهوم امروزی آن طوريکه در بين اقوام رايج است چون خان و ملک قريه، ملک زادگان و سردارزادگان و يا خان زادگان مغايرت دارد و نبايد به اشتباه گرفته شود. اين القاب خوانين مشروطه بيانگر مقام و درجهً علمی مشروطه خواهان بوده نه چيز ديگری ...

مشروطه خواهان اول، مناقشه و معضله مليت ها و اقوام را نظر به ماده چهارم ، پنجم و نهم مرامنامه خويش بشکل خيلی انسانی و مسلمانی آن برمبنای اتحاد و همبستگی، اخوت، برادری و برابری، همزيستی اقوام حل و فصل نموده بودند.

ماده چهارم : آشتی و حسن تفاهم بين اقوام و قبايل افغانستان و تحکيم وحدت ملی.

ماده پنجم : سعی در اصلاح ملت از راه صلح و آشتی نه با دهشت افگنی و استعمال سلاح و زور.

ماده نهم : تامين اصول مساوات و عدالت اجتماعی.

 

اين بزرگان نيک ما ، تعصبات قومی و تبعيض مذهبی را حرام می دانستند و همه مليت های افغانستان را برابر و يکسان می پنداشتند.

تفهيم و درک شان از کلمه ملت، ترکيب و مجموعهً از مليت ها چون مليت ازبيک، هندی [هندو]، هزاره، پشتون، ترکمن، تاجيک، بلوچ، نورستانی، پشه ای وغيره بوده است. هر مليت متشکل از اقوام بوده و اقوام هم به شاخه های مختلف منطقوی، زبانی، فرهنگی منقسم و پارچه پارچه شده اند. بطور مثال در بين مليت پشتون اقوامی چون بارکزی، الکوزی، محمد زايی، سليمان خيلل و غيره وجود دارد ، در بين مليت هزاره  براساس منطقوی چون جاغوری، بهسودی، سنگلاخی و باميانی است و در بين تاجيکان نيز کابلی، کلکانی، قزلباش، پنجشيری و هراتی و غيره است. و به همين ترتيب در بين ديگر اقوام همچو شاخ و برگ ها و پارچگی های زيادی ديده ميشود. شاخه های هرقوم نيز بنام خانوادهها تقسيم گرديده و تخلصات مختلف بميان آمده است. بعضی ها تخلص قومی يا منطقوی بخود انتخاب کرده اند ، تعدادی تغيير نام داده اند ولی تمام افراد ملت از کشور شان بنام افغانستان که درگذشته خراسان و آريانا ياد ميشد نمايندگی کرده اند.

چنانچه اين  شيوه و روش انسانی مشروطه خواهان در حل معضله ملت و هويت ملی ما ، سرمشق و پندآموزنده برای نسل امروز و فردای کشورما می باشد. در غير آن در قهقرای چند پارچگی ها، پراگندگی ها، تعصبات تاريک، برتری جويی قومی، دشمنی ها، جنگ بين مليت ها، برادر کشی ها و ديگر اختلافات نادرست و غير انسانی و غير اسلامی فروخواهيم رفت که باعث سياروزی ، بدبختی و نفاق ملی بيشتر ما بوده و در آنصروت است که بيگانگان به سادگی و آسانی خواهند توانست ازاين امر استفاده سوء و منفی برده ، سرنوشت ما را تعيين نمايند و هميشه حاکم ما باشند.

ملت افغان بايد ازاين نکته مهم ملی بطور جدی آگاه و هوشيار بوده، تلاش و سعی خود را در راه صلح بين اقوام، حفظ تماميت ارضی، تحکيم استقلال کشور، تحکيم يک ملت واحد متشکل از همه مليت ها، احترام هر فرد افغانبرمبنای اخوت، برادری، برابری و مساوات لازم و ضروريست و هر عملکرد منفی دراين راستا نزد ملت رنجور، مظلوم و ستمديده محکوم بوده و تاريخ درمورد ايشان قضاوت خواهد کرد.

برابری و برتری و مقام ما فقط در دانش و علم باشد وبس... آنچه که دين و آئين حکم ميکند. محرر اين نوشته با ادای شکر و ثنای خداوندی، از همان ايام بلوغ تا کنون استقلال فکری و انديشه خويش را حفظ نموده و به هيچ يک از احزاب و جريانات سياسی، چه در گذشته و چه در حال، رابطه و تعلق نداشته و آنچه را که از زبان قلم خود ميگويم و می نويسم، جز خير ملت ستمديده، قربانی شده و رنجورم، کدام مقصد ديگر در آن نهفته نيست.

متباقی را به قضاوت و ارزيابی شما خوانندگان محترم می گذارم.

مکتوب الی محبوب

علامه محمود طرزی اين شخصيت ارجمند، با دانش و اهل عرفان ، مشروطه خواهان اول را خيلی محترم و گرامی ميشمرد و در راه ترقی و تعالی کشور با آنان همواره همنظر و هم عقيده بود. اما بنابر نزاکت های زمان و فضای اختناق آور سياسی ، وی مجبور بود که محتاط و محافظه کار باشد. ليکن در خفا بين او و زندانيان مشروطه خواه ، بسا اخبار و نامه ها رد و بدل می شد. مشروطه خواهان شفرها و نام های حلقوی و سری خاص خود را داشتند. مثلا نجف علی خان ، محمود طرزی را بنام مخفی وی « محبوب» عنوان ميکرد. همينطور ديگران هم به اسمای گلان و يا درختان چون «عود»  و «عنبر» و يا « نرگس» مسما بودند.

درجريان جنگ جهانی اول، مولوی نجف علی خان از عقب پنجره های زندان عنوان محمود طرزی به لقب مخفی «محبوب» به زبان شعر مکتوبی نوشت و تحليل های سياسی خود را از وضع جهان آنزمان و بحرانيکه انگليس در جنگ بدان مواجه بود و امکانات حصول استقلال افغانستانرا درهمچو شرايط به وی خاطر نشان مینماید  و او را تشويق بدان امر ميکند.

اين مکتوب شعری نجف علی خان عنوانی محبوب «محمود طرزی» قطعه شعر طولانی است که به درازا ميکشد اما سعی بخرچ داده ام تا مختصر و فشرده اين سروده را خدمت شما پيشکش کنم و اميدوارم که محتوا و معنی اصلی آن درست تفهيم شده باشد

ای مبارک هد هد فــــــــــرخ پی و فرخنده پر              در جناب حضـــرت محمود اين مکتوب بر

آن نکو محضر که طرزش هست محمود و پسند           در ره تهــــــــــذيب آمد قوم خود را راهبر

رهنمون ملت است و هادی قــــــــوم خود است           روز و شب آگه کنان اهل وطن را از خطر

گربود پابند پنــــــــــــدش هريک از برنا و پير            قبضه شمشـــــــير شانرا همقرين باشد ظفر

دشمنان دين و ملت را بســـــــــــــــازد تلخکام            ازمقالاتيکه شيرين است چــون شهد و شکر

الغرض موصـــــوف با اوصاف انسانيت است            حضرت مرحوم طـرزی را چنين زيبد پسر

اينکه محمـــــــــود است آنرا عاقبت محمود باد           هر نهال آرزوی وی دهـــــــــــد شيرين ثمر

ملت را آگـــــــــــــــاه کن از من به پند سودمند           به که بنويســــــــــــــند اين پند را به آب زر

زين بيان حاشا و کلا شاعری مقصــــود نيست           مخلصــــــــانه عرض دارم چند پند مختصر

از ترقی هـــــــــــــــــای ابنای زمان آگاه شوند           گــــــام شان در عرصه تهذيب باشد تيز تر

جوش شان باشد زتقوای ســـــلاح باشد صلاح           تيغ باشد حمــــــــــــــــــيت غيرت دينی تبر

اين جهانرا مزرع عقبــــــــــــــی بدانند و کنند           در جهاد  فی سبــــــيل الله صرف سيم و زر

وصف شان باشد اشدا علی اعــــــــــــدای دين           شان شان باشد عطـــــا ومرحمت با همديگر

اشتراک رنج و راحت جمله شانرا شيــــوه باد           همچو فرزندان دلبــــــــــــندان يک مادر پدر

توبه از سفـــــــاکی و خونريزی و غارت کنند           زاتحاد باهمی گردند چون شــــــــير و شکر

ليـــــــس الانســــــــــان الا ما سعی را ياد کن            سعی کن تا مسند عزت ترا باشــــــــــد مقر

سعی را مشکور فرمايد خداوند شـــــــــــکور            پيشتر باشد هر آنکو سعــــــــــی دارد بيشتر

بحر امواج سياسی در تلاطــــــــــم آمده است            در فرنگستان هزاران تن جـــدا گشـته ز سر

تير اقبال يورپ راست هنـــــــــــــــــگام افول           سعی کن تا بر سپهر مهتـــــــــری باشـی قمر

هرطرف يورپ شــــــده مصداق قدظهرالفساد           شامت اعمال شان ظاهر شده فی البـحر و بر

مشتعل شد آتــــــــــــــش پيکار در هر چارسو           حق نگهدار تو باد از فتــــــــنهً آشـوب و شر

آستريا و هنگـــری و جرمن و روس و فرانس           بلجيم و انگلـــــــــيس را آب بلا رفته ز سر

هر طرف در طير در جـــــــــو هوا طياره ها           کرگس آسا جـــــــــــــــيفهً دنيای دون مدنظر

روس را با آن شکوه و شکــــــــــــوکت  شان            قافيه بس تنگ گشت و در دحل ماندسـت خر

برسپاه روس رعب جرمنـــــــــان طاری شده           پيتر اندر گـــــــــــــور لرزان آئيون زيرحجر

قوت لشکر شکست و لشــــــکری بی قوت شد          لاجــــــــــــرم کشت جفا را اينچنين باشد ثمر

هرکه جو کارد همان حاصـــــل کند وقت درو           کی بدست آيد زتخم تلــــــــــخ غير از تلخ بر

نتقم ذات خــــــــــداوند است و بطش وی شديد          اهل طغيان را کند غرقاب بحـــــــــر پر خطر

اتفاق ملتــــــــی گومايه فخــــــــــــــــر فرانس           بود اما شد همه جميعــــــــــــــــت وی منتشر

لشکرش را در مصـــــاف جرمنان شد کارزار          گرچه انگليس است با وی يــاور و سيـنه سپر

زار راشد حال زار و هيــــــــــچ شد فرفرانس           لشکر جرار جرمـن برده ميـــــــــــــدان ظـفر

خون و نامــــــوس مسلمان که دربلقان بريخت          اين همه پاداش آن جور جور و جفا باشد مگـر

هرطرف بارد بکــــــــــثرت گله توپ و تفنگ          با چنان شدت که گـــــــويی بارد از آتش سطر

کشته شد مردان جنگی صــــدهزار اندر هزار          صد هزاران طفل و دختر را برفت از سر پدر

صد هزاران مه جبـــــــــــــينان پری تمثال را           در فراق عاشــــــــــــــــقان زار گشته ديده تر

آن يکی برچهره اش آثار حســـــــــرت آشکار           ياس و نومـــــــيدی نمايان است بر روی دگر

اکثری زين حوريان ترک وطـــــن فرموده اند           زانکه می بينند اين فردوس خود را در خطر

چون بود دشمن به دشمـــن مشتعل در کار زار          تنگ گير   ای دوست با آرام دل دلـــــبر ببر

نی غلط گفتم غنيمت دان که وقت فرصت است          به که بندی برميان جــــــان تو از همت کمر

سعــــــــــــــــی کن تا باز تابد نير اقبال تو ....           از حدود ملــــــــــــــک آبايی کن ايشانرا بدر

بازستان آنـــــــــــــچه از اسلاف تو بگرفته اند           غاصبانرا کن باخراج از وطـــن زير و زبر

ازپشاور تا به دهلی ملـــــــــــک آبای شماست           ميرسد شف شما از کاشمــــــــــــر تا کاشغر

عزم خود را کن مصـــمم تکيه کن بر ذات حق          صبر و استقلال را لازم بود فتــــــــح و ظفر

گربود از غازيان دين حـــــــــــــــــــق فته قليل         غالب آيد بر سپاه دشمـــــــــــــــــــنان بيشتر

تند گفتم ملت را اما بهی خــــــــــــــــواه وی ام          عيب گفتم تا شود ساعــــــــــی پی کسب هنر

ازخداوند از صدق دل خواهم که براوج عروج          اختر اقبال وی تابان شـــــــــود با زيب و فر

برخلـوص نيت من ذات باری شــــــــاهد است           نيست زين اظهار آهــــــــو مدعا حاشا زبشر

نيست انديشه بجر خير مسلــــــــــــــمانان بدل           خاصه آن ملت که باشد در خراســـان مستقر

من دعاگوی توام چــــــــــه در خـلا چه برملا           من بهی خواه توام هم در قفــــا هم در حضر

از رضای ايزد سبحان بدارلــــــــــحرب هــند           روزگاری از حيـــــــــــات مستعارم شد بسر

تختهً مشق جفا هرجا که بينم مســــــــلم اســت           هرکجـــــــــــــا مسلم بود سنگ بلا آيد ز سر

بردهانم مهر خاموشی و دستـــــم کـــوته است            می برآيد آه آتشبار از خـــــــــــــــــون جگر

 

 

والسلام

برلين 9 جوزا 1384 مطابق 30 می 2005 ميلادی

 

مأخد و منابع

 

(1) « نگاهی براوضاع سياسی آسيای ميانه »

A Review of the political Situation in Central Asia

(2) « خلاصه ای از تاريخ سياسی افغانستان »

A Brief Political History of Afghanistan

(3 ) اسناد محرمانه انتلجنس سرويس انگليس ـ بخش آسيای ميانه

(4 ) سراج الاخبار ، سال هفتم ـ شماره 18 ـ 7 ثور 1297

(5 ) تنقيدی مقاله « احوال و اثار مولانا نجف علی جلالپوری ، مؤلف عبدالجليل نجفی م.»

(6 ) بيوگرافی داکتر عبدالغنی جلالپوری ، 1864 ـ 1943 ، مؤلف عبدالقدير نجفی

(7 ) جنبش مشروطيت در افغانستان ، مؤلف عبدالحی حبيبی

(8 ) افغانستان درمسير تاريخ ، ميرغلام محمد غبار

(9 ) ظهور جنبش مشروطه خواهان و قربانيان استبداد در افغانستان ، سيد مسعود پوهنيار

(10) مجله انديشه و هنر ، سال 2004 ، گونيته انستيتيوت

(11) احزاب و جريانات سياسی در افغانستان ـ بصيراحمد دولت آبادی

(12) داستانهای چند از تاريخ سياسی افغانستان ، خير محمد بايگان

(13) جنبش آزاديخواهی و ماهيت دولت امانی ـ مقاله

(14) قرائت نوين از تحول انديشه تاريخ ، گفت و شنود با داکتر اکرم عثمان ، سايت زندکی، سال 2005

 

برای مطالعه مزید میتوانید به مقالهء [مشروطه خواهی....] نیز نگاه فرمایید.

 

دروازهً کابل

 

سال اول            شمارهً دوازده               سپتمبر   2005