|
کابل ناتهـ، Kabulnath
|
٥ «خوب است آدم درون بلا باشد كه بيرون بلا. همين كه خود را در موتر آن ها انداختم در دل با شما خدا حافظي كردم.دلم به راضيه و موسي نسوخت. گفتم بچه و ديوانه هيچ وقت در فكر روزي و مرگ نيستند، اما دلم به صنوبر و سخي سوخت. مي فهميدم كه آن ها مجبور مي شوند كه نان و آبي بسازند. از اختيار خود بر آمده بودم و در دست چند نفري بودم كه هم تفنگ داشتند و هم گپم را گوش نمي دادند. در اول همان نفر چپ چشم مرا چند دو و دشنام داد، اما زود كند شد. خوبيش در همين بود كه حوصلة زياد نداشت. حمله مي كرد، اما زود مانده مي شد. سيلي كه مي زد فكر مي كردم حالا پشتش مشت و لگد هم مي خورم، اما بي پير نمي زد. در موتر به يك بغل افتاده بودم. فكر مي كردم وقتي گاو و گوسپند را به كشتن مي برند همين طور به طرف دو پا ها مي بينند. نه اختيار آب و نه نان و نه نشست و نه برخاست. به طرف آن ديگر ها ديدم. نيم شان را شناختم. در دل گفتم پير تان را بگايم با شتر شتر هستيد و با مرغ مرغ. تا ولسوالي هي در كنج موتر مي لقيدم. چي پنهان كنم، دست هايم بسته بودند و سخت در عذاب بودم. اگر دست هايم باز مي بودند، آن ها در تشويش مي شدند و زياد تر مرا عذاب مي كردند. اما آن قدر در فكرم نبودند، شايد به طرفم ديدند و فهميدند كه از آدمي اوراق اوراق شده يي مثل من كاري ساخته نيست. مردك قيچ به طرفم چشم كشيد و گفت: - كيبل كه خوردي و در كانتينر افتادي باز خودت اقرار مي كني! از همان جا فهميدم كه والله هنوز اصل كار در جاي خود است. با خود گفتم: "خود را براي گپ هايي كه هنوز آن طرفش هيچ معلوم نيست جمع و جور كن!" خدا شما را نشان ندهد، وقتي كه روز بد مي آيد، ساعت و دقيقه هم دراز تر مي شود. فكر كردم بعد از سه و نيم هفته رسيدم. دست هايم را خواب برده بود و سرم گيچ مي شد. اما بني آدم هم عجب چيزي است. در وقت سختي سخت تر مي شود. من نمي فهميدم كه اين قدر صبر را از كجا كردم. نزديك ولسوالي كه رسيديم گفتم حتماً دست و پايي به طرفم مي اندازند. من هم هوشيار جان خود بودم، فهميدم كه آن ها براي اين كه نشان بدهند شكاري كرده اند و براي نشان دادن كمال خود مرا يكي دو چپات مي زنند. من هم پيش از اين كه لت بخورم به تبع دل آن ها از موتر پايين شدم. چند تاي ديگر نزديك دهنة ولسوالي ايستاده بودند. مرا پيش انداختند به درون خانة حاجي محرم. شما كه مي فهميد بعد از گريختن او، خانه اش را ضبط كردند. من يكي دو بار به خانة حاجي رفته بودم وبلد بودم، اما همين كه در آمدم، فكر كردم در يك مرغانچه داخل شدم. نه آن اتاق هاي رنگ كرده را ديدم و نه آن روشني و پاكي را! يكي دو كانتينر سر خرنگ در بيرون گذاشته بودند كه فكر كردم زندان است، اما آن هايي كه از بازو هايم گرفته بودند مرا به طرف دهليزي تاريك بردند و بعد از آن در اتاقكي انداختند كه خدا شما را نگه كند. نه نور داشت و نه هوا. دروازه را بستند و رفتند. فهميدم كه پشت دروازه يكي را ايستاده كرده اند. غير از من كس ديگري آن جا نبود. بني آدم هم عجيب چيزي است! يك دفعه دلم شد كه اگر يك دهان نسوار مي بود خوب مي شد. شما كه مي فهميد من نسوار را بس كرده ام. پسان خود را ملامت كردم كه شيطان در دلت انگولك مي كند و تو هم قبول مي كني. باش كه چي مي شود؟ كمي مانده گيم را گرفتم، بعد از چند دقيقه دروازه را گشودند و مرا كشيدند، دست هايم را باز كردند. يكيش گفت كه به طرف ديوار پهلوي كانتينر بروم. پيش كه رفتم والله چي پنهان كنم، ترسيدم. گفتم اي تن غافل يك بار و يك باره ترا نكشند.به ديوار كه رسيدم، ديدم كه جايي گوشه است. از پشت سر صدايي شنيدم كه گفت:« بنشين و خود را خالي كن» در بيخ ديوار نشستم. اصلاً آدم كه بترسد، بند مي شود. باز مرا به اتاق بردند. در آن جا يك لحاف چرك وژنده بود و يك قطعة دراز از يك كارتن كاغذي. يك دانه كوزة گلي خورد هم بود كه نفهميدم آبش براي طهارت است يا خوردن. راستش كُل چيز از يادم رفته بود. نه تشنه بودم و نه گرسنه. يكان دفعه به يادم مي آمد كه موسي و راضيه گرسنه اند. اولاد داري بد چيزي است. خوب، يادم نرود كه در دو ساعت هيچ گپي نشد. دو ساعت بعد در دهليز قال مقال شد، گوشم را كه تيز كردم، فهميدم كه كسي را مي زنند. تيز كه شنيدم فهميدم كه بچة پانزده شانزده ساله يي را آورده اند. در سر راه جنجال كرده بودند، طالب ها گفته بودند كه چرا ريشت را تراشيده اي. بچه گفته بود كه كوسه هستم. آزارش كه داده بودند بچه هم عاصي و كفري شده بود كه اگر مرد هستيد مردم را نان بدهيد. يكي از آن ها گفته بود كه رزق را از خدا نمي خواهي از ما مي خواهي؟ بزن كه نمي زني. قسمي زده بودندش كه از الله گفتن مانده بود. گفتند بايد به ولايت روانش كنند. من خود را جمع وجور كردم. هنوز هيچي نديده بودم. تا شام همان روز گپي نشد. گفتم والله اگر جغه ات به آسمان بخورد از اين جا نمي بر آيي. شام كه پخته شد، يكي آمد و صدا زد "بندي!" گفتم "ها!" دروازه را باز كرد و تفنگش را به طرفم گرفته پس پس رفت. كمي تاريكي بود. گفت "برآ!" برخاستم و به دهليز كه بر آمدم، چشمم قسمي سياهي رفت كه يا خدا. گرسنه بودم. خيال كردم كه مي برندم به نماز جماعت، اما آن طور نبود. مرا بردند به اتاق آخر، دست چپ. نفر پشت سرم گفت كه بروم پيش طالب كلان. كرمچ هايم را كشيدم. در آمدم و سلام كردم. گليم نوي هموار بود و چند تا تُشك هم بود. در يك كنج اتاق يك آدم با شكم بر آمده و ريش حنا كرده نشسته بود. فهميدم كه به ولسوالي دير پا نيامده است. گيسو داشت و دستار بزرگي بر سرش ديدم. والله چيز ديگري به يادم نمانده، اما اتاق خالي بود. همان جا دم در برايم گفتند كه زانو بزنم. آن مرد گفت كه اسلحة تان را چرا پنهان كرده ايد؟ گفتم صاحب بياييد اگر يك دانه تفنگ در قرية ما پيدا كرديد مرا در همين سربازار ولسوالي آويزان كنيد. اين را كه گفتم يك باره ترسيدم. به ياد آن خدا ناترس رحم خدا افتادم كه در آن روز گم بود. با خود گفتم اي تن غافل! اگر تفنگ او را پيدا كرده باشند؟ اما خود را دلير گرفتم. مرد گفت كه من شما سگ هاي جهنمي را مي شناسم. همة تان تفنگ داشتيد و با ما جنگ مي كرديد. گفتم كه صاحب كسي كه تفنگ داشت و با شما جنگ مي كرد گريخت. ماه رعيت هستيم. پيش از شما تفنگدار هاي ديگر هم ما را ذوب كردند. ازم پرسيد كه را مي گويم. از شفيع مادركش قصه كردم. گفت كه چي قسم آدم بود؟ گفتم كه خدا شما را نشان ندهد. چند نفر را تفنگ داده بود و خودش قوماندان شان بود. بعد از آن رفته بود و در يك حزب خود را پينه كرده بود و مي گفت كه مجاهد است. از يك دزد و قاتل چي بگويم؟ سر راه همين ولسوالي زنجير انداخته بود. از هر كسي كه تير مي شد پول و جزيه مي گرفت. دلش كه مي شد حق داشت آدم بكشد. گفتم روزي هم رسيد كه پيش چشم همه آدم كشت. از بابه رجب قصه كردم كه شفيع مي خواست دخترش، عالمتاب را به زور بگيرد. گفتم رجب نمي داد. اصلاً خود عالتماب نمي خواست. مادركش گفت كه اگر دلش بخواهد بر آفتاب هم حكم مي كند. گفت كه به زور مي گيرم. رجب گفت كه نمي دهم. شفيع مادركش گفت كه روده ات را گز مي دهم. بعد از آن يك دانه مرمي و يك بسته پول را پيش رجب گذاشت و گفت كه حالا خودت انتخاب كن. رجب مي لرزيد و همة ما زهره كفك مي شديم. رجب عرق كرد و گفت كه از براي خدا، من به حكومت شكايت مي كنم، كابل مي روم! شفيع گفت كه كدام حكومت؟! تا سه حساب مي كنم، يكي را انتخاب كن. رجب هم عاصي شد و مرمي را برداشت. دهان شفيع كف كرد و گفت كه با من ضد مي كني؟ مرمي را از دست رجب گرفت و در كلاشنيكوف انداخت و به طرف رجب گرفت. ما مي فهميدم كه ظالم خدا زدنيست. به رجب گفتيم كه از خون خود و ما بگذرد. عالمتاب را بده به اين يزيد! اما رجب ايستاده بود تا كه شفيع زدش؛ در تخت سينه اش زد. بعد از آن عالمتاب رفت كه بر سر خود تيل بريزد و خود را آتش بزند. ديوانه شد. زيارتي نماند كه او را نبردند. مي افتاد و بيهوش مي شد. از باج و خراج گرفتنش هم قصه كردم كه در وقت جمع كردن غله سر زمين ها مي رفت. از هر ده سير يك سير مي گرفت. روزي را هم قصه كردم كه شفيع از ولسوالي تراكتور تيلر دار آورد و جوال هاي گندم حاجي سيد مرتضي را يك جايي جمع كرد و برد. هيچ كس به داد حاجي نرسيد. زحمت يكساله اش بر باد شد. حكومت نبود، دولت نبود. هر چه كه دل او مي خواست مي كرد. زندان شخصي ساخته بود. اگر مي كشت، اگر مي سوختاند اگر آويزان مي كرد كسي راهش را نمي گرفت. مي گفت كه در برابر شوروي ها جهاد كرده و حق دارد. دروغ مي گفت.هيچي هم نكرده بود. چند تا عاق پدر و مادر و از زير دار گريخته گي را با خود يك جا كرده بود. از دست آن خانه خراب آب در رودة ما گرم نشد. گفتم ما مردم رعيت هستيم. يك لقمه نان با عزت پيدا مي كرديم. هر حكومتي كه آمد ما را ماليد. يكي آمد مسلمان گفته ما را كشت، ديگري آمد كافر گفته كشت، ما اصلاً سلاح را چي كنيم، كساني كه سلاح داشتند، همين كه شما حكومت شان را چپه كرديد، يا گريختند يا در خيل در آمدند. اين ها را كه گفتم مردك كمي كند شد و پرسيد كه حالا شفيع كجاست؟ گفتم گريخت، شايد به ايران يا پاكستان رفته باشد. با دارو دسته اش گريخت، گفت: پيدايش كنيد. فهميدم كه پيش كلة او ياسين خواندن فايده ندارد. گفتم از زير باران برخاستن و زير ناودان نشستن! در آخر گفتم كه ما از او خبر نداريم. ما با خشكسالي و بيچاره گي به خودي خود لاهستيم. يك قورت آب و يك لقمه نان را به هزار جان كني پيدا مي كنيم. احتياج و محتاج هستيم. مردك گپ هايم را كه شنيد دماغ سوز شد و همان گپ هايي را زد كه آن كج چشم در اين جا زد. گفت كه نماز نمي خوانيد و خدا جزاي گناهان تان را مي دهد. گفتم كه ما مردم آبرو مند هستيم. سگ را به زبان خود بست و چيز هايي گفت كه يا خدا! برخاست و مرا به زدن گرفت. بي پير دست هاي گراني داشت. دلش كه يخ شد، باز مرا كشيدند و به اتاق بردند. فكر كردم كه درون ديگ بخار رفتم. من چي مي فهميدم كه راست گفتن سرش بد مي خورد. يك دفعه در دلم گشت كه اي دل غافل! اگر همين جا از گرسنه گي بميرم؟ اما يك ساعت بعد دوباره مرا كشيدند. تازه دردم قرار گرفته بود كه چراغ هريكين را گرفته دو نفر مرا بردند بيرون. هر دو سلاحدار بودند. در حويلي باز همان مردك سر كردة شان را ديدم. با هيأت آمده بود و مي گفت كه بر مي گردد به مركز. بهم گفت كه اگر مردهايي را كه سلاح دارند نشانش بدهم رهايم مي كند. عذر و زاري كردم و گفتم كه من خودم چيزي ندارم و چندتا خانه يي كه با هم زندگي مي كنيم هم ندارند. مردك تند و نرم شد، هم مرا مي ترساند و هم مي خواست مرا گپ بدهد. هر چه كه پشت و پهلويم را خاريد، چيزي دستگيرش نشد. از لت و زدن هم نبودم، از گرسنه گي مي لرزيدم و مي فهميد كه اگر مرا بزنند نا حق سر آن ها بار مي شوم. آخر گفتند كه اگر رهايم كنند گردة خانه رفتن در اين تاريكي را دارم؟ والله چي دروغ بگويم. گفتم كه رفتن تا خانه در تاريكي گپي ندارد، اگر رضا به رفتن من داشته باشند. گفتم، در اين جا يكي از دوستانم دكانكي دارد، مي روم پيش او. چي شما را درد سر بدهم، بيخي معجزه بود. نمي فهمم كه خدا چطور در دل آن ها رحم انداخت. گفت برو! از در دويدم بيرون. با خود گفتم كه اگر يك بار پشيمان شوند؟ بدو كه نمي دوي! خود را به زحمت به دكان عوض رساندم. خدا را ببين كه عوض در دكان بود. گفت چي مي كني، كي مرده؟ گفتم كه مرا گرفته بودند. اول ترسيد، پسان رفت و كمي نان پيدا كرد. شب را آن جا بودم و صبح ملا اذان بر آمدم و آمدم اين جا.» رمضان ميان كساني نشسته بود و قصه مي گفت كه ديروز در همان جا جمع شده بودند. وي تا دو ساعت ديگر به سؤال هاي كساني پاسخ داد كه ديروز ترسيده بودند و ترس او را نيز ديده بودند. ٦
زديك چاشت همان روز سخي مثل هميشه رفت كه از نزديك ولسوالي آب بياورد. خر آسيابان را كه مي گرفت، ديد كساني در خانة او نشسته اند. آسيابان به سخي گفت كه رمضان را به خانة او بفرستد. سخي آمد و رمضان را از چرتش كشيد و خودش در آخر دره كوچك شد و بالاخره از نظر نا پديد گشت. رمضان از غار دروازه بر آمد و به طرف بام پشت خانة خود دید. دیوار بیروح و شکم بر آمدة خانه اش از خسته گی نزدیک به فرو افتادن بود. رمضان نزدیک خانة خود حفرة بزرگی دید که او و آسیابان از خاکش خانه ساخته بودند. زمانی آن گودال از آب چشمه ها پر می شد كه آن ها از آبش برای جانشويي و شستن لباس استفاده می کردند. اطفال از آن آبکند بزرگ می ترسیدند و اما گاوان و بزها بی ترس به طرفش می رفتند. رمضان ناحق دوری به گرد خانه اش زد. از ترپالی که آن نيز از کمک های ملل متحد بود، در یک حصة خانه سایه بانی ساخته بود که صنوبر و گلک در آن آشپزی می کردند.رمضان خانه را که طواف کرد، چشمش به اصغر افتاد. وي بی سلام پیش آمد و خبر تکاندهنده یی به رمضان داد. اصغر بی وقفه دست و کله و اندامش را می شوراند. رمضان دانست که اگر اصغر گنگ می بود برایش بهتر بود، زیرا براي فهماندن مطلبش زحمت یک آدم بیزبان را می کشید. بالاخره گفت که آسیابان ناگهانی تصمیم گرفته است که به پاکستان برود. و حالا قصد دارد تیر ها و کلکین های خانه اش را بکند و بستره اش را ببندد. رمضان نمی فهمید که راست و دروغش چیست. به اصغر نگریست و تفش را قورت داد. نزدیک که رفت سایه ها شان در هم فرو رفتند. رمضان گفت: - شاید می رود که چرة بچه اش را تداوی کند، حتماً تنها می رود. و به سرعت سایه اش را از سایة اصغر کند، بدون این که معطل پاسخ او بماند یکراست رفت به طرف دروازة آسیابان. رمضان دروازه را شور داد و بازش کرد و به خانه داخل شد. آسیابان پیش آمد. چنان خسته بود که لب هایش پس رفته بودند و فکر می شد که مي خندد. خبر شده گاني آمده بودند که به بهانة کمک، آسیابان را سؤال پیچ کنند. رمضان بدون حرف چند قدمی پیش رفت. زنانی که آن جا بودند، چادر های شان را برسر مرتب کردند. رمضان رویش را دور داد و از آسیابان بالحنی که به زاری می مانست پرسید: - شنیدم که می روی؟ آسیابان آهسته گفت: - والله بچه نا آرامی می کند. آذوقه هم ختم است. دیگر چی کنیم رمضان جان؟ رمضان خم شد و بند یک لنگة کرمچش را بست و باقی گپ های آسیابان را شنید: - و دیگر این که می بینم اين همه چریدن دنبه یی نمی سازد. یک روز نه یک روز گرسنه می مانیم. رمضان دست هایش راپشت سر گرفت و با لحنی که به مدد خواهی می مانست گفت: - تو که گفتی کمی غله داری. آسیابان گفت: - می روم و خود را به یک کمپ مهاجرین در پاکستان می رسانم. بسیار فکر کردم. آخرش گفتم فردا نه امروز. راستش دفعتاً عزم کردم. رمضان تقریباً عذر آمیز گفت: - ما را به که رها می کنی؟ کمپ ها ترا قبول نمی کنند. ما مهاجرین جنگ که نیستیم. هر کار یک وقت و روز می خواهد. مي گويند كه در این روزها مهاجرین را از کمپ ها می کشند. کسی به آن ها کمک نمی کند. صبر كن! یک روز نه یک روز، لاری های کمکی این جا می رسند. آسیابان رمضان را فهماند که باید از شعاع آفتاب دور شود و به سایة دیوار بایستد. رمضان خود را گوشه کرد. با آستین پیشانیش را پاك كرد و به آسیابان گوش داد: - زمین فصل نمی گیرد. جوی ها و چشمه ها خشک شده اند. قریه دور از نظر است. زمین و دامنه ها خشک و خاره افتاده اند. می گویند که حکومت از هر خانه یک جوان می خواهد که به جنگ با یاغيها روان کند. صباح روز بچه جوان می شود. کمی غله بود، زدیم. دیگر نمی شود که شکم خود را با شاخ گاو به جنگ بیندازیم. من تصمیم گرفتم که بروم. رمضان با نگاهش کله و کلاه آسیابان را نشانه گرفته بود. چشم چپش را تنگ کرده و حرف های تلخ آسیابان را آهسته در کله اش می جویید. لحظاتی به زمین نگریست و بعد گفت: - اگر در کمپ راهت ندادند چی می کنی؟ تو باید سه چهار روز پیاده بروی تا به سرحد برسی. بعد به سختی تیر شوی. اگر آن طرف مرز به گیر سگ و دزد و پولیس بیفتی روده ات را گز می دهند. چطور می کنی؟ لقمة بزرگتر از دهان نگیر. آسیابان گفت: - حالا ما شتر مرغ شده ایم و هر سنگی را هضم می کنیم. رمضان هنوز در فکر خود بود و آخرین تیر ها را رها می کرد: - در کمپ ها دختر های آدم را می دزدند. آدم را جیره می دهند. آدم تا که زور دارد ملک پدری خود را رها نمی کند. آسیابان به بازوی خود نگریست و با لحنی که به دلداری شباهت داشت گفت: - هی، دختر ندارم و زنم هم پیر است. مثل این که با یک بچة مریض راه می رفتم. رمضان به عقب نگریست و صندوقی را دید که چیز هایی در آن جمع شده بود. اصغر و یاسین شروع کردند که بام خانة نشیمن را بغلتانند. زن ها آهسته آهسته از خانه می بر آمدند و زن آسیابان هم نا حق جارویی در دست گرفته بود و این سو و آن سو می رفت. رمضان دلش خواست جرأت کند و از آسیابان بخواهد که خرش را برای آوردن آب به او واگذارد، اما آسیابان کار دیگری کرد. او را معطل گذاشت و به کام اتاق سیاهی رفت. بعد از چند دقیقه با یک دامن دانة خشک گندم برگشت و آن را در دامن رمضان ریخت. رمضان گل کرد و نمی دانست که چه بگوید. آسیابان یک بوتل سیاه را نیز از جیب خود کشید و آن را در جیب و اسکت رمضان گذاشت. گفت: - یک بوتل کونین است. روی بوتل را بیست خط انداخته ام. اگر مریض شدی روز یک خط بخور! و با سردی فهماند که فردا باید خر و مال و تیر ها و کلکین های کوچک را به ولسوالی ببرد و با دو گوسپند با قیمانده بفروشد. شاید لاریي بیابد و آن را با کسی شریکی کرأ کند. رمضان به مانند کسی که نوزادی را در آغوش می فشارد و اما قصة سرزا رفتن مادرش را هم می شنود. گندم را در دامن خود بقچه کرد و به حرف های غم انگیز آسیابان گوش داد. آسیابان به بازوی خود می دید وبرای این که عزم قاطع خود را نمایش بدهد، گفت: - رأی نزن ! يار قديم شمشير پشت كندوست. يك روز نه، يك روز همديگر را مي بينيم و به درد هم مي خوريم. اما نگفت که قرض هایش را به رمضان می بخشد. غم رمضان را در خود پیچاند. تشویش آمد و در درونش لانه کرد. از آسیابان جدا شد؛ مثل این که دلش می خواست تا که توان دارد این را که ده شان روز به روز بیچاره و خالی می شود باور نکند؛ اين را كه زمین ها به امان خدا رها می شوند. همه چیز در ابهام و اضطراب فرو رفته بود. رمضان یکی دو کلمه يي که از آن طالب بچة قیچ شنیده بود فراموش نمی کرد؛ کسی که گفته بود خشکسالی و گرسنه گی نتیجة اعمال مردم ده است. رمضان گاه گاهی به گذشته اش فکر می کرد، اما به هراندازه یی که فکر می کرد به یادش نمی آمد که گناه نا بخشودنی کرده باشد، گناهی که خدا به خاطر آن همه را مجازات کند. شراب نخورده بود، قتل و دزدی نکرده بود، اما باز هم فکر می کرد در درونش لکه یی است که خود را باید از بابت آن مقصر بداند. ها! تنها از جوانی خود خاطرة آزار دهنده یی داشت که گاهی به يادش مي آمد. خاطره يي که اعترافش روزی آسیابان را به خنده انداخته بود. آسیابان آن قدر خندیده بود که نسوار از کنج لب و ریشش سر رفته بود: «رفتیم، جوانی بود دیگر. قصة چیزی کم سی سال پیش را می کنم. سه نفره گپ را پخته کردیم. یکیش برادر خورد تو بود، خدا بیامرزدش. یکی هم پدر یاسین و آن دیگرش هم خودم بودم. راستش این که چند وقتي بود تنبان های ما خیمه می شد و حیران بودیم درچه گور کنیم. جوانی و مستی بود. کل ما نرسگ شده بودیم. در یک روز بهار بر خاستیم و دست ها را یکی کردیم و رفتیم پیش علی مراد. خدا بیامرزدش! مرد قدیم و ساده دل بود. عادتش بود که اول گپ می زد، پس از آن فکر می کرد که چی باید بگوید. آن روز زمین ها را شخم می زد. ذله بود. من بچه ها را گذاشتم و از پلوان بر آمدم. رفتم و به علی مراد گفتم که خرش را بدهد که كمي گندم داريم. می رویم تا آسیاب. گفتم که پدرم سلام می رساند و می گوید که خر ما می لنگد، اگر برادری کنی و فقط برای یک ساعت خرت را عاریه بدهی، آباد می شویم. علی مراد ریش سپید بود؛ پاکدل بود. گفت که بروم و از خانه اش ببرم. خودش بیتی خواند وبر خیش چسپید. رفتم و از اسطبل ما چه خری را بیرون کشیدم. بی زبان مثل این که روحش خبردار شده بود، نمی رفت. زدم و كندم تا که راه افتاد. خدا شاهد است که دو تا خر دیگر هم بود، اما من آن یکی را کار داشتم. در آن بالا بچه ها پيش درخت های چنار منتظرم بودند. همه سرکیف آمدیم. رفتیم و ما چه خر را پشت آسیاب کهنه در جویی خشک پایین کردیم. ازار را کشیدیم و به نوبت روی خود را با آن بیزبان سیاه کردیم. کاری کردیم که کسی شرعی بازنش می کند. در آفتاب نشست، ما چه خر را بردم که به علی مراد بدهم. نزدیک اسطبل منتظرم بود. دلم گفت كه والله شك بر شده است. ما چه خر را از دور رها کردم. علی مراد دل داشت که مرا گرفتار کند.در اول فکر کردم که آن دو خر دیگر شیطانی کرده اند. اما پسان معلوم شد که علی مراد پدرم را دیده بود. علی مراد از عقب ما چه خرش را دید و شروع کرد به دو ودشنام دادن. نه خاندان برایم گذاشت و نه دور دسترخوان. از دستش گریختم. خیال کرده بودیم که کسی چیزی نمی داند، اما خبر نبودیم که همه قریه به طوطی های شان هم یاد داده بودند که ما چه کرده ایم. علی مراد یکسرلچری می کرد. از ترس پدرم رفتم و در خانة برادر خدا بیامرزت پنهان شدم. گفت که عاقم می کند، اما نکرد، به خاطری که اگر یکی ما را لعن می کرد، ده دیگر به ریش علی مراد می خندیدند و ساعت تیری می کردند. باز توبه کردم. پدرم گفت که خدا بلایی بر تو نازل خواهد کرد که آن طرفش معلوم نباشد. باز رفتم و توبه کردم و آيت الكرسي را از بر کردم....» رمضان دامن پر از گندمي که آسیابان برایش داده بود پهلوی دستاس، بر کف اتاق ریخت و خودش رفت که دربارة کوچ آسیابان با صنوبر گپ بزند. ۷
هر گاهی که افراد مسلح و فرماندهان محلی بر قرية" سياه خارك" می تاختند و لچ شان می کردند ساكنانش نيز آموخته بودند كه آن همه سختي را از ياد ببرند. " سياه خارك" بسيار دور و گوشه، دريك كنج دايكندي افتاده بود و دولت هایی که با جنگ های مسلحانه و کودتا ها یکی بر دیگر پیروز می شدند سرش خبر هم نبودند. اهالی آن جا به زور ایمان زند گی مي كردند. برای آن ها قوماندان امنیة ولسوالی بعداز خدا دومین موجودی بود که باید از آن می ترسیدند و رضایتش را می خواستند. خشکسالی که نازل شد، گاهی سر آب با هم دعوا می کردند، اما هیچ چیز عوض نشد. آب کم می شد و از برف و باران كمتر خبری بود. مردم از قراي دیگر کو چیدند و رفتند به جاهایی که آب و دانه یی به حلق خود رسانده مي توانستند. ديري نگذشت كه جوها پا دراز کردند و به خواب مرگ فرو رفتند. در آغاز رمضان مجبور بود که با دیگران به دامنه های دور کوه ها، که موسی و راضیه در دنیا دورتر از آن جایی ندیده بودند، برود و آب بیاورد. چند باری هم که باریده بود و برف نازک کوه ها آب شده بود، از سوراخ یک چشمه در دامنة کوه نزدیک آبی باریک شر زده بود که بزرگان نام آن را سوراخ رحمت گذاشته بودند. اما آن چشمه نیز تاب نیاورد و خشک شد. خشک شدن این چشمه علت دیگری هم داشت. یک روز عوض پیش آمد و گفت که بياييد این چشمه را بكنيم تا آبش جاری شود. مردم قریه اگر چه به حرف های او باور نداشتند، اما خواه نا خواه و سوسه بر ايشان زور آورد و رفتند و با بیل و کلنگ شروع کردند به فراخ ساختن و کندن چشمه. اما چشمه مرد و دیگر هرگز از آن آبی نبرآمد. مردم به یأس اندر شدند و از غضب لرزیدند و خواستند که عوض را از قریه بکشند. عوض بی آن هم سابقة خوبی نداشت. وی یگانه کسی بود که دیده و شنیده در قریه شایع ساخته بود که بنی آدم به ماه رفته است. مردم قریه مثالش را ندیده بودند. به نظر مردم قريه گناهان او به اندازه یی سنگین بود که اگر هم در آب حوضی به عمق نیم متر می افتاد، غرق می شد و بالا نمی آمد. چند عیب دیگر هم داشت: نماز نمی خواند، روزه نمی گرفت، از کابل ومزار برای خود پنهانی و دکامی آورد و می گفتند که قمار هم می زند. اما تأریخ به گونة صریح اینش را قید نکرده است. در قریه آدمی اهل و صالح بود. در سابق چند باری که به کابل رفته و برگشته بود راست یا دروغ قصة بی بند و باری هایش را به جوانان قریه كرده بود. به جوانان قصه کرده بود كه شبی دو رقاصه را کراء کرده و با دوستانش عیش کرده است. باری این گپ ها به گوش ملای قریه رسیده بود و گفته بود که آن غضب الله علیه به زودی سزای گناهان خود را خواهد دید و به وضع فجیعی خواهد مرد. بعد از آن هر گاهی که شب غم انگیز و ياروز دلگیر می شد مردم می انگاشتند که ساعت مرگ عوض فرا رسیده است. اما او نمرد و واقعه یی اتفاق افتاد که دهان همه یخ کرد. دورة جنگ بود. یک روز ملای مسجد رفت که برای خودش اسبابی از بازار "سنگ تخت" بخرد. میده میده راه افتاد تا مگر با سواره یی یک جا شود. دور که رفت، صدای مهيبي به گوش مردم رسيد. کدام خدا ناترس ماینی فشاری در سر راه کسی گور کرده بود، ملا روی ماین برابر شد و بدبختی کار خودش را کرد. کسانی که ملا را دیده بودند خیلی به حالش تأسف می خوردند. حتی یکی از میان همه گفت که خودش شاهد بوده که از ملا چیزی زیاد باقی نمانده و تنها نشانه یی که در ولسوالی از وی دیده اند یک کشالة ران و چند قطعه گوشت و استخوان و دنبه بود. اهالی قریه که دیدند به شور افتادند و خواستند که بروند و از جایی دلیلی بیاورند. مردم چیز دیگری که از عوض می دانستند این بود که وی هرگز آدم لات و تنبل نمي توانست باشد. اگردلش می خواست کاری بکند، شب و روز را نمی شناخت و زحمت و رنج برایش معنايي نداشت. پس از آن که قوای طا لب ها همه جا را پی در پی قبضه کردند. وی کلاه نمدیش را که سمبول دولت سرنگون شده بود انداخت و دستاري را که سمبول لشکر فاتح بود بر سر گذاشت. با آن هم به زندانش انداختند، اما خدا می داند چی کرد که شبی پاسبانش رفت و به فرمانده گفت که در دنیا كسي مسلمان تر از وی پيدا نمی شود. بعداز آن او را نه تنها رها کردند بلکه به وی سپردند كه چند روزی نزد آن ها چوبشکنی کند. به این ترتیب شکمش خوب چرب بود. وی همیشه یک پارچه کاغذ گلابی رنگ به اند ازه یک تکه کاغذ تشناب در جیب داشت که برادرانش را با آن بیخی فراری ساخته بود. هر باری که برادرانش برای تقسیم زمین میراثی نزدش می آمدند، او آن کاغذ جادویی را می کشید و به هر محکمه که می رفت او را حق به جانب می دانستند. تا آخر کسی ندانست که پدرش در آن کاغذ چی نوشته بود و چرا همیشه مثل چف جادوگر كارگر بود. وقتی رمضان آن شب فراموش ناشدنی را در دکان بقالی او گذشتانده بود، قصة توقیف خود را کرده بود و از بي آب و نانی نالیده بود، عوض به گپ های دیگرش اهمیتی نداده بود اما در مورد بی آب و نانی با وی راز دل کرده و گفته بود فکری خواهد کرد که به نفع همه باشد. خانوادة عوض در قریه بود و او هفتة دو سه شب به خانه می آمد و روزهای دیگر را در بازار ولسوالی "سنگ تخت" در دکانش می ماند. رمضان وقتی دانست که عوض به قریه آمده است رفت که او را ببیند. وقتی به خانة ا ورسید، در را باز کرد و سرکشید. عوض او را دید و از راه ارسی خم شده بر آمد. قسمی به طرف رمضان می دید که گمان می رفت به طرف تصویرش در آینه می نگرد. عوض در برابر خود شخصی را می دید که دست ها و پاهایش بی تناسب به نظر می رسیدند؛ مثل این که در کار خانة خلقت از پرزه هایي اضافی و بیکاره ساخته شده بود. رمضان بی مقدمه پرسید: - آمدم که بپرسم از لاری ها خبری هست؟ عوض با لبخندی که معلوم می شد به سؤال رمضان ربطی نداشت گفت: - نه. رمضان بدون این که منتظر دعوت عوض بشود به اتاقی که بی فاصله با حویلی تنگ واقع بود، داخل شد. اتاق نسبتاً تاریکی بود و کمابیش وضع مرتبی داشت. دو گلیم مستعمل در اتاق هموار بود و تشك هایی داشت که پینه یی نبودند. یک جگ سرخ پلاستیکی آب با سه گیلاس روی رف گذاشته بودند که تا نیمه آب داشت.گلیم ها با آن كه نم نداشتند، چین برداشته بودند. همین که چشم رمضان به رف افتاد، عوض رفت و از جگ آب بی مزه یی در گیلاس ریخت و به مهمانش داد. رمضان بی وقفه آب را سر کشید، شکر گفت و چنان به دیوار تکیه داد که نشان می داد میل دارد که دراز بکشد، اما در نبش دیوار بندشد و کش نشست. بچه یی از پشت ارسی باز به او نگریست که چشم راستش گل مژه یی داشت. عوض گفت: - چاي هم مي آورم. بگو كه چی حال داری؟ رمضان جواب داد: - این هم گپ است که می زنی؟ می بینی که اوراق اوراق هستیم. عوض گفت: - بیایید وسوته دلی را بس کنید. من فکری کرده ام که به فايدة همه است. فقط کمی کار و غیرت می خواهد. رمضان گفت: - اگر خوب فکر کرده ای بگو، چی کنیم؟ عوض رو به رویش نشست و گفت: - از صبح تا شام بچه را روان می کنی که دو قورت آب بیاورد. چرا مرد نمی شوي و دو رأس آدم جمع نمی کنی که بروند حشر کنند و چاهی بکنند؟ رمضان با حالتی که یک زندانی طرح فرار را از هم اتاقیش می شنود گفت: - تو تضمین می کنی که آب بر آید؟ آب زمین نشسته است. سال ها نباریده و آن بارید گی ها را هم نباریده فکر کن. دیگر این که اين جا نزدیک به پرة کوه است. عوض گفت: - ما کدام چاه ارهد نمی کنیم. یک سوراخ می کنیم. اگر آب برآمد که خوب، اگر نه دین خود را که اداء کرده ایم. این چاه کلان نزديك به ولسوالی را هم کنده اند، آن را از آسمان زیر نینداخته اند. رمضان با سردی گفت: - می فهمم. عوض زانوهایش را بغل زد و گفت: - ما باید کوشش بند گی خود را بکنیم. حالا در همه قریه ده تا خر پیدا نمی شود. گاو ها یا مردند و یا آن ها را فروختند. یک کاری کنیم که روز گار بند تنبان همه را سست کرده است. بیا پیش شو، یک کار خیر و عند الهی کنید. همه را جمع کن. تو فكر چي را مي كني ؟ رمضان در حالت نشوه بود. کمی فکر کرد و در آخر ظاهراً با خود قبول کرد که در میان اراذل با شرفترینش همین عوض است. هیجان انگولکش می کرد، بعد از دقایقی خود را راست کرد و متوجه شد که عوض گپ های دیگر هم زده که وی نشنیده است. آهسته پرسید: -اگر چاه بکنیم می توانیم یک خشتک زمین را چیزی بکاریم؟ عوض به تندی گفت: - تو دو کون را در یک زین جا نکن! اول يك قورت آب بخور باز در فکر آن گپ های دیگر شو! رمضان مملو از خیال و آرزو برخاست و از خانة عوض بر آمد. رفت و خورد و بزرگ را از موضوع چاه آگاه کرد. پس از آن به خانة خود رفت و به روی چپرکت غژغژيش آن قدر فكر كرد که اگر فیلمرغی در آن جا بود در برابرش شکست می خورد. بعد از یک ساعت از خانه بر آمد و با هیجانی که خیلی تازه بود با صدای بلند و بی مخاطب گفت: - می رویم و چاه می کنیم! عصر همان روز سخی آمد و خبر بدی آورد. گفت که چاه کلان آبش کم و گل آلود شده و جنگ و قال مقال هم بيشتر گرديده است. تنها افرادی مسلح آب می گیرند و دیگران لام کشیده اند، کودکان با هم جز بازی می کنند و بزرگترها از عذاب الهی گپ می زنند. در آن میان کودکانی هم هستند که گریه می کنند و آب گرفته نمی توانند. رمضان حرف های سخی را شنید و گردن خم کرد. چون ماه ها و سال ها گپ شادیبخشی نشنيده بود، انتظار نداشت که حالا هم حرف خوبی بشنود. دهانش مثل قت باز مانده بود، تا که سخی رسید به این حرف ها: - رفتم، خر آسیابان را دادم، دفعة آخر بود. من هم فکر کردم که دیگر بار آخر است که آب ونان می خوریم. رمضان مثل این که افتخار می کرد پسرش از کوچ آسیابان خبر دارد، نگاهی به او انداخت، بعد از آن به شکم گلک دید و تار افکارش از هم گسیخت. گلک که درز لباس های خود را کوک می زد به رمضان نگریست. شکمش کمی باد کرده بود. سرخ شد. رمضان نگاهش را به چایجوش سیاهی گرداند که نزدیک بود در آشپزخانه روی اجاق بجوشد. دود تلخ بوته های خشک به تن و لباس آن ها می چسپید و در اتاق دمه می کرد. رمضان لحظاتی ریش خود را تار کرد و بی مخاطب پرسید: - چند روز دیگر مانده؟ صنوبر از زیر ترپال آشپزخانه صدا زد: - هفت ماهش پوره مي شود. رمضان باور نمی کرد که زنش استعداد این را داشته باشد که منظور او را بفهمد. از گلک پرسید: - راست می گوید، نزدیک است؟ گلک سرخ شد و گفت: - ها. ٨
در سپیده دم روز بعد، موقعی که رمضان دربارة صنوبر فکر می کرد، متوجه شد در راهي که به دره می انجامید تعداد زیادی از همسایه ها جمع شده اند. وی در حالتی بود که دلش می خواست فکر کند که آیا صنوبر هنوز جوان است یا نه؟ چند لحظه پیش دیده بود که چین و چروک زیادی در صورت صنوبر افتاده و بینی اش پخچ تر شده است. درست نمی فهمید که زنش چند سال پیرتر از سن واقعیش به نظر می رسد. صنوبر خود نمی دانست که چند ساله است. یک روز گفته بود:«من که طفل بودم پدرم جوان بود و برف می بارید.» بعد از آن از برفباریی قصه کرده و گفته بود که برف می خورده است. رمضان به زودی افکارش را رها کرد. برخاست و از دروازه بر آمد و رفت که با جمعيت یک جا شود. فهمید که دلیل جمع شدن مردم به خاطر رفتن آسیابان است. آسیابان کوچ می کرد و از دور چهرة حزین و خواب آلودش هویدا بود. خرش را در پهلوی دربسته بود. خر به جانب سخی مي نگريست که بعد از پدرش از خانه بر آمد. مردم چهار پنج دانه تیر سقف خانه، رختخواب ها، کندو ها و مشگ های خالی، دو سه بکس فلزی لباس و چندین بقچه را بر خر و اسپی که آسیابان تا بازار "سنگ تخت" از عوض به عاریه گرفته بود، بسته بودند. آسیابان رفته بود که گوسپندان را بیاورد. بعد از لحظاتی دو گوسپند مطیع و لاغر را از خانه كشيد. آسیابان می کوشید رفتاری بکند که هراس را در کسی بر نيانگيزد. خطاب به ديگران گفت: - خدا شما را برکت بدهد. من لقمة بزرگتر از دهان در دست گرفته ام. می روم، اما نمی فهمم که چی کنم؟ شما می فهمید که دم ما زیر پای تقدیر و سرنوشت است. من می روم اما از شما جدا نیستم. یار زنده و صحبت باقی. همین که برف و باران ببارد و آب پیدا شود دوباره می آیم. حالا می بینید که کشت نمی شود. نه آبی و نه للمی. گندم همه پوك بر آمد. ذوالفقار از پشت چند نفر صدا زد: - تو را خدا برکت بدهد. تو که می روی ما یتیم می شویم. همة ما جغله بچه بودیم که پیش روی تو کلان شدیم. تو موي سپيد ما بودي. رمضان دست هایش را سرناف بسته بود. اندوه به همسايه گان خاموش راه باز کرد. دوسه پیر زن که در آخر ایستاده بودند به گریه افتادند. بغض گلوی رمضان را فشرد. معلوم می شد که لطف و خوبی های آسیابان را در کله اش نشخوار می كرد. آسیابان در میان مردم ایستاده بود و از شدت اندوه مثل زغال نیمسوز دود می کرد. در همین حال خشتمال رسید. بشکه یی در باربند بایسکل خود بسته بود. آمد و بایسکلش را در کنجی تکیه داد. وی چوکات بایسکل خود را با را بر تیپ سرخ و سبز پیچانده و پوپک هایی هم در بین تایرهایش گذاشته بود. بایسکل نو نبود و اما چیزی بود که کمتر کسی آن را داشت. خشتمال می گفت كه اگر آدم سگرتی دود کند و پا بزند آوردن آب از جاهاي دور زحمتی ندارد. عاشق سگرت بود.اگر زیاد نمی کشید دلیلش این بود که پول نداشت. که آمد، چینی در پیشانی انداخت و از قوطی «پاین» سگرت خشکی برداشت، با لعاب دهان آلودش و آن را آتش زد. به خاطر این که خود را مضمون دیگران نسازد در کنجی ایستاد. رمضان آهی کشید و خطاب به آسيابان گفت: - در بارة چاه چی می گویی؟ آسیابان به گونه یی که می نمایانید زیاد به این فکر افتاده است جواب داد: - بکنید، بکنید! که گفته كه نکنید؟ خشتمال لحظاتي بعد سگرت خود را خاموش کرد، پیش رفت و گفت: - در دو روز آن را می کنیم. اصغر باز مثل گنگی تپید و بالاخره گفت: - گفتن آسان است. مرد کسی است که کار کند. آسیابان گفت: - تا وقتی که چاه را می کنید، همدیگر تان را کمک کنید. یک لقمه نان اگر خود تان می خورید به فکر ديگران هم باشید. محمد علی گپ های آسیابان را ادامه داد: - و توبة تان هم قبول می شود. حرف هاي آن مرد موسپيد در میان مردم افتاد و جذب شد. آسیابان خواست که به قبرستان برود و گفت پیش از این که آفتاب سنگین شود باید راه بیفتد. کودکانی که تازه بيدار شده بودند از خانه بر آمدند و در حالی که بی دلیل می گریستند به مادران شان پیوستند. همگان به سوی قبرستان خامه یی راه افتادند. داخل قبرستان یک درخت بيد سالخورده وجود داشت که برگ هایش مرده و مایل به زردی بودند. قبرها به شکل نا منظم هر سو افتاده بودند و بچه ها روی آن ها پا می گذاشتند. تنها کسی که به قبرستان داخل نشد عوض بود. وی که عجله داشت به دکانش برود نزدیک اسپ نشست و با خلق تنگی سرش را خارید. آسیابان به طرف قبری رفت. بینی خود را چین داد و گفت: - شما که قصة مرگ بچه ام را می فهمید. رمضان همین که خواست به یاد پسر آسیابان بیفتد مردم دست ها را برای دعا بلند کردند. سپس اولین کسی که برای رفتن از خود عجله نشان داد خود آسیابان بود. از کوچة كوتاه دوصف مردم گذشت و با یکایک بغل کشی کرد و به زن ها تعظیم نمود. احساسات همه به گونه یی بود که آسیابان نا آگاهانه ژست یک رهبر مذهبی را به خود گرفت. زن آسیابان آهسته با پسرش از جمعیت جدا شد. اسپ و خر آهسته رخ گشتاندند و راه افتادند. آسیابان با عوض پیاده راه افتاد، اما زن و بچه را بر حیوانات نشاندند. آسیابان دوباره ایستاد و چند گپ کوتاه زد که شکل دیگر گپ های گفته شده اش بود. بعداز آن رفت و در زمين هاي بی آب همراه با کوچش کوچک شد. دو سه طفل ونوجوان با شوخی تا چند قدمی آن ها را دنبال کردند، دویدند و به طرف خرسنگ پراندند. خشتمال نیز آهسته آهسته با بایسکل با آن ها راه افتاد. آسیابان مثل پنداری گم شد. کسانی که او را بدرقه می کردند از خلق افتادند. همه مي گفتند كه آسیابان آدم دسترخوان دیده یی بود. وي مثل چاهک مستراح محرم راز همه بود. از جنگ های خانواد گی گرفته تا عروسی ها و جدایی ها، دعوا های مربوط به زمین و مریضی ها و از همه رازهای مردم با خبر بود و مشکل گشا بود. تا وقتی که محمد علی فرمان نداد جمعیت متفرق نشد. یاسین پیشتر از همه راه افتاد. او با صدای بلند گفت: - من هم در همین روز ها از این جا می روم. باز خواهید دید. و به فکر این که مردم عین احساسات را به او ابراز می کنند به یکایک نظر انداخت، اما رمضان احساساتش را کور کرد و با قهر گفت: - تو از بی کفنی زنده هستی اما لافت دنیا را پر کرده است. آرام بنشین! یاسین شرمید، شل شد و پشت دیوار شکستة خانة آسیابان از نظر گم شد. اما رمضان دوباره صدا زد و او را نزدش خواست. تنی چند ایستادند. رمضان گفت: - ما یک چاه می کنیم. دل تان می خواهد که چاهی بکنیم؟ زن چرک اندودي از دهن دروازة خانه اش صدا زد: - هر کس نمی کند بیغیرت است. مرد ریش سپیدي از میان جدا شد و گفت: - باشید، باشید، من یکی دو گپ دارم. همه خاموش شدند. مرد ریش سپید گفت: - ما می خواهیم یک چاه بکنیم. دو سه نفر شروع کردند به خندیدن. یاسین گفت: - حاجی صاحب یک بار دیگر بگو، نفهمیدیم! رمضان صدا زد: - ای دله! این قدر بلند بانگ نکش که سگ ها را ترساندی. حاجی صفدر خواست که پخته بفهمی. یاسین گفت: - تو از کجا نازل شده ای که فرمان می دهی؟ محمد علی عذر آمیز گفت: - گپ های تان را یله کنید. زبان، اسپ سرکش است. مرد کسی است که جلوش را بگیرد. حاجی صفدر که به نظر می رسید نیروی بیشتر بخشایش دارد به روی خود نیاورد و گفت: - از هر خانه یک مرد بیاید که برویم و کمر را بسته کنیم. رمضان افزود: - که مرد است؟ یاسین آهسته گفت: - اگر ما مرد می بودیم بچة عمو و همسایة تو نمی بودیم! رمضان که بهانه می پالید دلش را از احساسات و عواطف گوناگون خالی کند. دوید و سنگي برداشت و تا كه خواست آن را به طرف یاسین پرتاب کند. ذوالفقار از دستش گرفت. رمضان خود را از دست او آزاد ساخت و دوباره حمله کرد. اما این بار سنگ در دستش نبود. لگدي انداخت که در هوا پوچ شد و به جان یاسین نخورد. مشتش هم رفت و به دیواری خورد و چنان كه از سرخی و کبودی صورتش مشاهده می شد درد سختی کشید، اما هر کس در چنین موقع دردش را به رخ حریف نمی کشد. رمضان نیز به روی خود نیاورد. یاسین ترسید. حاجی صدا زد: - های، بچه گی نکنید. چی بین تان نا تقسیم مانده، بروید که نا وقت می شود! احساسات و هلهلة یاسین و رمضان در میان صدا های حاضرین محو شد. گفتند: - برویم، رها کنید گپ های ناحق را! اصغر پیچ و تاب زیادی به اندامش داد و بالاخره گفت: - هر چه که رمضان می گوید قبول داریم. رمضان آرامش خود را باز می یافت. به طرف محمد علی رفت و از پس شانة او گفت: - من تنها به خود فکر نمی کنم. من می گویم که حق خورد و کلان را پیش چشم داشته باشیم. دغلی را که هرکس می تواند. بیایید یک بخت آزمایی کنیم. حاجی صفدر خطاب به رمضان گفت: - اما اگر دل داری در ده و پانزده متر از زمین آب برآید، از خوابت برخیز! این چاه کنی ها را در آن بالا هم کرده اند. آب نبر آمد. باید چهل پنجاه متر را به کمر بسته کنی. ذوالفقار گفت: - پنجاه متر! من وقتی به طرف قبر کنده شده می بینم نفسم بند می شود. محمد علی گفت: - نترس، چیزی نیست. کسی در چاه می رود که بلد باشد. اصغر گفت: - من بلدم، چندین چاه کنده ام. پس از دقايقي جمعیت متفرق شد و همه رفتند که آلات و اسبابی بیاورند. زنان از شنیدن این که چاهی می کنند، شاد شدند. رمضان به خانه رفت. از دعوای خود با یاسین قصه نکرد. اما همین که دست به طرف بیلش برد کمی متردد شد. دستش را مشت كرد و به زخم وخراش هاي كوچك آن نظر انداخت، ترش شد، دستة بیل را در دست فشرد و به صنوبر گفت: - گپ این است که من بر این یابوها اعتماد ندارم. یکیش چاه کن نیست. تنها اصغر مي گويد كه چيزي مي تواند. گیرم که رفتیم و کندیم، این چاه ریسمان کار دارد، دلو کار دارد. چک کار دارد. و از خلق تنگی بر زمین نشست. صنوبر گفت: - این قدر دلخوری نکن. گٌلک صدا زد: - دلم می گوید که آب می بر آید. در همین وقت سخی که بعد از رفتن آسیابان از جمعيت جدا شده بود، از کنج زمین ها رسید. رمضان پرسید: - کجا بودی، تو؟ سخی ماکیان را که نزدیکش بود با پا گریزاند و پاسخ داد: - رفتم یک مار را کشتم. رمضان خود را ترش کرد، از جا برخاست و پرسید: - مار را کشتی، چی قسم بود؟ سخی با هیجان گفت: - در زیر دیوار قبرستان بود. معطل نشستم تا که از غارش بر آمد. چهار وجب بود، برابر کلکم، خالدار بود. رمضان پایش را آهسته بر زمین کوفت وگفت: - می گویند مار خالدار که پیدا شود روزی و پول زیاد می شود.
سخی که شنید، پشیمان شد. چشم هایش راه کشید و بر چپرکت غژغژی
سربازی نشست. ************ |
بالا
شمارهء مسلسل ٤۷ سال سوم اپریل۲۰۰۷