کابل ناتهـ،


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخشن اول

 

 

 

 

بخش دوم

 

 

 

بخش سوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



١١

 

صباح وقت رمضان با صدای سنگین ماشین یک هوا پیما از خواب بیدار شد. آفتاب از پس کوه ها سر می کشید و هوای خشکی بر روی خانه ها رسوب کرده بود. رمضان به صدای هواپیما گوش داد.آسیابان چند باری به رمضان، ذوالفقار، صنوبر و سخی گفته بود که به خاطری داد و فریاد طیاره بر فراز قریة شان زیاد می شود که در آن حوالی بزرگان نا شناخته يي دفنند. دلیل او همین بود که وقتی طیاره بر سر نوک کوه مغرب می رسد با آن كه دیده نمی شود اما صدایی ندارد، اما وقتی بر فراز خانه های آن ها می رسد، چنان با زور و فشار می گذرد و صدا می پراگند که گوش ها را می خراشد. باز که به کوه مشرق می رسد دوباره صدایش آرام می شود. رمضان هم قبول کرده بود و به عوض گفته بود که اگر چنین نیست، چرا وقتی هواپیما دور می شود، صدایش نیز گم می شود؟ و عوض او را مسخره می کرد.

 رمضان در اتاقی تاریک که بوی آغل می داد غلتی زد.موسی آمد و گفت که خشتمال، محمد علی و ذوالفقار آمده اند و می خواهند او را ببینند.

رمضان راست شد و از کفشکن بر آمد. محمد علی گفت:

- می خواهیم خیرات کنیم، چاشت امروز. حاجی صفدر گفت که براي اين كار از هر خانه پولی جمع کنیم، اما ذوالفقار مي گويد که همین خیراتی که خشتمال به گردن گرفته است، کافی است: کمی حلوا و نان. تو چی می گویی؟

رمضان که در نیمة سخنان محمد علی نفسش گرفت، در آخر نفس راحتی کشید و گفت:

 - بيخي درست است. يا الله!

دیگر به عیان معجزه یی اتفاق افتاده بود. خشتمال يك سیر حلوا پخت. البته حلوا شیرین نبود. چیزی داشت که نك زبان را می سوزاند. همه می گفتند که شاید کمي جوهر قند در آن ریخته باشد. اما خشتمال گفت که حلوا را با شکر پخته است. در مرحلة دیگر خیلی با ملاحظه گفت که نمی تواند با حلوا نان هم بدهد و هر کس مکلف است خودش نان خشک را فراهم کند. وقتی حلوایی که با كمي روغن زرد و روغن مايع نباتي سر دیگدان با صدا پخته می شد، تقریباً همه جمع شدند. ریزه بچه ها شادی به راه انداختند و بزرگسالان به گرد ديگ سياه که چهار طرفش آتش خار بوته زبانه می کشید، نشستند. هیچ کس به بچه اش نگفت که شادی نکند. خشتمال دست ها را به معنای این که چربند از خود به دور گرفته بود و به گونه یی که حق داشت به همه امر و نهی بکند، گفت:

- حلوای تان را بگیرید و بروید!

پسری گفت:

- ما شش نفریم.

دروغ می گفت و اهمیتی هم نداشت، نواسة پیر مردی به نام حاجي باقر بود وحتی مرغ رمضان هم می فهمید که سه نفر اند. حاجي با قر چند سالي بود كه عروسي پسر عاشقش را با امروز و فردا پس مي انداخت و براي پوره كردن طويانة پسرش به قدري جان كنده بود كه در اين راه پيرشده بود

 بعد از دعا تقسیم حلوا را شروع کردند. نيم چمچه به خانواده های پنج و شش نفری و ربع چمچه به دو سه نفری. ياسين داوطلب شد که با خشتمال و زنان خانة وی در توزیع حلوا کمک بکند. خشتمال پذیرفت، اما برایش فهماند که حق ندارد از کیسة خلیفه ببخشد. پهلوی دیگ حلوا بی نوبتی و ازدحام بیشتر مي شد و هر کس قوطی و يا کاسه يي را براي گرفتن حلوا بلند مي کرد. كسي که پسان معلوم شد برادر خل ياسين است كلاه خود را پيش كرد كه در آن حلوا بريزند.

 اصغر بهش گفت:

- تو چی نولت را باز گرفته ای! در کلاه خود حلوا می خواهی؟ بینی ات را پاک کن، در خل پدرت بشاشم.

برادر ياسين دشنام را قبول کرد، اما نگذاشت نوبتش را بگیرند.

 یا سین به پشتی برادرش برخاست، از عقب دیگ جست و به اصغر گفت:

- شير انسان را نخورده اي؟!

 اصغر گفت:

 - توكه خود حق خانه ات را مي بري، پس او چرا ناحق اين جا ايستاده است؟

 باز هم به زحمت حرف زد.

حاجي صفدر صدازد:

- بچه ها احتياط خود را بکنید! سر دیگ خیرات دعوا نکنید. فرشته ها فرار می کنند.

رمضان به چهار طرف نگریست تا از فرشته نشانه یی بیابد، اما تنها مردم گرسنه یی را ديد که اطفال شان کفش به پا نداشتند. سخی را دید که موفق شده بود یک چمچه حلوا بگیرد. رمضان ذوقزده به طرف سخی رفت و به چشم های براقش ديد. سخی با نگاهش گفت: کاش هر روز یک عمو حسین علی بميرد.

هر کس که حلوایش را می گرفت از ديگران کنده می شد. هر یک بیش از این که به عمو حسین علی دعا کند، به خشتمال احسنت مي گفت.

 بعد از آن نوبت كساني رسيد كه در اتاق ها منتظر نشسته بودند. بچه ها به آن ها حلوا بردند.

 روز بدی نبود و رمضان خیلی با اشتها حلوای نه چندان شیرین را با پارچه يي نان وپياله يي چاي داغ خورد. به زنش گفت:

- اگر کمک خارجی ها برسد ما می توانیم هفتة یک بار حلوای سرخ بخوریم.

 با انگشتان حلوا را چنگ می انداخت و به دهان می گذاشت. انگشت هایش را مرتب می لیسید و شادی زود گذری در دلش خانه کرد. همه گان چند لقمه حلواي سرخ خوردند و خوابیدند.

فردای آن روز رمضان در جایش خوابیده بود که از سقف اتاق خاک و خاشاکی روی فرش افتاد و پس از آن از اتاق پهلویش صدای گرپ گرپ و غم غمی شنید. اين صدا مربوط به کسی بود كه در آن خانه مي زيست. چشم هایش را بازنگه داشت و بعد فهمید كه صدا از سخی و گلک است. فاژه یی کشید و آرام شد. شب صدای نفس ها و غم غم آن ها به گوش رمضان خورده بود. یک بار هم از جا برخاست؛ مثل این که مي خواست آن ها را بفهماند شاید خوب نباشد كه همسایه ها صدای شان را بشنوند، اما چیزی نگفته بود. بدون دليل به یادش آمد که روزی عمو حسین علی گفته بود: یكان بار پیش از مردنم را مجسم می کنم که با خود می گویم، چقدر نا فهم بودم که برای آن گپ و آن جنجال و آن گفتگو غم خوردم. آن روز چقدر احمق بودم که با فلان آدم جنگ کردم. چرا به آن آدم گپ بد زدم. چرا با فلان آدم گپ از عشق نزدم، چرا ساعت تيري نکردم؟

و رمضان گفته بود:

- والله راستی هم زند گی بر کسی رحم نمی کند. باید خوشی کرد. باید از زند گی خوشی را دزدی کنیم. وقتی چشم آدم پت شد، دیدی ندیدی، دیگر گپی نیست و دیگر دیر شده است.

عمو حسین علی گفته بود:

-         بچه ام! بنی آدم به اين دنیا آمده که تاوان یک دانه گندم را بدهد. باید رنج بکشد، خونش ریخته شود، گرسنه گی و تشنه گی بکشد، اولاد خود را گور کند؛ با یک مرض بمیرد و

-          انتظار یک مشت آرد را بکشد. ها، باشید! آن طرفش هنوز معلوم نیست.

درقلب رمضان شوري افتاده بود.

 باقی گفتگو را رمضان هم به یاد نداشت. هر چه فکر کرد که چهرة حسین علی را در آن لحظه به یاد آورد، نتوانست.

رمضان از جا بر خاست و به عادت همیشه گی پشت گردن و کله اش را دستمالی کرد. این بار حشره یی نیافت. كرمچ هایش را پا کرد؛ بدون این که بند آن یکیش را ببندد. به اتاقي بر آمد که در آن چپرکت سر بازی گذاشته بودند، صدا زد.

- صنوبر!

پاسخ شنید:

- ها؟

 زنی تکان خورد. پهلوی زن راضیه خود را گلوله کرده خوابیده بود.

رمضان دستمال چهار خانه اش را به سر تاب داد. بینی اش را نزدیک دروازه يي که با یک چوب چلیپا بند شده بود فین کرد. چليپا را برداشت و به دیوار تکیه داد. لحظه يي ماکیان را که پایش با تار جوال به پاية صندوقي بسته شده بود نظاره کرد. چشم مات ماکیان به طرفش کوک مانده بود. رمضان از جیب واسکتش چند دانة جواری کشید و انداخت پیش نک ماکیان. ديگر منتظر نشد و بیل کندش را برداشت:              

-         چیزی با خود نمی بری؟

صداي آميخته با خواب وبيداري صنوبر بود.

رمضان پرسید؟

- چی ببرم؟

صنوبر گفت:

- شیر داریم، کمی نان هم است!

رمضان ایستاد و گفت:

- به دست یکی روان کن، می روم. باید همه جمع شده باشند. آفتاب که به دل آسمان رسید باز کار نمی شود.

زن صدایش را به درون اتاقی که رمضان در آن خوابیده بود، کشاند:

- تو می گویی که اگر کمی آب ونان بیابيم، این جا خواهیم ماند؟سخی گفت که ذوالفقار و حاجی صفدر گفته اند که از اين جا می روند. تو چیزی شنیده ای؟

رمضان هو جواب داد:

- حالا دل داری برایت موعظه بکنم؟ بگذار بروند. من از اين جا نخواهم رفت.

گام هایش در زمین سفت جاری شد. هر قدر که از خانه اش دور می شد، صدای غژغژ کرمچ هایش واضح تر می شد. از نبش قبرستان که می گذشت، نگاهی به قبر عمو حسین علی انداخت. نگاهش مثل نگاه هر آدمی بود که بعد از مرگ یک دوست بی دلیل احساس تقصیر می کند. رفت به طرفی که كساني در آن جا جمع شده بودند.اما کسانی که جمع شده بودند یک ساعت بعد متفرق شدند و چاه کنی باز به تعویق افتاد. عوض نیامد و اسبابی را که باید می آورد، نیاورد. ده دوازده بچه و مرد و پیرمرد از هم کنده شدند. یاسین که تحت احساسات متلونی سرخ و کبود می شد، با قهر گفت:

- این سگ جهنمی دروغ می گوید. بروید، این شاش دراز به ما نمی آید!

حاجی صفدر او را آرام ساخت:

- صبر کنید مردم دندان هاي یک شانه نیستند. هر کس پخچي و بلندی و بدی و خوبی خود را دارد. شاید هم بیاید.

نزدیک شام همان روز سر و کلة عوض پیدا شد. از پشت اسپ، ریسمان نیلونی، دلو، بیلچه و کلنگ دسته کوتاه و دو سه دانه تیر را پایین کرد. شست اش خبر دار شده بود و مثل سوسماري طرف چند تنی رفت که صبح می خواستند کار را شروع كنند. به یاسین گفت:

- اگر با کاه پیش خر بیندازمت، آن را نمی خورد، چرا پشت من بد و بيراه می گويي؟!

یاسین هاج و واج به عوض نگریست و منتظر بود کسی ازش دفاع کند. رمضان، یاسین، حاجی صفدر و سخی باهم ایستاده بودند و هیچ کس به پشتی اش برنخاست. آن ها به عوض می نگریستند که مثل يك شعبده باز از پشت خالی اسپ اشیاء را پدید می آورد.

حاجی صفدر گفت:

- همة تان بچة عمه و عموی یکدیگرید. چرا دماغ سوز می شوید؟ کردار شما را که با هم می بینم، دشمنی مسلمان با خوک یادم می آید.

نرم که شدند در مورد چاه گپ زدند.

١٢

 

فردا، در آغاز کار رمضان خوشزبانی کرد و گفت:

- هر کسي اگر کار نکند، مادرش زن باشد!

همه تکان خوردند ولی زود خندیدند و بیل و کلنگ، دست به دست گشت. اما مثل این که در کتاب آمده كه آغاز و انجام هر کار افغان ها با در گیری باشد، دیری نگذشت که پانزده شانزده مرد و پیر مردی که با عرقپاک و لنگوته کمر به کندن چاه بسته بودند و در زیر آسمان صاف عرق می ریختند یکباره به جان هم افتادند و با بد زبانی همدیگر را داغان کردند. در اين وقت اصغر که دلباخته زمین می کند، آهسته آهسته درون حلقه یی که مبدل به چاه می شد پایین مي رفت.

یکي دو ساعت بعد زمین تقریباً به اندازة یک قد کنده شد. اصغر بیل و کلنگ را انداخت. جنجال با کلانکاری خشتمال شروع شد که پیهم در کنجی سگرت در می داد و امر و نهی می کرد و یک کلنگ هم نزد. از دهانش بر آمد:

- کدام خشک قدم کار را شروع کرده که هیچ پیش نمي رود.

که رگ دیوانه گی اصغر جنبید و از درون حفره در حالی که کج و راست می شد صدا زد:

- عمرت در مرغ دزدي گذشت، حالا آمده اي براي چاه گپ می زنی؟!

بيل و كلنگ را انداخت و بيلچة مخصوص چاه كني را برداشت.

همه خندیدند و خشتمال که لبخند می زد کمی سرخ شد و گفت:

- تو چي مثل آب اماله ته وبالا می روی و آخرش هم کارت معلوم نیست.

اصغر همان گونه که به زحمت حرف می زد، گفت:

- یک ذره کار نکرده ای و دهل می در نگانی. اگر کار کرده نمی توانی برو مادر کلانت را صدا کن که بیاید به جايت بیل بزند.

کسانی که در آغاز لبخند می زدند یکباره از فرط خنده ترکیدند. چند تایی هم که دیدند رجز خوانی های آن دو لعاب می کشد، بر زمین نشستند و منتظر ماندند که آخرش به كجا خواهد انجاميد؟

قفل زبان خشتمال باز شد و با سخریه گفت:

- کاش مادر کلان خود را می آوردی که اندازة چاه را برایت می داد!

تبر به درز اصغر خورد و مثل سگی از حفره پرید و در یک چشم به هم زدن یخن خشتمال را چسپید. پای خشتمال در خاک بند شد و به پشت خورد. اصغر به رو افتاد و با هم کلافه شدند. اما چنان تنگ افتاده بودند که یکیش نتوانست دیگرش را بزند. همه دویدند و با هلهله آن ها را از هم جدا کردند.

رمضان صدا زد:

- بس کنید!

و غمگنا نه به حاجی صفدر و محمد علی نگریست. دانست که دیگر سکة بدبختی در کیسة اوست و کسی از دل کار نمی کند. گفت:

- به این گونه که کار می کنید، اگر جغة تان به آسمان بخورد، چاه کنده نمی توانید.

محمد علی مداخله کرد و گفت:

- نه شرم، نه حیا. ما این جا ایستاده ایم و شما سگ جنگی می کنید. من آدم های کج رگی مثل شما ندیده ام. به ريش و موي سپيد كسي هم نمي بينيد.

 حاجي صفدر گفت:

- اصلاً مانده شده اید. کمی مانده گی تان را بگیرید، خوب می شوید.

همه نشستند و مانده گی گرفتند. حتی کسانی که هیچ کار نکرده بودند نیز طوری نشستند که گویا مانده گی می گیرند. کسانی که کمی خندیده بودند، به رمضان، محمد علی و حاجی صفدر طوری می نگریستند که نشان می دادند حق دارند در پهلوی کار شاقه کمی هم تفریح بکنند.

اما اصغر راه افتاد و از آن ها دور شد. چنان به نظر مي رسيد كه مي رود و خود كشي مي كند.

رمضان صدا زد:

- اصغر برگرد!

 اصغر با دست علامتي داد كه بيزاري، دشنام و جدايي قطعي او را نشان مي داد.

حاجي باقر با صدايي كه از نك سايه اش دور نمي رفت گفت:

- برويد و عذرش را بخواهيد. بي پير ياغي شد.

 اصغر خيلي دور از آن ها نشست و بوت هايش را تكاند. رمضان حاجي صفدر و ياسين طوري به او نزديك شدند كه فكر مي شد اصغر كبكي است و آن ها شكارچي. خوب كه نزديك شدند. ياسين گفت:

- ناجوانمردي نكن! كسي كار را در نيمه رها نمي كند.

 گپ دل همه را زد. اما اصغر رام نمي شد و با صداي تيزي گفت:

- تا كه او در اين جا باشد. تق كلنگ مرا نخواهيد شنيد.

 رمضان گفت:

- شيطان را لاحول كن، بيا كه دير مي شود.

 اصغر چيزي نگفت.

 ياسين برگشت كه خشتمال را به عذر خواهي بياورد. مرغ خشتمال نيز يك لنگ داشت و مي گفت از كسي پوزش نمي خواهد. اما از اين كه دانست پاي ده پانزده مرد به دام اصغر بند است، بي ميل راه افتاد و گفت كه ازش پوزش مي خواهد. رفت و پيش روي اصغر ايستاد.

 اصغر پرسيد:

- چي مي گويي؟

 خشتمال گفت:

- از همين لحظه ديگر با مادر كلانت كاري ندارم.خاطرت جمع باشد.

همه خنديدند. اصغر خود را محكم كرد. پنج دقيقه بعد هر دو آشتي كردند و اصغر همان طور جدي و نيرومند رفت به طرف چاه. همه گان او را بدرقه كردند.

دو روز بعد که چهار و پنج متري کندند، هیجان در آن ها نقب زد. رمضان با هر دلو خاکی که می کشیدند منتظر بود که خاک حد اقل نمناک باشد.گاه به تندی و گاه به آرامی چند کله آدم مجبور بودند که غاری بکنند. رمضان به حاجی صفدر گفت:

- نه ماه انتظار در وقت حامله گی زن به یک سو، انتظار روزی که بچه به دنیا می آید به یکسو!

حاجی صفدر گفت:

- دلم بر تو می سوزد. بیشتر از همه خوش داری همین جا باشی.

و از پهلوی رمضان رد شد.

رمضان شبانه که خانه می آمد، دانة ماکیان را پیشش می انداخت و بز را می گذاشت که هر طور دلش می خواهد خود را سیر کند. شبی هم راضیه گفت:

- صباح روز که آب چاه بر آمد این خندق را پر می کنم.

رمضان لبخندی زد و نشان داد که نور امیدی در دلش تابیده است. اما فردا وقتی درچاه نگریست دوباره ترش شد. فکر می شد که هیچ کاری نشده است. اصغر که همه کارة چاه شده بود درون حفره دیده می شد.

رمضان با سردی روی رخ دارش را به طرف ده- دوازده مردي گرفت که به او می نگریستند. با کرمچ هایش به گرد چاه دوري زد و پس از آن گفت:

- اصلاً درست نیست که همة ما جمع می شویم. دو نفر که کار کنند درست است.

رحم خدا اولین کسی بود که پاچه های تنبانش را تکاند. بعد از آن ذوالفقار و یاسین خاك لنگوته های شان را تکاندند و دیگران نیز از آن ها پيروي كردند. رمضان گفت:

- نه. همة تان کار کرده اید.

چاشت بود که سخی به مردان خسته گفت:

- آن جا را ببینید. دو نفر طرف ما می آیند.

رمضان به انگشت سخی نگريست که به جانب راه بازار «سنگ تخت» گرفته بود و دید که دو نفر یکی خورد و یکی بزرگ از دور به جانب آن ها می آیند. شيب خشک و سفت، آن ها را به جانب قریه می کشاند. خوب که نزدیک شدند، عوض گفت:

- از منطقة ما نیستند.

پیر مردی با یک پسر ده، دوازده ساله به آن ها نزدیک شد. پسرک رویش ورم کرده بود و لکه های کبودی در صورتش افتاده بود. پیر مرد مثل هر روستایی دستاری به سر داشت که چرک بود. وي کرتی گشادی به تن کرده بود که سوراخ های زيادي داشت. یگانه دکمة بزرگ طلایی رنگ سر آستینش نزدیک به افتادن بود. همه به یکدیگر نگریستند و منتظر ماندند که به ارباب رجوع سلام کنند. محمد علی پیشدستی کرد و گفت:

- به خیر آمدید، کجا می روید؟

پیر مرد با اشاره فهماند که گوشش نمی شنود. یک تکه کوچک و خشک برگ به ریش آش و لاشش چسپیده بود. پسر نو جوان همین که نزدیک آن ها رسید، تقریباً افتاد و آب خواست.

پیر مرد عصای چوب بيدش را بر زمین انداخت و نشست که کالوش هایش را از پا در آورد.

یاسین دستی گیلاسی را از سطل آب پر كرد و به دست پیر مرد داد، اما پیر مرد به پسر همراهش اشاره کرد. پسرک برخاست و دو دست گیلاس آب را قاپید.

پیر مرد صدا زد:

- بنشین و بخور که در رگ های پایت می رود. پاهایت درد می گیرند.

 آن پسر نشست و آب را تا نقطة آخر نوشید.

با دیدن یک پیر مرد خیلی کهنه و بچه یی با آن ورم رخسار و لکه های کبود صورتش كسي در جایش بند نمی شد. همه دور آن ها حلقه زدند. پیر مرد که آبش را نوشید با زحمت گفت:

- شما نترسید! ما می رویم. از نزدیکی " پسابند" آمده ایم. می خواهيم که از راه «درة تلخک» خود را به کابل برسانیم. از این جا می گذريم.

دانست که دل همه از سؤال پر است. آهسته ادامه داد:

- زمین داشتیم، تباه شد. مال، اسپ، خر و گاو داشتیم فنا شد.

سخنان مسجع پیر مرد همه را به اندوه تلخی انداخت. پیر مرد ادامه داد:

- از چند روزي به اين سو این بچه روزانه پیش یکی کار می کرد و علف مي آورد، می خوردیم. حالا روی او از علف خواري این طور شده است.

پسر مثل گاوی با نگاه های مات به جماعت می دید. روی پندیده و پر از لک و پیس اش را رایگان در برابر دید همه گان قرار داده بود. کلاه بافته گی بر کله اش بند بود و به درستی فهمیده نمی شد که لباسش چه رنگی دارد. در این اثنا خشتمال پیش آمد و گفت:

- نان می خورید؟

اصغر و یا سین چپ چپ به او نگریستند، اما به خیر گذشت و پیر مرد جواب داد:

- نه، در بازار «سنگ تخت» چیزی خوردیم. نمی توانیم با شکم سنگین راه برویم. ما باید پیاده خود را به جایی برسانیم که موتر و يايك لاری گیر بیاوریم.

رمضان گفت:

- اما کمی ماست بخورید.

و با اشاره سخی را دنبال ماست به خانه فرستاد.

پیر مرد قبول کرد:

- ها، ماست می خوریم.

پیر مرد به کوت خاک تکیه زد و زیر سایه های متراکم چند مرد چنگ شد. انگشتان خیلی فرتوت با بند پاهای مرغ مانندش دقایقی رمضان را به این فکر انداخت که وي چگونه خواهد توانست راه زیادی را پیاده برود.

پیر مرد گفت:

- در سابق که از این قریه گذشته بودم سیب، زرد آلو، گندم، جو، جواری، کچالو همه چیز داشتید. حالا به گمانم که ندارید. چشمه ها در اول سال مستی می کردند. یادم است که این جا سراسر درخت های چنار ایستاده بودند. آن جا در آن دور ها چند تا چنار ایستاده اند. سبزي ها زرد شده اند.

محمد علی گفت:

- بابه، درد همة ما یکی است. یکی کم دارد، یکی زیاد. می فهمی که چندین ساله خشكساليست. با دولت از بینی به بالا گپ زده نمی شود. گپ بزنی شلاق می خوری.چی کنیم؟! حق بگویی در جانت شاخک نشانده ای.

پیر مرد گفت:

- غم و غربت ارث بابا آدم است. حالا برو که نمی روی. زند گی ما زخمی است که تنها مرگ می تواند آن را خشک کند. همة ما می میریم و چند روز بعد یک وجب سبزه از گور ما سبز می کند. آخرش همین است. زیاد فکرش را نکنید.

پیر مرد خاموش شد، تا که سخی برگشت. پیر مرد و پسر همراهش خلاف وعده، یکتانان و ماست و کچالوی جوشانده را تا آخر خوردند. دیگران خود را به کار مشغول كردند. رمضان به نان خشک می دید و آهسته گفت:

- نصیب و قسمت!

پیر مرد گفت که اگر بمانند، خواب بر آن ها غلبه خواهد کرد. با بی میلی برخاستند. روی ورم کرده و پر از لکه هاي كبود پسرك، که تا آخر کسی ندانست چه قرابتی با پیر مرد دارد، همه را ترساند. چهره هایي که تنها ده دقیقه قبل از خنده و شادی زودگذر شگفته بودند، یکباره در غبار اندوه و سکوت از رنگ افتادند. خشتمال گفت که نمی تواند باور کند. پیش آمد و گفت:

- با ما بمانید!

این سخنان را پیر مرد نشنید و خیال کرد كه به او رهنمایی می کند. دستش را شور داد و گفت:

- من بلد هستم، همه قریه ها و جاهاي دایکندی را: این جا، واترمه، سرخ جوی، دان یخی، قلعة سرخ... همه را بلدم.

و به سمت های مختلفی انگشت می گرفت.

پیر مرد و پسر همراهش کمی که دور شدند. رمضان باتندي از جمع جدا شد، خود را به سختی به پیر مرد رسانید و از آستینش کشید. پیر مرد ایستاد و رمضان پرسید:

- از کسی نشنیده ای که لاری های غله و گندم در راه است؟

پیر مرد نشنید. رمضان با کمی قهر و آواز بلند گفت:

- از لاری های گندم کمکي خبری نداری؟!

پیر مرد لبخند ماتی زد و با صدای نا صافی گفت:

- نه، ندارم.

 رمضان برگشت؛ مثل این که جوالی از درد و اندوه بر دوشش سنگيني مي كرد. نگریست که همه نشسته اند و کار نمی کنند. به همديگرطوري نگاه مي كردند؛ مثل این که صدا در گلوي شان يخ بسته بود.

 

ادامه دارد....

************

بالا

دروازهً کابل

شمارهء مسلسل ٤٩             سال سوم                     مي ۲۰۰۷