کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

 مشخصات کتاب:

ـ نام کتاب:     آب و دانه

ـ نویسنده:    خالد نویسا

ـ گونهء اثر:    رمان

ـ ناشر:          انجمن قلم افغانستان

ـ طرح جلد:    محسن حسینی

ـ برگ آرایی:  ژکفر حسینی

ـ جای چاپ:   مطبعهء میوند، کابل

ـ زمان چاپ:   زمستان 1385

 

رمان بلندِ «آب و دانه» اثرِ نویسندهء گرامی جناب خالد نویسا در چهارده بخش است، که در سه شمارهء آینده کابل ناتهـ، ان شاء الله کلأ نشر خواهد شد.
البته دوستانیکه میل دارند تا تمام رومان را یکجا داشته باشند، لطفأ با من در تماس شوند تا آن را برایشان ایمیل بدارم. با محبت ایشور داس

 

 

"يزدان اين سرزمين را از دشمن،

 از خشكسالي و از دروغ نگه دارد."

                                                       از دعاي داريوش كبير

 

 ١

                                                

رمضان از خواب پريد و با سراسيمه گي بر لبة چپركت نشست. پاهايش را بر كرمچ هايش گذاشت و به صداي شرشري گوش داد كه از آن سوي ارسي مي آمد. چنان كه فكر مي شد گوش به صداي طوفاني گرفته است، پرسيد:

- صنوبر، باران مي بارد؟!

صنوبر با پيراهن كمرچين گلدار از كاهدان كوچك سركشيد و خنديد:

- باران نمي بارد، موسي مي شاشد !

رمضان به گونه يي كه فكر مي شد آروغ مي كشد گفت:

- فكر كردم كه باران مي بارد. نه، اصلاً خوابش را مي ديدم.

چشم هايش را ماليد و سرش را با دستانش فشرد.

آن طرف، پشت ديوار خام موسي جست زد و بند تنبانش را گره انداخت.

رمضان فاژه كشيد و پشت گردنش را خاريد؛ درنگي كرد و حشره يي را كه گير آورده بود بي آن كه نظري بهش بيندازد در ميان دو انگشت ماليد و دورش انداخت. كرمچ هايش را به پا كرد. لنگة راستش نو تر از لنگة چپش بود، تنها دو پينه داشت و بند هم داشت. رمضان هوا را در دهانش حبس كرد. گونه هايش پنديدند؛ مثل اين كه پر از آرد باشد، پيراهنش را با دست تكاند و برخاست. دستمال چهار خانة نخي اش را از ميخ ديوار گرفت. به چپركت كهنة سربازي كه هيچ كس دليل و تاريخ موجوديتش را در آن خانه نمي دانست، نگريست كه يك حصة اتاق نيمه تاريك را پر كرده بود و فنر هايش اشتهاي زيادي به پريدن داشتند. چپركت در برابر هيچ كس تبعيضي نداشت و در وقت نشستن هر كس جريق جريق يكساني مي كرد. رمضان خالي از آرزو و خيال به بيرون نگريست. كنج گليم خانة نشيمن را ديد كه سوخته بود. اين آخرين تغييري بود كه در آن خانه رخ داده بود. موسي پشت ارسي شاشيده بود. رمضان ديد كه زمين تشنه آن را جذب كرده است. به لكة آن كه به شكل يك خوابيدۀ يك تمساح بود، نگريست.

- تومي خوابي اما فكر نمي كني كه چي بايد كنيم.

صداي صنوبر از كاهدان خالي مي آمد.

رمضان بدون اين كه عصباني شود پاسخ داد:

- قال مقال نكن! اينك مي روم پيش آسيابان. ببينم كه غله دارد يا نه؟ اگر هم داشته باشد خدا مي داند كه مي دهد يا نه؟ پسان معلوم مي شود.

 صنوبرگفت:

-  اگر نداد چطور مي كني؟

- فكر نكن! يك سيب را كه بالا بيندازي تا كه به زمين مي رسد چي كه نمي شود.

رمضان گفت، دست هايش را به هم پيچاند؛ جيم شد و يكتا بند كرمچش را بست.

صنوبر به اتاق خالي آمد، جايي كه رمضان در آن جا به خواب بعد از چاشت تابستاني مي رفت. اتاق تير هاي لاغر و كجي داشت كه دودسياهشان كرده بود. تار هاي زياد عنكبوت كه اسباب بازي موسي بود جا جايي آويزان مانده بودند.

صنوبر در كنج اتاق نشيمن بر تشك نازكي نشست و دانه هايي كه يافته بود پيش يگانه ماكيان خانه ريخت. رمضان با ستايش به صنوبر نگريست و گفت:

- از كجا كردي؟

صنوبر گفت:

- از ديشب مانده بود.

ماكيان لم لم آمد و دانه ها را چيد.

رمضان گفت:

- شايد هم آسيابان گندم قرض بدهد. خودش مي فهمد كه بالاخره لاري هاي كمك ملل متحد مي رسند؛ مي آيند.

صنوبر گفت:

- نمي آيند. به ولسوالي كه نيامدند، به اين جا هم نمي آيند. آن ها غله را به جاهايي مي برند كه درست راه موتر رو داشته باشند.

رمضان رويش را به طرف تنة چنار هايي گرفت كه در آن دور دستها از كمر قلم شده بودند. قرية "سياه خارك" در خواب فرو رفته بود. كمي دور تر زمين هايي خشك به چشم مي خوردند، زمين هايي كه به چند كوه تشنه مي انجاميد:

- اگر روزگار همين طور دوام بياورد ديگر بلاي آن طرفش معلوم نيست.

رمضان گفت، رفت و عقب زنش ايستاد. كرمچ هايش غژ غژ صدا مي دادند.

صنوبر تا آخر نك زدن ماكيان را نگريست و بعد از آن با زور يك بيمار، كه درد پا داشته باشد، از جا بلند شد و گفت:

- من كه مي گويم برويم كمپ. در آن جا خيمه مي دهند و نان هم مي دهند. اين قدر مخلوق خدا كه مي روند قبول مي شوند. آب و دانه مي دهند....

رمضان دور خورد و با عصبانيت عمدي ادعاي زنش را كور كرد:

- مي روي كمپ؟! در آن جا مي روي و پشت يك سنگ مي نشيني. همه مي توانند ترا ببينند. شب مي خوابي، دست همسايه به جانت مي رسد. سرفه كه كني همه خبر مي شوند. بز و ماكيانت را مي دزدند. آن جا مثل اين جا نيست كه همه از خود باشند. مثل كشتي نوح است. چيز هايي ببيني كه در هيچ كتاب نباشد.

صنوبر سيخكي را در چادر گلدارش فرو برد، آن را در موهايش قفل كرد و با لحن راز ناكي گفت:

- پس در اين قيامت سرا چطور مي شود؟ گُلك مي زايد.

رمضان قيافه يي گرفت كه تصور مي شد به فكر عروسش و آن شكم بالا آمده اش افتاد. چنان قيافه اش مضطرب شد كه اگر مي توانست خود را ببيند، وحشت مي كرد. ترش شد و چيزي نگفت. كلاه گرد مهره دوزي اش را از ميخ روي ديوار گرفت و از پهلوي ماكيان رد شد. آهسته از راه عقبي كه دروازه نداشت به يك قطعه زمين پر از آفتاب و خشك قدم گذاشت. نور تيزي چشم هايش را آزرد و تازه متوجه شد كه عرقش بوي تن گاو هايي را مي دهد كه همه اش يكي پي ديگر مرده بودند. چند قدم كه رفت روگشتاندو پرسيد:

- سخي كجاست؟

يك كومه صداي خسته از غار دروازه خارج شد و به روي رمضان خورد:

- رفته خر آسيابان را برده كه از نزديك ولسوالي آب بياورد.

گُلك بود كه بعد از حرف هايش از دروازه بر آمد. پيراهن كمرچين گلابي با گل هاي سبز بر تنش بود. پاهايش در بوت هاي پلاستيكي خيلي بچه گانه به نظر مي رسيدند.

رمضان از نگاه كردن به شكم عروسش حذر كرد و به افق نگريست، بعد به كوه ها نظر كرد. سخي به آن دور ها، نزديك ولسوالي رفته بود كه آب بياورد. دلش به سخي سوخت، دلش به خر هم سوخت. سايه اش را پيش انداخت و از ميان دو چهارديواري نيمه ويران و يك رشته خانه هاي خالي يك طبقه گذشت. كساني كه كوچيده بودند، تير خانه ها و ارسي هاي شان را نيز برده بودند. در ميان اين ويرانه آثار باقيماندة بازار كوچك قريه را نيز ديد. موسي به رمضان مي گفت كه شبانه از اين چهار ديواري ها و خرابه ها آواز جن به گوشش مي رسد. رمضان در پاسخ مي گفت كه جن با انسان هاي فقير كاري ندارد.

رمضان همان طور كه پيش مي رفت. شخصي را ديد كه در ساية ديواري زنجير بايسكلش را مي انداخت. بي محابا صدا زد:

- رحم خدا، چي مي كني؟!

رحم خدا با يك چشم به رمضان نگريست و بيني اش را چين داد. نك دستمال نخي سرشانه اش را با دندان گرفته بود.

رمضان سلام داد و تير شد، اما قدم هايش از سرعت افتاد. ايستاد و دوباره به عقب برگشت.

رحم خدا كه دانسته بود، رمضان در دلش گپي دارد قد راست كرد و منتظر ماند.

رمضان تا زماني كه صداي غژ غژ كرمچ هايش خاموش نشد به حرف نيامد. بعد از آن گفت:

- آخر گپ مردم را قبول كردي يا نه؟

رحم خدا پرسيد:

- كدام گپ را؟

رمضان گفت:

- اين كه بروي و كلاشنيكوف و هر بلايي كه داري ببري و به حكومت بدهي!

رحم خدا گفت:

- نه. نمي دهم.

رمضان با قهر گفت:

- سر زوري نكن. از خرشيطان پايين بيا! مي فهمي كه مثل نكيرومنكر روزي نازل خواهند شد. خدا شاهد است كه تو مي خواهي هم خود را به كشتن برابر كني و هم ما را!

رحم خدا به گونه يي كه از اين حرف ها زياد شنيده است گفت:

- اگر شما راپور مرا ندهيد، طالب ها نمي فهمند كه من كلاشنيكوف دارم. از بي ايماني تنبان هاي تان را تر كرده ايد.

 رمضان گفت:

- اصلاً در اين قريه كه خدا هم آن را از ياد برده باكه دشمني داري؟ بهانه به دست آن ها نده. حالا كه شفيع مادركش هم نيست كه ازش بترسي.

رحم خدا كه بايسكلش آمادة سواري شده بود با نرمي از رمضان فاصله گرفت و گفت:

- نترس! اگر بخواهند من و ترا بكشند بدون اين گپ ها هم مي كشند.

و به آهسته گي چند بار پايك زد، سوار بايسكلش شد و به طرف ولسوالي راه افتاد. چند تا سنگريزه از زير تاير هاي بايسكلش به اطراف پريدند.

رمضان آخرين گپ هايش را در قالب نصيحت به رحم خدا ارسال كرد:

- از ما گفتن بود. باقي را خودت مي داني. اما بچه جان! كسي شكم خود را با شاخ گاو به جنگ نمي اندازد.

رحم خدا چيزي نگفت. زيرا هندل بايسكلش لق مي خورد و ممكن بود از سرعت بيفتد.

 

٢

 

رمضان دروازة خانة آسيابان را شور داد و آن را باز كرد. به روي دروازه تخته هايي به شكل چليپا ميخ شده بود. رمضان به خانة آسيابان داخل شد. بچه يي كه فكر مي شد موهايش را گاوي ليسيده است به وي سلام داد. رمضان پشت سر بچه، آسيابان را ديد كه كاردي را بر سنگ گردي تيز مي كرد. با ديدن رمضان از جا بر خاست، لبخندي زد و به چند تار ريش زنخش دست كشيد.

رمضان به صنوبر گفته بود كه هرگز موفق نشده است آسيابان را بدون كلاه ببيند. وي در خواب و بيداري كلاه مهره دوزيي بر سر داشت.كله و كلاهش مثل قلم و سرپوشش لازم و ملزوم هم بودند.

رمضان لب هاي داغمه بسته اش را به رسم سلام به حركت در آورد.

آسيابان گفت:

- بيا!

و او را به ساية سقف اتاقي برد كه نيم ديوارش از پخسه ساخته شده بود. رمضان كرمچ هايش را كشيد و به روي گليمي نشست كه خط هايش در ميان چرك و سياهي تقريباً محو شده بود. آسيابان رو به روي رمضان نشست.

رمضان گفت:

- از لاري هاي كمكي خبري نداري؟ لاري هاي آرد و گندم را مي گويم.

آسيابان جواب داد:

- نه. هيچ خبر ندارم.

رمضان گفت:

- شايد بيايند. آن ها مي فهمند كه سخت گير مانده ايم. مي فهمند كه ما نمي توانيم تفنگ بگيريم و دله دزدي كنيم. در هر خانه يك درجن جغله بچه گرسنه اند. چند تا ماده گاو داشتيم كه از دست رفت. ديگر خشكسالي هاي پشت در پشت ما را كن فيكون كرده است. قريه بي آب و جز غاله شده، مي بيني كه در اين جا غير از من و تو و دو و سه خانوادة ديگر كسي باقي نمانده است، رفتند و همه تخم زمين شدند. نه آبي و نه للمي. چي كار كنيم؟ گندم ها سوختند؛ پوك بر آمدند. حالا بايد لاري هاي ملل متحد از كابل يا پاكستان حركت كرده باشند.

آسيابان كمك كرد كه درد دل رمضان را مرتب كند. گفت:

- آن ها شايد نفهمند كه ما گرسنه ايم. اگر غلة كمكي برسد تا دو و سه ماه ديگر مي توانيم بند تنبان خود را در برابر مرگ محكم كنيم. در غير آن يا الله و يا نصيب.

رمضان گفت:

- آخر زمان است. آدم چيز هايي مي بيند كه توبه كار مي شود. بايد آيت الكرسي بخوانيم و ختم كنيم. پيش خدا چي سختي دارد؟ صبح از خواب برخيزي مي بيني كه دنيا را آب گرفته است. باران!

آسيابان مي ديد كه رمضان سر ذوق آمد و حتي كلمة باران را چنان شهوتناك ادا كرد كه دهانش آب افتاد. آسيابان به چشم هاي خرما گون رمضان نگريست و گفت:

- سخي هر روز يك بشكه آب به خانة ما مي آورد. چند فرسنگ راه مي زند. خدا خيرش بدهد.

رمضان گفت:

- والله خوبي از خودت است. تو خرت را مي دهي و او آب مي آورد. اگر ما زنده و مردة همديگر را جمع نكنيم، كه مي كند؟

رمضان در همين حال بانگ خروسي را شنيد كه به صداي بم يك هار مونيه شبيه بود. او در خانة آسيابان چيزي نمي ديد كه با خانة خودش فرقي داشته باشد، اما مي دانست كه آسيابان مقداري نا معلوم جواري و گندم ذخيره دارد كه مرز يك گونه گي ميان خانة او و آسيابان را مي شكند. رمضان كه مواظب بود لبخند ساخته گيش را فراموش نكند گفت:

- خوب، حالا نگفتي كه چطور آمدم پيشت!؟

آسيابان گفت:

- نه.

رمضان با حرص به سطل آب و گيلاسي كه پهلويش گذاشته شده بود، نگريست و شمرده شمرده گفت:

- والله ما كه همه يكي بدتر از ديگر اوراق اوراق و دست و دهان هستيم، اما دلم مي گويد كه لاري هاي كمكي رسيدني است. چند ماه پيش مثل هد هد آمدند. اصلاً هيچ كس باور نمي كرد كه بيايند. خارجي ها اين طرف ها بلدند. گفتنش خوب نيست در هر خانه پنج شش سر عائله، نام خدا همه شان سياهي لشكر، خانه نيست، كشتي نوح است. حالا اگر بگويم كه آمده ام يكي دو سير گندم اگر قرض بدهي تا قوتي شود. سرت بد نخورد. من خط مي دهم كه وقتي لاري هاي كمكي غله رسيدند پس مي دهمت.

مثل اين كه صداي رمضان راهش را كج كرد و به ديوار خورد. آسيابان جوابي نداد و با چشم هاي يك جسد به رمضان نگريست.

رمضان باز حرف هايش را تكرار كرد و معلوم مي شد كه آماده است تا ابد آن را براي آسيابان تكرار كند.

بالاخره آسيابان به حرف آمد و گفت:

- ببين! با حلوا گفتن دهان شيرين نمي شود. تو از كجا خط آورده اي كه كاروان غلة ملل متحد به اين جا مي رسد! تو يك عمر است كه دم موش در كندويت سفيد نمي شود، اما نيم مردم ده را در اين جا معطل كرده اي، به اميد اين كه لاري هاي آرد و روغن مي رسند.

رمضان با خجلت پاسخ داد:

- من خبر دارم.

و به طرف پسري ديد كه فكر مي شد موهايش را گاوي ليسيده بود. يگانه پسر آسيابان بود كه فتق داشت و مثل سخي از جاهاي دور آب آورده نمي توانست. رمضان افزود:

- تو مو سپيد و بزرگ ماهستي. به همه مي رسي. خودت مي فهمي كه دهان آدم پيش هر كس باز نمي شود. باز اين را هم مي فهمي كه ملك پدري آدم به بهشت نمي رسد. من مي گويم كه باش فردا چي مي شود. تا كه طاقت داريم بايد خانه و كاشانة خود را رها نكنيم. خانة خود آدم شيرين هست، باز اگر لاري ها نيامدند مجبور هستيم كاري كنيم. عروسم بار دار است، كم بغلي و راه دور و گرسنه گي از يك طرف، خشكسالي و بيحاصلي از طرف ديگر، حالا بگو كه من اين زن و اولاد را كجا كش كنم؟ما و شما در يك كشتي سوار هستيم. حالا دل دارم كه سخي را روان كنم ولسوالي. يك كارو باري بكند.

آسيابان به رمضان آن قدر وقت داد كه تمام حرف هايش را پاشيد و مصرف كرد.

 اما بعد از پنج دقيقه بحث و سكوت رمضان با خريطه يي كه سه سير گندم داشت از خانة آسيابان بر آمد. آسيابان از عقب رمضان به راه خشك دره يي مي ديد كه چهار پنج ماه پيش از آن طريق چهار لاري پر از گندم و روغن به قريه داخل شده بودند. نام هاي رؤساي خانواده ها را يادداشت كرده بودند. با آن كه نماينده هاي قريه دغلي كرده و از حق هر كسي مي زدند، باز هم پيش هر خانه دو جوال گندم و دو قوطي روغن انداخته بودند. صاحبان لاري ها گفته بودند كه اگر خشكسالي دوام بيابد، زود زود خواهند آمد. لاري ها آن قدر پر از اميد و عشق بودند كه مردم به گرد شان طواف كرده بودند؛ مرغ هاي مريض و گوساله هاي باقيمانده را كشته و كباب آن را به راننده ها داده بودند. موسي كه از لاري هاچشم بر نمي داشت، حروف آبي رنگ دوكنار لاري هاي سفيد را به روي خاك نوشته بود.سه تا حرف انگليسي

بود: W.F.P. * اما حالا اميد در سينه ها منجمد مي شد. آسيابان مي دانست كه گذشتة شيرين بر نمي گردد، اما رمضان عقيده داشت كه آن ها روزي بر مي گردند.

رمضان خوشحال به خانه بازگشت. وقتي خريطه را از سر شانه به زمين گذاشت، صنوبر دويد كه دستاس را بياورد.

رمضان گفت:

- بگير! گرسنه گي مثل كك گزيده گيست. بعد از چند ساعت عود مي كند و مي خارد.

چند دانة گندم را از خريطه گرفت و پيش ماكيان انداخت. ماكيان با ديدن دانه ها اشتهاي كورش تحريك شد. به نظر مي رسيد كه هر اس داشت مرغ ديگري دانه ها را ازش بدزدد.

رمضان آب بيني اش را در كنجي افشاند و با آستين پيراهن دماغش را خشك كرد. آهسته و بي مخاطب گفت:

-  فرق ميان ما و اين ماكيان در اين است كه اگر گرسنه گي برما زور بياورد مي توانيم او را بخوريم، اما اگر او از گرسنه گي بميرد نمي تواند ما را بخورد.

 

٣

 

ديگر بود كه سخي برگشت. سه بشكه آب و كمي علف روي خر بار كرده بود. سه ساعت با خر رفته و آمده بود. در راه بسيار دم گرفته و با بچه ها حرف زده بود. بيني اش سرخ و چشم چپش كبود شده بود. گفت كه با يكي از بچه ها جنگ تن به تن كرده و اين كبودي و سرخي ارمغان جنگ است. اما با همه رنج و عذابي كه ديده بود موفق به كشيدن آب از ميان چندين نفر شده بود. قصه كرد كه يك دخترك نزديك بود زير پا شود و چاه فقط چند انگشت آب داشت. قصه كرد كه يكي با حيله گفت كه در دوچشمهء آن قريه آب جاري شده است. همه به طرف چشمه ها دويدند و معلوم شد كه دروغ گفته بود. سخي دلش را كه از گپ خالي كرد رفت و خر را با يك بشكه آب به آسيابان بر گرداند.

رمضان تاسي را گرفت و در آن از بشكه آب ريخت. آب صاف نبود. رمضان نشست، سرش را با دست چپ محكم گرفت و آهسته آهسته آب را تا ته سر كشيد، شكر گفت و تغاري را برداشت، در آن كمي آب ريخت و بردش و در ساية ديواري كه موسي هميشه آن جا مي شاشيد گذاشت. بز لاغر از جا بر خاست و به طرف تغار كبره بسته آمد و بدون معطلي آب نوشيد. ماكيان هم آمد و با حالتي كه نشان مي داد تشنه است به تغار نزديك شد، اما از كنار آن رد شد. ماكيان به رمضان نگريست، مثل كسي كه به كمرة عكاسي بنگرد. دور خورد و رفت. بز و ماكيان دو حيواني بودند كه براي رمضان باقي مانده بودند. آن ها با همديگر هيچ گپ و رازي نداشتند. تنها هنگامي كه چيزي در بز نعوظ مي كرد، ماكيان سرش را پايين مي انداخت و مي رفت روي رختخواب موسي و لبخند مي زد.

رمضان وقتي خواست به خانه در آيد مردي را ديد كه از كنج خانه اش رد مي شد. رمضان گردن كشيد و صدا زد.

- ذوالفقار، كجا مي روي؟

ذوالفقار برگشت و سلام داد. رمضان به سلام مردي كه رويش پر از داغ هاي چيچك بود عليك گفت. به ذوالفقار نگريست، به كسي كه فكر مي شد يك مشت ارزن در سوراخك هاي صورتش به خوبي جا مي شود. عينكي شبيه به عينك ولدينگ كار ها به چشم زده بود كه مي گفت چند سال پيش داكتري در كابل برايش داده است. سرا پا خاك آلود بود. رمضان به شست پاي او كه از پاره گي كالوشش سر زده بود نگريست.

ذوالفقار گفت:

- روز گارم بد است. عمو نزديك است بميرد.

رمضان خوب نشنيد و پرسيد:

- كه مي ميرد، حسين علي را مي گويي؟

ذوالفقار گفت:

- ها، چنگ مانده است و دردي مي كشد كه يا خدا. ازش خون جاري شده است.

رمضان با چشم هاي پر از وحشت به وي نگريست و با دودلي گفت:

- نه، گپي نيست. شايد چيز بادگين خورده، خوب مي شود.

و به ذوالفقار نزديك شد. باز صداي ذوالفقار را شنيد:

- نه، مي گويد كه روده اش پاره شده است. تو كه او را مي شناسي، آدم با حوصله يي است. اما حالا بي تابي مي كند.

رمضان با ذوالفقار راه افتاد كه عمو حسين علي را ببيند. غژ غژ كرمچ هايش با صداي شلپ شلپ كالوش هاي ذوالفقار در هم آميخت. رمضان طاقت نياورد و پرسيد:

- از غلة كمكي، از لاري ها خبري نداري؟

ذوالفقار گفت:

- والله راستش اين كه من آمدم از تو بشنوم.

رمضان گفت:

- نه، گپي نيست.

و دندان هايش را به هم فشرد. وقتي به خانة عمو حسين علي داخل شدند چشم رمضان در صحن حويلي به يك كوزة آب افتاد كه از آن آب كمي بر روي زمين سخت و تشنه راه كشيده بود و معلوم مي شد كسي كه به احتمال وضو كرده و يا چيزي را شسته بود، در استفاده از آب خيلي امساك كرده بود.

درون يك اتاق، كه بر پنجرة كوچكش پلاستيك چركي ميخ شده بود، پهلوي يك صندوق پهن وپست عمو حسين علي چنگ افتاده بود. رخسارش بيشتر از هر زماني زرد شده بود و رگ هاي دستش پنديده بودند. عمو حسين علي سرش را روي صندوق سبز رنگي تكيه داده و به بغل افتاده بود. يك تار سياه موهم در سر و رويش پيدا نمي شد.

رمضان همين كه داخل اتاق شد سرفه يي كرد تا حضور خود را نشان بدهد، اما تا كه ذوالفقار با صداي بلند نگفت كه رمضان به ديدنش آمده است، حسين علي تكاني نخورد. رمضان كرمچ هايش را كشيد و به روي گليمي نشست كه با گليم خانة خودش فرق چنداني نداشت.

- شفا باشد!

عمو حسين علي كه شنيد، به طرف روي رخ دار و بيني پخچ رمضان ديد. كوشش كرد كه بنشيند، اما نتوانست. همان طور زير پتو چنگ ماند.

- ما چي خدمت كنيم؟

حسين علي مجبور بود به گپ هاي رمضان جوابي بدهد، گفت:

- فكر مي كنم پيچ خوني هستم، يا اين كه چيزي در دلم كسر كرده است.

مضان براي اين كه همدردي كرده باشد گفت:

- مي فهمم كه شكمت درد دارد. اما شايد نافت رفته باشد. حتماً چيز سنگين و يا شايد كدام جوال يا مشگ را بلند كردره اي.

حسين علي با صداي ضعيفي گفت:

- عجيب آدمي كه تو را ديدم! براي يك آدم هفتاد هشتاد ساله اگر چيزي سنگين هم باشد وي بلند كرده نمي تواند. ما لقمه نداريم كه بلند كنيم، تو فكر مي كني كه جوال را بلند كرده ام.

رمضان از گفتة خود خجل شد و خيلي چانس آورد كه ذوالفقار خجلت او را نديد، ذوالفقار كه از اتاق خارج شده بود با يك گيلاس پلاستيكي آب برگشت و آن را به رمضان داد. رمضان گيلاس آب را تا آخر سر كشيد و حتي به داخل گيلاس نگريست تا يقين كند كه قطره يي در آن باقي نمانده است. گيلاس را كه به زمين مي گذارد گفت:

- اگر مي خواهي به ولايت مي بريمت، به شفاخانه.

عمو حسين علي كه دانست مخاطب رمضان است به آهسته گي و صداي ضعيف گفت:

- خود را كه باز مي كنم درد و پيچش دو برابر مي شود، اما وقتي چنگ مي مانم درد كم مي شود.

ذوالفقار گفت:

- طاقت داري روي مركب به بازار "سنگ تخت" بروي؟

عمو حسين علي مكثي كرد كه نشان مي داد با خود فاصلة زياد تا ولسوالي را مي سنجد. خيلي آهسته و درد آلود گفت:

- نه.

 وچشم هاي قي كرده و بي فروغش را به طرف رمضان گرفت. سرفة خشك و پركشاله يي كرد كه رمضان با آن صدا آشنا بود. شمرده شمرده گفت:

- يك زمان در ارزگان نايب الحكومه يي بود. آمد و با نماينده ها گپ زد. من هم الله توكلي از طرف ولسوالي پيشش رفتم. همه ترسيده بوديم و فكر مي كرديم كه پشت ما جلب خواهد فرستاد. گفت كه چي ضرورت داريد؟ ما نمي فهميديم كه چي بخواهيم. نه شفاخانه، نه مكتب، نه سرك، هيچ چيز نخواستيم و گفتيم سر سلامتي تو و سرپوش مملكت را مي خواهيم. او رفت و ديگر تا امروز كسي از ما چيزي نپرسيد. ديگر تا امروز كسي به "سنگ تخت" و "سياه خارك" نيامد.

عمو حسين علي وقتي ديد كه اين بحث براي شنوندگانش جالب نيست بعد از آن كه دم خود را گرفت و سرفه يي كرد، گفت:

- هي! همين است ديگر. همة ما آمديم و مي رويم. تازه فهميدم كه چي كنم، مي بينم كه مي ميرم. همة ما دانه هاي يك تسبيح هستيم، يكي پشت ديگر انداخته مي شويم.

صدايش خيلي ضعيف شد.چنان كه فكر مي شد در خواب حرف مي زند.

ذوالفقار گفت:

- تب دارد، كمي هذيان مي گويد.

زني كه پوزش را با چادر گلداري پيچيده بود از روزنة اتاق پهلو به آن ها نگريست و گفت:

- همين حالا كمي گپ زد. اصلاً گپ نمي زد. همه اش مي ناليد.

زن دوباره ناپديد شد و رمضان تصميم گرفت كه آن جا را ترك كند. كرمچ هايش را به پا كرد و ديد كه چشم هاي عمو حسين علي بسته است. به اتفاق ذوالفقار بر آمد و قصه كرده رفتند و زير ساية ديواري نشستند.

رمضان گفت:

- نمي فهمم كه چي شدند. امروز من از آسيابان گندم قرض كردم. والله پيش خور شده ام. اگر از شانزده سير غله يي كه در شاخ گاو بند است، چهار و نيم سير آن را در قرض بدهم براي من مي ماند يازده و نيم سير، با اين غله بايد چند ماهي گذاره كنم.

ذوالفقار سنگريزه هايي را بر داشت و بدون اين كه به دردش بخورد دوباره آن ها را به زمين انداخت و در افكار و گپ هاي رمضان شريك شد:

- من شنيدم كه ملل متحد تنها به كمپ هاي مهاجرين كمك مي رساند. بايد يكي را روان كنيم به ولسوالي. ببينيم كه چي مي كنند. تاكه طفل گريه نكند، مادر سينه نمي دهدش. بايد براي شان بگوييم.

رمضان چشم تنگ به سنگلاخ و زمين هايي كه دو طرف يك جوي خشك افتاده بودند مي نگريست. چند ماه پيش چهار تا لاري از ميان آن زمين ها ظاهر شده بودند. وي چنان كه فكر مي شد با ديوار پشت سرش گپ مي زند، آرام گفت:

- خاتون مي گويد كه برويم به كمپ. من مي گويم كه نه، اصلاً آن جا هم دسترخوان حاتم طايي هموار نيست. آن جاهم يك جاي بي باز خواست است. باز چطور خانه و كاشانة خود را رها مي كني، مي تواني؟

ذوالفقار پرسيد:

- تو مي گويي كه غله را روان خواهند كرد؟ اما شايد هم هر روز نتواني كه حلواي سرخ بخوري.

رمضان با چين هاي زياد كنج چشم هايش متفكر به نظر مي رسيد.

ذوالفقار ادامه داد:

- من كه مي بينم از اين قاطر نسلي گرفته نمي شود. شايد مثل گاوهايمان تلف شويم. من و تو با چشم خود ديديم كه گاو ها اول آرام بودند، بعد از آن لاغر شدند و باز مردند.

رمضان به ساده گي يك كودك گفت:

- براي شان علف نرسيد.

ذوالفقار گفت:

- امروز شنيدم كه در باميان و سمنگان مردم علف مي خورند. هر كس كه كاري مي كند كمي علف مزد مي گيرد و آن را بين خود تقسيم مي كنند. ها! آن ها علف مي خورند.

رمضان حرف هاي ذوالفقار را شنيد. سرش را پايين انداخت و ترس آلود گفت:

- برويم ختم ابوالفضل كنيم و آيت الكرسي بخوانيم. خدا از سر گنا هان ما خواهد گذشت.

به ذوالفقار نگريست؛ به داغ هاي آبلة صورتش. چنان كه فكر مي شد از پس غربالي به او مي نگريست.

رمضان در همين موقع سخي را ديد كه به طرف آن ها آمد. از چپلك هاي پلاستيكي اش غبار پراگنده يي بر مي خاست؛ آمد و پهلوي پدرش نشست. بيني پنديده اش به مثل بيني ترومپت نواز ها شده بود. ديد كه دنيا عوض نشده است و حرف بر سر مائده است. راه آمده از طرف ولسوالي "سنگ تخت" مثل لب هاي رمضان خشك بود. هنوز كوه هاي وحشتزده از دور به دهكده مي نگريستند؛ جايي كه چند خانة كلوخي در شيبي هموار پهلوي "درة تلخك" افتاده بودند. چند قطعه زمين خشك و آفتاب زده كه يك زمان از گندم و سبزيجات حمل داشتند به خواب مرگ فرو رفته بودند و ساقه هاي خشك و نشكسته يي اين جا و آن جا مثل خار معلوم مي شدند. چند شيار خشك كه زماني از اثر سيلاب تشكيل شده بودند، غريب و منزوي به نظر مي رسيدند. سخي به اتفاق پدر و ذوالفقار به دره يي مي ديد كه روزي از آن راه لاري هاي گندم به قرية "سياه خارك" رسيده و باز دوباره خالي برگشته بودند. رمضان آن قدر به دره نگريست كه فكر مي شد بار اول بود كه آن جا را مي ديد. چشمش  كه از آن

 منظره سير شد به يكي دو درخت خشك چنار نظر انداخت كه در آن دور دست ها ايستاده بودند.

سخي براي اين كه گپي زده باشد بي رابطه و آهسته گفت:

- خارجي ها قسمي گپ مي زنند كه غير از خود شان كسي ديگر گپ آن ها را نمي فهمد.

هر سه گپ زدند و در آخر به اين نتيجه رسيدند كه اگر تا ابد اين جا بنشينند طبيعت پيش چشم شان تغيير نخواهد كرد. بر خاستند. در آخر سخي سنگي را به طرف غار خالي مورچه ها نشانه رفت.

رمضان نزديك شام به خانه رفت. در اتاقي كه چپركت سر بازي را گذاشته بود صنوبر با موسي پرخاش مي كرد. راضيه دختر يازده سالة رمضان مي خنديد و سرش را مي خاريد.

شب گُلك چند دانه كچالوي جوشانده و ماست آورد و صنوبر نان خشك را به همه تقسيم كرد. آن ها نان شان را در روشنايي مهتاب خوردند. رمضان در فكر عميقي فرو رفته بود و گاهي به طرف مگسي مي ديد كه روي ديواري كه موسي به آن تكيه داده بود راه مي رفت. رمضان بعد از نيم ساعت همه را رها كرد و رفت در اتاقكي به روي گليم خوابيد. از بالاي سرش بوي علف به دماغش خورد. در تاريكي و تنهايي غرق شده بود. هنوز صداي ذوالفقار در گوشش ولوله بر پا كرده بود: "در باميان و سمنگان مردم علف مي خورند... " غلتي زد. بوي علف پژمرده، كه سخي براي بز آورده

 بود، او را با خود مشغول كرد. آهسته دستش را دراز كرد و چند تار علف بر داشت و در دهنش گذاشت. جويد، اما نتوانست قورتش دهد. چشم هايش برقي زدند. علف را تف كرد. چيزي در سينه اش مي پنديد. صبح كه از خواب برخاست به صنوبر قصه كرد كه شب خواب ديده است كه بز قاه قاه مي خندد و باز خواب ديده كه آسيابان را كشته است و جوال هايي پر از كلوخ را از بام به روي چند تا گاو مي پاشد. 

٤

 

يک روز بعد از خواب ديدن رمضان، در صبح غم انگيزي كه آفتاب تازه نيش زده بود، صداي صنوبر كه رفته بود خارخسك هاي لب يك خشك رود را بچيند، در يك حصة قرية "سياه خارك" طنين انداخت.

- موتر ها، موتر ها آمدند. لاري ها!

سكوتي كه از شب به جا مانده بود يكباره چير شد. رمضان كه چرت مي زد مثل فنر از جا پريد و به گونه يي كه فكر مي شد استفراغ مي كند، خود را از دروازه بيرون انداخت. پايش به سنگي بند شد. روي زمين صاف پا گذاشت؛ قد بلندك كرد و به دور دست ها نگريست. از عقبش سخي خيز زده بر آمد. آثار كبودي چشمش هنوز باقي مانده بود، سركشيد و به دو موتر، كه لاري نبودند، از دور نگريست. از پشت وي راضيه بر آمد و صدا زد:

- گُلك برآ!

گُلك خواب آلود با شكمي كه زير پيراهن كمي پنديده بود بر آمد. موسي در خواب گران بود و هيچ خبر نشد. همه به انديشة اين كه از انتظار دلازاري رهايي يافته اند به درون "درهء تلخك" خيره شدند رمضان به دور دست ها مي ديد. از دور، جايي كه راه به سنگلاخ كم عرضي مي انجاميد دو موتر پك اپ را ديد كه راكبينش در سايه روشن زمين هاي خشك مثل اشباح به نظر مي رسيدند. رمضان ديد كه چند تن سفيد پوش و سياه پوش از موتر ها پياده شدند. رمضان به طرف شان دست بلند كرد و مثل در دريا افتاده گاني كه كشتي نجات ببينند فرياد زد:

- آن ها را ببينيد، به طرف ما مي آيند!

با صداي رمضان دروازة خانة آسيابان باز شد. آسيابان با پسرش كه فتق داشت بيرون بر آمد، پشت پسرش زن آسيابان كه پوزش را با چادر پوشانيده بود پا برهنه بر آمد. از طرف ديگر خشتمال از خانه اش بر آمد، كسي كه ادعا مي كرد نيمي از مردم ارزگان و دايكندي او را مي شناسند. وي چنان خشتمال باقي مانده بود كه تصور مي شد مثل آسيابان نامش در دهكده فراموش شده بود. شور و نوا به هر طرف پخش شد. از پانزده بيست خانة آن جا تقريباً همه بر آمدند و به گرد رمضان جمع شدند. خشتمال آمد و ريش ژوليده اش را قبضه كرده، چند گپي زد كه معلوم مي شد از بابت رسيدن موتر ها به همسايه گانش تبريك مي گويد. وي با دهاني كه آمادة خنديدن بود پيش آمد و مثل كوري كه حس شنوايي اش دو برابر مي شود به هر صدا سرش را بر مي گرداند و به هر پرسشي پاسخ مي داد.

پير مرداني كه از بام زندگي به نك ناوه رسيده بودند نيز از خانه بر آمدند يك زن سپيد چرده با شتابي كه در رسيدن به جمعيت نمود، دامنش در ميخ دروازه گير كرد و تا زانو جر خورد و مجبور شد كه دوباره بر گردد. ياسين با گوش هاي نك تيز سگيش از خانه برامد. دچار سر سام گرديد و چنان احساساتي شد كه فكر مي شد زير باران مي دود. دوبار دورا دور جمعيت دويد و بالاخره در كنجي ايستاد. رنگ لباس نسواريش بيروح بود. رمضان كه اولتر از همه بر آمده بود و بعد از زنش كاشف موتر ها شمرده مي شد خود را آماده مي ساخت كه به پرسش هاي پرشور همسايه گانش پاسخ بدهد. بچه هايي شروع كردند به هشپلك زدن و در حالي كه در فكر روزي نبودند،از سرور و هيجان بزرگان عقب نماندند.احساسات همه مشابه به احساسات كساني بود كه امريكا را كشف كردند.آسيابان كه لحظه يي كلاه از سر بر نمي داشت و گمان مي رفت كه همه مغز و عقلش درون همان كلاه است، بدون اين كه آن را بر دارد كمي پس و پيشش زد و سرش را خاريد. هيچ اتفاق نيفتاده بود كه رمضان وقتي نام آسيابان را بگيرد به ياد كلاهش هم نيفتد. در ميان جمع تنها كساني كه به چشم نمي خوردند عمو حسين علي و رحم خدا بودند.

اشباح دوباره به موتر ها سوار شدند و به سرعت به طرف قريه آمدند. هيچ كس نمي دانست كه چه واقع مي شود. يكي از ميان جمع گفت:

- اين ها لاري نيستند!

رمضان خواست با حرف زدن غير قطعي اش او را لحظه يي سر گرم كند. گفت:

- حالا مي آيند.

شور و غوغاي همه گان تا لحظه يي كه موتر ها با صد زحمت به آن ها نزديك نشدند از رمق نيفتاد، اما موتر ها در صد قدمي آن ها خيلي سرعت گرفتند و حتي جست زدند. همين كه موتر ها شيرجه زدند و ايستادند، ده دوازده مرد تفنگدار از كنج و كنار موتر ها جست زدند. با ديدن تفنگداران همه در پناه همديگر فرو رفتند. رمضان با تعجب نگريست كه تفنگداران آن ها را محاصره كرده اند. آهسته گفت:

- حكومتي هايند، طالب ها!

مردي كه از دور مي آمد صدا زد:

- شور نخوريد، اگر نه كشته مي شويد!

آمدند و آگاه شدند كه حس مقاومتي در آن ها وجود ندارد. اما زن ها رميدند. جوانتر ها به خانه ها گريختند و باقيمانده جا به جا نشستند و سرو روي خود را در چادرها شان پيچيدند. مرد هايي كه زند گي را دوست داشتند، كودكاني را در آغوش گرفتند و چند تني هم شروع كردند به جويدن ناخن هاي شان. چهار پنج تن از تفنگداران خانه هاي كسل را احاطه كردند. با آن كه لباس محلي به تن داشتند اما هر كه تفنگ داشته باشد هيبتناك مي شود. كودكاني هم در آن جمع بودند كه نه از اسلحة آن ها، بلكه از خودشان مي ترسيدند. در آن ميان زني هم پيدا شد كه آهسته به زن پهلويش گفت:

- چقدر آستين هاي شان دراز است. حق پاچه هاي شان را در آستين كرده اند.

اين سخنان را يكي از تفنگداران شنيد. اگر نمي شنيد به آستين هاي دراز و پاچه هاي برزدة خود نمي نگريست.

از ميان تفنگداران يكيش كه لاغر تر از ديگران و قيچ بود رو به جمعيت كرد، كلاشنيكوفش را با يك دست گرفت و قنداقش را به شكم خود چسپانيد.

زني از ميان جمع گفت:

- ما فكر كرديم كه آرد و روغن آورده ايد!

مرد تفنگدار با زبان خود گفت:

- همة تان دست يكديگر را از پشت ببنديد!

و خواست خود را قاطع نشان بدهد. چند لحظه با ترديد گذشت. مرد دوباره صدا زد:

- نمي كنيد؟

رمضان نخستين كسي بود كه دستانش را پشت سر گرفت و سخي را گفت كه با عرقپاكش آن را محكم ببندد. يكي ديگر هم پيدا شد و دست هاي سخي را با دستار خود بست. وقتي چند تن اين كار را كردند قضيه براي كودكان شكل تفريح و شوخي را گرفت. خصوصاً زماني كه مرد ها مجبور شدند تنبان هاي شان را در آورند و دست هاي همرديف خود را از پشت ببندند. دو نفر كه در آخر باقي ماندند، ريش سفيداني بودند كه خود شان مي دانستند باز و بسته بودن آن ها براي تفنگداران اهميتي ندارد، همان گونه با دست هاي باز پهلوي چند زن نشستند. كساني كه در خانه ها شان مانده بودند در حيرت بودند كه چه كنند. زن هايي هم در ميان جمع بودند كه شروع كردند به گريستن.

مرد قيچ دوباره به حرف آمد:

- ببينيد، مردم خوب باشيد. ما از ولايت آمده ايم. هر حرامزاده گي كه داشتيد، گذشت. فقط براي ما امر شده كه اسلحة تان را جمع كنيم. فكر نكنيد كه از چشم ما دور هستيد.

رمضان با احساس مسؤوليتي كه خود پنداشت صاحبش است گفت:

- كدام اسلحه؟! ما چيزي نداريم صاحب.

و با خود قبول كرد كه ديگر زماني فرا رسيده است كه بايد درون لباس هاي خود بلر زد.

مرد گفت:

- داريد. تفنگچه داريد. كلاشنيكوف و راكت انداز هم داريد!

زني بي اختيار گفت:

- ما نان نداريم، تفنگ كه بماند در جايش.

مرد دور خورد و يقين كرد كه در اين ميان تنها با رمضان به راحتي گپ زده مي تواند، گفت:

- هيچ كس خودش حاضر نمي شود سلاحش را بدهد؟

رمضان گفت:

- صاحب! كساني كه سلاح داشتند، گريخته اند.

زني بي اختيار صدا زد:

- ما تفنگ نداريم!

مرد تفنگدار وانمود كرد كه گپ تكراري مزه يي ندارد. رويش را به طرف رمضان گشتاند و با زور گفت:

- كجا گريخته اند؟ پيدايش كنيد.

رمضان ترسيد. دهانش چسپناك شد و دست و پاهايش بيگانه شدند. به اطراف نظر انداخت و گفت:

- خود تان مي فهميد كه گريخته اند. ظالم بقأ ندارد، جُل خود را جمع كردند و گريختند. تنها شفيع مادركش باقي مانده بود كه او هم گريخت.

 و آهسته از كنج چشم به ميان جمعيت نظر انداخت و فهميد كه رحم خدا در ميان آن ها نيست.

مرد تفنگدار از طاقت افتاد. رفت و دستور داد كه نيمي از تفنگداران بروند و خانه ها را تلاشي كنند. پانزده دقيقه با دلهره و صبر گذشت. تلاشي خانه ها خيلي ساده بود. زيادي خانه ها در نداشتند و مال نداشتند و مخفيگاه هم نداشتند. بالاخره تفنگداران برگشتند و خيلي هم ناراضي بودند. يكيش گفت:

- كي تفنگچه دارد؟

هيچ كس پاسخي نداد. صداي گرية ترس آلود يك كودك بلند شد.

رمضان حرف تازه يي زد:

- ما از بي كفني زنده هستيم. چندين سال خشكسالي در ما رمق نمانده، مال و مواشي ما مردند. گندم پوك بر آمد، باز زمين سنگ شد، آب خوردن نداريم. حالا ما سلاح را چه كنيم، صاحب؟ حالا ما را اگر به خاطر يك دو تا دزد كه سلاحدار بودند و بي ناموسي كردند و گريختند قصاص مي كنيد. بسم الله!

تفنگدار قيچ به رمضان نگريست و با لحن يك و اعظ سر منبر گفت:

- خداوند از نتيجة اعمال خودتان اين طور مي كند. گناه مي كنيدو نماز نمي خوانيد كجاست پيش نماز و ملاي تان؟

خشتمال دل به دريا زد و گفت:

- پيش نماز ما را ماين پراند. ما خود هر يك ملا هستيم، حافظ قرآن هستيم.

فرمانده پيش آمد و پرسيد:

- ملا هستي؟ پس بگو كه نماز استسقأ چطور خوانده مي شود؟

خشتمال بند ماند. اما چيزي نگذشت كه چنان سيلي خورد كه از چشم هايش ستاره پريد.

 مرد پس رفت. كمي كه دلش يخ شد گفت:

- نماز بخوانيد. زنا نكنيد، شراب نخوريد، توبه كنيد. خداوند باران را روان خواهد كرد.

شف دستارش را پشت سر انداخت و پرسيد:

- چرا همة تان جمع شده ايد؟

ياسين با ترس و لرز گفت:

- خيال كرديم كه آرد آورده ايد.

خيلي تكراري حرف زد. مرد قيچ گفت:

- اگر چوبكاري شويد، اعتراف مي كنيد.

كودكي كه كمي خاموش شده بود باز به گريه افتاد. يكي از تفنگداران به امر مرد قيچ سخي را كشيد و خواباندش. پاي راستش را محكم چسپيد و با چوبي بر كف پاهايش ضرب گرفت. كودكي كه به گريه افتاده بود خاموش شد. سخي صدا زد:

- ما تفنگ نداريم!

و انگشتان پاي راستش را شور مي داد. پاهايش چرك و خاك آلود بودند، تنها قسمتي از پاهايش كه با بند چپلك پوشيده مي شد، پاك به نظر مي رسيد.

صنوبر از ميان زن ها بر خاست و عذر آميز به رمضان گفت:

- برو يك كاري بكن!

رمضان بي اختيار پيش رفت و گفت:

- ملا صاحب! هر چه مي خواهيد، از من بخواهيد. من پدرش هستم. او گناه نكرده است.

مرد تفنگدار ضربة محكم ديگري به كف پاي سخي نواخت و به گونه يي كه حق دارد او را ببخشد پاهايش را رها كرد. اما دفعتاً گريبان رمضان را چسپيد و با نگاه هاي تيز درونش را دريد. صدا زد:

- ببريد اين جانور را در موتر بيندازيد!

 رمضان هوشياري كرد و به طرف موتر دويد و خود را در عقب موتر پرتاب كرد. اشك در چشم هاي سخي پرده زد اما نمي توانست كف پاهايش را با دست هايش بگيرد. مرد قيچ گفت:

- در هر سوراخ و سمجي كه پنهان كرده ايد، پيدا خواهيد كرد.

و رو به موتر راه افتاد. تفنگداران همراه او نيز به عقبش رفتند و دوتني كه به بازوان رمضان محكم چسپيده بودند، او را به ياد گاوي انداخت كه يك روز از زير كارد گريخته بود. با آخرين قدرت صدا زد:

- صنوبر! كمي پول در جيب كرتي ام است. بگيرو بچه ها را گرسنه نگذار. در فكر من نباش!

موتر ها با گردو غبار چرخيدند و دور شدند.

دو مرد ريش سپيد بر خاستند و گره دست هاي ديگران را كه شل شده بود، باز كردند و تا كه موتر ها كاملاً دور شدند، همه آزاد گرديدند. زن ها شروع كردند به آه و ناله. آسيابان كه هيچي نگفته بود از شانة بچه اش گرفت و به طرف خانه رفت.

خشتمال با تني چند لحظه يي به ولوله افتاد. زن ها با مردان مسن از ترس و احساسات شان حرف زدند. آن ها مي پرسيدند كه چرا دست همه را بستند؟ و يكي گفت كه به راستي ترسيده بود. ذوالفقار گفت:

- غير از مرد قيچ كه طالب بود ديگرانش از همين منطقه بودند. يكي دوتايش را من مي شناسم، يك زمان در حزب پاسدار جهاد بودند. حالا با طالب ها يك جا شده اند!

 در آن ميان تنها صنوبر بود كه با گريه صدا زد:

- رمضان را بردند!

------------

 

* پروگرام غذايي جهان.

 

ادامه دارد....

************

بالا

دروازهً کابل

شمارهء مسلسل ٤٦                سال سوم                      مارچ/اپریل۲۰۰۷