|
قيامتی به سرم بار بار ميگذرد
چه بی اميد چه پر انتظار ميگذرد
خزان اندوه تو سر رسيد از بن باغ
ز فصل زنده گی من بهار ميگذرد
ز ديده گوهر حسرت به دامنم ريزد
ز دل به هر نفسم شوق يار ميگذرد
چه سوگ می گذرد از ديار خسته يی من
ز فرق تا قدمش يک شرار ميگذرد
عارفه بهارت
|