|
کابل ناتهـ، Kabulnath
|
خالد نویسا
داستان کوتاه از چاپ دوم مجموعهء داستانی فصل پنجم کهنه یاد
از من خواسته اید شرح واقعهء جالبی را بنگارم که من در زندگی با آن مواجه شده ام؟ دوستان من! شما از من دور هستید و به این نحو خواسته اید از من یادی کنید. می دانم گرچه از وطن خود دور هستید، اما مثل من نمی توانید از این مردمان ساده، زودرنج و عقیده مند که هرلحظه از زندگی شان سازندهء داستانی است، دل بر کنید.
شما از وحشی های
جزایر سلیمان و سواحل پایین استوا برایم می نویسید، اما من از مردم خودم برای تان
می گویم؛ چیزی که در عین کهنه گی برایم روشن و مجسم شدنی است. اما امیدوارم حاصلش
تنها فاژه یی نباشد. از زمانی که من مایل هستم از آن یادی کنم و پرده از یک رویداد
کهنه بکشم، دوازده سال داشتم. یک پسر حیران و سرخورده بودم، در اقلیمی که شما آن
را بچه گی می نامید. پسری که یک پدر عادتأ بی اعتنا دارد. چنین بچه یی طبیعتأ سرد و
خاموش می باشد، اما د رمورد من چنین نبود. - چرا آسمان را آتش، زمین را کتابچه و آب را بایسکل نامگذاری نکرده اند؟ پدرم که عادت داشت دایمأ شرِ مرا از سرش دور کند و با جواب ها و کلمات یک سیلابهء «ها» و «نه» پاسخم را می داد، سویم خیره شد و گفت: - فرقی ندارد، تو همان طور باش و بگو که موافق به طبعت است. این گونه افکار مرا به حیرت می انداخت، یعنی خلاف کسی که دو جمع دو برایش چهار می شود، برای من باید، سه و یا پنج می شد... ما خانهء یک طبقه یی با حویلی فراخی داشتیم که پنجره هایش رو به مشرق باز می شدند. رو به روی آن، دو اتاق فرعی کاهگلی که دایم نمناک بودند، و بوی موش از آن هابه مشام می رسید، قرار داشتند. این اتاق ها از چشم انداز اتاق های دیگر دور بودند و مدت زیادی خالی و فارغ بودند. این اتاق ها سپر نخستین تیرهای اشعهء آفتاب برحویلی ما بودند و چنان نمناک بودند که من از لحظه یی درنگ ویا دیدن شان دلتنگ می شدم. صرف هنگامی که بالای بام آن می برآمدم و با پرتاب فرفره های کاغذی که یکی از سرگرمی های آن دوران من بود، برایم جالب می شدند. درون اتاق ها برای پدرم برای پنهان شدن از شر محصل های شاروالی که دایمأ برای حصول وجه صفایی اماکن می آمدند،پناهگاه خوبی بود. هر باری که آن ها نازل می شدند، پدرم یک نوت پنجاهی را کف دستم می گذاشت و با التماس می گفت: - این را بده و بگو که خانه نیست. دیگر من مؤظف بودم تا نخستین دروغ ها را سر به سر کنم و پدرم را از شر آن ها رهایی بخشم، زیرا پدرم ازین بابت پنج سال از دولت مقروض بود. روزی پدرم به گونهء جدی به اتاق ها رفت، تیرهای سقف را وارسی و زمینش رابا لگد امتحان کرد. با جبین گشاده بشارتم داد که برای به د ست آوردن پول و نیز به خاطر حس همدردی حاضر شده است درین اتاق ها کرایه نشینی بنشاند. برای من جالب این بود که کرایه نشین اتاق ها با اطفال قد و نیم قد، سیر و تفریح جدیدی به ارمغان می آورد و من در انتظار ورود شان لحظه شماری می کردم، اما با ورود آن ها همه حدس و گمانم مثل یخ از تأثیر آتش آب شد. دیگر آن چه را در ذهن می پختم وجود نداشت. در عوض، دو روز بعد، پدرم زن و شوهر پریشان خاطر و متفکری را برایم معرفی کرد که در آستانهء دروازهء حویلی ما ایستاده بودند و به سوی آسایشگاه شان که مورد اکراه من بودخیره می نگریستند. پدرم آستین مرا کشید و گفت: - برایت مهمان آورده ام. منشی و خانمش، شرم مکن، همراهء شان دست بده! خوب می بینم که چشمانت آب زده و وحشی شده ای، اما این ها را نباید اذیت کنی. من خیره به آن ها نگاه می کردم. زن منشی راست ایستاده بود و زمین رو به رویش را می نگریست. معلوم می شد که زن متفکری بود. با نزدیک شدنم چشم ها را به من دوخت و از لای چادر کتانش دست و پنجهء مرغی و بنددارش را بیرون کشید و موهایم را نوازش کرده با لبخند گفت: - بچهء با تربیه یی است. من در سرپنجه های سرد و اسکلیتی اش محبتی حس کردم که تا آن هنگام برایم نا آشنا و باورنکردنی بود. من حس کردم که یک شور خلاف میل و اراده در وجودم جریان یافت که عاملش همان انگشتان سرد و استخوانی بود. اما خود منشی (وی در حقیقت در جوانی اش کارگر یک سمنت فروشی بود که پدرم این نام را از روی احترام برایش استخراج کرده بود.) به نظرم احمق و زرنگ آمد، یعنی نمی توانستم در یک محدودهء خاص او را جا بدهم . نخست سرفهء طویلی سر داد که من تصور کردم می خندد، بعد از آن بدون رعایت نزاکت، خلط سیاه سینه اش را دم پایش پاشید. دانستم که این عملش تازه گی ندارد. زن آهسته سوی من نگریست و نخستین آثار خجالت در نگاه هایش هویدا شد. منشی بالاپوش بزرگ و گشادی پوشیده بود که مثل یک خرس بلند به نظر می رسید. بزرگی اش زیادتر به خاطر پوشیدن بالاپوشش بود که معلوم می شد در میان آن، استخوانهای معمولی هیکل مردی جا داردکه از کم خوراکی و مرض مشرف به مرگ است. هنگام حرف زدن لب بالایش را طوری جمع می کرد که به هویت بینی اش صدمه می زد، یعنی بینی اش تا حد امکان یک چیز اضافی جلوه می کرد، در کرهء ناموزونی که کله می نامندش. زنش دورتر ایستاد. او نخست حرکتی کرد که معلوم می شد تظاهر به تشریفات می کند. آرام اما پر ملال حرف می زد، در مورد اتاق ها از پدرم معلومات خواست که با نگاه های برندهء شوهرش همراهی می شد. من ازآن نگاه ها دانستم که همه حرکات زنش ساختگی است. منشی حتی یکبار با اخطار گفت: - بس کن هما! دو اتاق چه حاجت به پرس و پال دارد؟ اما با عجله به صورت نامرتبی گفت: - می خواستم بفهمم که آیا اتاق ها موش دارند یا نه؟ منشی گفت: - فرض کن داشته باشند، ما که نواسه های افلاطون نیستیم! هما آرام پاسخ داد: - اما برای من تاریکی، موش ها و تنهایی ترسناک است. منشی سرفهء طویلی سرداد و با اعتراض گفت: - تو همیشه از تنهایی می گویی، مگر ملامت من هستم؟ هما دستپاچه شد و خواهش کرد اثاثیه را بیاورد و در حالی که چشمانش به هر سو می گشت، خواست خود را گم کند. منشی با بی میلی بکس های آهن چادری و گلیم و صندوق ها را از گادی پایین کرده و به کمک زنش به مرتب نمودن اتاق ها برآمد. من با ورود آنها حس عجیبی نسبت به اتاق های نمناک کردم. فکر کردم که با موجودیت هما، اتاق های نمناک جان تازه یی یافته اند و هیچ نمی توانم پوشیده دارم که آرزو داشتم بی هیچ زحمتی بتوانم زنده گی آن ها را مد نظر داشته باشم. شب که شد مطابق رسم برای شان نان فرستادیم. هما با دیدنم مسرور شد و از تکلیف ما نسبت به آن ها قدردانی کرد و با خوشحالی گفت: - راستی مادرت کجاست، نان را کی پخته است؟ گفتم: - تا گرم شدن هوا با خواهرم رفته است جلال آباد. رماتیزم دارد، آن جا زمستان گرم است، نان را پدرم پخته، بدمزه است؟ هما خاموش شد و به دیوار سرد خانه نگریست. منشی آ ن طرفتر نزدیک پنجره نشسته بود و قسمی مرا می پایید، مثل این که برایش تفریحی بودم . ناگهان متوجه چشمان شاریده و اشک آلود هما شدم، برق تیزی داشت. هیچ منظره یی برایم ملال انگیزتر از این صحنه نبود. من که علاقه و کشش پنهانی به وی ابراز می داشتم، دچار تعجب شدم . موجودی که برایم عزیز شده ، گریسته بود! با دستپاچه گی پرسیدم: - چرا گریه کرده اید؟ هما پاسخ نداد و از تیر سؤالم گریخت. در گوشهء اتاق، منشی مثل جغد مرا آرام می پایید. من از سؤالم نا آرام بودم و بهانه یی جستجو می کردم که به چه رنگی بتوانم صحبت را داغ و جالب کنم. نمی دانم کدام قوهء نامرتب ذهنی مرا به پرسش دیگری راغب کرد: - شما بچه یی ندارید؟ متوجه حرکت مشوش زن شدم، نگاهی سرسری به من و بعد به شوهرش دوخت و رنگ رخسارش سپید شد. بر اثر همین بی احتیاطی وی متوجه کبودی سبزرنگی در زیر چشمش شدم . من در نخستین دیدار مان متوجه آن نشده بودم. کسی پاسخم نداد. در عوض منشی با طمطراق و حالت اشباع شده از جا برخاست. توضیح این که، با هر قدمش عواطف نابرابری را که بروی مستولی می شد ناشیانه پنهان می کرد. با راه افتادنش چنان شدتی را مشاهده کردم که افتادن و غلتیدن اشیای زینتی و کم بهای بالای میز کنار دروازه، برایم متصوربود. منشی در اخیر اتاق ایستاد. سرش کوچکتر و ناسازگارتر با اندامش شده بود و ریش زیر زنخ و پره های بینی اش می لرزیدند. چشمانش مثل یخ می درخشیدند. من متوجه شدم که موزه های ساقدار سربازی به پا دارد که با تراق تراقش، صدای سرفه های طنطنه دار او را، که مرا متأذی می ساخت، پنهان می کرد . گفت: - جواب این سؤال برای او مشکل است. اما من بگویم؟ خوب فرق نمی کند. دوپانزده، یک سی می شود. زن من بچه به دنیا آورده نمی تواند. گاوی بی شیر و گوشت است. منشی با دندان های کلید شده و مشت های فشرده رو به روی هما ایستاد و تصور جنجال عظیمی بین آن دودر مخیله ام خطور کرد، اما منشی دوباره سرجایش رفت. دفعتأ حس انزجاری در دلم نسبت به این مرد پدید آمد. با چنین گپ منشی در نظرم کوچک شد. آن قدر خورد که مجبور بودم برای دیدنش چشم ها را نزدیک ببرم؛ مثل این که کسی مورچه یی را در نقش و نگار یک قالین می نگرد. من افسانهء وحشیان قبایل «پاپیو» ی گینی را که زنان بیوه و سترون را مثلهء می کردند و یاخوار شمرده می سوزانیدند، از پدرم شنیده بودم، به همین خاطر ترس در جانم خانه کرد. هما تکانی نخورد. دست هایش را به هم گره زده بود و خاموش و پرتمکین مرا نظاره می کرد. از آن جا برآمدم. هنگامی که به بستر رفتم، به عوض خواب هزاران «چرا» مرا محاط ساخت. دیگر خواب به چشمم نمی آمد و مرتب از یک پهلو به پهلوی دیگر می گشتم. به این زن می اندیشیدم که به دست غول انسان نمایی افتاده بود. با خود می گفتم: « من نمی توانم به زودی کشفی کنم . این دو شاید خوشبخت ترین افراد باشند، مگر ممکن نیست؟» پدرم متوجه بی تابی من شد و پرسید: - بچه جان، چه به جانت افتاده است؟ گفتم: - سرفه های این مرد مرا به خواب نمی گذارد. پدرم با ترحم گفت: - بیچاره مثل این که سل باشد یا شاید هم از تأثیر سردی هوا باشد. پرسیدم: - می میرد؟ - نمی دانم. - پس چرا او را به خانه راه دادی؟ پدرم گفت: - ما پول می گیریم. باز گفتم: - او زن خود را می زند. می فهمی؟ - برای چی؟ - نمی فهم. منشی می گوید که زنش اولادی به دنیا آورده نمی تواند. پدرم که تحت هجوم خواب رنگ می باخت با لحن جدی گفت: - به ما ارتباطی ندارد. برایت شرم آوراست، ترا با آن ها چه کار؟ من تظاهر به خوابیدن کردم اما هیچ گاهی نتوانستم بخوابم تا صبح سرفه های خشک منشی را می شمردم. اما هرگز نمی توانم تشریح کنم که چه حالتی داشتم. من امیدوار هستم در نیمه راه نمانم، زیرا انتخاب کلماتی که روشن کنندهء احساسات نخستینم در برابر منشی و هما باشد، برایم مشکل است. باید بگویم که تمام احساس و عواطفم در مقابل آن دو استثنایی بود. من به کوره راه عجیبی گام می نهادم. هما با سرپنجه های خشک و محبت آمیزش چیزی در روحم ترزیق کرده بود که من با آن ناآشنا بودم. من با بسیار وضاحت در مقابل شوهرش به دشمنی برخاسته بودم. از فردا با وی گپ نمی زدم. گرچه حقارت و ناچیزی خودم مرا از رجوع به ماجراجویی باز می داشت، اما در عوض شب ها، هنگام خواب، منظره های شومی در مخیله ام برایش تصویر می کردم. من حاضر بودم این مرد را بکشم. هما را مثل شهزادهء افسانوی نجات دهم و به همین خاطر بود که روزها را در تفکر و شب ها را در تصورات مردانه می گذارنیدم. نیمهء یک شب که صدای خرو پف پدرم بلندشد، دیدم که هنوز چراغ اتاق آنها روشن است. حالت رغبت انگیزی برایم دست داد تا ببینم هما و شوهرش تا آن وقت شب چرا بیدارند؟ آهسته و بدون این که بدانم از ارادهء خودم کار می گیرم ، از جا برخاستم و با پا ی برهنه ، وحشی و از هم وارفته دستگیره را با دستم لمس کردم. شب هنوز به نیمه نرسیده بود. هوای شبانگاهی کوچکترین صدایی را وضاحت می بخشید. اما خودم صدای پا و نفسم را نمی شنیدم. همین حالا که آن منظره در ذهنم خطور می کند از حماقتم خنده ام می گیرد. با افت وخیز خود را عقب پنجرهء آن ها کشانیدم. صدای آهستهء گریه به گوش می رسید. با خود گفتم: "این صدای اوست." سرم را بلند کردم و از لای درز پردهء عقب پنجره به درون اتاق نظر انداختم. هما را دیدم که کف دستش را متکای گونه ساخته و با فشار و جبر از بروز هق هق گریه اش جلوگیری می کند. در آستانهء دروازهء اتاق موزه های سربازی منشی را دیدم که معلوم می شد آن ها را با عجله از پاهایش در آورده بود. جا پاهای خاک اندودی تا نزدیک هما به روی گلیم نقش شده بود. من حدس قاطعی زدم، بی شک منشی با موزه های سربازی به جان زنش افتاده بود. در یک لحظه تصویری در نزدیک چشمانم شکل گرفت. لت و کوب هما! اما زود به خود آمدم. تصمیم گرفتم که خود منشی را بپالم. احساس سرگشته و گیچ کننده یی در من بروز می کرد. بیدرنگ و دزدانه به پنجره اتاق دیگر سرکشیدم، تک سرفه های منشی نفرت خفتهء مرا بیدار کرد و همان طوری که خود را کج نگه داشته بودم به استراق سمع پرداختم. از درون اتاق بوی چرس به مشامم خورد. احساس غیر قابل وصفی در وجودم رخنه کرد. نگاهم را به درون اتاق بخیه کردم، اما چیزی دستگیرم نشد. با این شور و انگیزهء تازه فکر می کردم در یک غلاف آتش محصورم. منشی درد و ابهام تازه یی برای من به وجود آورد. ناگهان صدای منشی را شنیدم که به هماخطاب کرد: - اگر آدم زن سلیطه یی مثل تو داشته باشد، همین طور می کند! هما با صدای نشسته یی توأم با گریه گفت: - الهی دستت خشک شود. خیر نبینی! - می خواهی باز کله و کاپوست را یکی کنم؟ - ها ها! هرچه دلت می خواهد، بکن، ولی من هیچ وقت پیشت نمی آیم. منشی برخاست، چلم سبک وزن و سفالینش را مثل تبر زینی در دست چرخاند و به هما حمله ور شده داد زد: - خوب؟ تو زن من نیستی؟ مگر... هما در حرفش دوید: - اگر کس و کویی می داشتم یک دقیقه پیشت نمی نشستم و هیچ هم پیشت نمی آیم. منشی چلم را باشدت بر سر هما پرتاب کرد، اما چلم به دیوار خورد. کوزهء چلم پارچه پارچه و نول باریک آن از بیخ شکست. منشی دو سیلی آبدار به پشت و بناگوش هما نواخت و باهم هم و هوهو دوباره به اتاقش رفت. من زود برگشتم. می لرزیدم . پدرم هنوز در خواب بود. دلم بود داد بزنم. این مخلوق عجیب را از کجا یافته است؟ اما مثل سگی که بوی آشنایی به مشامش رسیده باشد و مترصد است هر لحظه آن را بیابد، مصمم شدم که خودم همه را بدانم. فردا که از خواب برخاستم، نزدیک ظهر بود، روحم متلاشی و کوفته بود. دچار بی تصمیمی شده، یکراست پیش هما رفتم. او پیش از ظهرها دستکش و جوراب زمستانی می بافت. نزدیک ارسی نشسته بود. من با زبان الکن گفتم: - اجازه می دهید بیایم؟ هما لبخندی زد، گویی هیچ اتفاق تازه یی رخ نداده بود. در قیافه اش آثار رضاء و تسلیم زنانه نقش بسته بود. گفت: - تو می توانی هروقت بیایی و بروی. من همچنان که دزدکی به ا و می نگریستم در آستانهء در ماندم. اتاق شکلی تازه یافته بود. هیچ به آن وضع خفه کنندهء پیشین نبود. خلاف انتظار عطر ملایم سنجد که از نزدیکی گل های مصنوعی متصاعد بود، تصور آدم را که گل ها اصلی نیستند باطل می ساخت. روی دیوار، ساعت قدیمی بزرگی آویزان بود که شماطهء آن مثل دست سربازی در هنگام تعلیم منظم در نوسان بود. چنین رنگ تازه مرا متغیر ساخت. هما را دیدم. اطراف چشمش بهبود یافته بود. در عوض حلقه های سیاهی در زیر چشمانش افتاده بود. هرچند می کوشید خود را راضی و خونسرد وانمود کند، اما قیافهء تکیده اش نشان می داد که به فوسیلی مانند است که طبیعت به زحمت حفظش کرده است. اما از نگاه هایش چنان نفوذی می بارید که جرأ ت نمی کردم به درون چشمانش بنگرم. گفتم: - به من این طور نگویید. شما مردم عجیبی هستید. من نمی توانم بدون اجازه بیایم و بروم. قدری دستپاچه شد و از جا برخاست. رویش را از من گردانید . با آواز موج دار و پرتپشی گفت: - بچه جان! این طور حرف نزن، مثل کلان ها. گفتم: - من خورد هستم؟ من بچه هستم؟ من در یک روز فهمیدم که شما چه رنگی هستید. قدری سویم نگریست و گفت: - شاید ! این را دانستی که شوهرم مرا لت و کوب می کند؟ این چیزتازه یی نیست، تو زن نیستی تا بفهمی، بعضی وقت ها صبر و حوصله چقدر به نفع آدم است. او به این گونه به تسخیر ذهن و حواس من پرداخت و خواست که خودش را به کجراه بزند. من آب دهنم را قورت دادم و به روی بکس فلزی نشسته گفتم: - نه، این چیزها به من مربوط نیست. به بهانهء اینکه برایم چای می آورد، بیرون رفت و من وقت یافتم جملات مرتبی در ذهن بسازم. هنگامیکه بازگشت آغاز به سخن کردم. دلم خواست از شب گذشته یادآوری کنم: قسمت دوم در شماره آینده تقدیم میگردد...
*********** |
بالا
شمارهء مسلسل ٣٩ سال دوم نومبر ٢٠٠٦