|
کابل ناتهـ، Kabulnath
|
خالد نویسا
داستان کوتاه
پیرمردی که از برای خرش گریست
عصر یک روز گرم تابستان، پیرمردی با خرش از یک جادهء سنگلاخ می گذشت. برپشت حیوان یک زن جوان حامله نشسته بود و دو کودکش را پس و پیش نشانیده بود. دو طرف خورجین صندوق میوهء خشک و خریطهء بزرگ قروت نیز گذاشته شده بود.
ـ تشنه استی؟ زن گفت: ـ بچه ها تشنه استند. پیرمرد دید، جایی که آنها قرار دارند زیاد از کاروان مردمان دیگر دور مانده است و چشمه و جویی نیست. کوههای دور مثل کنده های چدن حرارت و گرما را جذب کرده بودند و هرم داغ آن به هر طرف پخش می شد. پیرمرد دستی از خورجین سه دانه بادرنگ آبدار کشید و به دست بچه ها داد. زن جوان آه کشید. پیرمرد پرسید: ـ چیزی است؟ زن لب و لنج کرد و توضیحی را که باید می داد، نداد. از دور صدای انفجاری به گوش رسید. پیر مرد دانست، بلایی را که نمی خواست، برسرش آمده است، بعد از آن به یاد لگد یکی از شوریشان افتاد که مجبورش کرده بود قریه را ترک بگوید. پیرمرد گفت: ـ طاقت داشته باش. اگر همین طور برویم خفتن به شهر می رسیم. زن دندانهایش را مثل اسپ نشان داد و تقریبأ گریست: ـ دیگر نمی توانم، یک چیزی شور می خورد. و شکمش را با دست گرفت. پیرمرد ترسید و دستار چرکش را خوب به سرفرو برد. آسیمه به طرف راستش که تقریبأ به یک جزیره شبیه بود، نگریست. خطوط چهره اش به هم رفت. خر را ایستاند. زن پایین شد و روی سنگ بزرگ حاشیهء سرک نشست. پیرمرد برای این که یقینش را زیاد کند، پرسید: ـ هیچ نمی توانی؟ ـ نه. پیرمرد به خاطری که آنها را نترساند، نگفت که شب را در راه خواهند ماند. به روی خر دست کشید. خر از آخرین قدرت اختیاری که برای خوبیش داشت کار گرفت و از جا تکان نخورد. خر خاکستری و قد پستی بود که گوشهای استواری نداشت.
مادرش پرسید؟ ـ می خوابی؟ بچه گفت: ـ نه. مادرش در باره، او به پیرمرد، که انتهای سرک را می دید، توضیح داد: ـ پیشین که از خواب بیدار شد، فکر کرد که صبح است. پیرمرد به طرف آخر راهی که آمده بودند، می دید و تصور می کرد، طبیعت سکوتش از همین جا آغاز شده است، که ناگهان صدای توپخانه گمانش را منحرف کرد.
موتر که سرعتی نداشت زود از دم افتاد. از دریچهء آن راننده یی که رویش به بیل می ماند، فریاد زد: ـ می خواهی خودکشی کنی؟ پیرمرد با بوتهایی که همه دنیا می دانست، خودش آن را پینه دوزی کرده، پیش رفت و گفت: ـ عروسم حمل دارد، چیزی نزدیک است، باید هم به شهر برسانمش. و بعد به کسانی نگریست که من دانست همهء آنها از قریه های مجاور اند و از جنگ گریخته اند. آنها به اندام موتر به گونه یی چسبیده بودند که کشتی شکسته هایی به پارچه های متلاشی شده یک کشتی بچسپند. راننده دفعتأ به رفت افتاده اما از دیگران رأی گیری کرد:
ـ چطور، جای می دهید؟ مردی که زخم سالدانه به صورتش جوش زده بود گفت: ـ اگر جای ما را نمی گیرد، گپی نداریم. باید خودت برایش جا پیداکنی! پیرمرد دید که درون موتر از صندوق، جوال و آدمها لبریز است. راننده به پیرمرد گفت: ـ انتظار بکش، شاید یکی دیگر بیاید. پیرمرد دانست که عقب نخود سیاه می فرستندش. چشمانش از اشک برق زد، با صدای حکمی و خشمآلودی گفت: ـ کسی هم پیدا می شود که یک مرد پیر و زن در حال زاء را سر راه رها کند؟ این بی غیرتیست. راننده با چشم شکم زن را ور انداز کرد، اما تظاهر کرد که جای دیگری را می بیند. پیرمرد با حالت برانگیخته یی گفت: ـ پول هم می دهم. راننده برآمد و به مردانی که در میله بند سر موتر نشسته بودند، نگریسته سرش را خاراند و خطاب به آنها گفت: ـ دو صندوق را آن بالا با خود بگیرید! و بدون این که منتظر عکس العملی باشد از عقب موتر صندوق و یک جوال سنگین را به کمک دو نفر بالاکرد. شخصی که تقریبأ به زبان زرگری حرف می زد، اعتراض کرد و گپهایی زد که معنایش این بود: ـ اوه؟ جای ما را گرفتی، چرا موتر در هرجا و برای هر کسی می ایستد؟ پیرمرد خطاب به آن شخص گفت: ـ تو چرا پوست سگ را به رویت کشیده ای؟ می بینی که همه برابر روز محشر رنج و خسته گی کشیده ایم، هرکس خوش دارد که جان خود را از آتش بکشد! درین گیرو دارجایی به عرض یک و بلندی سه صندوق خالی شد. زن با عجله در آمد و از عقب موتر سوار شد. جایش بد نبود، تنها احتمال سقوط صندوقها او را به وحشت انداخت. بچه ها به ترتیب لف ونشر، یعنی به اساس سن وقد در آمدند و چفت به هم ایستادند هریک بادرنگ نیم خورده یی در دست داشت. زن نگاه کرد تا ببیند زن دیگری نیز در موتر است، یا نه؟ دانست که راننده سیت پیش رو را زن چیده است. کمی حواسش به جا شد. پیرمرد با عجله یی که تنها شیطان می توانست بکند رفت، صندوق و خریطه را آورد و مثل این که جادوگری کرد، آن را در جای دنج و ضیقی جا داد که یکبار کسی از موتر با استهزاء پرسید: ـ خودت چطور می کنی، خرت را چی می کنی؟! پیرمرد دفعتأ به یاد خر افتاد و به طرفش نگریست و از این که حیوان را با همهء زحمات و راهروی هایش از یاد برده بود، خجل شد. یکبار برقی به باریکی نک سوزن در کله اش دوید، معلوم میشد که با خود این طور اندیشید: "خر را چه کنم؟" دیگران گفتند: ـ خودت با خر بیا، می آیی؟ پیرمرد با کدستش محکم به دستگیرهء عقب چسپیده بود و بدنش به طرف خر متمایل شده بود. راننده گفت: ـ زود شو، اگر هلیکوپتر بیاید، پارچه های مانرا به هوا می کند! پیرمرد پرسید: ـ خر را چه کنم؟ بچه یی که چشمان سگیش را دقیقه یی از شکم زن نمی برداشت، با صدا پرسید: دل داری خرت را هم سوار کنی؟ همه سبکخندی کردند. ولی پیرمرد از راننده با خوش باوری پرسید؟ ـ برای خرم جا نداری؟ موج خنده از عقب آغاز و به سرعت برق به همهء موتر منتشر شد. اما از یک دهاتی چه حرفهای انتظار خواهد رفت؟ مردی که به گونهء زرگری حرف می زد، بی مخاطب چند کلمه گپ زد که کس چیزی نفهمید. راننده تا پیش زنخ پیرمرد پیش آمد و گفت: ـ بنگ کشیده ای؟ این جا می بینی که نه کسی آن را می خرد و نه می برد. پیرمرد دانست که راننده راست می گوید. صبح همان روز یکی پیدا شده بود که به هفتاد هزار افغانی بخردش، اما او نفروخته بود. حالا حتی کسی نبود که امانت نگاهش دارد و راننده که بر می گشت، با ملایمت گفت: ـ این خر یار خوبم است، من با او ناجوانمردی نمی کنم. و دل داشت زن و بچه را دوباره پایین کند. بچه یی که چشمان سگی داشت، گفت: ـ پس خودت با خر راه بیفت و زن را بگو خودش برود. دیگری صدا زد: ـ همین جا رهایش کن، خر پیدا می شود، اما این عروس و نواسه هایت پیدا نخواهند شد. یکی که شناخته نشد، گفت: ـ سر زنده باشد، کلاه بسیار است. پس که برگردی یکتا خر از من بگیر. در تمام این احوال خر از جایش تکان نخورد و فکر می شد، نتیجهء محاکمهء آنها را در باره خودش به غور گوش می دهد. همه یکصدار گفتند که باید موتر راه بیفتد. پیرمرد با درد گفت: ـ اما... اما...
ـ می فهم که می میری! راننده موتر را که صدای ناتراشیده یی از منخرینش برمی خاست، راه انداخت. پیرمرد هنوز پیش خرش ایستاده بود و سرگرم هزار نوع تصمیم بود. معلوم می شد که روح در جسمش مثل یک پای کوچک، در موزهء گشادی می لقد. مرتب به روی خر دست می کشید، که عروسش باز دندانها را مثل اسپ نشان داد و صدا زد: ـ بلا را به پسش کن، دیگر بیا!
یکی به دلداری پیرمرد صدا زد: ـ چیزی نیست، آدمها که می میرند، خر چه باشد؟ پیرمرد گفت: ـ تمام عمرش را بامن گذشتانده بود. مثل دو رفیق بودیم. بچه یی که چشمهای سگی داشت، گفت: ـ از سر کاریز می آیی؟ ـ ها! یک سر و یک گوش برآمدیم. گوساله ها را فروخته بودم. جنگ شد. می گویند که در حکومت حصه می خواهند. و با دو دست چنان به میله های آهنی چسبیده بود که فکر می شد دستانش یخ بسته است. بچه باز سوال کرد: ـ حالا می خواهی چه بکنی؟ ـ می روم خانهء خواهرزاده ام، این دو خروس، قروت و میوهء خشک را که بفروشم، شاید که یکی دو هفته را گذاره کنیم. پیرمرد که گفت، آهسته به تاج دندانه دار خروس دست کشید. بعد از یک ساعت، از خامه به یک سرک ماهی پشت داخل شدند، یک جیپ در طول راه چپه شده و سگی زیرش نشسته بود. نواسهء بزرگ پیرمرد که از فرط کثافت و چرک رویش کبره بسته بود، به طرف سگ دیده گفت: ـ امروز جنگ بعد از ساعت دو شروع شد. او سرش را ماشین صفرزده بود و با این رنگ خودش ترتیبی داشت. او فکر می کرد که همه به حرفش گوش دادند. اما کوچکترین بچه، که عقلش رسیده بود مثل همه با درنگش را با شتاب نخورد، تازه به چک زدن نیمی آن شروع کرد و با این کار برادرانش را سوز می داد. با ان که در داخل موتر جای سوزن انداختن نبود، با هر تکانی که می خورد، پیرمرد و نواده هایش مثل سنگچل ها در یکی قوطی خالی می پریدند. پیرمرد تازه متوجه شد که یک جوان کاکلی در کنار صندوقها در ته موتر چسبیده است و از ترس این که راننده پایینش نکند، در حالی که خسمال شده است، صدایش را نمی کشد، اما به نظر می رسید که کمی ابله است، زیرا یک سوال را دوبار یی در پی از پیرمرد پرسید: بچه ات کجاست، بچه ات کجاست؟ ـ مرد. سرماین برآمد. جوان کاکلی با استفهام به طرف شکم زن نگریست. پیرمرد از واری نگاههای او چیزی درک کرد و برای این که به سوال بی ادبانه یی که در دل جوان گذشته بود پاسخی بدهد، با صدای بلند گفت: ـ سه ماه می شود که مرده است. جوان کاکلی چشمانش را پایین انداخت.
ـ زود سوار شوید و بروید! کسی توجهی نکرد. مرد مسلح باز صدا زد: ـ مگر شتر استید که این قدر آب می خورید؟ و برگشت. مرد مسلح دومی برنگشت. پیش آمد، خاک آلود و خسته بود و به زودی معلوم شد که بی عرضه تر از آن دیگرش است، لگدی به طرف همه انداخت و آنها را مبجبور کرد، راه بیفتند.
ـ اگر کسی بیابدش، زنده خواهد ماند. پیرمرد مثل این که از قبل برای این سوال پاسخی داشت گفت: ـ نه، دیگر کسی نمانده، گمان نمی کنم کسی به زودی از آن راه بیاید. باز یک خر را چه کنند؟ و منظره یی که در مخیله اش گشته بود، تعریف کرد: ـ شاید تا چند دقیقه یی همان طور ایستاده بماند و فکر کند که من هی می کنمش، بعد از آن بوی خارهای سبز به دماغش بخورد و به طرف آنها برود. یک خر تنها، در جایی که مردم و آبادی نباشد چه کند؟ می رود رو به بالا یا به پایین. یکبار پایش به روی ماینی که در زمین گور است می خورد و به هوا می پرد و پارچه پارچه می شود. پیرمرد دوباره توجه همه را جلب کرد بود و میل داشت توضیح بدهد که چگونه دندانهای زهری قضا به تن خرش فرو خواهد رفت. اشک از چشمانش سرازیر شد، باز به گریه افتاد و گفت: ـ هاها! شما نمی فهمید که یک خر بی آزار چه چیز خوبیست. ما باهم کار می کردیم و مثل دو دوست بودیم . حالا جایی از زمین می سوزد که رویش آتش باشد. شما نمی فهمید، که وقتی دو دوست قدیمی از هم جدا می شوند و هیچ وقت یکدیگر را نمی بینند، چقدر درد دارد...
پایان
*********** |
بالا
سال دوم شمارهً ٢٦ اپریل 2006