کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      فاطمه خاوری کیمیا

    

 
فقط تا غروب آفتاب
داستان کوتاه

 

 



خورشید هنوز به طور کامل نبرآمده بود. مرتضی آنقدر خشمگین بود که صورتش سرخ شده بود. نگاهش از جکی که کنار اشترینگ مانده شده بود کنده نمی شد. دلش می خواست جک را از کنار اشترینگ لندکروزر بگیرد و به فرق خلیفه داد الله بزند اما چیزی مانع او می شد. مثل این که کسی پاهای او را محکم گرفته باشد.
خلیفه داد الله از بالای لنکروزر پیاده شد و چنان از کنار مرتضی گذشت و پشت اشترینگ نشست مثل اینکه اصلا مرتضی کنار موتر ایستاده نباشد. همین که خلیفه داد الله دروازه موتر را بست، مرتضی تمام انرژی اش را یکجا کرده وبلند فریاد زد : کجا می ری او بی ناموس؟
از فریاد مرتضی خلیفه یکباره از موتر بیرون جست و سیلی محکمی به گوش مرتضی زد. به طوری که مرتضی روی زمین افتاد. تمام مسافرین لنکروزر که از حرکت دریور شوکه شده بودند از پشت شیشه به مرتضی می دیدند که خود را از روی زمین بلند می کرد.
خلیفه داد الله با عصبانیت گفت: تو یه وجب بچه مره بی ناموس می گی؟!بخی که یکتای دیگم د ایی سوی رویت بزنم تا بفامی با کلانتر خود چی قسم گپ بزنی!
مرتضی همانطور که چند قدم پس می رفت که مبادا خلیفه دوباره او را بزند گفت: تورم گفته بودم کلانی تم! کلانی اگه د قد و هیکل بود اسبای بزکشی از تو کده کلانن!
داد الله با عصبانیت گفت: کدام بی پدر و مادر هستی که هیچ تربیت ندادن توره؟
مرتضی با عصبانیت گفت: مه از اونا کده پیش آمدم خیره که اشتوک هستم.
خلیفه داد الله دیگر نیاستاد تا به حرف های مرتضی گوش بدهد داخل موتر شد. مرتضی پیش تر رفت و دستمال چهارخانه اش را از روی زمین برداشت و شروع کرد به تکاندن خود. خلیفه سویچ موتر را دور داد و موتر روشن شد . یکباره هلهله میان مسافرها برپا شد و دروازه لنکروزر باز شد. یکی از مردها که سله به سر داشت در حال پیاده شدن بود که خلیفه دوباره با عجله پیاده شد و دروازه را گرفته مانع پیاده شدن مسافر شد. خلیفه مدام تکرار می کرد: او اشتوک است خیره با موتر بعدی خواد آمد شما کار مهم و ضروری دارید!!
مسافر که مردی 50 ساله بود اسرار داشت که پیاده شود و در عوض مرتضی که از دیروز جای گرفته بود به موتر بالا شود و او خودش با موتر بعدی بیاید. داد الله وقتی دید که زورش به مسافر نمی رسد دور خورد و با لحن نسبتا عاجزانه گفت: تا آبتاله روی جنگله خوده نگه داشته می تانی؟ باز د آبتال دو تا مسافر تا می شه تو بیا داخل.
مرتضی مثل اینکه جرقه امیدی برایش روشن شده باشد با خوشحالی از جا پرید و گفت: ها که می تانم فقط دم دکان خلیفه اکبر ایستاد کو که خلتمه بگیرم.
دادالله اشاره کرد که برو و بالا بشین.
مرتضی مانند یوزپلنگی که از درخت بالا شود در یک جست بالای لنکروز رسید و جلوی لنکروز رفت و نشست.
مسافر هنوز هم اصرار داشت پیاده شود تا خدایی ناکرده مرتضی از روی جنگله نیافتد اما راننده با اصرار که مرتضی بچه کوه و کمر است و بچه کوه و کمر را دِو نمی زند دروازه موتر را بست و خودش پشت اشترینگ رفت. همین که سویچ را چرخاند سرش را از شیشه بیرون کرد و بلند داد زد: او بچه فکرته بگیر که نغلتی!
مرتضی با شادمانی گفت: مه نمی غلتم تو یادت نره دکان خلیفه اکبر نگه داری!
مرتضی با نگاهی شادمان و با چنان غروری مثل این که بالای یک سیمرغ نشسته باشد میله های جنگله را چنگ زده و به مسیر پیش رویش می دید. شمال خنک صبحگاهی پوست نازک و سرش را آزار می داد اما او اهمیتی نمی داد. پیراهن تنبان دودی رنگ کهنه ای به تن داشت و تنها یک کت لاجوردی که قسمتی از پیش رویش برق اتو افتاده بود به تن داشت.دستمال چهارخانه ای اش نیمه به روی گردن و نیم دیگرش در پشت سرش آویزان مانده بود و مانند بیرق تکان می خورد.

***
موتر همچنان با سرعت مسیر دشت "آب لای" را طی می کرد، همین که موتر از چوک شمع گذشت مرتضی چند بار محکم به سقف موتر زد. موتران سرعت خود را کم و کمتر کرد تا اینکه بعد از گذشتن از چند سرای سنگ تراشی موتر را نگه داشت. مرتضی از همان بالای موتر سمت دکان مستری که کنار سرک بود اشپلاغ بلندی زد و از سقف موتر پایین شد. خلیفه با صدای بلند گفت: او بچه زیاد تال ندی!
مرتضی به سمت دکان مستری می رفت و جوانکی هم سن و سال خودش با استخوان های کمی درشت تر در حالی که پیراهن تنبان رنگ و رو رفته و اتو ناشده به تن و خلته ای به دست داشت به سمت او می دوید. جوانک با رسیدن به مرتضی گفت:تو ره بخدا از صبح که گم شدی آخرم جنگله ره گرفته آوردی ؟ تو ره نگفته بودم چوکی بگیر؟
- بی شرف چوکی مره د مهمانای توی حاج کریم داد و مره تا کد! دیگه چاره نبود گفتم بشینم موتر بعدی بیایه طال نخوری!
- خوب کدی خی!
- مه اینی کت ره بپوش که بالا شماله خنک نخوری یکدفعه! سی کو پیش از غروب پس بیایی خو!
جوانک در حالی که کت کهنه مرتضی را می پوشید گفت: خیر ببینی!
جوانک با عجله بیشتر به سمت لنکروزر می رفت و مرتضی از پشت سرش! راننده با تعجب به سمت مرتضی و جوانک می دید! مسافری که کنار دست خلیفه نشسته بود گفت: همی جمعه نیست؟
دریور سری تکان داد و گفت: به شانم که جمعه است! خوبه یه مستری هم با خود داریم.
با رسیدن به موتر جمعه، با عجله از جنگله موتر بالا شد. مرتضی دم شیشه خلیفه رفت و گفت: همی بچه جای مه می ره مراقب باش نغلته!
دریور خنده ای کرد و گفت: خدا مراقب باشه بچم!
وقتی جمعه به سقف موتر ضربه زد خلیفه موتر را روشن کرد. مرتضی عقب رفت و فریاد زد: مراقب باش نغلتی!
جمعه دستش را به نشان تشکر بالا آورد و موتر حرکت کرد.
***
- چی می کنی لوده با همی پلاس د فرق سرت بزنم که جایش روی سر کَلِت بمانه؟
- چی کدم خو؟
- مرگ چی کدم! موتر طیرش پنچره تو چی ده ماشین موتر شله هستی؟
- مه گفتم میشه ماشین موتر خراب باشه!
- ها دلت بود که شمع شم بکشی!
مرتضی خنده ای سمت اکرم کرد و اکرم با عصبانیت گفت:مرگ!
اکرم مرتضی را از کنار موتر دور کرد وبانت موتر را د جایش ماند.
مرتضی در حالی که لبخند ملیحی به لب داشت و از پشت اکرم روان بود خنده کنان گفت:ولی خدا وکیلی بد خوی خلیفه ره گرفتی ولع ! خلیفه آمد می گم دیگه جایی می رفتی بی غم برو که اکرم کپی خودت شده! مثلی که دَ پرنتر مانده باشی!
- مرگ آدم با لوده هایی مثل تو که سر بخوره همی رقم می شه!
- توره وله یعنی تو هم همی قسم لوده بودی که خلیفه ایی رقم خوی گرفته؟
- تو بان تو...
اکرم دور خورد که با سکرونج به سر مرتضی بزند اما مرتضی پشت موتر تونس رفت. اکرم در حالی که چشمش به تونس افتاد گفت: صاحب ایی لندغر نیست بیایه ایره ببره که جا باز شوه!
- چه بهتر جای خواب مه شده.
- تو خو فقط فکر خوردن و خوابیدن باش! سیل کو کدام کاری یاد نگیری! حتی پنچری موتره گرفته نمی تانی هنوز!
- مرتضی در حالی که سر کل خود را می مالید گفت: یاد می گیرم. آدم یک روزه خو استاد نمی شه.
اکرم پای تشتی که داخلش نت و بولد بود نشست و در حالی که نت بولت ها را داخل بنزین سیاه شده می مالید گفت: یک روزه؟ تو 6 ماه شده آمدی! همی قسمی پیش بره خلیفه جوابت خواد کد! کسی نان خور اضافی ره خوش نداره.
مرتضی جستی زد و خود را به اکرم رساند و گفت: کو نان خور اضافی!
و رو به روی اکرم، آن طرف تشت نشست و شروع کرد به شستن پیچ و مهره ها!
صدای آرنگ موتری آمد. اکرم گفت: بدو!
مرتضی از جا بلند شد و دوان دوان سمت موتر جیپی رفت که کنار ماشین هوا نگه داشته بود.
بعد از چند دقیقه ای مرتضی در حالی که دوباره داخل دکان می شد گفت: انالی اگه خلیفه بیایه و پرسان کنه جمعه کو چی؟
- می گیم رفته پشت جعبه رینج ها ! از خاطر همو چند روز امروز و فردا می کد که به بهانه او امروز بره.
- ولی بازی دادن خلیفه تا دم بیگا کار آسان خو نیست! انالی خلیفه خواد رسید!
- تشویش نکو جوان نشده پیر می شی.
با گفتن این جمله اکرم لحظه ای به فکر فرو رفت.
- وقتی سنگینی چپاک خلیفه یادم می ایه به تشویش می افتم خو!
- توره نمی زنه! زد هم مره خواد زد.
- جان تو مفته؟
- چطو هستین؟
اکرم و مرتضی هر دو لحظه ای ترس برشان داشت و بلافاصله سمت دروازه دیدن . علی داد با جنپر بی آستین و پتلون نارنجی دم دروازه بود. چون تمام راه را دویده بود نفس نفس می زد. موها و ابروان زرد و چشمان عسلی او بیشتر به روس ها می ماند. خنده کنان گفت: نبودی امروز عجب کاری کدیم!
اکرم پرسید: چی کدی؟
- اسماعیل طیر زرنج خلیفه تانه پنچر کد.
مرتضی با پیش دستی پرسید: با چی؟
- با میخ!
- بیشک!
علی داد خنده ای سر داد و گفت: خلیفه و کاکای هادی رفتن بوجی های آرد ره بالا کنن اسماعیل هم خیست رفت طیر ره پنچر کد. ما با ریکشای پدرم آمدیم اونا ماندن. سیاسرها هم د ریکشای ما آمدن.
اکرم با نگرانی گفت: خلیفه نفامید؟
- نخواد! اسماعیل میخ ره د طیر ماند که همو تو برابری مالوم شوه! به ازو اونجه ایقه شیشه میده زیاد بود نخواد شک کنه!
مرتضی با خوشحالی گفت: بیشک تان است وله! خی خلیفه کمی طال خواد خورد.
- ها طال می خوره تا پنچری ره گرفته بیایه!
- ولی آمد هم خوب سر غار خواد آمد! نیشه د خماریش زدید.
مرتضی با نا باوری گفت: که آمد کدام بهانه خواد پیدا کد که چند قفاق پس سر و مه و اکرم بزنه!
علی داد سری تکان داد و گفت :نه هنوزم فایده کده ! 8 دانه بوجی آرده سوار کد! از هر کدامش پیسه خواد گرفت هنوز دو بوجی هم که سهم خودشان بود با روغن و دیگش!
مرتضی متوجه دروازه شد و یکباره گفت: بیشک بچه خلیفه!
با شنیدن نام بچه خلیفه همه سمت دروازه دیدن. امین در حالی که پتلون کاوبای نسبتا نو و یخن قاق آبی لاجوردی اتو شده به تن و دیگچه ای داخل دستمال پیچانده به دستش بود؛ داخل آمد. موهایش را یک طرفه شانه کرده بود و صورت سفید و تمیزی داشت. اکرم در حالی که دوباره مصروف کار خود شد گفت: چطوری امین جان!
- خوبم شما چطورین اندوالا!
قبل از اینکه اکرم جواب بدهد مرتضی پیش دستی کرد و گفت: ما کی لیاقت اندوالی توره داریم؟ تو بچه مکتبی و ما بی سواد آدم.
امین در حالی که با علی داد دست داد گفت: نی بابا! او قسمی هم نیست باور کو جای مه باشی د همی دکان آمدن شکر می کشی! چی! مه نیم روز باید مکتب برم نیم دیگم د کورس ها گم! اگه بانن یکسات برم بیرون چکر، حتی مره تلوزیون دیدن هم نمی مانن.
اکرم در حالی که با تمام توانش سعی می کرد تیوب را از داخل طیر بیرون بکشد گفت: راست می گی همی درس خواندن هم کار سخت اس!
مرتضی با دستان سیاهش سمت اکرم و امین اشاره کرده گفت: مره نان و جای بدن بگو درس بخوان یک رقم بخوانم که انیشتین شوم.
امین سری به نشان نفی تکان داد و گفت: حالی می گی باز د روزش برسه میگریزی!
اکرم همانطور که مصروف کار خود بود به نشان مثبت سری تکان داد و گفت: ها وله همی مرتضی کدام کاره پوره انجام داده که درس ره پوره بخوانه!
مرتضی دوباره به سمت آنها دیده تشت را کنار ماند و با همان دستان سیاهش اشاره کرده گفت: کو اینه امروز ندیدی پوره انجام دادم؟
- ها چوکی گفته روان کدیم جنگله ره گرفته آمدی!
- مقصد کار شوه !
امین که تازه متوجه نبود جمعه شده بود گفت: راستی جمعه رفت؟
- ها کوشش داریم پدرجانت نفامه!
- حالی خو نیست که بفامه.
- تا بیگا خو د کمکا گیر نمی مانه حتمی می آیه!
- مچم می گفت جای دیگم رفتنی اس خو!
اکرم و مرتضی یکباره سمت امین دیدن و مرتضی پیش دستی کرد و پرسید: توره ولع راست می گی؟
- همی قه شنیدم که با کاکایم دیدن کدام زمین حسن آباد رفتنی هستن.
- خدا کنه برن!
- ها بخدا دیگه باز مام تشویش نخواد داشتیم.
- هی تشویش نکنین خدا بزرگه، ناق سر چی چیزا تشویش می کنید؟
مرتضی دوباره دور خورد و تشت را جلوی خود کشیده گفت: ها تشویش چپاکی که از پدرت می خوریم ره نکنیم تشویش نمره 18 ره بخوریم؟
امین لب و لوچه اش را کج کرد و گفت: مرگ! مره ریشخند می کنی؟
علی داد از شوخی یک تا قفاک به پشت امین زد و گفت: تو نبودی قریب از خاطر 18 گرفتن گریه می کدی؟
- گریان خو نکدم!
مرتضی و علی داد با هم گفتن: کم مانده بود گریان کنی خو!
***
اکرم و مرتضی در حال نان خوردن بودن که موتر لندکروزی سفید رنگ آهسته آهسته سمت دکان آمد. مرتضی پشتش به دروازه ی دکان بود اما چون اکرم رو به روی دروازه بود با دقت سمت لنکروزر می دید. لنکروزر تا دم دروازه رسید نگه داشت. دروازه باز شد و مرد قد بلندی بدون اینکه سله داشته باشد پیاده شد و خلیفه اکبر را صدا کرد. مرتضی سرش را دور داد و در حالی که روغن های روی انگشتانش را لیس می زد به مرد خیره شد. اکرم با صدای بلند گفت: بفرمایید نان!
مرد با شنیدن تعارف اکرم داخل آمد. برای لحظه ای تا چشمش به تاریکی دکان عادت کند سکوت کرد و وقتی متوجه شد فقط دو پسر نوجوان در دکان هستند پرسید: خلیفه خودش نیس!
- نه پدر جان جایی کار داشت رفته!
- کی پس خواد آمد؟
- به خدا مالوم است.
- تو جمعه هستی؟
- نه جمعه هم بیرون رفته!
اکرم وقتی دید مشتری به آنها باور ندارد دست مال را از روی تاقچه برداشت و در حالی که دستش را پاک می کرد سمت مشتری آمد و گفت: موترتان بد رقم صدا می داد فکر کنم چند روز همی طو ناجور ازش کار کشیدی!
مرد به سر تا پای اکرم نگاهی انداخت و گفت: ها یک هفته ای می شد سنگین راه می رفت و سه روزم بود که صدا می داد؛ امروز بخی به نفس نفس افتاد.
اکرم همانطور که به موتر بیرون دروازه خیره بود گفت: اگه مشکل از کدام فیوز باشه می تانم جورش کنم اما اگه نه بخی به گیر بکس رسیده باشه باید اینجه بانه تا خود خلیفه بیایه ببینه!
- خیر مه یکی دو روز مزار هستم می مانم اینجه باشه ولی بعدش خوب کوک شده باشه که سفر می رم.
اکرم سمت مشتری دید و گفت: د لین چارکنت ندیده بودمتان!
- موتر لینی نیستم.
اکرم فهمید مشتری نمی خواهد بیشتر معلومات بدهد گفت: خیالتان جمع! هر کی اینجه آمده راضی بوده!
مرد سری تکان داد و گفت: مم چون کار خلیفه اکبره دیدم اینجه آوردم.
اکرم لبخندی زد و گفت: پشیمان نمی شی پدرجان.
مرد مردد بود که سویچ موتر را به اکرم بدهد یا نه که اکرم دست خود را پیش کرد و گفت: نترسید کسی ایی شیر سفید ره خورده نمی تانه.
مرد از حرف اکرم لبخندی زد و سویچ را کف دستش ماند .
اکرم گفت: شماره تانه بدین که آماده شد خبر کنم.
مرد در حالی که می رفت گفت: خود خلیفه تا موتر ره ببینه می شناسه.
مرد می رفت و اکرم رفتن مرد را می دید. مرتضی جستی زد و از جا بلند شد و گفت: بی شک ولا! چی یک لنکروزر سفیدی! همی ره که آدم د سرک شادیان برانه چی مزه می ده!
اکرم همانطور که رفتن مرد را می دید گفت: طرفش چپ سیل نکو مشتری ویژه مالوم می شه!
***
اکرم زیر موتر رفته بود و مرتضی کنارش روی زمین نشسته بود در حالی که یکی به یک رنج های خواستگی اکرم را به او می داد گفت: جمعه که خوب کار می کنه چرا خلیفه همو ره نمی مانه دم راست جایی بره؟
اکرم از زیر موتر جواب داد: چون خودش دست تنها می مانه، همی حالی هم زور کار سر جمعه است نه خلیفه!
- خی خداره شکر که مه زیاد کارگر نیستم!
- ها خداره شکر! دو روز دیگه تو رم باز نان خور اضافی گفته خواد بیرون کد!
- چه می گی؟
- اینه خط اینه نشان!
- نه یاد می گیرم، کارم خواد کدم زیاد نه ! قدر تو و جمعه نه!
- مقصد کاره یاد بگیر به درد خودت می خوره! ایی که بری شار دست فروشی کنی آینده نداری؛ ولی اینجه آخر استاکار خواد شدی.
- جمعه کم کم خودش می تانه بره دَ خود دکان بگیره نه؟ دکان که زد مم می رم پیش او و دیگه اینجه نمی مانم.
- دکان زدن پیسه کار داره که جمعه نداره.
- چقه پیسه کار داره؟
- چی؟ تو برش پیسه می دی؟
- پیسه ام کجا بود! فکر می کنی بیایه؟
- کدامشان؟
- جمعه دیگه؟
- گفته بود خوده در موتر بار خلیفه مصطفی می رسانه!
- کاش می رفتیم سراغ لنکروزر!
- تا خوده خلیفه اجازه نداده از ایی کارا نکو! کدام جایی شه خراب می کنه باز د غم خواد ماندی!
***
- چی می کنید؟
مرتضی با شنیدن صدای خلیفه اکبر بلافاصله از جا بلند شد و با ورخطایی سلام کرد و جلوتر آمد.
خلیفه در حالی که کت خود را می کشید نیم نگاهی به موتر کرولایی که اکرم زیر آن رفته بود کرد و گفت: اکرم چی می کنه؟
اکرم از همان زیر موتر صدا کرد: تیل دانی چکه داشت مه آمدم چک کنم.
خلیفه نگاهی به این سو و آن سوی دکان انداخت و گفت: جمعه کو؟
مرتضی تا خواست حرفی بزند متوجه جعبه رنج شد که در دستان خلیفه بود و یکباره ترس تمام وجودش را گرفت اما اکرم بدون اینکه از چیزی خبر باشد گفت: پشت جعبه رنج رفته.
خلیفه با چهره عبوس و سیاه شده اش دور خورد و گفت: کدام جعبه رنج؟
مرتضی زبانش بند آمده بود و گفت: دقیق نفامیدم کجا می ره اما گفت پشت چیزی می ره؟
خلیفه عصبانی شد و گفت: شمارم که یه روز تانا ماندیم پشت الا گردی می رید.
- اینجه هستم خلیفه! بخیر آمدی؟
با شنیدن صدای جمعه اکرم هم از زیر موتر سری بیرون کشید. جمعه جعبه فلزی سیاه و کلانی به دستش بود و داخل آمد و گفت: چقه دیر کدی خلیفه؟
خلیفه به مرتضی اشاره کرد چای بماند و گفت: تا حسن آباد رفته بودم دیر شد.
خلیفه پیش آمد و جعبه دست جمعه را گرفت و باز کرد. رینج ها به اندازه های مختلف با نظم داخلش چیده شده بودند. خلیفه لبخندی زد و گفت: بیشک اینی ره جعبه رینچ می گن نه ایی که سرور به مه داده!
خلیفه جعبه را روی میز ماند و رضایت مندانه به شانه جمعه زد، بعد با اشاره به لنکروزی پرسید: در مورد کرایه اش که چیزی نگفتید؟
مرتضی و اکرم هر دو یشان گفتند: نه.
- خوب کدید! ایی موتر دفتر اس می تانیم قیمت تر حساب کنیم به ازو تمامشه از خرج دفتر می دن!
مرتضی لبخندی زد و گفت: او بی شک خلیفه خوب صیدَ تور کدی خی!
خلیفه لبخند پیروز مندانه ای زد و سمت لنکروزر رفت و کاپوت را بالا زد.
مرتضی آهسته از جمعه پرسید: خانه همه خوب بودند؟
جمعه لبخندی زد و گفت: ها شکر!
خلیفه صدا کرد او بچه مرتضی همو رنج 6 ره بیار! مرتضی با صدای بلند گفت: روی دیده خلیفه!
مرتضی رنج را گرفته سمت خلیفه رفت. خلیفه همین که آچار را از دست مرتضی گرفت گفت: یادت باشه تعمیرش تمام شد خوب می شوریش! باید برق بزنه! داخلش هم خوب تمیز کو !
- به روی دو دیده خلیفه!


 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۶    سال بست‌ودوم         جوزا/سرطان    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                  شانزدهم جون  2026