کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      بهرام هیمه

    

 
مادر سلام

 

 


مادر سلام! خستگی ات را به من بده
آیینه جان! شکستگی ات را به من بده

مادر هر آنچه خواسته بودی، همان شدم
پلکی زدی، تو پیر شدی، من جوان شدم

تا آفتاب "میرم" و تا ماه می‌روم
از دامنت گرفته ام و راه می‌روم

از شر آسمان و زمین و زمان به تو
مادر پناه می‌برم از دیگران به تو

آن سالها که هوش و حواسی نداشتم
از مهربانی تو خلاصی نداشتم

ترس از پدر همیشه به دل داشتم ولی
مادر چقدر از تو هراسی نداشتم!

دیگر ز هیچ چیز هراسان نمی‌شوم
چون کودکی به پشت تو پنهان نمی‌شوم

اما:
از زیر دست های تو کی دور می‌شوم
از تو اگر که دور شوم کور می‌شوم

حالم اگر بد است کنار تو می‌رسم
دستی اگر سرم بکشی جور می‌شوم

صد سال بعد نیز همین گونه بچه ام
از خاطر چه این همه مغرور می‌شوم؟

مادر! گلایه های مرا گوش می‌کنی
قولی بده که زود فراموش می‌کنی

روزی‌ست روز ما که از آن، شام خوش‌تر است
شامی‌ست شام ما که در آن، شام دیگر است

من هم نشسته ام که ببینم برنده کیست
امروز روز جنگ کلاغ و کبوتر است

این قوم نانجیبِ سیاهی تبار هم
باور نمی‌کنند وطن عین مادر است!

بهرام هیمه

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۶    سال بست‌ودوم         جوزا/سرطان    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                  شانزدهم جون  2026