|
دوربین را برداشته بودم. چکههای خون روی دوربین تازگی داشت. جمعهی آخر
آبان بود که پریماه را کشته بودند؛ سه تفنگدار، نصفههای شب، او را در یکی
از مسافرخانههای شهر به گلوله بسته بودند.
پاییز ۱۴۰۲، خیابان هشتاد متری میدان هوایی... سرک خلوت بود. تندتند قدم
برداشته بودم، آنقدر تند که انگار زمین زیر پایم دویده بود، سایهها
دویده بود. درختها دویده بود . من هم دویده بودم... تا ناکجاها دویده
بودم. گربهی سیاه هم دویده بود. همان گربهای را میگویم که سه روز پیش،
زیر درخت انار با چاقو سر بریده بودم. گفته بود: «کشتن گربههای سیاه
بدشانسی میآورد.»
یک سال شده بود اینجا بودم؛ طبقهی سوم. نامش را به خاطر نمیآورم. زنی که
تا آن روز ندیده بودم، مچم را محکم گرفته بود و من را با خود برده بود اتاق
شمارهی ۲۸. دستبند زده بود، مبادا آسیبی برای شان برسانم. وقتی دستهایم
را باز کرده بود، گفته بود: «قرار است اینجا بمانی!»
با یک نگاه، اتاق را دور زده بودم. ملافهها درهموبرهم بود. اتاق خیلی بوی
گند میداد؛ بوی خون، بوی لاشهی مرده. انگار لاشهی گربهی سیاه را
گوشهگوشهی اتاق کشیده بودند.
رفته بودم کنار پنجره. پونههای روی رف پنجره مرده بودند. دستم را دراز
کرده بودم؛ پونهی خشکیده از ساقه به زمین ریخته بود. تنهی چوبیاش را از
گلدان جدا کرده و گذاشته بودم تهِ تخت. تخت را از کنار پنجره دور گذاشته
بودند. نه توانسته بودم شگفتن پنجرهها را صبحهنگام، وقت تابش خورشید
ببینم؛ نه روشنی صبح را وقتی چادرش را پهن کرده بود؛ نه آفتاب را وقتی
بالهای طلاییاش را گسترانیده بود؛ نه پرندهها را که روی شاخههای درختان
به عشقبازی پرداخته بودند.
اگر دست من بود، زمان را متوقف کرده بودم. جلوی طلوع آفتاب را، شکفتن
گلهای پشت پنجره را دزدیده بودم. برگشته بودم سمت تخت. اثر داروها از بین
نرفته بود. نمیدانم چرا مدام قرص داده بودند. نگذاشته بودند به حال خود
باشم.
روز دوم آذر، امید از یک شمارهی ناشناس تماس گرفته بود. مسئول اتاقها
گفته بود تماس از طرف پدرم است. پدرم هر آخر هفته تماس میگرفت و جویای
احوالم میشد. گاه زود و گاه کمی دیرتر به دیدنم میآمد.
گفته بود: «پریماه را کشتند!»
با عجله حرف زده بود؛ کلمات در تهِ لرزش لبها و دندانهایش محو شده بودند.
به درستی نفهمیده بودم که چه میگوید. گوشم را چسبانده بودم به تهِ گوشی و
به حرفهایش دقت کرده بودم.
گفته بود: «تعقیبمان کردند؛ وقتی وارد کابل شدیم، چند نفر دنبالمان راه
افتاده و تا نیمههای راه تعقیبمان کرده بودند. بعد، یک چشمبرهمزدن
غیبشان زده بود. من و پریماه با یک تکسی، با عجله خودمان را به شهرنو به
یکی از مسافرخانهها شهر رسانیده بودیم. نیمههای شب صدای دقالباب را
شنیده بودم. پریماه قبل از من در را باز کرده بود. سه نفر وارد شده بودند؛
صورتهایشان را با دستمال پیچانده بودند. جز چشمهایی که نگران در هر سو
تکاپو میکرد، چیزی از چهره های شان دیده نشده بود. پریماه با انگشتش به
من اشاره کرده بود که خودم را پنهان کنم.»
پریماه گفته بود: «شما لاشخوارهای نمکبهحرام، چرا دست از سر ما
برنمیدارید؟»
– چه بر سر دوربین آمد؟ آن را هم با خود بردند؟
صدا قطع شده بود؛ شبیه گلهای روی رف که در چنگال سرد زمستان گیر کرده
باشند، ته دلم لرزیده بود. به پریماه، به امید، به خانوادههایمان فکر کرده
بودم.
پریماه گفته بود: «چیزی دستش است که میتواند زندگی همهمان را متحول کند.»
حالا سه روز بود که اینجا، با یک خانم ارتشی، در یک اتاق گیر کرده بودیم
و بیشتر از هر چیز، نگران دوربین بودم.
پریماه یک روز پیش از آمدن به کابل در موردش با من حرف زده بود. دوربینی که
دریچهای برای زنده شدن امیدهای ما بود.
پریماه مدام گفته بود: «کشتن گربههای سیاه، بدشانسی میآورد.»
این روزها، بیشتر از هر وقت دیگر، خواب گربه دیده بودم... خواب گربهی سیاه
را. اذیتم کرده بود. نخواسته بودم خواب گربه ببینم.
گربهها همیشه بچههایشان را خودشان کشته بودند. من هم ـ عین جفتگیری ـ
کشته بودمش.
گربهی بدجنس را میگویم؛ ساعت هشت صبح، سمت چپ دهلیز، درون اتاق شماره
بیستوهشت.
اتاق قدیمیای که دیوارهایش ترک برداشته بود. پنجرهها از دیوارهای اتاق،
مثل استخوانهای مرده از هم جدا شده بودند.
وقتی خورشید از لای درختان، روی پنجرهی سمت راست اتاق، بر شیشهها تابیده
بود،
وقتی گلهای پونه روی رف پنجره شکفته بودند… کشته بودمش.
روی ملافههای قهوهای تخت خودم، بالش را برداشته بودم، گذاشته بودم روی
دهنش و خفهاش کرده بودم.
لاشهاش را کشانکشان آورده بودم زیر درخت انار. با چنگالهای خودم ـ مثل
کلاغها ـ زمین را حفر کرده و لاشهی گربه را پشت اتاق سرطبیب دفن کرده
بودم.
دستهایم بوی خون داده بود و لکههای خون روی لباسهایم جا افتاده بود.
سال قبل، در حیاط خانهمان هم گربهی گلباقالیِ مادر را کشته بودم.
هرگوشه صدایش پیچیده بود: «میو، میو، میو...»
تحمل شنیدن این صداها را نداشتم. انگار به کشتن گربهها عادت کرده بودم.
حین دفن کردنش، مادر دیده بود.
با پدر صحبت کرده بود و بعد از یک ماه بسته شدن دانشگاه، من را آورده بودند
اینجا.
پریماه مدام گفته بود: «کشتن گربهی سیاه بدشانسی میآورد.»
من و پریماه از دورهی دانشگاه باهم آشنا بودیم.
سال چهارم رشتهی عکاسی ژورنالیزم بودیم که دانشگاه را بسته بودند.
پریماه مجبور شده بود مدتی به قندهار برگردد و ما در کابل مانده بودیم.
روزی که پریماه فهمیده بود شبکهی خبری CNN برای تهیهی گزارشی از
خلافکاریهای گروه «ترس از خدا»
به یک عکس زنده از محل اقامتشان نیاز دارد و جایزهی بزرگی در نظر گرفته
بود، همهچیز تغییر کرده بود...
پریماه مدام در پی آن بود تا عکسی از این «ترسِ خدا» نام بگیرد؛
عکسی که با آن ممکن رؤیای عکاسشدنمان را در کشوری دیگر خیالپردازی کرده
بودیم.
عکسی از او... ازکسی که جز مردم قندهار، چهرهاش را ندیده بودند.
مدام شبکههای خبری در اعلامیهها همان عکس قدیمی را، که سالها پیش گرفته
شده بود، نشر کرده بودند.
همیشه گفته بودم:
«این مرد مرده؛ لشکریانش با نشر این عکس مردم را فریب میدهند.»
اما چه کسی این حرف را باور کرده بود؟
ده روز بعد، تلفن امید آمده بود و برای آخرین بار با هم صحبت کرده بودیم.
رفته بودم پی گوشی، و امید مثل همیشه با عجله حرفهایش را گفته بود.
باز تهِ دلم لرزیده بود.
فکر کرده بودم شاید امید را به چنگ آوردند، یا شاید آدرس من را خواسته
بودند.
صدای امید خلوتم را شکسته بود.
گفته بود: «دوربین را در یک حوله پیچیده و گذاشته بود گوشهای از حیاط
مهمانخانه. خودش هم قصد برگشت به قندهار را کرده بود.»
مثل درخت کرختشدهای که شعاع آفتاب خورده باشد،
خون در رگ و پی وجودم جاری شده بود.
فهمیده بودم دوربین را نبردهاند.
مثل آفتاب درخشیده بودم و بیآنکه کسی بفهمد، خاموش و بیصدا برگشته بودم
به اتاق.
دستوپایم را گم کرده بودم.
سه روز از اتاق بیرون نرفته بودم.
طی آن سه روز، راه بیرونرفتن از اینجا را پیدا کرده بودم.
بعد از سه روز توانسته بودم بیرون شوم.
بهعجله از سرک هشتاد مترهی میدان گذشته، خودم را رسانده بودم شهرنو؛
به همان مهمانخانهای که امید تهِ گوشی آدرس داده بود.
از همان آدرس، دوربین را یافته بودم؛
پیچیده در یک حولهی سفید که لکهای گرد و خاک رویش نشسته بود...
چند قدمی با رؤیاهای سفر به غرب فاصله نداشتم،
دو تفنگدار وقتی از سرک عبور کرده بودم با قنداق بر سرم کوبیده بودند.
بعد از چند ساعتی، اینجا بودم...
روی سقف اتاق افتاده بودم.
سرگیجه داشتم. خواسته بودم از جا بلند شوم، نتوانسته بودم.
دختری با روسری خاکستری، که موهایش را با روبان بلند بسته بود، گوشهی راست
اتاق،
روی کاناپهای که از وضعیتش معلوم بود بازماندهی جنگ است، نشسته بود.
کمکم کرده بود تا بلند شوم.
خانم ارتشی گفته بود:
– دوازده ساعت است که بیهوش افتادی!
من گفته بودم:
– من اینجا چهکار میکنم؟ من باید... خدایا! دوربینم؟!
–به اطراف نگاه کرده بودم.
اتاق شبیه اتاق بیمارستان نبود. پنجرهها نیمقد بودند.
دیدن گلهای پشت پنجره دور، حتی تابیدن نور آفتاب، برای ما حرام شده بود.
پرسیده بودم:
– تو کی هستی؟ چند روز است که اینجایی؟
– ده روز... ارتشیام!
شام نزدیک بود و هوا، خیلی سرد و تاریک.
جز دو ملافهی رنگورورفته، چیزی پیدا نشده بود که گرم شویم.
رفته بودم سمت کاناپه.
خانم ارتشی تندتند گام برداشته بود و گاهی رفته بود سمت در، انگار منتظر
آمدن کسی بود.
ناخن شصتم را بهشدت مکیده بودم.
در باز شده بود؛ ضربهای به شانهام خورده بود.
– وقت رفتن است!
به خانم ارتشی نگاه کرده بودم.
با اشارهی چشم چیزی گفته بود، نفهمیده بودم.
شاید خواسته بود دلداریام دهد،
یا شاید خواسته بود بگوید سکوت کنم و چیزی نگویم.
در اتاق تاریک، گذر زمان را گم کرده بودیم.
ندانسته بودیم کی روز میشود، کی شب از راه میرسد.
با زنی که لباس سیاه به تن داشت و روبند سیاه هم زده بود، راه افتاده بودم.
از دو دهلیز تو در تو گذشته بودم
واقعاً ندانسته بودم قرار است کجا برویم.
چشمهایم را بسته بود.
وارد اتاقی شده بودم که پر آدم بود.
– بنشین!
صدای یک مرد پرهیبت بود.
نشسته بودم وقتی دستم را روی صندلی کشیده بودم، فهمیده بودم که بیمارستان
نیست.
– قرار بود با این دوربین چه کنی؟
ساکت بودم.
باز هم تکرار کرده بود:
– با توأم! قرار بود با این دوربین چه کنی؟
باز هم سکوت کرده بودم . لام تا کام حرف نگفته بودم.
صدای شکستن چیزی را شنیده بودم.
با وحشت گفته بودم:
– نه! دوربین نیست!
برگشته بودم.
هنوز هم ناخن شصتم را مکیده بودم. زن متوجهام شده بود.وقتی برگشته بودم،
دستم را به پایۀ تخت بسته بود.
چیزی نجوا کرده بود نفهمیده بودم.
چطور فهمیده بودم وقتی همه فکرم شده بود دوربین.
تکهای خرد شده از دوربین را که لکهای خون رویش بود، مقابلم انداخته بود.
بیشتر از وضعیت خودم، نگران دوربین بودم.
به آرزوهایمان، به آن دوربین فکر کرده بودم.
سمیرا عمرزی
|