کابل ناتهـ، Kabulnath


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

      رقیه شکران

    

 
دست مادر
داستان کوتاه

 


 

احمد پسر خرد سالی، که دست مادرش را محکم گرفت . و گیج، گنگ مانده بود. از بیروباری شور بازار . چهارجی ها بود که چار می زدند. برای فروش اجناس شان .هیچ چیز توجه احمد را جلب نمی کرد. فقد برایش آزار دهنده بود.سر صدا بیروباری . هیچ وقت در چنین جمعیت نبوده .همه مردم در سر سوادی خود بودن.احمد که فقد چشمش به دوکان گودی پران فروشی افتاد .در شور بازار تنها دوکانی بود که رنگی بود. و از دور در دوکان دنیا رنگی معلوم می شد .احمد دست مادرش را رها کرد .به سو دوکان گودی پران فروشی دوید.مادر احمدسرا سیمه از پشت او دوید اما نتوانست به احمد برسد. جمع زیاد در مقابل مادرش بود.احمد به دوکان داخل شد.به طرف کودی پران ها نگاه می کرد .دنیا رنگارنگ بود گودی پران ها پر از نقش ها و نگار ها بود .چرخه ها که تار های رنگارنگ داشت. احمد نگاه می کرد به گودی پران ها که مادرش رسید. دستش را گرفت .و از دوکان بیرون شدن ، احمد بغضی در گلویش گرفت .چشمش هنوز هم به دوکان گودی پران فروشی دوخته شده بود .مادرش که از حال پسرش دگرگون شد قول داد وقتی از سر کار برگشت . برایش گودی پران بخرد .هر دو رفتن به خانه یکی از تجار های شهر کابل . به آنجا رسیدن .مادرش شروع به کار کرد.لباس های شان را شست ،پارکاری کرد تمام خانه را تمیز کرد .احمد در گوشه یی نشسته و منتظر که کار مادرش تمام شود .و باز گرده به دنیا رنگی ، کار مادرش تمام شد از صاحب خانه مزد خود را گرفت .دست احمد را گرفت .رفتن به بسوی دوکان گودی پران فروشی به دوکان رسیدن .احمد بزرگترین گودی پران را انتخاب کرد.مادرش قیمت گودی پران را پرسید ولی نیمی از مزدش بود مادرش تصمیم گرفت فراد بعد کار آن گودی پران را بخرد .دست احمد را گرفت از شوربازار حرکت کرد .به سو خانه شان ، احمد که دلش در دنیای رنگی دوکان گودی پران فروشی مانده بود .دعا می کرد که فراد آن گودی پران را برایش بخرد، مادرش در راه از کثافت دانی های کوچه شور بازار توته های شیشه جمع آوری کرد.احمد که تعجب کرده بود از کار مادرش ، مادرش شیشه ها را در هاونگ کوبید و میده میده کرد.بعد آن را خمیر کرد ، باخمیر کردن شیشه دست هایش پر از خون شد ناخن هایش شکسته بود .تاری را از یک میخ به میخ دیگری وصل کرد .بعد روی آن تار خمیر شیشه یی را مالید .برای پسرش تار شیشه درست کرد. و به پسرش گفت : با این تار هیچ وقت گودی پرانت آزاد نمی شود. هنوز ملا آزان نداده بود که مادرش بیدار شد. و وضوع گرفت .بعد نماز صبح یک گوتک تار را گرفت .و شروع کرد به پیچندان تار شیشهٔ، در آن تار را جمع کرد .برای پسرش چرخه درست کرد.احمد که بیدار شد دیدبالا سرش چرخه تار است خوشحال شد .هر دو مثل هر روز رفتن به طرف خانه تجار ، امروز برای احمد بیروبار مردم ازیت کننده نبود .شاد خوشحال بود با لبخند به سوی مردم می دید .به دوکان دار ها سلام می کرد. و از دور با خوشحال به دوکان گودی پران فروشی می دید. در بین بیروبار مردم و دوکان های شور بازار فقد دوکان گودی پران فروشی برایش دنیا رنگا رنگ بود نه تنها برای احمد بلکه شوربازار را این دوکان های گودی پران فروشی رنگ و رخ داده بود . هر دو به خانه تجار رسیدن . و احمد ساعت شماری می کرد . تا کار مادرش تمام شود.ساعت کاری مادرش با اینکه طولانی بود تمام شد . و مادر پسر رایی شدن به طرف دوکان گودی پران فروشی . این بار‌ احمد گودی پران که می خواست را خرید .و حس می کرد که دنیا رنگارنگ را در دست دارد . با خود فکر می کرد با بلند کردن گودی پران آسمان نیز پر رنگ می شود .و ذوق ،شوق به سوی خانه می رفتن. احمد با دو دستش گودی پران را محکم گرفته و پیش پیش می رفت . مادرش عقب ماند. احمد خودش را برگراندن که دید جمعیت برزگ گرد هم جمع شدن .ولی احمد مادرش را ندید . احمد نزدیک جمعیت شد با اینکه گودی پران را محکم گرفته بود در دست و می ترسید در بیروبار خراب نشود .و چشمانش مادرش را می جست . از جمعیت عبور کرد دید . که مادرش بر زمین افتاده . و جان را به جان افرین داده است .شیشه های که برای احمد کوبیده بود مکروبی بود و به خونش انتقال کرده بود . و پاعث مرگش شد . ذوق شوق احمد کور شد و گودی پران دستش بی رنگ شد

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۵۰۵    سال بست‌ودوم         جوزا    ۱۴۰۵     هجری  خورشیدی                                   اول جون  2026