|
بهمناسبت سالروز درگذشت داکتر حمیرا نکهت دستگیرزاده
گذری بر غزلِ "خیلی شاعرانه"
با تو پر ترانه می شود دلم
خیلی عاشقانه می شود دلم
*
یکی از اندیشه های افلاطون برابر انگاشتن سعادت و خوشبختی آدمی با هارمونی
درونی روان انسانهاست. زمانی که سعادت، عشق باشد؛ روانکاوی هارمونی درونی
از دید امروزی روانشناسیک، به مسیر عبور و کنکاشی میرسد که روانکاوان آنرا
پروسه¬ی "انتقال" مینامند. آنجاست که ما با یک عدم اصالت قاطع برمیخوریم و
چنین استنباط خواهد شد که روانکاوی از عشق اصالت زدایی میکند. اما در
هسته¬ی درونیِ عملکردِ این جریان چه رخ میدهد؟
بر اساسِ فرضیهی فرویدی " برای یک سوژه، ابژهی بنیادینی وجود دارد که
میتوان به آن عشق ورزید، فرضیهای که طبق آن عشق همان انتقال است،که هر
ابژهی پسینی و بعدیِ عشق، جایگزینی برای ابژهی بنیادین است..."( کتاب
هزار فلات عشق)
آن ابژه¬ی بنیادین با تکیه بر نظریات فروید میتوان "نیمه¬ی خود" یا حتا خود
"ایگو" باشد که در جهشی انتقالی ما را بسوی بروزِ احساسِ عاشقانه میکشد.
ازینجاست که باغکوچه های "عشق" در ذهن خط کشی میشوند و تا مرزِ نهفته¬ی و
مشخص سازی آن نقشه¬ی در ذهن قامت میکشند. این خط کشیدن و خط خوردنها در طول
تاریخ ادبیات ما جامه های گونه¬گون برتن کرده اند. عشقِ جنسیتی از دیرباز
دغدغه ذهنی بوده است و افاده های از جنسِ کنکاشهای ذهنی اشراق¬گونه، ذهن با
ذهن و تجربی داشته است. "زمینی ساختن" آن عشق و ابرازِ آزاد از آن تا هنوز
زیر شلاق داروغه¬ی خفقان زخم میخورد. سالهای دور را اما این آواز، بسیار از
لای جامه¬ی آسمانی شده سخن میزد. عشق، از ان سبب و سنت، آن بالا بود و
"والا" بود و با خدا بود. تا اینکه عشق انسان به انسان از لابلای منظومه و
افسانه جای خودش را گرفت و زمینی تر شد. وقتی حوا به وسوسه افتاد و میل
کرد، آغازی بود برای داستان عاشق بودن. پوشانیدن بدن با برگ، نمادِ آگاهی
یابی آنچیزی هم است که نبود؛ عبور از ترس و عبور از میل و اظهار تنانگی، چه
این اظهارِ تنانگی حتا در آن عشق "والا" هم ناگزیر است، آن عشق هم با نماد
سازی گیسو و چشم، یعنی ظهور تنانگی، ارچند آنجا نمادسازی عرفانی میگردد، در
واقعیت امر اما بنوعی زمینی میشود.
غزل"خیلی شاعرانه" از گزینه¬ی "هیچ نتوان گفت در پنجاه سال" از "زمینی"
ترینهاست و "با تو" آغاز میشود و بسوی منزلگه تجلی عشق – "دل" پاکوبان پیش
میرود. درگیری ذهنی از نقشه¬ی درون، آزاد پا بیرون میگذارد و در درگیری با
آدمِ زمینی، اندیشه آفرینی میکند در پرداختن به انسان وآن عاطفه¬ی که او را
خوشبخت میسازد.
با تو در عبور نرم لحظه ها
سخت شاعرانه می شود دلم
عبور، آن گذر از یگانگی تن و روان هم است، پارادوکس پیوند که بسوی سیال شدن
و جاری بودن میرود با حفظِ فردیت عاشقانه.
می رسی به باغ قصه های من
از تو پر جوانه می شود دلم
لاکان میگفت ما با تمنامندی به جستجوی گمشده یی میرویم، که گم نشده است این
داستان را پایانی نیست. چنین است که عشق را "بایستی از نو نوشت" چونکه جهان
از نوشتن باز نمیماند. ما با تکرار همیشگی روبرو هستیم. "باغ قصه ها" در
"جوانه زدن مدام سبز است و پر قصه است. پس سوژه حاضر به رضایت نیست و در
جستجوی مکرر، به ورای ابژه نظر میاندازد، به من خود و آن کششی انتقالی. پس
هر رسیدن، در عین حال نرسیدن است و عبور از گذرگاه تکرار های که هر کدام با
"جوانه" های "منِ خود" بارور میشوند و به ثمر مینشیند. نرسیدن هم بدان
معناست که این "پرجوانه شدن" بار بار در باغ قصه ها اتفاق میافتد و با
ویژگی های رسیدن و جاری شدن دگرگونه. از ابراز نمادین و چیدمان واژگان است
که عشق به قلمرو واقعیت پا مینهد. برگ درختان برای آدم و حوا،واژگانِ
ناگفته¬ی نمادینی بود که آنها را به دنیای واقع پرتاب کرد.
واکن از لبت تو قفل واژه را
آتش و زبانه می شود دلم
"قفل واژه"، قفل اظهار و اقرار هم است که افرودیتای عشق را از تکرار و
ابراز باز میدارد. چونکه درین پارکور، تمنای "من"، تمنای غیر است یا به
تصور لاکان بازیافتن آن "ابژه¬ی گمشده" است. چون جستجو و بازیابی پا پیش
مینهد، نشانه و مدلول این تعامل رنگین میشوند و ازینروست که این مسیر
میل-عشق و یافتن-ابراز هماره پرتکرار و متنوع است. "قفل واژه" که بشکند،
آتش پرومته در نی گذاشته میشود و راه برای این افروختن و زبانه کشیدن باز
میشود. "واگشایی لب"، آتش نی پرومته است با انکه زنجیر از قبل برای جاویدان
سازی "قفل" آماده شده است. پرومته¬ی عاشق اما در بند زنجیر نیست، "من" شکل
میگیرد و در "واگشایی واژه"، سوژه با آن باغستان قصه ارتباط برقرار میکند و
افرودیتا تکرار میشود.
آنچه را من "افرودیتای تکرار" نامیده ام، فرارفتن از خود هم است و به
فراسوی خود شدن هم با انگیزه¬ی شوریدگی و شکستن مرزبندیهای خودی. چرا که در
آنصورت است که تا وحدت دو ذهن، نشانه ها و میل و طغیان و مسیر بازیابیِ
"گمشده" همسان نمیمانند و به دلیل بهره گیری از آگاهی و تجربه های فردی
برای آن بازیابی قابل تکرار میباشند. تجربه-ی این تکرار بسا که تلخ بوده و
همیشه طعم شیرین رویایی بازیافتن را نداشته است. حتا گاهیکه گفته میشد که
"عشق من به تو بهانهای است بر عشقِ عظیمتر" (رابعه بلخی)، بازگشایی قفل
واژگان را سزا زنجیر و مرگ و خون بود. پس ساده-تر بود که سرمایه گذاری روی
تولید و بکارگیری "قفل" صورت بگیرد تا سفر ذهن و دل، یا همان¬چیزی را که
روانکاوان "سرمایه گذاری روانی/عاطفی" مینامیدند. بستر ممنوعیت و "دهان بو
کردن" برای اینکه "مبادا گفته باشی دوستت دارم!"، همان قفلی است بر دل و
ذهنِ واژه، قفلی برای ماندن و به خود شدن نه از خود شدن و چشم در چشم باغ
تاویل و قصه شدن. عشق گریز از ذهن خالی و فاصله است، پروازی به فراسو. اما
این سفر به فراسو، سفر در تنگنا نیست، گسترش و درآمیختن در هویتِ آن منِ
دیگرِ دریافت و شوریدگی است. پارادوکسی است از گسترش و کوتاه سازی. گسترش
ذهن و هویت خودی و کوتاه کردن فاصله. رفتن بسوی انتهایی که او را انتها
نیست:
انتها گریزد از صدای من
با تو جاودانه می شود دلم
***
خیلی شاعرانه
با تو پر ترانه می شود دلم
خیلی عاشقانه می شود دلم
با تو در عبور نرم لحظه ها
سخت شاعرانه می شود دلم
می رسی به باغ قصه های من
از تو پر جوانه می شود دلم
واکن از لبت تو قفل واژه را !
آتش و زبانه می شود دلم
عاشق بهار و برگ و ریشه ام
وه چه مادرانه می شود دلم
در تن نیاز من تو پیرهن
با تو ناز دانه می شود دلم
قصه می کند کسی ز جویبار
مثل جو روانه می شود دلم
انتها گریزد از صدای من
با تو جاودانه می شود دلم
مثل آسمان پاک میهنم
صاف و بیکرانه می شود دلم
*
این غزل با صدای خوش و گیرای بانو هنگامه هم زیبا و عاشقانه اجرا شده است،
احساسِ نهفته درین صدا، خوانش بالای ما را از سفرِ "من" خود تا "رها"ی
یافتن چه زیبا سرود میکند.
*
موسی فرکیش
|