|
پیچیده بود نالهی گیتار در غروب
در لحظههای آخر دیدار در غروب
مرغی پرید و ریخت فرو چند برگ زرد
از شاخهی بلند سپیدار در غروب
خورشید من که آمدن و رفتن تو را
آن دفعه صبح دیدم و اینبار در غروب
دست از سرم خیال تو هرگز نمیکشد
من ماندهام هنوز گرفتار در غروب
برگرد تا که روی به دروازه آورم
عمرم گذشت روی به دیوار در غروب
انگار بازگشت ندارد کسی که رفت
ای یار ای یگانهترین یار، در غروب
|