|
با قدمهای نهچندان مستحکم به سمت کوه آسمایی شهرکابل روان بود، هر قدم
را که میگذاشت ریگ و خاک را به عقب میراند و پارچههای سنگ از زیر پاهایش
به سمت پایین میریخت. باد در رفت و آمد بود و چادرش را از یکسو به سوی
دیگر وفق میداد. عرق سرد از سر و صورتش میریخت. به پیشپاهای خود نگاه
میکرد، به نقطههای دورخیره میشد و چشمانش سیاهی میکرد.
گاهیکه در نیمهی از کوه میرسید میایستاد و نفس میگرفت. گاهی هم صورتش
را میگرداند و چشم به مسیر که آمده بود میانداخت. اولین بار بود کابل را
از نقطهی بلند کوه میدید. مردمان هر طرف سراسیمه؛ یکی خندان، یکی رقصان،
یکی با غصههایش تا اوج پریشان بود.
دستفروشان از یک طرف به طرف دیگر میرفتند و هرکسی به حال و هوای خود
گرفتار بود. شمالهای خزان دستهای ریحانه را خشککرده، دستهایش ترک
برداشته بود. وقتی از بلندی کوه به پایین میدید همه چیز در چشمش کوچک دیده
میشد دوباره آه کشید و گفت: آیا خداوند از آسمان مشکلاتمان را همینقدر
کوچک میبیند؟ دوباره آه کشید و کمی دیگر هم بالا رفت و گرد و خاک بر سمت
پایان روان بود. لباسهای سیاه او بطور کامل خاک و گرد آلود شده بود. اولین
بار بود به عوض رفتن به مکتب، سرحدش به کوه رسیده بود. او هیچگاهی به مکتب
غیرحاضری نمیکرد، اما دیگر دلش نمیخواست برود. دیگر نمیخواست بداند که
مادرش چه میکند و کاکایش چه میگوید.
از دامنه کوه به طرف بالا رفت و دوباره ایستاد، پشت دست خود را به پیشانی
برد و عرقش را پاک کرد. ناخودآگاه گفت: به صحرای غریبی، بیکسی، همصحبت
کوهم. صدا سر میدهم در کوه: کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها؟ جواب
آید به صد اندوه: کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها.
نجوای صدایش از پس هرسنگ برخاست و در گوشهای ریحانه طنین انداخت. برای
اولین بار درد دلش را به سنگ و کوه گفته بود و باآنکه از کوه هیچ توقعی
نداشت، اما کوه در سکوت ژرف اندوهش را شنیده بود.
کمکم به قله کوه نزدیک میشد. صدای سنگ و خسوخاشاک را زیر پاهای خود
بیشتر حس میکرد و میشنید. بوی خاک اورا به سرفه و عطسه انداخته بود. به
بالای یکی از سنگها نشست و سرش را میان دستانش پنهان کرد، سرش میترکید.
صدای مادرش را میشنید که برایش گفته بود: جلال اگر دو زن دیگر دارد و
میخواهد تو را بگیرد عیب نیست، او طفل میخواهد، دوست نداری مادرت را از
این حال و روز نجات بدهی؟ بعد از مرگ پدرت پای خبازی نشسته زن دیگدان و
تنور گشتم. حالا که خوشبختی دروازه مارا تکتک کرده تو نه میگویی؟ با
زندهگی خود بازی میکنی بامن چرا؟ هنوز به چهل سالهگی نرسیده موهایم سفید
گشت. بمان با چند روپیه شیربها که از جلال برایم میآید آرام شوم، من تورا
شیر دادم اگر قبول نکنی شیرم را برایت نمیبخشم. بمان روزگارم سفید شود.
دخترجان تو هم آخر رفتنی هستی. یعنی من تو را به جلال ندهم به کسی دیگر هم
نمیدهم؟ میدهم. به شوهر میدهم. سواد داری مکتب تا صنف نهم خواندی، عادت
شدی، قدو قامت داری، چرا اینقدر معطل کنیم؟ نکند دلباخته کسی دیگر شدی؟
موهایت را تارتار میکنم اگر چنین چیزهای باشد، درقریه رسک و عنعنه داریم
آبرو و عزت داریم. متوجه باش سن دختر که از هجده بالا رفت دیگر خواستگار
ندارد. دختر خانه مانده میشوی. باز نگویی که مادر نگفت.
ریحانه: مادر اما من هنوز شانزده سال دارم هجده نشدم.
مادر: بس دیگربامن بگو مگو نکن، حالا اینقدر شدی که بامن زبانبازی میکنی؟
ریحانه از لای دستها سرش را بلند کرده و پلکهایش را باز و بسته کرد و با
خود کابوس دیشب را مرور میکرد.
آه کشید. کابوس نه، بلکه واقعیت زندهگیاش شده بود. هقهق گریست.
دیشب که جلال و زنهایش به خواستگاری ریحانه آمده بودند زن اول و زن دوم
جلال کنار هم و جلال در کنج تشک جا گرفته بود، جلال در بالا بلند اطاق و
ریحانه در پایین اطاق کنج دروازه نشسته بود. پهلوی جلال کاکای ریحانه و
پهلوی او مادر ریحانه نشسته بود.
هردو زنان جلال لبهای اخم گرفته و چشمهای درشت داشتند سنی از آنها گذشته
بود، ریحانه با خود میگفت هر دو باید خشوهای او باشند، اما آنها امباق های
ریحانه میشدند.
ریحانه کمی آهستهتر خودش را جمع و جور کرد و کنج اتاق نشسته به همهگی
جداجدا میدید. پلکهای خود را باز و بسته میکرد. کاکایش را کمیدقیقتر
از همیشه دید و به یاد آورد که بعد از مرگ پدر بیشتر در چهار اطراف مادرش
میچرخید و به بهانه احوالگیری از ریحانه همیشه شب و روز میآمد اما
هیچگاهی از ریحانه درد و مشکلش را نمیپرسید. امروز برای اینکه شیرینی
ریحانه را میداد خوشحالتر از همیشه بود و پیراهن تنبان سفید و ریش بلند
حناییاش زیر نور چراغ دقیقتر دیده میشد.
نقل و چاکلیت با دستمال سبز که روی دستمال کلمه مبارک نوشته بود مقابل
کاکای ریحانه در پتنوس گذاشته شده بود و ریحانه هرازگاهی آنرا میدید و دلش
از حال میافتاد.
زیر لب ریحانه با خود گفت: این مرد جلال نام ازمن طفل میخواهد؟ نمیدانم
وقتیکه دو زن دیگر دارد و از آنها طفل ندارد من چطور میتوانم این ناممکن را
ممکن بسازم. حالا که ریش سفید نیم از صورتش را پوشانده و با دو زن نتوانسته
پسر یا دختری داشته باشد من چه کار میتوانم بکنم؟ نمند خود عقیم است، ولی
به روی خود نمیآورد؟ با خودش کلنجار میرفت که کاکایش سر صحبت شد.
جلال حالا نشرم در اصل تو داماد من شدی چون قرار است با مادر ریحانه جان
نکاح کنم. دلم از همین برادرزاده جمع شود پلو نکاحم خبرت خواهم کرد، از
قریه به شهر به عروسی خسرت بیایی و ناجوانی نکنی.
جلال که تا آن وقت در سکوت نشسته بود به حرف آمد و گفت: کاکای ریحانه جان،
این دو زن را که میبینی اولین بار است به شهر کابل آمدهاند، ببین حتی از
زن رو گیر هستند، چشمهایشان تاحال بالا نشده است چادران شان را دمروی شان
گرفته اند گرچه سن و سال آنها گذشته و دیگر کار من نمیآیند اما ناموس اند،
باید نگهداری شوند. عزت و آبرو اند. کسی حق ندارد اسم شان را بفهمد، اگر در
قریه یک مرد محرم میداشتند این زنها را با خود هرگز به کابل نمیآوردم،
شنیدم مردم کابل بیبند و بار هستند، خدا نکرده بیراه نشوند. همین حالا سر
وقت است برایت گفتم که مبادا بیایی و بگویی ریحانه را گرفته کابل میروم. به
ولا رواج نداریم زنهای پیر و کفتار خود را که نمیگذارم ریحانه به این
خوشرویی را با لباس سفید میبرم و با کفن کابل میآورم. دختر که نکاح کرد
باید به خانه شوهر پیر و کمپیر شود. بماند پلو عروسیات، نکاحت را که با
مادر ریحانه کردی دیدن ریحانه قریه بیا ما مهمان نواز هستیم یک گوسفند را
برایت حلال میکنم و به دست ریحانه برایت لاندی میپزم که بفهمی زن نگاه
کردن یعنی چی. این سه زن را کنار تنور و دیگدان چنان پرخنده و نشاط ببینی
که حیران بمانی و انگشت به دهن شوی.
تن ریحانه با شنیدن حرفهای جلال لرزید نمیدانست چرا چنین میشود مادرش چه
وقت تصمیم گرفت با کاکایش نکاح کند. مادر چطور میتوانست ریحانه را به آدم
پیر و سالخوره دو زنه نکاح کند. با خودش میگفت که مادر واقعی آدم چنین ظلم
را روا نمیدارد چرا با او چنین میشد؟ با خود گفت: خدایا... چه شده است؟
ساعتی که گذشت نقل و دستمال را مقابل جلال ماندند و زنهایش دستان جلال را
بوسیده و به سمت ریحانه آمدند و گونههایش را یکی پس از دیگری بوسیدند. از
چشمهای ریحانه فقط اشک میریخت.
جلال از بغل جیبش پاکت گل زده را کشید و در پتنوس مقابل کاکای ریحانه
گذاشت و بعد دست دعا بلند کرد و دو دستش را به رویش برد و آمین گفت و از جا
برخاست و با کاکای ریحانه خداحافظی کرد و زیر چشم به ریحانه دید و گفت:
خداحافظ.
بعد از رفتن آنها کاکای ریحانه پتنوس را به طرف خود کشید و پاکت گل زده را
باز کرد و به شمارش پول شروع کرد. کاغذهای هزاری حجم پاکت را بلند ساخته
بود. کاکا انگشت شهادتش را به لب برد و مرطوب ساخت و دوباره به ورقههای
پول به حساب پرداخت. بعد از هر دههزار که میرسید نفس میگرفت و دوباره
شروع میکرد. یکصدهزار... یکصدودههزار، یکصدو بیست...
دوصدهزار... پنجصدهزار. پنجصدو نود هزار... وقتیکه به آخرین دههزار رسید
لب خود را تا بناگوش برد و لبخند زد، به مادر ریحانه دید و چشمکی زد. این
هم ششصد هزار. پول را به پاکت گذاشت و به مادر ریحانه داد و گفت: زن تنهایی
نخوری. مادر لبخند کمرنگ زد و زیرچشمی به ریحانه دید، لبخندش را جمع کرد و
چیزی نگفت.
ریحانه به دهلیز رفت و از آنجا میخواست به اطاقش برود تا اگر بتواند
بخوابد و آنچه را دیده بود فراموش کند، فکر میکرد فراموشی راه حل همه چیز
است، اما هنوز پاهایش را به پلهها نگداشته بود آنچه را که ناخواسته از
زبان کاکایش شنید دلش را از دلخانه کشید. عقب دروازه مهمانخانه دقیقههای
جا در جا خشک شده بود و نتوانسته بود به اطاقش برود و اما بعد از دقیقههای
سکوت دویده دویده به اطاقش رفت. لباس سرخ را از تن کشید و لباس سیاه مکتبش
را به تن کرد. میدانست مهتاب فقط یک گوشه از آسمان را روشن کرده، شبهنگام
نمیتوانست به مکتب برود اما جز رنگ سیاه در هیچ لباس خودش را اینقدر نزدیک
با درونش احساس نمیکرد. شاید سیاه همرنگ بختش بود. شب را با گریه و ناله
به صبح رساند، اما صدای گریه و نالهاش نه دل مادر را لرزانده بود و نه
کسی داشت که بشنود. صبح زود از جا برخاست چادرش را به سر کرد، لباس را نظر
انداخت، لباس سیاه مکتب بود اما بدون اینکه کیف مکتب خود را بردارد از خانه
به بیرون رفت و به سمت کوه آسمایی دوید. بدون اینکه مشخص باشد چه میخواهد
بکند به دویدن ادامه داد؟
دستانش را لای سرش کرد و درد سر اورا به یاد حرفای مادر وکاکایش برد. کاکا
گفت: خوب شد که لکه ننگ به نام نیک خانه بخت میرود و ازشر او بیغم
میشویم. هم مفت آمده بود هم با پول رفت. مگر مادر اندر بودنت را نشان
دادی. اگر پدرش زنده میبود کجا اینکار را میکرد؟ به یاد دارم وقتی که
مادر ریحانه سر زایمان ریحانه مُرد پدر ریحانه از درد و فراق زنش دیوانه
شده بود و اسم زن را بالای تنها دخترش گذاشت. حالا تو مادر و پدرش را دور
دیدی و دختر را فروختی.
بازهم شکر که افغانستان است در شناسنامه اسم مادر ذکر نمیشود اگرنوشته
میشد ریحانه بنت ریحانه. حالا با ششصدهزار دختر را فروخته نمیتوانستی.
ریحانه بیچاره فکر میکند مادر واقعیاش هستی. تورا مادر خدا بیامرزم برای
اینکه ریحانه بیسرپرست و پدر ریحانه بیزن نماند گرفت و حالا هم بلای جان
من شدی. چوچه خود ما چه حال دارد ماه چهارم است؟ ریحانه که نکاحش تمام شد
یک نکاح پیش مولوی مسجد میکنیم تو همینجا بمان که زن من مانند زنان جلال
دل رحم ندارد خبر شود که تورا نکاح میکنم نه من را زنده میماند نه تو و
طفل به شکم داشته اترا. حالا میروم و فردا زود میآیم که با جلال در مورد
نکاح ریحانه صحبت کنیم.
ریحانه سرش را از لای دستان جمع کرد و با چشمهای که سیاه و سفید میشد به
همه جا دید. همه را کوچک میدید و با قدمهای که به طرف بلندی کوه روان شد
قدمهای نامتوازن که بدنش را مانند یک قوس به هرطرف میکشید برد و به
بلندترین نقطه که رسید خواند. جوانی ، داستانی بود؛ پریشان داستانِ بی
سرانجام، غم آگین غصه تلخی که از یادش هراسانم.
هزار افسوس! هزار اندوه!
جوانی رفت، شادی رفت، روح و زندگانی رفت، غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و امید
آمد، پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت، سپاه پیری آمد ، هال ی موی
سپید آمد کنون من مانده ام تنها ز شهر دل گریزان، رهنورد هربیابانم سراپا
حیرتم، درمانده ام، همرنگ اندوهم به صحرای غریبی، بیکسی، هم صحبت کوهم صدا
سر میدهم در کوه: کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها؟
جواب آید به صد اندوه: کجائید ای جوانی، شادمانی، کامرانیها... ( مهدی
سهیلی )
ریحانه از کوه به سمت پایین روان شد و خواست به بخت سیاه که انتظارش را
داشت برگردد، هرچه پایینترمیآمد قدمهایش تیزتر میشد، انگار دوپا داشت و
دو دیگر قرض گرفته بود. کمی بیشتر که دوید سنگی به زانویش خورد و ریحانه
قدمهایش را نتوانست آرامتر کند، پایش مچ خورد و رقصرقصان به زمین افتاد
از یک سنگ به سنگ دیگر و بعد از چند ثانیهیی خون به سر و صورت او بیشتر
شد. لباسهایش دیگر رنگ سیاه نداشت خاک و گردآلود بود. سیاهی لباس تبدیل به
رنگ خاکی شده بود که نقطه های از خون در لباس دیده میشد. ریحانه در
دامنهی کوه جان به خدا سپرد و از دنیا رفت. از کوه دیگر صدایی شنیده نشد و
کوه در عزای فریادهای ریحانه و مرگ او در سکوت فرو رفت.
پایان
پرنیان ژوبل
parzhobl@gmail.com
|