|
شاه ستایی در سایهسارِ ستم
مخفی در یک خانوادهی سیاسی، صاحب دربار و قدرت بهدنیا آمده و سپس برای
همین پیشینهاش از سرزمینش رانده میشود و جوانیهای زندگی خودرا در تبعید
میگذراند؛ مگر از آن هیچگاه چیزی نمیگوید. از عامل آن و اینکه چرا او
در تبعید بهسر میبرد، چیزی نمیگوید. در سرودهی زیر برای مخفی پس از خدا
و پیامبر، شاه برایش اهمیت دارد و برای سرسلامتی او دعا میکند.
زبعد حمد خدا و نعت احمد مختار
دعای شاه نمایم به صد زبان تکرار
....
همین دعا چوبود درد «مخفی» عاجز
سلامت سرشاه باد صدق خدمتگار
(حصاریان، 1384: 88)
***
که پادشاه جوان ماست ظاهرشاه
الهی دولت و عمر ورا فزای دوام
(حصاریان، 1384: 101)
***
در عصر معارف عهد آن شۀ افغان
پرجوش بود رونق بازار معلم
یا رب نکنی سایهی او از سر ما کم
کو است ز احسان همه غمخوار معلم (حصاریان، 1384:
103)
هنگامیکه نادرخان به قدرت میرسد و خودرا شاه میخواند، مخفی در مدح او
زبان میگشاید و سر از پا ناشناخته چیزهایی میگویدکه آدمی به عقلاش شک
میکند.
بخشهای ازاین مدح چنین است:
...
به عقل ناقص خود مدتیست حیرانم
چه خواست بود ز پروردگارِ بیهمتا
که جای پادشاه نجیب عالیقدر
نشست سارق بدبخت روسیاه...
....
مگرکه گشت خلایق خود از خدا غافل
ز ناسپاسی مردم شد این بلا بر پا
کنیم شکرکه گردید توبهها مقبول
رساند سارق ملعون شهر را بهجزا
نشست باز بهتخت شه شهنشاهی
که هست در خور تاج و نگین و لایق جا
شجاع دولت افغان و نادر دوران
شه شهان خراسان بهعدل و جود و سخا
ز همتِ دم تیغش بگشت خلق خلاص
ز ننگ شاهی دزدان ظالم رسوا
هزار بار به شاهِ جهان مبارک باد
گرفت تخت به شمشیر خویش نام خدا
.....
الهی تاکه بود مهر و ماه در گردش
لوای دولت و اقبال شاه باد به پا (حصاریان، 1384: 118-119)
مخفی به پیروی از دستگاه قدرت و روایت خلق شده از سوی آنها، حبیب الله
کلکانی را ملعون و دزد و رهزن میخواند و اورا سزاوار پادشاهی نمیداند
ولی نادرخان را که به کمک انگلیسها وارد افغانستان میشود، شهی شهان
میخواند و سزاوار شاهی. نادرخانی که همه غازیانی را که در جنگ استقلال نقش
داشتند و زمینهی شکست انگلیس را فراهم کرده بودند، یکی یکی کشت و یا به
زندان کشید. نادرخانیکه مردم شمالی را قتل عام کرد و سوگندش به قرآن را
زیر پا کرد. نادرخانی که در تاریخ سرزمین ما نامش با خفقان، ستم و بیداد
گره خوردهاست، مخفی اورا ستایش میکند و خوشآمد میگوید. آگاهی تاریخی و
آگاهی سیاسی مخفی همین اندازه است. آنقدرهاهم که شماری اورا میستایند،
نیست. بسیاریها برای اینکه او زن بوده و شاعر بوده اورا ستودهاند و
اینکه چه گفته و چرا گفته، کسی چیزی در این باره نگفتهاست. بسیاری این
ستایشها از روی احساسات و وابستگیهای سمتی بودهاست. مخفی نه زمان خودرا
میشناخت و نه آنچیزی راکه سرش رفته بود میدانست. او کسی را مدح میکند و
دولتش را پایدار میخواندکه در میان مردم به غدار معروف است.
غبار میگوید نادرخان به ارزشها و مقدسات بیباور و پایبند هیچ امر
اخلاقی نبود. (غبار،1379: 43-48-60-61)
مخفی بهجای پرداختن به ستمهایی که از سوی دربار به او و مردمش رفتهاست،
لب به ستایش آن ستمگر تاریخ میگشاید و بهگفت ناصر خسرو «دُر دری، نثار
رهِ خوکان» میکند. مخفی از زنان بسیار آگاه تاریخ ما نیست. او نماد تحمل،
تعلل، بیکارگی و روزمرگی است. او میتوانست گلویی باشد برای فریاد درد و
رنج مردم ما. او میتوانست درد و محرومیت زنان سرزمینش را بنالد. او حتا
جرات نکرد ستمیرا که بر خود و خانوادهاش رفته بود، بازگو کند. بنا براین
مخفی در تاریخ سرزمین ما و در ادبیات ما نماد جبنزدگی و ترس و مخفیکاری
است.
آنچه از نادرخان ماند، عقدهگشایی، کشتار روشنفکران/ مشروطهخواهان،
مبارزان راه آزادی، فرهنگستیزی، فارسیستیزی و نهادینهسازی اختلاف و
کشومکشهای تباری و پسرفت بود.
نادرخان مکتبهای دخترانه را بست، انجمن نسوان را تعطیل کرد، جریدهی
ارشادالنسوان را بند کرد و شاگردان دورههای بالای دبیرستان حبیبیه را
فراری داد. با اینهمه مخفی این سیهکاریها و ستم و سرکوبهارا دید و چیزی
نگفت. از حکومت نادرخان تا نیمهی حکومت ظاهرخان را غبار، دورهی 33 سالهی
ارتجاع و اختناق مینامد. نادرخان با دو برادرش هاشمخان و شاه محمودخان
حاکم مطلقالعنان بودند و هرکس را که میخواستند بدون دادگاه سربه نیست
میکردند، به زندان میکشیدند و کسی را که نمیخواستند، دار و ندارش را
تصرف میکردند و خودش را نابود میکردند. مخفی از اینهمه دم نمیزند و دعا
میکند تا هنگامیکه مهر و ماه در گردش است، دولت او پاینده باشد. برای
جزئیات بیشتر بهتر است سری بزنید به جلد دوم «افغانستان در مسیرتاریخ»
نوشته میرغلام محمد غبار.
تنها جاییکه مخفی از غم و ستم رفته بهخودش سخن میگوید، در همین چارانه
است که آنهم بسیار کلی است و شعاری:
فریادکه از جهان پر ارمان رفتم
یک گل نگرفته زین گلستان رفتم
نگشاده لبی به خنده از جور فلک
با داغ دل و دیدهی گریان رفتم (حصاریان، 1384: 147)
جایی دیگری هنگامیکه از زندگی تبعیدی رها میشود و بهبدخشان پا میگذارد
اندکی از آرزوهایش میگوید:
عمریست
که بوده بهدل ارمان بدخشان
صد شکر
رسیدم بهگلستان بدخشان (حصاریان1384: 107)
ظاهرشاه در سال 1338 به بدخشان میرود و مخفی با این مدح اورا پیشواز
میگیرد:
ای جانشین نادر افغان خوش آمدی
ای دادرس به داد غریبان خوش آمدی
....
هستی به جود حاتم و نوشیروان بهعدل
ای کان عدل و معدن احسان خوش آمدی (حصاریان، 1384: 121)
***
تعظیم ازین ضعیف افتاده ز پا
با سوی ملکه زمان خانم شاه
بر مادر معنوی افغانستان
از مخفی عاجز چه رسد غیر دعا؟ (حصاریان، 1384: 150)
***
این برف که افتاده به کوه و صحرا
رمزیست در او عرض کنم من شبها
فراش صحاب کرده از نقره زمین
تا مرکب شاه بهخاک نگذارد پا (حصاریان،
1384: 152)
***
شاها که بقای دولتت افزون باد
بدخواه ترا دیده ز سر بیرون باد
بخت تو سوار گادی اقبال است
حکم تو روان موتر گردون باد (حصاریان، 1384: 155)
***
شاها می آرزو بود در جامت
اقبال مطیع و بخت باشد رامت
ملت بهوجود دولتت مینازد
اوصاف تو ظاهر است همچو نامت
***
للحمدکه شاهم از اروپا آمد
گویا بهوطن دو عید یکجا آمد
تبریک به اهل ملت افغان باد
هم فصل بهار هم شهنشاه آمد
***
ایام بهار و فصل گل چیدن شد
خلقی به تماشای گل و گلشن شد
شاهم به سلامت ز سفر باز آمد
چشم وطن عزیز ما روشن شد (حصاریان، 1384:
156)
مردم گرسنگیها کشیدند، محرومیتها و تبعیضها را دیدند و خانه و زمینشان
بهدست خانوادهی شاهی تاراج شد ولی مخفی کمر بسته است که اینهمه را نبیند
و تنها ظاهرخان را مدح کند. او اینهمه ستم و بیدادی را نمیبیند، شاهیکه
در سرزمین گرسنگان در هر گوشهاش خانههای برای عیش و نوش خود ساخته، با
روسپیان سرگرم است و در عیاشی غرق، اورا به انوشیروان عادل تشبیه میکند.
اورا کان عدل و معدن احسان میخواند و بخشندهتر از حاتم طایی میگوید. کسی
را که چهل سال تمام مردم مارا در تاریکی و ترس نگهداشت و خود سرگرم
خوشگذارانی بود و هرگوشهی خاک مارا به بستگان و فرمانداران خود حاتمبخشی
کرد؛ مخفی اورا میستاید. مخفی در مداحی روی ظهیر فاریابی را سفید کرده
است.
محمدگل خان مومند در زمان نادرخان رییس تنظیمه در ولایت های زیادی بود و
همچنان وزیر داخلهی حکومت ظاهرخان بود. او در نسلکشی، کتابسوزی و
جابهجاییهای تباری در شمال کشور شناخته شده است. هنگامیکه او با
حشریهای قبایل شمال هند خانههای مردم کابل و شمال کابل را تاراج میکرد،
زنانیکه از داشتن زیورات انکار میکردند، سوزن را در پستانهای ایشان فرو
میبرد. او الواح گورستانها و کتابهای تاریخی زبان فارسی و دیگر
زبانهارا سوختاند و نابود کرد. هنگامیکه در بلخ رییس تنظیمیه بود، به
دستور او سنگهای گورستانهارا کنده به دریا ریختند. اینهمه ناروایی و
ستم، هنگام شاهی نادرخان و پسرش ظاهرخان روا داشته شدهاست.
در زمان همین ظاهرخان بودکه تدریس به زبان فارسی در مکتبها ممنوع و
مکاتبات رسمی در دفترهای دولتی نیز ممنوع شد و در سال 1342 در قانون اساسی
زبان فارسی را از رسمیت انداختند و به جایش زبان پشتو را ملی و رسمی اعلان
کردند. مخفی اینهمه را نمیبیند، یا نادیده میگیرد و در این باره چیزی
نمیگوید که خیر؛ حتا ظاهرخان را ستایش میکند.
اگرچه رشوه خوردن لذت بسیارهم دارد
ولی آه ضعیفان عاقبت ادبار هم دارد
تو در خواب گرانی راشیا رسوا شوی آخر
حذر کن دولت ما دیدۀ بیدارهم دارد... (حصاریان، 1384:
82)
نه اینکه مخفی از رخدادهای سیاسی و اداری غافل بوده، بل آنچه را که
میگذشته است، بیننده بوده و گاهی با بسیار احتیاط آنرا انگشت میگذاشته
است مگر آنچه را که بر دختر زرگر در همین زمانه میرود، اشارهای نمیکند.
داستان دختر زرگر را که نشان دهندهی بیدادی، ستم و فساد دستگاه اداری
نظام آن زمان است. آقای سید محمدنادر خرم مو بهمو نگاشته و بارها چاپ نیز
شدهاست. از این نگاه مخفی بدخشی بخشودنی نیست.
گوشه نشینی و تنهایی/در
شمارهی آینده بخوانید
|