|
بهار آمد که گردم گرد گل مستانه در صحرا
خیالم میکشد بالی که سازد لانه در صحرا
بهاران ساز کرده صد هزاران نقش صحرا را
من بیچاره دارم یک دل دیوانه در صحرا
بیا رازی ز سوز عاشقان وساز شاهد بین
که نالد بلبل وبالد به گل پروانه در صحرا
نداند قدر صحرا را که او پروردهٔ شهر است
الا ای کاش بودی دلبرم را خانه در صحرا
نوای عاقلانه سر کنم زین پس بخود بالم
اگر اورا در آغوشم کشم رندانه در صحرا
خدایا بخت آن فرما که در هنگامهٔ سنبل
زنم خندان وپا رقصان به زلفش شانه در صحرا
نمیگیرد دگر نام صبوحی را کسی هرگز
اگر بوی« لطیف » گل چشد صبحانه در صحرا
لطیف،احمدی کابل بهار 1405ه ش
|