|
هوایی بارانی آسمان همچون خشمگین که فکر کردم دنیا دیگر تمام میشود در ساعت
دوازده روز چنان تاریک شده بود که خشمش را احساس می کردم از خشم آسمان پا
به فرار زدم به خانه رایی شدم در اتاقم رسیدم از جیبم سیگار را کشیدم و در
دادم با همان سیگار خودم را گرم کردم بوی نمناک اتاقم برایم نا خوشایند بود
همیشه از اتاقم فرار می کردم بعضی شب ها هم نمی آمدم چون برایم دل گیر بود
و تاریک هر گوشه دیوار ها ریخته بود رنگی در دیوار ها نمانده بود هر زمان
که اتاقم گرم می شد از آن آب می چکید امروز هم نتوانستم از اتاقم بیرون
بروم بیرون بد تر از اتاق من بود آسمان خشمش را فرو ریخته بود چنان که از
همه مردم منتفر باشد در تختم دراز کشیدم در ذهنم نخشور زیاد بود که مغزم را
می بلعید دلم تنگی تنگی میکرد در یک حال نبودم با خودم تکرار می کردم که
باید هر چی زود تر صبح شود روی آفتاب را بیبنم تمام روز با همین افکار گذشت
شب هم همین گونه گذشت صبح هوایی لطیف و پاکی بود آفتاب روشنتر از هر زمان
میتابید صدایی دلنشین داشت پرنده گان چنان آواز خوانی داشتن از صدای شان
معلوم بود که از آمدن بهار خرسندند مثل هر روز از اتاقم بیرون شدم در دوکان
اکبر رسیدم در جایم نشستم فقد به مردم نگاه می کردم با نگاه کردن به مردم
از زنده سیر سیر می شدم همه با قیافه های غمناک نگاهم می کردند در بضعی چشم
ها که نگاه می کردم می فهمیدم از چشمان شان که چقدر خسته اند با نگاه کردن
به چشم های شان منم خسته تر می شدم و از زنده سیر می شدم شاید منم در نگاه
آنان همین گونه بودم آدمی که با دیدنش از زنده گی خسته شوند بضعی چشم ها
تنها اثری از انده وغم است از جیبم سیگار را کشیدم یکی به اکبر تعارف کردم
دیگری را برای خودم بر داشتم هردو با دود سیگار دوکان را به تندور خانه
مبدل کردیم مردم با دیدن این حالت جرعت نمی کردن در چینین دوکان داخل شوند
اکبر یک دوکان کوچک میوه فروشی داشت که از اتاق من کرده هم هوای خوب داشت
هم پاک بود بعضی شب ها در همین جا می خوابیدیم برایم بوی میوه ها دلنیشن
بود بوی سیب مثل بوی مادرم بود من روز که تولد شدم مادرم را ندیدم همان روز
که من به دنیا آمدم مادرم از این دنیا رفت برایم عجیب بود همیشه با خودم می
گفتم شاید مادرم عمر خود را برای من داد روز ها را در دوکان اکبر سپری می
کردم من برای اکبر کار می کردم رابطه ما مثل کارمند و مدیر نبود با هم دوست
بودیم از وقتی پدرم وفات کرد با اکبر دوست هستم ده سال از دوستی ما میشود
اکبر برایم براردی بود که نداشتم او هم مانند من تنها بود کسی را نداشت فقد
همین دوکان را داشت که از پدرش است ما هر دو برای همدیگر پناه شده بودیم
مثل هر روز بعد اینکه از تماشا مردم خسته می شدم بلند می شدم دوکان را تمیز
می کردم میوه ها را دانه به دانه با صافی نمناک صافی می کردم و دانه دانه
میچیدم برایم کاری دلچسپ بود روز ها را همین گونه سپری می کردم یکی از شب
ها که زیاد خسته بودم و همین گونه حوصله رفتن را به خانه هم نداشتم خواستم
در دوکان بمانم شب اکبر هم نرفت تاریکی شب همه جا را فرا گرفت فقد روشنی
ماه بود خاموشی حکم فراما بود در دلم گفتم کاش همیشه همین گونه خاموشی باشد
صدای در گوش هایم طنین افگند نشود سرم را در بالیشت گذشتم در سکوت کامل
،چشمانم در حال بسته شدن بود اکبر بسیار وقت می شد که خواب بود صدای به
گوشم رسید صدای پا که به طرف دوکان می آمد از جایم بلند شدم نگاهی به اطراف
انداختم نفهمیدم چی شد یک ضربه محکم در پشتم خوردم به زمین افتادم چشمانم
را که باز کردم در داخل دوکان بودم دست پا هایم بسته بود اکبر در مقابلم
بود دست پایش می لرزید تمام دار ندار ما در دستش بود برای آن مرد نقاب دار
میداد صدای خود را بلند کردم گفتم چیز از این دوکان برده نمیتوانی با فشار
زیاد دست هایم را باز کردم از بند دست هایم خون می چکید در داخل الماری
دوکان چاقی بود برداشتم آن مرد طرف من دوید چاقو را فرو بردم در شکمش
دوباره کشدیمش بار دیگر فرو بردم در قلبش اکبر طرفم دوید چاقو را از دستم
گرفت اما دیر شده بود آن فرد خونین افتاده بود دستم می لرزید ترس تمام وجود
را گرفت پا هایم سستی کرد در مقابلش زانو زدم با خودم تکرار می کردم که چی
کار کردی چی کار کردی اکبر سیلی به رویم زد گفت به خود بیا آذان صبح به گوش
هایم رسید اکبر دستم را گرفت بلندمکرد از دوکان هر دو رفتیم جسادهمان جا
ماند بیدون که روی آن دزد را بیبینم از دوکان برآمدیم نمی فهمیدیم کجا
برویم هنوز چاقو در دست اکبر بود نزدیک دریا که شدیم چاقو را در دریا
انداخت هیچ وقت چنین احساسی نداشتم من آدمی را کشتم این حس مرا زنده زنده
میکشت شاید حالی آن ادم راحت در خواب ابدی باشد ولی من حالتم بد تر از هر
حال بود در تمام عمرم فکر هم نمی کردم کسی را بکشم اکبر هر لحظه برایم
میگفت این یک تصادف بود تو گناه کار نیستی گناه خود آن مرد است نباید دزدی
می کرد حرف های اکبر آرامم ساخت برایم گفت اگر هر چیزی شود من همراهت هستم
تا آخرش این حرفش ترسم را هم از بیبن برد گویا هیچ اتفاق هم نه افتاده روز
را با ترس گذارندیم باید هردو از شهر دور می شدیم با اکبر از شهر خارج شدیم
شب فرار رسید حس می کردم با این کارم اکبر را هم به جنجل انداختم اما او از
من کرد راحت بود با ا ین موضوع کاملأ کنار آمده بود من موبایلم را همان وقت
که اکبر چاقو را دور انداخت دور انداختم ولی موبایل اکبر پیشش بود بعد سال
ها موبایل اش زنگ خورد خبر شدیم پدرش کشته شده اکبر دست پایش لرزید بغض
گلویش پر شد باید دوباره به شهر برمی گشت اما میترسید من هم نباید او را
تنها می گذاشتم تصمیم گرفتیم هر دو دوباره رایی شهر شویم هر دو به شهر بر
گشتیم اکبر برای پدری عزا گرفته بود که سال ها ندیده بود بدتر از این پدرش
را کشته بودن دو چاقو خورده بود درست مثل آن مرد که من زدم هر دو حیرت زده
به هم نگاه کردیم اکبر زود تر رفت از افسر پولیس پرسید چی شد چگونه این قتل
صورت گرفته او گفت که در دوکانش کشته شده است اکبر رنگ اش مانند گج شده بود
حرفی برای گفتن نداشت پیشم زانو زد گفت پدرم را تو کشتی دست پا هایم لرزید
گلونم خشک شد چشمانم سیاهی کرد منم به زانو افتادم اکبر بلند شد گفت باید
تو به زندان بروی صدایش بلند تر شد افسر پولیس گرد ما جمع شد حرفی برای
گفتن نداشتم میخواستم بمیرم همه چیز در نظرم بی معنی آمد این بار کاملأ حسم
را از دست دادم اکبر گفت بگیرینش این ادم مقابل خودم پدرم را کشت گفت خودم
شاهد هستم افسر پولیس به طرف من آمد من فقد میخواستم جانم را بگیرم و دیگر
نفسی نکشم افسر را زدم با کله محکم اصلحه آن افسر را گرفتم روی سرم گذاشتم
در حال فیر کردن بودم که افسر دیگر از پشت به دستم زد نشان خطا رفت فیر شد
سکوت همه جا را گرفت اکبر به زمین افتاد غرق خون مستقیم به قلبش تیر اصابت
کرد وجودم را یک باره گی حس کردم گرفته شد دیگر آن من قبل نبود بی حس نسبت
به اتفاق که افتاده بود شدم گردم را افسر پولیس گرفت دست هایم را بند زدن
اکبر همین گونه با چشمان بازش به من نگاه می کرد منم نگاه اش می کردم تا
زمانی که در موتر سوار شدم نگاه اش می کردم بعد رایی شدیم مرا در زندان
انداختن که حالش از اتاق من کرده بهتر بود پاک و آرام نشستم سرم را در
دیوار تکیه دادم تمام لحظه های زنده گیم را مرور می کردم.
لحظه ندیدم که از عمق قلبم در آن خوشحال زیسته باشم فقد برایم سخت
کردم زنده گیم را اکبر یادم می آمد نگاه هایش بعد یاد پدرش می افتادم اما
دیگر حوصله فکر را نداشتم سر را گذاشتم خوابیدم صبح وقت نگهبان آمد بیدارم
کرد گفت حالی وقت بازجویی است به اتاق برد مرا که دیوار هایش تکه تکه بود
رنگی در دیوار ها نمانده بود دل تنگ کننده بود نوری هم نداشت مردی آمد که
هیکل بزرگ داشت مثل دیو بود ابرو های تند داشت اول نام را پرسید از اینکه
نام را پرسید خوشحال بود چون انگشت شماری نامم را می پرسید شاید هم این
سومین انسانی بود که نامم را پرسید اولین بار اکبر پرسید که بعد دوست شدیم
بعد دختری بود که در کوچه بالا خانه ما زنده گی می کرد او نامم را پرسید
جالب بود برایم این بار افسر پرسید طرفم نگاه کرد گفت نامت یادت رفته بگو
نامت چی است او هم حیران مانده بود من با خوشی نامم را گفتم هلال باز جویی
آغاز شد همه چیز را اعتراف کردم بعد از بازجویی به محکمه فرستادند مرا آنجا
حکم اعدام را دادن عجیب بود برایم باید دو روز بعد اعدام شوم و من منتظر
مرگم باید باشم اما نمیدانستم چرا حسی نداشتم حکم اعدام برایم مثل انعام
بود دوباره به همان زندان بردنم روی تختم دارز کشیدم چشمانم را بسته کردم
با خودم گفتم نباید بخوابم چون تا دو روز دیگر برای همیشه میخوابم دوباره
بلند شدم گرد گرد اتاقم گشتم چیز برای سر گرم کردنم نداشتم از افسر خواهش
کردم برایم کاغذ و قلم بیاورد تمام لحظه های زنده گی ام را نوشتم اما روزم
نگذشت فقد دو روز از زنده گیم باقی بود اما کار نمیتوانستم انجام بدهم لحظه
پشیمان نبودم نمی دانم چرا اینگونه آدم شدم فقد لحظه شماری می کردم برای
مرگم عجیب بود دو روز از عمرم باقی بود ولی کار کرده نمی توانستم تمام شب
را بیدار بودم گاهی فکر می کردم گاهی هم نقاشی فقد توانستم با سختی های
زیاد چشم های همان دختر را بکشم همان کسی که نامم را پرسید برایم حس خوبی
داد قبلم را آرامش گرفت اما چند دقیقه نگذشت که همان انسانی شدم که هیچ حسی
نداشت فقد منتظر ماندم ثانیه ها زود نمی گذشت میخواستم هر چی زوتر خلاص شود
منم با آرامش به خواب ابدی بروم شب را با تمام سختی هایش گذراندم اما خواب
نکردم چون قرار بود تا ابد بخوابم صبح وقت نگهبان آمد گفت آخرین خواسته را
بگو اما من نمی دانستم که قرار است آخرین خواستم را بگویم گفتم میخوایم
فکرکنم تا یک ساعت دیگر برای تان میگویم دوباره در روی تختم داز کشیدم فکری
در ذهنم نرسیدی اصلا خواسته یی نداشتم فقد میخواستم زود تر بمیرم یک ساعت
بعد نگهبان.
آمد من از جایم بلند شدم گفتم میخواهم زود تر اعدام شوم چشمان آن
نگهبان بر آمد گفت خواسته این است نگاهی عجیب کرد گفت دیوانه هستی باید به
جای اعدام ترا به دیوانه خانه میبردن مانند تو تا حالی آدمی ندیدم آن رفت
تا به قاضی عرضم را برساند چند دقیقه نگذشت آمد گفت یک ساعت بعد اعدام می
شوی در حویلی زندان در مقابل تمام زندانی ها فقد دیگر یک ساعت از عمرم باقی
مانده بود دوباره زنده گی را مرور کردم تمام داستان زنده گی ام رانوشتم روی
میز گذشتم چشم به نقاشی چشمانم آن دختر خورد در وجودم حس عجیب پیدا شد به
زنده گی امید وار شدم اما دیگر راه برگشت نبود از افسر زندان خواستم که
باید حمام کنم حرفم را قبول کرد به حمام رفتم لباس های پاک به تنم کردم عطر
معطر هم زدم افسر گفت باید قبل از اعدام پیش وکیل بروم باید چند اسناد را
امضا کنم قبل اعدام پیش وکیل رفتم فکر نمی کردم زنی باشد هنوز صورتش را
ندیده بودم ولی قبل دیدنش قبلم به لرزه افتاد صورت خود را برگرداند با
دیدنش از شرم سرخ شدم زبانم بند آمد همان دختر بود حسی بدی داشتم آن هم با
نگاهی ترحم به من نگاه می کردم گفت هلال تمام این جرم ها را قبول داری از
گفتن اینکه من مجرم هستم شرمیدم فقد سرم را شور دادم از شرم زیاد هم به
صورتش نگاه کرده نتواستم دو افسر آمد از دو بازویم گرفتن بردنم در میدانی
زندان آنجا حلقه دار را در گردنم انداختن همه مرا با نگاه های شان میخوردند
دیگر امیدی نبود منم به آن ها نگاه می کردم در گلویم بغض عمیقی حس کردم قبل
اعدام گلویم فشرده شد بغضی بود که گیر کرده بود چشم به وکیل افتاد آن هم
مرا می دید یا شاید هم منتظر این بود که اعدام شوم حسی نداشتم در درونم حسم
را قبل از خودم کشته بودم شاید هم اول خودم خودم را کشتم در مقابلم اکبر
ظاهر شد بعد پدرش به خودم آمدم دیدم وکیل خانم مقابلم است افسر ها منتظر
اشاره او است تا من اعدام شوم برایم عجیب بود چشمان که برایم آرامش می داد
در مقابل همان چشمان باید اعدام می شدم ولی این بار با بی رحمی نگاهم می
کرد زنده گی کوتاه تر از هر چیز است فکرش را نمی کردم اینقدر زود تمام شود
فکر کردم مرد هشتاد ساله هستم مرگ بهتر از زنده بودن است تا اینکه هر روز
بمیری وخودت قبل مرگ خودت را بکشی آن دختر دستش را بلند کرد افسر از زیر پا
هایم چوکی را انداخت رنگم سرخ شد گلونم فشرده شد همان دختر نگاه هممی کرد
نفسی کشده نمیتوانستم چشمانم نیمه بسته شد دیگر نفسی کشیده نتوانستم چشمان
بر همیشه بسته شد وبه خواب ابدی رفتم .
|