|
از لرزش دو دست قسم خورده بر شرف
از دست های زخمی سرباز بی طرف
از جنگ از تفنگِ پر، از سینه ی سپر
" گنجشک کوچک از سر این شاخه های تر
لطفن بپر بپر؛ بپر ای لعنتی بپر!"
تا شیهه ی ضخیم شلیکی که بی هدف
بر قلب خسته از تپش باد می خورد
و باد می خورد به درخت و سر علف
افتاده پر
پرنده ی کر
دل بکن دگر!
دل از توهمی که در آن گشته ای تلف
در انتظار مرگ فجیعی نشسته ایم
بر دوشِ زندگیِ پدر سگِ ناخلف
ما مرگ های پشت سر هم به سادگی
و ایستادگی؛ که بمیریم صف به صف
دیوانه گشته ام. همه دیوانه گشته ایم
دیوانه های خسته ی خونین سر به کف
تا عشق گفت: نعره مزن، هیس! آمدم
حرفش گرفته آرام گفتم: دگر نجف...
آفشید
|