|
فرایندهای صلح در شمار گستردهترین، بلندسطحترین و یقیناً مهمترین
پدیدهها در سیاستهای جهان معاصر اند. اگر بنا بر این باشد که رسانههای
مانند بیبیسی، گروه بحران بینالمللی یا هزاران رسانهی دیگر جریان اصلی،
سازمانهای دادخواهی و حل منازعه را باور کنیم، «در حال حاضر فرایندهای
صلحِ بسیاری متوقف، دچار مشکل و یا در جریاناند». هر ماه، فرایند صلح جدید
آغاز میشود، یا یکی که متوقف شده دوباره آغاز گردیده، بعضی فروپاشیده و یا
چند باره فرو میپاشند. مثالی از سال ۲۰۰۷ میآوریم، در جنوری همین سال،
بمبگذاری در فرودگاه مادرید فرایند صلح نه ماههی بین دولت هسپانیا و گروه
جدایی طلب (باسک اتا) را متوقف ساخت. در ماه مارچ، حمله هوایی ببرهای
آزادیخواه تامیل ایلام، بر یک پایگاه نظامی دولتی در نزدیکی فرودگاه
بینالمللی سریلانکا، بخشی از خشونت شکل گرفته در ۲۰۰۷ شد، در حالی که هر
دوی دولت و ببرهای تامیل خود را رسماً متعهد به توافق صلح و آتشبس دانسته
بودند. در ماه جون، ترتیبات تقسیم قدرت، در جای دیگر، این یکی میان حماس و
فتح، با به کنترل درآوردن نوار غزه توسط حماس و وعدههای تمدید پشتیبانی
اسرائیل و آمریکا به رئیس جمهور فلسطین، دولت اضطراریاش و فرایند صلح، شکل
گرفت. در ماه آگست، پنج صدهزار نفر هنگامیکه هندوستان و پاکستان شصتمین
سالگرد استقلال خود را جشن گرفتند ولی هیچ نشانهای از پیشترفت فرایند صلح
میان دو قدرت اتمی به چشم نمیخورد، راهپیمایی کردند. در ماه سپتامبر،
فرایند صلح نیپال نخستین عقبگرد خود را با خروج شورشیهای مائوئیست از
تاسیس دولت موقت پساز توافق همهجانبهی صلح ۲۰۰۶، تجربه کرد. و در ماه
اکتوبر و نوامبر همین سال، ایالات متحدهی آمریکا و گروه چارگانهی
بینالمللی (آمریکا، اتحادیهی اروپا، سازمان ملل متحد و روسیه) تلاشی دیگر
برای آغاز مجدد فرایند طولانی توقف صلح عرب-اسراییل نمودند.
به هرحال اگر نظم روابط بینالملل را در نظر بگیریم، آنچه چشمگیر میکند،
توجه ناپایداریست که فرایندهای صلح دریافت میکنند. یقیناً پژوهشهای
تجربی فراوان از فرایندهای صلح موردی وجود دارند، همچنان منابع و مواد
فراوان حل منازعات در دستاند که حرفی به گفتن در زمینهی مذاکرات،
میانجیگری گروههای سومی، مصالحه و غیره دارند. اما اگر ادبیات معاصر در
حوزهی نظریهی روابط بینالملل چه واقعگرایی، چه نهادگرایی لیبرال، مکتب
انگلیس، مارکسیسم، پساختارگرایی، سازهانگاری یا هر جریان دیگری را بررسی
کنیم، تقریباً در آن هیچ اشارهی جدیای به فرایندهای صلح نمییابیم. به
همین اندازه، اکثریت مطلق پژوهشهای موردی فرایندهای صلح، تلاشی برای دخیل
شدن و تشریک مساعی به مباحث نظری روابط بینالملل نمیکنند. رابطه میان
فرایندهای صلح و ساختار نظام جهانی یا بینالمللی بهشکل وسیعی کشف ناشده
باقی میماند.
حتی مسألهی اساسیتر اینکه گروههای اندکی به این مهم توجه کرده و زحمت
اینکه بپرسند «فرایندهای صلح» چهاند، را به خود دادهاند. در ادبیات حل
منازعه، پرسش این که «فرایندهای صلح چهاند» به ندرت مطرح میشود؛ شاید به
این دلیل که متخصصان حل منازعه درک ضمنی عمیق از پاسخ این پرسش دارند و
اکثراً نیازی به طرح آن نمیبینند. به هر صورت، فرایندهای صلح یک معما یا
پازلاند. بهگونهی مثال، چه چیزی را «فرایندهای صلح» بهشکل مشترک در خود
دارند؟ مفهوم «فرایندهای صلح» از کجا میآید؟ آیا عبارت «فرایند صلح» فقط
یک لفظ خوشآوا است یا دلالت بر امر مهمتری میکند؟ اگر پاسخ دومی است،
آیا فرایندهای صلح پدیدهی کهناند یا مفهوم بسیار جدید؟ و سرانجام، اگر
بهشکل ساده بگویم، با طرح اینکه فرایندهای صلح خوباند یا بد؛ یا اینکه
چرا اکثراً ناموفقاند، چه چیزی دستگیر ما میشود؟ قرار است این نوشته این
پرسشها را پاسخ دهد.
به دنبال این پرسشها و به هدف نوشتن این مقاله، یکی از واژهگان بنیادین
فوکویی را انتخاب کردهام. آموختههای نظری من عمدتاً مارکسیستیاند و در
جای دیگری «اقتصاد سیاسی فرایندهای صلح» را با همین نظریهها تحلیل
کردهام، اما در اینجا نظریهی فوکو کاربرد بهتری دارد. از فوکو هر دو
اصطلاح عنوان این مقاله «تبارشناسی» و «نقد» را وام گرفتهام. فوکو
«تبارشناسی» را تاریخچههای زمان حال، تاریخچههای که مقصد شان
غیرطبیعیسازی زمان حال، تضعیف روایتهای مترقی لیبرال که زمان حال را
بهعنوان اوج منطقی روشنگری انسان تصویر میکنند و در عوض گفتمان و تمرینات
سیاسی-اجتماعی معاصر بهویژه آنهایی که مرتبط با لیبرالیسماند، مانند
فناوری یا دستگاههای قدرت را به بررسی میگیرند، در نظر گرفته است. و
فوکو «نقد» را باری «دشوارساختن حرکات آسان» تعریف کرده است. با این
اصطلاحات است که میخواهم فرایندهای صلح را بررسی نمایم. ادعا میکنم که
فرایندهای صلح «حرکتهای آسان»اند.
میخواهم نُه پیشنهاد در بارهی اینکه فرایندهای صلح چهاند، از کجا
آمدهاند و به نظر من چه مشکلی دارند، ارایه نمایم.
نخست، گفتمان فرایند صلح نو است. این اصطلاح در میانه-تا اواخر دههی ۱۹۷۰
میلادی، هنگامی وارد گفتمان سیاست بینالمللی و دیپلماتیک شد که توسط
پالیسیسازان آمریکایی، بهشکل مختصر در کوششهایی به رهبری آمریکا برای
کاهش تنش میان اسرائیل، مصر و سوریه پساز جنگ «یام کیپور» در سال ۱۹۷۳،
استفاده شد. بههرحال، کاربرد گستردهی این اصطلاح پساز پایان جنگ سرد
بهشکل واقعی آغاز گردید. اگر «روزنامهی تایمز» را در نظر بگیریم، عبارت
«فرایند صلح» در تمام مکاتب روزنامهنگاری الی ۱۹۷۴ غایب است. با این حال،
در سال ۱۹۸۷ در ۵۰ مقاله به کار برده شد، از ۱۹۹۰ بهشکل میانگین سالانه در
۸۴۳ مقاله روزنامهی تایمز ظاهر شد. دیگر رسانههای خبری جریان اصلی نیز
روایت مشابهی دارند. در کل، از میانههای ۱۹۷۰ عبارت «فرایند صلح» از
هیچجا ظهور کرد تا یکی از مباحث معمول گفتمان سیاست جهانی شود. به روش
فوکو، ممکن بتوان گفت که «فرایند صلح» فقط اخیراً «موضوع استدلالی» شده و
فقط اخیراً مثل یکی از روشهای صلح کردن طبیعی شده است.
دوم، ظهور گفتمان صلح محصول این حقیقت است که فرایندهای صلح پدیدهای نو
در سیاست واقعی جهان اند. فرایندهای صلح، شکل تازهای از صلحآوریاند که
دستکم از دو جهت با شیوههای سنتی صلحآوری تفاوت دارند. نخست، آنها شکلی
از صلح بدون پیروزیاند. بهشکل سنتی، جنگها با پیروزی قاطع نظامی یک طرف
و شکست طرف دیگر و با تحمیل شرایط و مواد صلح توسط قدرتهای پیروزمند بر
بازنده، به پایان رسیدهاند. در مقابل، در فرایندهای صلح، طرفها بهگونهی
رسماً برابر (اما نه لزوماً بهشکل تجربی)، بدون اینکه تسلیم شده باشند و
یا ممکن در شرایطی که خشونت میان طرفهای مذاکرهکننده در جریان باشد،
روبهروی هم میآیند. در کل، در فرایندهای صلح رابطه میان شکست، پیروزی،
خشونت و صلح مبهم یا مورد مناقشهاند. این یکی از گونههای تعریف فرایندهای
صلح بود. اما دومی و مهمتر آن، این است که فرایندهای صلح «فرایندهای»
صلحآوریاند که در آنها موضوعات «فرایند»، «مدت/درازا»، «ترتیبات/چیدمان»
و «زمانبندی» بهعنوان مسایل کلیدی در صلحآوری خوانده میشوند. فرایندهای
صلح معمولاً توسط یکسری از مراحل مشخص با ترتیبات پیشرونده مثل
موافقتنامههای موقت که اساساً مجزا از همدیگر اند، آشکار میگردند.
بهطور مثال، فرایند صلح دههی ۱۹۹۰ اسرائیل-فلسطین با کنفرانس چند جانبهی
مادرید (اکتوبر ۱۹۹۱) در پیش گرفته شد، و با چارچوب توافق اسلو-۱ (سپتامبر
۱۹۹۳) ادامه یافته، به دنبال آن توافق قاهره در بارهی کوچ نیروهای
اسرائیلی از غزه و جریکو (می ۱۹۹۴)، توافق اسلو-۲ برسر کوچ نیروهای
اسرائیلی از مراکز پرجمعیت فلسطینی در کرانهی باختری در (سپتامبر ۱۹۹۵) و
یکسری توافقات دیگر در ۱۹۹۷، ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ هرکدام بهشکل مستقلانه و جدا از
یکدیگر اتفاق افتادند. بهشکل سنتی، پساز توافق صلح، بسیار زود آتشبس
صورت میگرفت، اما امروزه فرایند صلحآوری بسیار طولانیتر است. به همین
ترتیب بهگونهی کلاسیک، نگرانیهای اساسی پروژههای صلحآوری، توزیع درست
یا جابهجایی درست اشیا، اختصاص منصفانهی سرزمینها، تعادل معقول امکانات
نظامی و تقسیم منطقی غنایم بود. در مقابل، در فرایندهای صلح، این
نگرانیهای سنتی با جابهجایی تکمیل شده است یا بهتر میشود گفت که با
نگرانیهای مثل زمانبندی برای رسیدن به صلح جایگزین شدهاند. اتفاقی نیست
که اخیراً اثرگذارترین نظریهی صلحآوری ویلیام زرمت «نظریهی پختگی»
اساساً به این نگرانی میپردازد که آیا زمان پختگی لازم را دارد یا برای
صلحآوری مساعد است؟ بدون شک نظریه به وقت یا زمانِ گام برداشتن برای صلح
اشاره دارد. به قول ماری کالدور، میتوانیم بگوییم که بنابر دو دلیل بالا،
فرایندهای صلح شکل «جدید صلح»اند.
سوم، برای طرفداران فرایندهای صلح، یک روند مرحله به مرحلهی صلحآوری
ضروری تلقی میشود؛ با این فرض که زمان، از چشماندازهای متفاوت، بهبودبخش
بزرگی است. زمان برای بازسازی اقتصادی-اجتماعی داخلی فرصت ایجاد میکند که
معمولاً به آن «صلحسازی» میگویند، هدف آن زمینهسازی برای افزایش رشد
اقتصادی، بهبودی دستگاه حکومتداری و به ترتیب تقویت آنچه در ابتدا اقدامات
صلحآوری آزمایشی خوانده میشوند، است. زمان به گروههای کوچک لیبرال فرصت
میدهد که وارد بازی شوند، با این فرض که همکاریهای منطقهای درون-ایالتی
بر سر مسایل عملی، در سطوح متوسط میتواند شبکههای منافع مشترک دوجانبه
ایجاد نماید که در نهایت ممکن است بر عرصهی کلان سیاسی اثر گذاشته و منتج
به سهولتآوری توافق نهایی صلح گردد. تصور میشود زمان احتمال مصلحت و سازش
سیاسی را با به احد اقل رسانیدن نیاز به امتیازدهی فوری، بالا برده که در
نتیجه با کاهش خطر بیگانهگی، بخشهای زیادی از پایگاههای پشتیبان احزاب
یا طرفها، در عین حال با جلب رهبران و احزاب بیرغبت، به فرایندی که
آیندهی همهشان به آن گره خورده است، افزایش میدهد. زمان همچنان فرصتهای
گفتوگو و اعتمادسازی میان طرفهای منازعه ایجاد میکند. به همین دلایل است
که یک رویکرد گامبهگام و فرآیندی، برای صلحآوری ضروری پنداشته میشود.
چهارم، و بهعنوان توضیح تکمیلی، فرایندهای صلح با شکل دیگری از «صلح نوین»
یعنی صلحسازی (Peace-building) شباهتهای نزدیک خانوادهگی دارند، اما با
آن یکی نیستند و از آن متمایزند. به تعریف کوفی عنان (سرمنشی سابق سازمان
ملل) صلحسازی پروژهایست که هدف آن «ایجاد شرایط ضروری صلح پایدار در
جوامع فرسوده از جنگ» است. که یک چنین پروژهای شامل مداخلهی گستردهی
بینالمللی در بسترهای در حال جنگ یا پساز جنگ، با هدف ساختن زیربناهای
دایمی برای یک صلح پایدار است. حالا، فرایندهای صلح و صلحسازی باور مشترکی
دارند که میگوید باید صلح بهشکل فعال ساخته شود و این کار مستلزم زمان و
تعهد است. هردوی این مفاهیم، توضیحی برای «ادغام امنیت و توسعه» در پسا
جنگِ سرد استند. به باور دافیلد، نه به معنای قریب که اغلب فقر و «عدم
توسعه» را مشکلات امنیتی میدانند، بلکه به مفهوم اساسیتر، امروزه صلح
بهعنوان پدیدهای دیده میشود که خود را به تدریج آشکار میکند. به هر
صورت، تفاوتهای بسیاری میان فرایندهای صلح و صلحسازی وجود دارند.
در حالی که صلحسازی پروژهایست که توسط سازمانهای بینالمللی و مشاوران
خارجی رهبری میشود، بازیگران اصلی فرایندهای صلح بزرگان محلی (حداقل
آنهایی که معرفی شدهاند) هستند. از آنجاییکه صلحسازی پیوندزدن الگوهای
عمومی برای بازسازی اقتصادی-اجتماعی است، فرایندهای صلح همیشه توجه بر
مشخصات و جزئیات محلی دارند، به پرسشهای اصلی سیاسی آنها تمرکز میکنند و
معمولاً شامل ترتیبات مبهم و ویژهی انتقالی میباشند. (مثلاً یک مقام
فلسطینی مطابق فرایند صلح اسلو مسئولیت بیش از ۲۰۰ محلهی مجزا از هم را در
سرزمینهای کرانهی باختری به دوش گرفت). در حالی که صلحسازی اساساً یک
تمرین لیبرال یا تلاشی برای پیوند ساختارهای لیبرال یا نیولیبرال با جوامع
پساز جنگ است، فرایندهای صلح معمولاً توسط سیاستهای قدرتِ به شدت
واقعگرا انجام میشود (دلایلش را بهگونهی کوتاه توضیح خواهم داد).
سرانجام، در حالی که صلحسازی معمولاً بهعنوان یک فعالیت «پساز جنگ» دیده
شده است، فرایندهای صلح تلاش دارند تا شکاف بین یک منازعهی طولانی و صلح
پایدار را تحت پوشش قرار دهند. با ارایهی این تفاوتها، میتوانم صلحسازی
را یکی از عناصر «کلیدی» پدیدهی وسیعتر که فرایندهای صلح نامیده میشود
بخوانم.
حالا میتوانیم به مباحث توضیحی و جدیتر بپردازیم. به باور من، ظهور
فرایندهای صلح ریشه در سه گروه از مسایل دارند. دگرگونیهای تاریخی و
جامعهشناختی (پیشنهاد پنجم)، سیاستهای واقعی (پیشنهاد ششم) و تناقضات
اجتماعی (پیشنهاد هفتم).
پنجم، فرایندهای صلح تنها ابتکار هوشمندانه نیستند که زادهی درک تازه باشد
تا صلح طی یک فرایند به وجه بهتر حاصل شود (چیزی که فوکو تفسیر لیبرال
تاریخ میخواند). برعکس، ظهور فرایندهای صلح باید در روابط
تاریخی-جامعهشناختی بهعنوان محصول دیگردیسی سیاسی-اجتماعی متنوع در نظم
لیبرال-سرمایهداری جهان ما فهمیده شود. به باور من کم از کم پنج دیگردیسی
ساختاری پشت ظهور فرایندهای صلح خوابیده است.
یک، در نتیجهی آنچه فوکو آن را «دولتیسازی» سیاست میخواند، صلحآوری
تقریباً چیزی بیشتر از مقررات روابط سیاسی است، در عوض صلحآوران مجبور به
وارد شدن به فضاهای زندگی اقتصادی و سیاسی شده و چالشهای صلحآوری را
بیاندازه پیچیده میکنند. دو، موازی بر آن، گسترش دستگاههای دیوانسالاری
و حقوقی هر دو سبب شدند صلحآوران مسیرهای طولانی کاغذپرانی را بپیمایند و
یک رویکرد رویهمحور/طرزالعملی را در پرداختن به منازعه دنبال کنند. (مثلاً
رابرت ستیوارت وزیر خارجهی وقت بریتانیا در کنفراس ویانا درسال ۱۵ - ۱۸۱۴
فقط چهارده نفر با خود داشت، در مقابل، لیود جورج نخست وزیر وقت بریتانیا
تقریباً ۴۰۰ نفر را به مذاکرات پاریس در ۱۹۱۹ برد، و فرایندهای صلح امروزی
مستلزم هماهنگ کردن کل دستگاههای دولتیاند). سه، تثبیت و تعمیق منطق
لیبرال-سرمایهداری، ذهنیت هژمونی ساختارهای اجتماعی و طرز فکرهای که حتی
خشونت انسان را با اصطلاحات اقتصادی میفهمند، منجر به باوری تقریباً جعلی
شدند که توسعهی اقتصادی آهستهآهسته در اثر یکپارچهگی منطقهای و
صلحسازی، در مسیر صلح پایدار صورت میگیرد. چهار، ظهور صنعت صلح جهانی –
شبکهای از نهادهای بینالمللی، اهداکنندهگان، اتاقهای فکر، سازمانهای
غیر دولتی و مشاوران همه متعهد به نظری هستند که صلح باید آهستهآهسته
پرورش یابد، و این اتفاق نظر، شبکهی بزرگی در حمایت از این نظریهی مهم
خلق نموده است؛ درست مثل اینکه یک چنین اتفاق نظری در حمایت از صنعت توسعه
وجود دارد. پنج، در نهایت، افزایش رو به رشد روانشاسانهی روابط اجتماعی
در شمال جهانی، رشد اشکال تفکر و تمرین که بر اهمیت اعتماد، همدلی، عزت
نفس، فهم متقابل و... در روابط میان-فردی و روابط سیاسی در سطوح بالا تأکید
میکنند؛ پسزمینهی قدرتمندی فراهم میکند که در واقع صلحآوری همان
اعتمادسازی است. نهاد نوظهوری که «فرایندهای صلح» باشد، نشانههای همهی
این دگرگونیهای گستردهی اجتماعی را در خود گنجانیده است.
ششم، ظهور فرایندهای صلح تنها تابع دیگردیسیهای ساختاری نه که همچنان
نتیجهی راهبردها و منافع کنشگران سیاسی، بهویژه دولتهاست. یک رویکرد
گامبهگام صلحآوری، با منافع و راهبردهای برخی گروهها و بازیگران
سازگارتر و شاید برای برخی چندان مطلوب یا خواستنی نباشد. بهعنوان مثال،
«بازیگران وضع موجود» به فرایندهای طولانی صلحآوری علاقهمندند، در حالی
که تجددگرایان معمولاً توافق فوری را ترجیح میدهند و شماری دیگر، ادامهی
خشونت را تا زمان پیروزی برمیگزینند.
بهطور مثال، در سال ۲۰۰۶ «منموهن سینگ» نخست وزیر وقت هندوستان دریافت که
«منازعات مرزی راهحل یک شبه ندارند و زمانگیر اند. اما بسیار کارهاییاند
که میتوانیم مشترک انجام دهیم. مثلاً تمرکز به منافع و علایق مردم... من
واقعاً باور دارم که اگر اجازه دهیم که این فرایند ادامه یابد، منجر به
شرایطی خواهد شد که بتوانیم به توافق نهایی برسیم»، تمایلی که طرف تجددگرای
پاکستانی بر سر کشمیر، به شدت با آن مخالف بود. همچنان، فرایندهای صلح اغلب
حمایت قوی بزرگان سیاسی محلی را کسب میکند که بهشکل سیاسی و اقتصادی متکی
به ادامهی این فرایندها میشوند. مثلاً «ابو مزین» رئیس جمهور وقت فلسطین،
بسیار متکی به ساختارهایی بود که توسط فرایند صلح اسلو ایجاد شده بودند و
خواست اصلیاش آغاز دوبارهی آن مذاکرات بود تا چگونهگی ساختار توافق
نهایی. اگر به نخستین روند صلح میان اسرائیل و مصر بازگردیم، ایالات متحده
این روند را بهگونهای طراحی کرده بود که در چارچوبِ راهبردِ تنشزدایی
نیکسون و کیسینجر، بهتدریج برندهی میدان رقابت جنگ سرد شود و دامنهی
نفوذ خود را در خاورمیانه گسترش دهد.
پس فرایندهای صلح، زادهی ایدهآلهای لیبرال نه بلکه برخواسته از راهبرد
ساخته شده توسط هینری کیسینجر، جنایتکار جنگی و پیشکیسوت سیاست واقعگرا
بود. اگر این مثالها اشارتی رسانیده باشند، فرایندهای صلح بیشتر
میکانیسمهای راکد برای قدرتمنداناند تا طرزالعملهایی برای اعتمادسازی.
آنها عمدتاً برای نهادهای محافظهکار و اصلاحطلباند که هدف اصلیشان
پیشگیری از تغییرات سیاسی به شیوههای انقلابی یا افراطی است. به عبارت
دیگر، فرایندهای صلح پروژههای میان نخبهگان -حالا چه داخلی باشند چه
بینالمللی- برای احیای مجدد هژمونی و یا مشروعیتاند.
هفتم و در ادامهی مفهوم راهبرد سیاسی، فرایندهای صلح پاسخ راهبردی به
تضادهای نظم معاصر جهان یا مصلحت ناپایدار سیاسی میان ضروریات انشعابپذیر
ملی و بینالمللی است. قبل از ظهور سیاستهای توده «دموکراتیک یا
اقتدارگرایانه» تدبیرهای رهبران سیاسی و نخبهگان منتج به بازجویی عظیم
عمومی و یا محدودیتهای سازمانی آنها نمیشد. در مقابل، امروزه سیاستهای
تودهای و عمیقاً تعبیه شدهی روایتهای ملیگرایانه بهگونهایاند که
رهبران نمیتوانند بهراحتی امتیاز دهند، مگر در صورتی که خطر بزرگ سیاسی و
شخصی برای خود احساس کنند. بهطور مشخص، انور سادات رئیس جمهور مصر از
۱۹۷۰-۱۹۸۱، شرکتکننده در نخستین فرایند صلح مصر و اسرائیل به همین خاطر
ترور شد. و در کنار این ملیگراییهای جا افتاده، نظم جهانی معاصر ما با
درجهی بالایی از یکپارچهگی بینالمللی و وابستگی شدید اقتصادی و سیاسی به
شمالِ جهانی لیبرال و ظاهراً دوستدار صلح مشخص شده است. مشکل نخبهگان
سیاسی و اقتصادی در کشورهای محل منازعه، چگونهگی مدیریت خواستهای ملی و
بینالمللی مختلف است. پاسخ برای اکثریت، اما فرایند صلح است. فرایندهای
صلح به شرکتکنندهگان خود این امکان را میدهند تا سخنان ملایم صلح را
مقابل دوربینها نشخوار کنند و در عوض منافع اقتصادی و سیاسی بزرگتر
بهدست آورند، بدون اینکه لزوماً قربانیای داده باشند. روندهای صلح
فرصتهای فراوانی را برای شرکتکنندهگان فراهم میکنند تا به قول معروف
«هم کیک خود را بهدست آورند و هم فرصت خوردنش را»! برای نمونه، اسرائیل با
اشتراک در فرایند صلح اسلو در اوایل دههی ۹۰ میلادی، بدون اینکه امتیاز
مهمی به فلسطینیها داده باشد، توانست به انزوا و مشکلات نسبی اقتصادی خود
پایان داده و خود را به یک اقتصاد پویای جهانی با فناوریهای پیشرفته بدل
کند. دو رهبر اسرائیلی که این ترفند را مدیریت کردند، با دو لحن کاملاً
متفاوت ظاهر میشدند. یکی که «ییتزاک رابین» باشد، همیشه از امنیت، سیاست
عمیقاً تثبیتشدهی نظامی اسرائیل و گفتمان صحبت میکرد و دیگری که «شیمون
پریس» بود معروف به صحبتهای شیرین از صلح و آشتی که به تدریج مورد عدم
اعتماد و قبول رای دهندهگان اسرائیلی قرار گرفت ولی در صحنهی جهانی
محبوبیت کسب کرد. بهگونهای کوتاه، فرایندهای صلح پدیدههای دو رویاند:
هم به داخل یعنی مخاطبان محلی میپرزداند و همزمان به بیرون و نظم بسیار
یکپارچه و سختگیر سرمایهداری جهانی. میشود گفت، فرایندهای صلح، راهبرد
معاصر سیاسی برای مقابله با خواستهای سیاست توده و سرمایهی جهانی است.
هشتم، یک نتیجهگیری میتواند این باشد که فرایندهای صلح در بردارندهی
شمار قابل ملاحظهی فریب و جعلاند. هند و پاکستان ظاهر یک فرایند صلح را
برای چندین سال در اوایل و میانههای ۲۰۰۰ میلادی با وجود رسیدن به کمترین
بخشی از آجندای صلح حفظ کردند. در سالهای ۲۰۰۸، دولت سریلانکا و ببرهای
تامیل تعهد خود را نسبت به توافق آتشبس -با وجود این حقیقت که فرایند صلح
فروپاشیده و به وضوح به جنگ بدل شده بود- حفظ کردند. در آنگولا، پساز
امضای توافق صلح ۲۰۰۲، جامعهی جهانی که نمیخواست صلح زیر پرسش برود،
درگیریهای سیاسی خشونتبار را بهعنوان اقدامات جنایتکارانه دستهبندی
کرد. کمی متفاوتتر، در توافق اسلو، اسرائیل امتیازاتی محدودی به خواست
فلسطینیان قایل شد تا شبیهسازی یک دولت شکل گیرد. مثلاً اسرائیل مقامات
فلسطینی را اجازه داد تا نگهبانان مرزی برای بررسی گذرنامههای فلسطینیان
داشته باشند، اما در حقیقت آن نگهبانان مرزی صلاحیتی نداشتند و چه بسا
گذرنامهها را به افسران اسرائیلی که از دید پنهان بودند تسلیم میکردند.
فرایندهای صلح راهبردهای پیچیده برای پنهان و متلاشی کردن صلحاند، آنها
شکلی از صلح مجازیاند.
نهم و آخری، در پرتو آنچه گفته آمدیم، میتوانیم به این نقد برسیم که
فرایندهای صلح اکثراً به دلایل ضعف سیاسی و اشتباه پالیسی که معمولاً توسط
طرفهای سیاسی و متخصصان حل منازعه چنین پنداشته میشود که شکست نمیخورند
بلکه بهخاطری فرو میپاشند که شکست در ساختار ابتدایی آنها نهفته است. به
بیان دیگر، اگر هدف فرایندهای صلح به تأخیر انداختن سازگاریهای کلان
سیاسی، دوبارهسازی و احیای مجدد هژمونی محلی یا بهدست آوردن مشروعیت
سیاسی باشد، با این شرایط، اکثراً روندهای صلح کم از کم بهشکل موقت موفق
میشوند. نهاد فرایندهای صلح، برساخته از مدلهای مشکوک اقتصادی و
روانشناختی طبیعت انسان، روابط اجتماعی انسان، و دلایلی برای خشونت سیاسی
است. نظریهای که صلح به زمان نیاز دارد با این حقیقت که زمان بیطرف نیست
و میتواند در خدمت بازیگران وضعیت موجود قرار گیرد، و مهمتر از همه این
حقیقت که فرایندهای صلح نهادهای سیاسی بسیار محافظهکار اند، زیر پرسش
میرود. و شبیهسازی صلح، آنچه که معمولاً فرایندهای صلح ساختهاند،
بنیادهای صلح پایدار و دایمی را نمیسازند. با وجود اینهمه، کمی عجیب نیست
که روندهای صلح اغلب شکست میخورند؟
|