|
فردا برای درد کشیدن مجال هست
امشب بخواب! قصه غمانگیز میشود
وقتی تمام زندگیات فصل سوم است
فصل گلت نیامده پاییز میشود
فردا دوباره ساعت پنج و شروع صبح
از خواب میپری و دلت شور میزند
یک روز نو برای طپیدن و زندگی-
- سازی ش ک س ت ه، نغمهی ناجور میزند
هی فکر میکنی، گرهی در جبین و باز
با عقدههای کهنه و نو گرم و همنبرد
در ذهن خود دوباره کمی فحش میدهی
بیرون: صدای آمدن مرد دورهگرد
مردی که رنگهای دلافروز سرخ و سبز
آورده لیک فصل تمام تو زرد هست
نق میزنی و پنجره را پیچ میدهی
تا کی از این دوراهی و این گرگهای مست؟
دنیا بساط زندگی چهرههای شاد
یا مردمی که بوسهی بر جام جم زدند
پوچ است پیش چشم تو وقتی خزیدهای-
-در گورخانهای که برایت رقم زدند
دنیا خلاف آنچه که باید، ترا فشرد
در چارچوب ذهن خودت منزوی شدی
با رنجهای خانهبرانداز ناگزیر
خو کردهای و عاطفهها را تهی شدی
آری دوباره منظره از نو شروع شد
کنج اتاق، باز تو و حس مبهمت
فکر نبرد؟ لشکرت ازهم گسسته است
بربادی و سکوت فقط نقش پرچمت
روزی تمام، بغص گلو قورت میدهی
دیگر توان چانهزنی و ستیز نیست
درد دلت به گوشهای انبار میشود
جایی برای وسوسهی تند و تیز نیست
|